مرا آفرید آن که دوستم داشت

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن» ثبت شده است

ناتاشا ناتاشا. خیانتش به آندره‌ی عصبانی‌ام کرد ولی «گفت: این از مکر شما زنان است، که مکر شما زنان مکرى بزرگ است.» (یوسف: ۲۸)

در تفسیر آیه آمده: با اینکه قرآن، کید شیطان را ضعیف مى‌داند: «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً» (نساء: ۷۶) ولى در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است. به گفته‌ تفسیر صافى، این به خاطر آن است که وسوسه شیطان غیابى و سارقانه است، ولى وسوسه زن با لطف و محبّت و حضورى و دائمى است. (منبع)

 

اینجا تولستوی به زیرکی این را نشان می‌دهد. ناتاشا فریب می‌خورد چون الن همسر پی‌یر است و آندره‌ی قبل از سفرش به ناتاشا می‌گوید در غیابش به پی‌یر اعتماد و تکیه کند. و شد آنچه نباید. یک تراژدی هولناک:

 

لبخند لذت از لبان ناتاشا دور نمی‌شد. احساس می‌کرد که خوشبخت است و زیر باران آفرین‌های این کنتس بزوخوای عزیز، که در گذشته در نظرش بانویی بس متشخص می‌آمد که نزدیک شدن به او ممکن نبود و اکنون این قدر به او مهربانی می‌کرد شکوفا می‌شود. ناتاشا به نشاط آمد و احساس می‌کرد که چیزی نمانده است که به این زن مهربان و نیکدل دل ببازد. الن نیز صادقانه شیفته ناتاشا شده بود و می‌کوشید او را به نشاط آورد. آناتول از او خواسته بود که اسباب دیدار او را با ناتاشا فراهم سازد و او اکنون به این منظور به دیدن آن‌ها آمده بود. فکر رساندن ناتاشا به آناتول اسباب تفریح او بود. الن گرچه پیش از آن خلقش از دست ناتاشا که در پترزبورگ بوریس را از چنگش بیرون آورده بود تنگ بود اکنون دیگر به آن فکر نمی‌کرد و از صمیم قلب و به شیوه خود برای او خوشی می‌خواست. هنگامی که می‌خواست رستف‌ها را ترک کند ناتاشا را که اکنون زیر بال گرفته بود به گوشه‌ای خواند و در گوشش گفت: دیشب برادرم شام به خانه من آمد. نمی‌دانید، از خنده مردیم. لب به غذا نزد، همه‌اش آه می‌کشید. نمی‌دانید قشنگم، دیوانه شده است. جداً عاشق شیدای شماست، عزیزم.

الن گفت: وای چه سرخ می‌شود، چه سرخ می‌شود! وای شیرینم حتماً بیابید! اگر کسی را دوست دارید دلیل نمی‌شود که خودتان را مثل تارک دنیاها زندانی کنید. حتی اگر نامزد دارید من اطمینان دارم که نامزدتان دوست دارد که در غیاب او معاشرت کنید نه اینکه برای خودتان زندان درست کنید و از کسالت دور از جانتان دق کنید. ناتاشا در دل گفت: پس معلوم می‌شود می‌داند که من نامزد شده‌ام. یعنی او و شوهرش، یعنی با پی‌یر، با همین پی‌یر عاقل عادل در این خصوص حرف زده‌اند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد دوم/ص. ۸۲۸

 

 

 

وقتی از قدرت نویسندگی حرف می‌زنیم دقیقاً از چه حرف می‌زنیم:

 

بیش از سه هفته بود که گرما و بی‌آبی ادامه داشت. هر روز ابرهای مواج وسیعی آسمان را می‌پوشاند و می‌گذشت و گهگاه خورشید را پشت خود پنهان می‌کرد. اما نزدیک غروب آسمان دوباره صاف می‌شد و خورشید در افق پشت پرده غباری سرخ فرو‌می‌رفت. فقط شبها شبنمی فراوان فضا را فرامی‌گرفت و زمین را صفا می‌بخشید. گندم‌های درو ناشده می‌سوختند و از خوشه می‌ریختند. مرداب‌ها خشک می‌شدند. گاوها از گرسنگی ماغ می‌کشیدند، چون در سبزه‌های آفتاب سوخته علیقی نمی‌یافتند. فقط شب‌ها، آن هم در جنگل‌ها تا زمانی که شبنم باقی بود هوا خنک می‌شد، اما در جاده‌ها، خصوصاً در شاهراه که سربازان از آن می‌گذشتند، به وقت شب حتی در جنگل از خرمی خبری نبود. شبنم در شن غبار جاده که تا بیش از ربع آرشین زیر پای سربازان به هم می‌خورد می‌خشکید. حرکت سربازان از سحر شروع می‌شد. قطارهای ارابه و توپخانه بی‌صدا پیش می‌رفتند. چرخ‌ها تا محور و پاهای سربازان تا قوزک در غبار گرم شن که حتى شب فرصت خنک‌شدن نمی‌یافت و هر نفس‌کشی را خفه می‌کرد فرومی‌رفتند. قسمتی از این غبار زیر چرخ‌های ارابه‌ها و قدم‌های سربازان کوفته می‌شد و به هم می‌خورد و بخشی دیگر به هوا می‌رفت و همچون ابری همه چیز را در خود غوطه‌ور می‌داشت و در چشم‌ها و گوش‌ها و موها می‌نشست و در سوراخ‌های بینی می‌تنید و بدتر از همه به شش‌ها و معده‌ها راه می‌یافت. هر قدر آفتاب بالاتر می‌آمد ارتفاع این ابر غبار نیز افزایش می‌یافت و از پشت پرده لطیف این شن سوزان می‌شد با چشم بی‌حفاظ در خورشید عریان نگاه کرد. خورشید همچون گوی درشتی ارغوانی به نظر می‌رسید. نسیمی نمی‌وزید و آدم‌ها در این جو ساکن به زحمت نفس می‌زدند. دستمالی بر دهان و بینی بسته پیش می‌رفتند و چون به روستایی می‌رسیدند همه به سمت چاه می‌شتافتند. بر سر آب بر سروکول هم می‌کوفتند و آب چاه را تا گل ته آن می‌نوشیدند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۱۰۰۹

 

 

یکم: روزگار غریبی است. یک مدتی در ویراستی غم شدیدی داشتم که در اتاقی که حضور داشتم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام جسارت شد و دو آخوند حاضر (ماجد الحمدانی و مبین جعفری) علی‌رغم کامنت‌ها و اعتراض من از این پیامبر زنده دفاع نکردند، یا در اتاقی همین جناب مبین جعفری برای بالا بردن مقام حضرت زهرا سلام الله علیها، حضرت مریم علیها سلام را در حد «خدمتکار معبد» با دو سه مرتبه تأکید پایین کشید. حالا جلویم به راحتی به مقام و نبوت و شخصیت حضرت محمد صلوات الله علیه وآله مکرر توهین می‌شود و نمی‌توانم حرف بزنم. چون طرف هیچی بارش نیست دوم اگر بخواهم مقابله کنم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام و مادرش باید جسارت کنم.

چقدر اینستاگرام می‌تواند به راحتی کسی را که تا ماه رمضان سال گذشته نماز و روزه‌اش به راه بوده، از دین خارج کند؟ نمونه کوچکش شک و لرزه هر چند ثانیه‌ای خودم موقع تماشای مستند دن گیبسون: پترا یا مکه؟ (+) روزگار غریبی است. خدا به من صبر عنایت کند و مرا با مکر خود به امتحان نکشد. (دعا از امام سجاد علیه‌السلام است.)

دوم: روزهای اول از اغتشاشات شاکی بود. تعریف کرد که ناخن‌کارش به خانواده می‌گوید سالن شلوغ است و بلند می‌شود می‌رود نازی‌آباد. نصیحتش کرده دخترک گفته «وجدانم اجازه نمیده اونا کشته شن من بشینم خونه!» تا شنبه که فهمیده دو تا از کارگران شرکت کشته شدند و رفته دیدن خواهرش که از مبارزان زیر لحافی است و حسابی تغییر عقیده داده. می‌گفت علیرضا تک پسر بود و چقدر تا لحظه آخر رئیسش گوشزد کرده نرود، ولی رفته و کشته شده. طبق گفته او، کارگر دوم پدرش بازنشسته سپاه بوده و جنازه پسرش را گرفته برده کرمانشاه دفن کند، و چون توسط مأموران برداشته شده بود پول بابت خسارت به اموال عمومی ازش گرفتند. یکی دیگر هم هست که فقط متوجه اسمش شدم، مهرداد نامی. می‌گوید اتیکت جنازه‌ها را کندند و مردم باید بین جنازه‌ها دنبال عزیزشان باشند (سوال: چرا روی سینه متوفی نمی‌نویسی همکار محترم؟) در نهایت که مهرداد را پیدا کردند، گفتند یا بگو بسیجی بوده رایگان دفن شود یا آنقدر برو بیا که تحویلت بدهیم.

همین راوی می‌گوید در باشگاه می‌گفتند یک میلیارد می‌گیرند تا جنازه را تحویل بدهند و راوی گفته چرند است چون از مرده ما (همان علیرضا) پولی نگرفتند.

سوم: دوشنبه با دوست آ.ب مثبتم تماس گرفته بودم برای زحمتی برای همسرش، گفت یکی از بستگان دور همسرش درست جلوی چشم سه فرزندش موقع پیاده شدن از ماشین موقع برگشتن به خانه با شلیک گلوله به سر شهید شده. مادر سه فرزند. در کوچه هم مأموری نبوده. به همین راحتی.

خانم شریفی هم می‌گفت یکی از بستگان دور رفته بود برای تزریق آمپول گلوله خورده است و تمام.

تسبیح می‌گفت پسر همسایه که سال ۴۰۱ عفو خورده بود مجدد دستگیر شده، گفتند نیایید دنبالش. دختر دیگری همچنین. گویا اعلام شده دستگیر شدگان پس از هجدهم دی مشمول اشد مجازات خواهند شد.

جان‌های عزیز، تر و خشک، گناهکار و بی‌گناه به خاطر چه کسی؟ واقعاً رضا پهلوی؟ خودتان خنده‌اتان نمی‌گیرد؟

سال ۴۰۱ زینب خزاعی نوشته بود «آخرین بار که اینترنت قطع شد فلان نفر کشته شد الآن خدا می‌داند.» آخرین بار منظورش ۹۸ و فتنه بنزین روحانی بود.

چرا هر وقت اصلاحات سر کار است به قول راوی بند قبل «کامیون کامیون جنازه» تولید می‌شود؟ چرا وسط این جنگ علنی، عراقچی پالس مذاکره می‌فرستد؟

چهارم: مهدیه می‌گوید عمه از وقتی اینترنت قطع شده بیسوادی معلم‌ها، حتی معلم‌های دولتی عیان شده. می‌گوید یکی پرسیده جمع «شکوه» چی می‌شود؟ شکوه‌ها؟ فقط این نیست. متأسفانه در وبلاگ‌های باقیمانده هم آنچه می‌خوانم فاقد پشتوانه تاریخی است. معلم‌هایی که دنبال می‌کنم حتی متوجه اشتباهات نوشتاری (قابل اغماض) و غلط‌های املایی (غیر قابل قبول) در نوشته‌هایشان نیستند. نوشته‌ها «احساسی» هستند تا مستدل. آشفته و ترسیده از ضعف که خب طبیعی است.

سال ۴۰۱ کسی درباره اینکه چرا به «فلسطین» پول می‌فرستیم و چرا جوان‌هایمان می‌روند جنگ داعش شبهه آورد. ازش پرسش‌هایی کردم برای پاسخ دست برد به گوشی، گفتم نه، بدون گوشی صحبت می‌کنیم. پاسخی نداشت. مثل دوستانی که برای نوشتن یک پست تحلیلی لنگ می‌زنند که دسترسی به نت ندارند. خودم معلومات پسا نت و مبتنی بر فضای مجازی‌ام جز مواردی که پیش‌تر مطالعه «کتاب محور» داشتند بسیار غیر منسجم هستند اما، موضوع این است که همیشه دنبال چیستی و کیستی بودم و آنچه آموختم را با «نوشتن» به حافظه طولانی مدت تبدیل کردم. با پرسش و تطبیق رد یا تایید کردم. اصلاً بحث «منیٓت» نیست. دارم انتقال تجربه می‌کنم.

یکبار در پستی نوشته بودم که بچه‌ها سوالاتشان را بیشتر از این که از «مادر» بپرسند، از «پدر» می‌پرسند. چرا مادرها چنین وجهه‌ای پیدا کردند؟ چی شده که مادر که بیشتر از پدر با کودک در تعامل است از طرف کودک «مرجعیت علمی» ندارد؟ چرا تسبیح و سیب این قاعده را شکسته‌اند ولی تو مخاطب مؤنث من نتوانستی؟ چرا فرزندت مرجعش می‌شود معلم، چرا آنقدر روی خودت کار نکردی که فرزندت «پرسشگر» بار نیامده و چرا تو از قافله شبهات عقب افتادی؟

و چرا نیاموختیم که می‌شود از یک کودک یا پیر دنیا دیده آموخت؟

اگر فرزندی داشتم می‌توانستم وقتی ادعا کرد مسیحی شده یا زمین تخت گرا، با او صحبت کنم و پرسشگرانه پیش بروم و مستقیم یا ترجیحاً غیر مستقیم با «حقیقت» رو در رو کنم؟ اگر فرزندی داشتم می‌توانستم او را طوری بار بیاورم که با «بدان» ننشیند و «خاندان نبوتش» را گم نکند؟ پیامبر درونم پرورش یافته است؟ طبیب سراسیمه وصل به وحی و صبور هستم؟

به قول دکتر شریعتی «پدر مادر ما متهمیم».*

 

پنجشنبه گذشته امیر که بیرون بود و ناهار نداشتیم ساندویچ فلافل گرفته بود، مادرش را هم دعوت کردیم آمد. طبق معمول نصف ساندویچم را خوردم. بعد از ظهر هیولا گفت حال؟ احوال؟ آدرس نداده پا شدی هلک و هلک راه گم کردی؟ فکر کردی عهد بوق است پیدایت نمی‌کنم؟ نشست روی قلبم و دمش را پیچید دور معده و هر از گاهی پیچ و تاب داد، معده که جمع می‌شد عضلات پاها و پهلولایم هم گلاویز می‌شدند. ناخن‌هایش را می‌سراند توی مری و حلقم، از این آشوب نه دیگر کاسه چشم‌ها که خود توپک‌های چرب پر رگ و خون به درد آمده بودند.

بعد از نزدیک سه ماه دوباره ظرف به دست التماس می‌کردم هر چی که داشت با دنده سنگین مسیر سربالایی سابق را گِل‌پاشی می‌کرد، تمامش کند و پا بگذارد روی دنده. اما تا صبح روز شنبه بازی ادامه داشت. وقتی هیولا با معده‌ام «دل دل» می‌کند، قلب بی نصیب نمی‌ماند. دو «دل» که بیشتر نداریم، داریم؟ لذا تپش قلب و بالا رفتن فشار خون هم پشت بندش شروع می‌شود. فشار که بالا می‌رود صداها را بلندتر و شدیدتر می‌شنوم. قلبم هم می‌شنود، به صداها، حتی صدای گذاشتن لیوان روی میز واکنش نشان می‌دهد. صدا با خون در مغزم متلاطم می‌شود و درد شدید می‌شود. این حال و روز آدم‌هایی است که فشار خون بالا دارند، این شکلی است که حساس‌تر می‌شوند. صداها آزارشان می‌دهند. زود خشمند. دعوایی‌اند. اگر نشود بیرون بریزند، درونشان ویران می‌شود. اینطور فهم کردم.

قبل‌ترها، تا اینطور می‌شد سریع می‌رفتیم درمانگاه. بعدتر، پزشک و پرستار «ویزیت در منزل» علاج وحشت و استیصالمان می‌شد. بعد به مرور فهمیدیم در مورد من نه شربت آبلیمو و آبغوره رقیق جواب می‌دهد نه ماست. باید زمان بدهیم. سر تخت را بدهیم بالا و منتظر شویم معده در این تقلا پیروز شود.

تختم را که آمدیم اینجا با تخت فنری امیر که خانه مادرش مانده بود عوض کردیم و دیگر از حالت بیمارستانی در آمد خانه. ولی دیگر نمی‌شود سر تخت را داد بالا. فشار خون بالا می‌ماند البته تا وقتی که هیولا با کیسه کوچک رنجور زخمی ور می‌رود. چه سر تخت بالا باشد چه نباشد. این را هم الان فهم کردم که نمی‌شود سر تخت را داد بالا و گذاشتن بالش زیر سر، جز آزردن کتف و شانه و گردن عایدی ندارد. زمان باید بدهیم به هیولا. و هیولا به کارش ادامه می‌دهد با وسواس و لذت. معده جمع می‌شود می‌گدازد تقلا می‌کند و با همین پیچ و تاب برای پس دادن آنچه سازگار نبوده، تمام عضلاتم را بسیج می‌کند.

شنبه صبح حس کردم گرسنه‌ام. معده کارش را به هر جان کندنی انجام داده بود. از ظهر پنجشنبه چیزی نخورده بودم، جز دمنوش بابونه با زنجبیل و نصف لیوان سوپ میکس شده و یک سیب زمینی آب‌پز که به فاصله قد فندق امیر در دهانم می‌گذاشت. حالا گرسنه بودم. با صدای خفه و نجوا به امیر گفتم می‌شود تخم‌مرغ آب‌پز بخورم؟

 

 

پ.ن: این نوشته در دهم دیماه داشت نگاشته می‌شد خیر سرش، یعنی چهارشنبه روز آن هفته کذایی. لاکن امروز همت کردم به نوایی برسد که رسید. در روزهای بی اینترنتی.

 

داشتم یک فیلم می‌دیدم و بعد ناگهان داخل فیلم بودم. شوهر زنی مرده بود و مدام سعی می‌کرد با او ارتباط برقرار کند. این سعی کردن تا آنجا پیش می‌رفت که کس دیگری، دختربچه تقریباً سیاه پوستی، را هم واسطه می‌کرد. من هم درون فیلم بودم  در انتها داشتم خود آن زن می‌شدم. تلاش می‌کردم با کسی که مرده دیدار داشته باشم، آن هم نه دیدار معمولی آنطوری که تا به حال دیده‌ایم.  زن به سوی شوهرش می‌دوید و همدیگر را طولانی بغل می‌کردند. زن صدا می‌زد «دنیل تویی؟» و زمستان بود چون هر دو کاپشن به تن داشتند. آخرهای فیلم یا اینطور بگویم آخرهای خواب قبل از اینکه بیدار بشوم آن زن من بودم که تلاش می‌کردم نوارهای چسب پلاستیکی پهن مثل لنت را که امیر سر به هوایانه روی دری چسبانده بود محکم‌تر و مرتب‌تر بچسبانم

 

اسم زن یادم نیست اما فرم موهایش، رنگش، رنگ لباسش و آن اضطراب و غرغری که در انتها موقع مرتب کردن چسب‌ها ابراز می‌کرد را عمیقاً حس می‌کردم. نوارهای چسبی در دو رنگ سفید و خاکستری باید کنار هم روی یک سطحی مثل در به صورت عمودی چسبانده می‌شدند تا او بتواند دنیل را ببیند. همیشه اینطور نبود آخرهای فیلم، آخرهای خوابم قرارشان این بود. و امیر قرار بود کمکم کند (کمکش کند) و دلش نمی‌خواست و چسب‌ها را شل و نامرتب و با فاصله چسبانده بود. زن عصبانی و مستأصل و نگران رفت سراغشان. من نزدیکش بودم، من دستش شدم وقتی نوارها را دوباره تنظیم می‌کرد، در حالی که هر دو این را که چرا امیر همکاری نمی‌کرد، «درک» می‌کردیم.

 

اینجا بود که بیدار شدم. بی‌که بدانم چه شد اما، کدام مرده‌ای می‌خواهد مرا ببیند؟ افتاد به جان گنجشگک اشی مشی. مارتین یا... هادی؟

 

روزهای آخر است. روزهای آخر بودنم در تبریز. شهری که عاشقش هستم. می‌روم شهری که در آن عاشقم. کم‌کم به چند همکار خبر دادم که البته دلم نمی‌خواست و امیر اصرار کرد. اول به صدیقه و ظریفه بعد مربم و خانم هادی و خانم شریفی و آخر سر به همکلاسی/ همکار/ دوستم نیر. صدیقه ناراحت شد و ناراحتی‌اش را حس کردم. ظریفه از مکافات بچه‌ها گفت که درس نمی‌خوانند و یک صفحه مشق نوشتن‌شان یک روز طول می‌کشد و آنقدر این را برای مثال ابتدای تعریف از مکافات ندیدن مادرش حتی تکرار کرد که آخرش گفتم انقدر از بچه‌ها بد نگو و جدی بودم که شخصیت بچه‌های مردم را پیش هر کسی خورد نکند، که مثل همه مادرها توجیه کرد که اینطور می‌گوید آنها متنبه بشوند. بگو تا بشوند.

 

خانم هادی گفت جعفری می‌دانی کدام خاطره‌ام از تو را پیش همه تعریف می‌کنم؟ گفتم کوزتِ خیابان تربیت؟ گفت آفرین و چون من کامل یادم نبود دوباره تعریف کرد که یک زمانی که تازه تازه داشت مانتوی کوتاه مد می‌شد، مانتوی کوتاهی که رنگش بین صورتی و نارنجی بود را دوست داشته و هر روز که از کنار مغازه رد می‌شده می‌ایستاده به تماشایش تا اینکه یک روز که با من بوده (و چقدر زیاد با هم بودیم) برایم تعریف می‌کند و من به او می‌گویم خاله چقدر می‌خواهی مثل کوزت عروسک پشت پنجره را تماشا کنی بیا برویم بخر تمامش کن و می‌خرد و می‌گفت عاشق آن مانتو بود و سال‌های سال همه جا آن را می‌پوشیده. البته که نه برای بیمارستان. تنها کسی که زیر چادر مانتو و روسری رنگی می‌پوشید من بودم. (خانم هادی را خاله صدا می‌کردم و می‌کنم.)

 

ظریفه اما غذاخوری واحدی را مثال زد و گفت با هر کسی در خیابان شهناز راه بروم یا با ماشین رد بشوم برایش تعریف می‌کنم که با جعفری کلی اینجا کباب خوردیم.

 

خانم شریفی را از خواب بیدار کردم و خیلی کسل بود و نفهمیدم ناراحت شد یا نه. هر چند مدتی هست که احساس می‌کنم رفتارش مثل سابق نیست. خصوصاً از وقتی که آن کارگر کذایی را فرستاد خانه ما و من باهاش درد دل کردم که کارگر چه حرف‌ها به من زد و چه کوتاهی‌ها کرد. به هر حال به قول خودش ۱۴ سال است که این کارگر کارهایش را می‌کند و به هر کس که معرفی‌اش کرده از او راضی بودند به جز من و لابد تقصیر من بود. (این بار اصلاً پیشنهاد نداد برایم کارگر بفرستد یا نه.)

 

نیر جان مهمان داشت و گفت بعداً زنگ می‌زند، من البته گفتم و واقعاً دو ساعت بعد زنگ زد و مهمانی و دلیلش را تعریف کرد و اینکه مراقب مادرش است، دکتر می‌برد و از این چیزها که این روزها همه همکارانم به طریقی درگیرش هستند. من ۲۰ سال پیش درگیرش بودم و آخ که چه لذتی داشت و حیف که دیگر درگیرش نیستم.

 

مریم یادم رفت، وقت بدی زنگ زده بودم سرما خورده بود و زیر سرم بود. او را هم نفهمیدم ناراحت شد یا نه. همه ولی گفتند برای دیدار آخر می‌آیند و من معذبم چون خانه خانه کسی است که دارد اسباب کشی می‌کند و از طرفی دوست ندارم این برای «آخرین دیدار» باشد که گویا هست.

 

صدیقه گفت فلانی که بعد از بازنشستگی رفته تهران هرچه به او می‌گفتم وقتی می‌آیی خوی بیا تبریز ما هم تو را ببینیم نمی‌آمد. گفتم همه که مثل من نیستند، هر بار که می‌آمدیم تبریز امیر بیچاره را بیچاره می‌کردم که مرا بیاورد بیمارستان دیدنتان. چه حماقتی ولی.

 

فعلاً برای این پست کافیست. هر چند حرف زیاد است و همینطور مثل آبی که از سیل بند رها شده باشد می‌توفد و می‌کوبد و سرازیر می‌شود و هرچه را از نیک و بد با خود می‌آورد. بکشم کنار و از جای امنی جریان مخربش را تماشا کنم بهتر است.

 

آیا «می‌توفد» فعل مناسبی برای سیل است؟

 

 

با خودم گفتم یا مثل ویولت از سوء تغذیه می‌میرم یا مثل احسان شکوهی از سرماخوردگی، اما هیچکدام نشد.

از روز بمباران تا همین حالا درگیر بیماری و ضعفم و حتی نمی‌توانم چند جمله پشت سر هم حرف بزنم. شمخانی نیستم که توی فوتک فوت کنم و مصاحبه غرا بکنم و زیر آوار نماز بخوانم. نه نوشتنم می‌آید نه توان حرف زدن دارم که بتوانم هم دیگر نمی‌خواهم. به خاموشی پناه می‌برم که سلامت باشم، جسمی هم نشد روحی. هر چند روحم مثل بیست و دو سالگی‌ام زیر آوار ماند. مثل آن روز عصر که فرو ریختم، از دیروز زیر آوارم.

رفته‌ام توی تنها اتاق قلعه و پرده‌های ضخیم تنها پنجره‌اش را کشیده‌ام. در تاریکی، بینایی‌ام را همراه شنوایی‌ام عادت می‌دهم به ندریافتن و نپرداختن. دهانم را بسته‌ام که حرف نزنم. پیچیده‌ام در خودم مثل ۲۲ سالگی‌ام. کاش گفته بودم امروز صبح بیدار نشوم اما خواب و بیداری دست خود آدمیزاد نیست. زودتر از اذان هم بیدار شدم.

دو ماه پیش یک شب تا دروازه رفتن رسیده بودم. صدای مارتین در فضای پیرامون در دو طاقه‌ای که نور از لای بازش بیرون نمی‌زد پیچیده بود که بیا مگر نمی‌گفتی خسته‌ام؟ ذکر و قرآن می‌خواندم و زمزمه می‌کردم الآن نه. نگرانش بودم که گفت اگر چیزیم بشود تکلیفش با خانواده و ماترکم چه می‌شود. آن باری هم که کارم کشید بیمارستان کنار تختم نشست روی ویلچرم و گفت من بعد کی می‌خواهد کار کند؟

مارتین دو ساعت تمام صدایم زد و در نهایت گفت دیدی دروغ بود؟ آن شب سرم که تمام شد می‌ترسیدم بخوابم که مبادا بمیرم. حالا خوابم که می‌آید می‌خوابم که بروم اما «دیدی دروغ بود سوسا؟» دروغم مارتین اما می‌شود مثل ۲۲ سالگی‌ام که با دو حرف که برای پاسداشت عشقت در گوشه گوشه کتاب‌های درسی می‌نوشتم از پا در آوری‌ام؟ ۲۴ سال شده، بیش از نصف عمرم. می‌شود راضی شوید؟

صبح در فیسبوک دیدم لیلای لیلی یک دو پست طولانی نوشته که «منِ در تبعید خود خواسته در میان ایرانی، آمریکایی و اسرائیلی با افتخار ایرانی‌ام.» باز از غزه و فلسطین و یمن و سوریه حرف زده و خیانت چپ‌های میلیتاری لیبرالیسم. آن طرف حامد اسماعیلیون تولد پریسا را بهانه کرده از وطنی که نمی‌خواهد نوشته طولانی با هشتگ دادخواهی و یکی از مخاطبان کامنت طولانی دهان خورد کنی زیرش نوشته بود. لعنت به قلم روانی که برای شیطان بزند.

سعید کیایی روزنوشت جنگ داشت و از دیدن یک یک مکان‌های آسیب دیده و میدان قدس و مستندی که با زن‌های کشف حجاب کرده تو بخوان ملیجک‌های نتانیاهو دارد می‌سازد و مقارن شد با جنگ و به‌به نوشته.

حتی لاله منصف در مشمئزترین حالت ممکن روزنوشت جنگ دارد جز من که دیگر با نفسی که در نمی‌آید حتی با صوت هم نمی‌توانم تایپ کنم و کارم به کپی‌کاری تحلیل سیاسی و نظامی دیگران کشیده بی که بتوانم از آنچه در خواب قبل از جنگ دیدم بنویسم نه از آنچه بر ما گذشت. خشم و امید و نگاهم را.

آنها، دیگران با هر نگرش و استفاده و فرصتی می‌نویسند و جایزه هر چه باشد از آن آنهاست من از دیروز آنقدر به قاب عکس دو نفره پدر و مادرم در سال ۷۳ نگاه کردم که از ۹۶ که قابش کردم نکرده بودم. کاش خواب و بیداری دست خود آدمیزاد بود. حتی خوردن و نوشیدن. نفس کشیدن. کاش آدمیزاد که من باشم انقدر پوست کلفت نبودم. کاش هیولا همین پوست و استخوان مانده را می‌درید می‌زد بیرون. کاش حداقل طوری بمیرم اعضای سالمم را هم بکشند بیرون که دیگر چیزی برای کرم‌های منتظر نماند. کمتر بهتر. دوستان آ.ب مثبتم سه‌شنبه گذشته آمدند دیدنم از پشت ماسکم گفتند صورتت نصف شده. زبان را، زبان را نمی‌شود اهدا کرد؟ زبان چرا لاغر نمی‌شود؟

شاید اگر دیگر حرف نزنم از کار بیفتد. در ۲۲ سالگی می‌شد بزنم بیرون. الآن نه، و کاش بگذارند حرف نزنم. نبینم. نشنوم. فقط آنقدر گریه کنم شاید تمام شد.

 

 

این صفحه چندین روز است که باز است تا بنویسم، اما نوشتنم نمی‌آید. پر از حرفم اما لب‌هایم را بسته‌ام. کامشین عزیز دندان‌ها را رها کردم چون «خسته بود». می‌دانی که چه می‌گویم. هیولا را نمی‌دانم چه کسی بیدار کرد اما وقتی دکتر، یک دکتر برای اولین بار با دیدنم روی ویلچر گفت ای داد اینکه بدنش سِر است! وای بیماری‌اش هم که پیشرفته است! موقع برگشتن توی آسانسور خودم را در آینه نگاه کردم، مردم چطور مرا می‌بینند و تحمل می‌کنند

همکار آ.ب مثبتم گفت تو در میان بیماران ام‌اسی خیلی ناجوری. حالا نه با این ادبیات اما حرفش همین بود. چند وقت پیش یک ویدیو دیدم درباره مرگ یا خودکشی سلول‌های عصبی. وقتی که اندوه و التهاب و فقدان اکسیژن باعث می‌شود سلول عصبی خودش را از دیگر سلول‌ها جدا کند مچاله شود و محو شود. (دلم نخواست حذف به قرینه کنم.)

من اندوه، التهاب و فقدان اکسیژن را سال‌هاست تجربه می‌کنم و همین که مغزم هنوز کار می‌کند از شگفتی‌های آفرینش است. تو می‌دانی من از چه حرف می‌زنم. یادت هست به من گفتی از نخ تسبیح؟ آن ایمیل تو را گاهی می‌خوانم و چقدر دلم می‌خواهد روزی که کتابم را نوشتم آن را هم میان جملات جا بدهم. مثل پست پین شده در وبلاگ رها شده کتایون آموزگار که شاید اولین پاراگراف کتابم شود.

یک ساعتی است بیدارم مثل تمام نیمه شب‌هایی که بیدار می‌شوم و ذهنم برای یادآوری بسیار فعال است و میل به نوشتن دیوانه‌ام می‌کند اما دست نگه داشته‌ام. و هر جایی سر می‌زنم به جز پیش نویس کتابم. از چه بنویسم؟ از اندوه، التهاب و فقدان اکسیژن؟ موقع نوشتن چنان تعبیرها چنان فضاسازی می‌کنم که خودم ترسم می‌گیرد. من مثل سلین این قدرت را ندارم که تف سر بالا بنویسم. اینکه او چطور جرات کرده است نمی‌دانم. وقتی برای اولین بار حتی قبل از اینکه با سلین آشنا شوم حسین شرفخانلو گفت بنویس! تف بنداز! فکر کردم دیوانه است. به راستی که باید دیوانه باشم. دیوانه باشم؟

وقتی خیلی سال پیش داستان مادربزرگم را تحت تگ قهرمان خان شروع کردم و البته از همان اول اشتباه کردم که خواستم مشارکتی باشد و از مسیر خارج شد، ناگهان با خودم گفتم داری چه کار می‌کنی؟ می‌خواهی بگویی فلان عمو بچه‌های مادربزرگت را گرفت و او را از خانه، از آن خانه بزرگ پر از انبارهای غلات، از آن حشمت، از آن شکوه بیرون گرد و زد توی سر مادر تو به خاطر یک اشتباه؟ طوری زد که مادرت در ۸۰ سالگی یادش بود و با به خاطر آوردن آن می‌گفت از کودکی کسی مرا دوست نداشت؟

می‌خواهی بگویی فلان خاله‌هایت مادربزرگت را کتک زدند به خاطر بهتانی که به او زده بودند؟ می‌دانی اگر داستان مادربزرگت را بنویسی تمام بستگانت را از دست می‌دهی؟ باید تنها بازمانده باشی تا بی‌واهمه شروع کنی از بی‌ شوهری، بی‌پدری و ظلمی در بیش از صد سال پیش بنویسی، محمدرضا بایرامی در اتاقش در سازمان عریض و طویلی (سوره) بگوید این‌ها را بنویسی که چه شود؟ به چه درد این زمانه می‌خورد؟ یعنی بگذار آن زن بینوا همانطور که زیر سنگ سفید زیبای مرمری که دایی مرحومت بعدها روی قبرش گذاشت، که هر زمانی در هر دمای هوایی دستت را روی آن بگذاری مانند آب گوارای یک چشمه زلال و خنک است آرام بگیرد.

خاطرات در ذهنم در حال فوران است. حرف‌های مادرم آن خاطرات دلتنگی که برایم تعریف می‌کرد. آن اندوه، التهاب و فقدان اکسیژنی که ۸۰ سال تحملش کرد چگونه آن کوه را از پا نینداخت؟ چطور روی پا ماند؟ چه قدرتی داشت؟ مثل مادربزرگم. زن قد بلند تنومند و مهربان با شکر پنیرهایی که از جیب مخفی جلیقه مخملش در می‌آورد و به من و داداش کوچیکه می‌داد و ما مثل پیروزمندان نظر کرده می‌رفتیم گوشه‌ای و به خیال اینکه کسی را در غنایم شریک نکردیم با خنده می‌خوردیم. آه ای کودکی.

حالا چطور بنویسم؟ اینطوری ممکن است بخشی از خانواده را از دست بدهم. سلین چطور این دیوانگی را کرد؟ چون تک فرزند بود. مرد بود. و هرگز سلول‌های عصبی‌اش خودکشی نکردند. اینطور و این شکلی که آن دکتر، حالا گیرم برای اولین بار دکتری با دیدنم آن جملات را بر زبان بیاورد. جملاتی که خیلی‌ها به زبان نمی‌آورند. من قوی هستم؟ من هم مثل مادربزرگم و مادرم قوی هستم مثل کوه؟ نه من درخت شدم. مثل درختان نمدار جنگل Fanal بخشی از جنگل Laurisilva در جزایر مادیرا در اقیانوس اطلس. کج و کوله غرق در مه، کهنسال و سورئال. و البته ترسناک.

صدای اذان بلند شد. اما تا ساعت پنج که هم قرص‌هایم را بخورم نمازم را به تاخیر می‌اندازم تا چند بار امیر را بیدار نکرده باشم. و چقدر نوشتم کامشین عزیز بی اینکه به پیش نویس کتابم سر زده باشم. آیا این‌ها می‌تواند بخشی از کتابم باشد؟ آیا بنویسم؟ تف بیندازم؟ مثل سلین خودم را در معرض نقد قرار دهم آنطور که خودش می‌گوید توهین آمیز؟ 

از امیر خواستم دفتری که شیرازه سیاه دارد و کرم رنگ است را برایم بیاورد که اولین دفتر خاطرات رسمی من بود. قبل‌تر از زمان دبیرستان توی سررسید می‌نوشتم. می‌خواستم ببینم از چه تاریخی در آن می‌نوشتم و ببینم آیا در مورد آن شب کذایی و روزهای پس از آن چیزی نوشتم یا نه؟

 

دست خطم را که دیدم قلبم مچاله شد دلم تنگ شد... اولین نوشته تاریخ ۱۲ بهمن ۷۹ بود. نوشته بودم که همراه شهلا دانایی رفتیم کمی خرید کردم؛ مجله درد، این دفتر و یک گل سینه. یادم نبود گل سینه را همراه شهلا دانایی گرفته باشم و حتی یادم نبود که هیچ وقت با او بیرون رفته باشم. هرچند با هم نه اینکه دوست باشیم ولی نزدیک بودیم.

 

نوشتن راهی برای فراموش کردن نبود «خوب من!» نوشتن برای این بود که سال‌ها بعد که سراغشان می‌روم مچاله شوم. تنگ شود سینه‌ام. بغض پرده شود توی چشم‌هایم. خوب من خوب من خوب من خوب من تو گولم زدی.

پ.ن: این یکی از دست خطهای من است  جزوه و روزمره‌ها را اینطور با این دست خط می‌نوشتم. به مرور البته آن یکی دست خط با خشونت بیشتری غلبه کرد.

 

*حافظ

ماجرا؟ تا دلتان بخواهد هست. مثلاً فواحشی که لخت می‌شوند و جملگی پرونده بستری روانی دارند. خب ما که گفتیم از اول حفظ پوشش جنبه عقلانی دارد، هر چی این یکی کمتر، آن یکی هم کمتر. بودار نیست؟ چرا هست! هر جای دنیا غیر از ایران بود حتی در همان هلند ولنگار کت بسته ی‌بردندش آب خنک بخورد بدون ارفاق. مثل آن جنگجویی که ۱۴۰۱ در هلند لخت شد و گفت شما از این‌ها شیر خوردید، تازه نوکشان را چسب ضربدری زده بود. یادتان که نرفته است. ولی خوب امیرکبیر افساد طلبان در داووس سینه را داده جلو باد انداخته در غبغب گفته در خیابان‌های کشور لخت و پتی‌ها می‌چرخند و ما بی‌غیرتها اجازه نمی‌دهیم قانون عفاف و حجاب اجرا شود. تو را به خدا یک تف بیندازید کف دستم. 

 

مثلاً دوباره؟ آمریکا فاند اپوزیسیون را قطع کرده. ترامپ گفته هر کی بگوید بیشتر از دو جنس داریم خر است گاو من است. کانادا ایالت جدید آمریکا هم گفته هر کس و ناکسی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خدمت سربازی اجباری رفته مخرجش با ما غیر مشترک است. حامد اسماعیلیون هم تغییر جبهه داده صندوق فایت علیه قانون جدید راه‌اندازی نموده.

 

پا قدم پسر قالیباف باید باشد، بعد از آن همه فایت. امروز با خودم فکر می‌کردم چرا من تگ احمدی نژاد دارم ولی تگ قالیباف ندارم؟ با اینکه بیشتر از احمدی نژاد درباره خلبان نوشتم. این هم از شانس خلبان می‌باشد.

 

خب به قول استاد کهنمویی خندوانه «گفتیم خندیدیم حرمت‌ها را رعایت کنیم» برویم سراغ رزق قرآنی. چند روز پیش آیه ۸۹ سوره انبیا را می‌خواندم که «وَزَکَرِیَّا إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ رَبِّ لَا تَذَرْنِی فَرْدًا وَأَنْتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ» (زکریا را [یاد کن] زمانی که پروردگارش را ندا داد: پروردگارا! مرا تنها [و بی فرزند] مگذار؛ و تو بهترین وارثانی.)

 

در قسمت تفسیر نوشته: «در هنگام دعا، خداوند را با آن صفتى که با خواسته ما تناسب بیشترى دارد یاد کنیم.» (+)

 

خیلی فکر کردم که من وقتی برای شفا و رفع شکلم دعا می‌کنم و سلامتی از خداوند می‌خواهم او را با کدام صفت که متناسب باشد صدا بزنم؟ روز بعد نیمه شب بعد از کلی فکر دیدم فقط می‌توانم مثل حضرت ایوب علیه السلام دعا کنم و در حالی که دلم شکسته بود ذکر حضرت ایوب را بر زبان آوردم. چندین بار. اما من کجا حضرت ایوب علیه السلام کجا؟ اجابت دعای او کجا، اصلاً رسیدن دعای من به بالا کجا؟

 

گفتم رسیدن دعای من به بالا، یاد عصبانیت پریروزم افتادم از دوستی که یک سری حدیث درباره کیفیت بارداری و تولد حضرت امام حسین علیه السلام نوشته بود. یکی از غر زدن‌هایم این بود که نوشتی حضرت جبرئیل رفت بالا، مگر حضرت علی علیه السلام نفرموده هر کس برای خداوند جا و مکان تعیین کند کافر است؟ حالا هم که خودم کافر شدم! به گمانم این سید بزرگوار خیلی پیش خدا عزیز است چون علاوه بر خبطی که الان مرتکب شدم دیروز هم یک کلیپ را که شب قبلش دیده بودم درباره خطبه خواندن حضرت ابوالفضل علیه السلام بر پشت بام کعبه، با اینکه به کتم نمی‌رفت، فقط به استناد اینکه در سایت دانشنامه اسلامی هم متن و منبع آن آمده بود منتشر کردم و یکی از مخاطبان عزیز گوشزد کرد که ای بهرام تو را گور گرفت. چون به این سید بزرگوار توپیده بودم که حالا چون در آلکافی نوشته شده باید به آن استناد کرد و منتشر نمود. هق۳.

 

خلاصه از دیروز تا الان دو بار بدجوری دمغ شدم خدا از سومی حفظم کند.

 

روز ۱۲ بهمن در صفحه ۲۹۷ قرآن کریم آیه ۲۸ سوره کهف را خواندم: «با کسانی که صبح و شام، پروردگارشان را می‌خوانند در حالی که همواره خشنودی او را ‌می‌طلبند، خود را پایدار و شکیبا دار، و در طلب زینت و زیور زندگی دنیا دیدگانت [از التفات] به آنان [به سوی ثروتمندان] برنگردد، و از کسی که دلش را [به سبب کفر و طغیانش] از یاد خود غافل کرده‌ایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش اسراف و زیاده روی است، اطاعت مکن.» و یاد سخن بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران افتادم که فرمود این پابرهنگان هستند که تا انتها پای انقلاب می‌مانند. همان روز می‌خواستم اینجا بنویسم که نشد و حتی در کانال هم ننوشتم از بس که در هپروت خوش می‌گذرد. 

 

البته هپروت هپروت تمام جبروت مرا اشغال نکرده است، زمانی که هوشیار هستم مشغول ترجمه و نوشتن هستم در جایی ولی خب از این وضعیت راضی نیستم و حس می‌کنم بیشتر از این‌ها باید فعالیت کنم. این مشغول ترجمه شدن مرا از نوشتن در وبلاگ و البته به اشتراک گذاشتن ارزاق محروم می‌کند.

 

سلین؟ لامصب روده دراز است و هنوز مشغولیم با مرگ قسطی‌اش.

امروز از ساعت ۴ صبح بیدارم. شاید زودتر. دقیق یادم نیست. وقتی اینطور بیدارم یعنی فشارم بالاست. الا کلنگ و تیشه به راه است. هرچی که هست کلی کار عقب افتاده را انجام دادم. جز اینکه خیلی کم با خدا صحبت کردم.

 

آیت الله بهجت خدا بیامرز ‌می‌گفت وقتی بیدار می‌شوید نصف شب حداقل یک سلامی بدهید یک صلواتی بفرستید. اگر نا ندارید که نماز شب بخوانید ، موضوع نا نداشتن نبود موضوع این بود که نمی‌توانستم برای مهر و شال امیر آقا را بیدار کنم.

 

از همه این‌ها بگذریم تولدم هم گذشت. تولدم این بار مصادف شد با مبعث پیامبر اعظم صلوات الله علیه و آله. روز تولدم برایم خیلی مهم است دلیلش همینی هست که شده است اسم وبلاگم و تمام دلخوشی من همین است.

 

روزها برایم تند می‌گذرند، با اتفاقاتی که هرچه پیش آید خوش آید. با آدم‌هایی که به من یاد می‌دهند از هر کسی انتظار نداشته باشم و کلاً انتظار نداشته باشم. گاهی کسانی هستند که بدون آن که بدانی از یادت نمی‌کاهند. یکی در مسیر کاظمین و سامرا. یکی مثل فاطمه اشجعی عزیز با زیارت عاشورا به نیت خوب شدن حالم.

 

حس می‌کنم رزق و روزی قرآنی‌ام کم شده است. روزانه حداقل دو سه صفحه می‌خوانم و البته ذهنم درگیر مسائلی می‌شود اما به نوشتن نمی‌آید و بعد میان اتفاقات و خواب و مشغولیات دیگر گم می‌شوند. یکی از آنها این بود که خداوند درباره مشرکین و کافران در این جهان از چشمای نابینا و گوش‌های ناشنوا و قلب‌های قفل شده سخن می‌گوید. اما در روز جزا و روز کیفر از شهادت دادن چشم و زبان و پوست سخن به میان می‌آورد. و عذاب سوختن پوست و دوباره برآمدن پوست و دوباره سوختن و تا ابد تکرار تکرار تکرار.

دو سال پیش آقای آل داوود در کانالش مطلبی گذاشته بود که دانشمندان پی بردند قلب برای خودش مغز دارد و البته قرار بود مطلب ادامه‌دار باشد که هیچ وقت ادامه نیافت. دوباره چند روز پیش یک فیلم کوتاه دیدم درباره همین موضوع البته خارجی بود. قرار است دنبال آن هم باشم که نمی‌دانم کی؟

 

یک دنیا کار عقب افتاده و نیمه تمام دارم از تابلوهای رنگ روغن نیمه کاره تا تابلوهای گلدوزی نیمه کاره. کیف نمدی نیمه کاره. سری قبل که دوستان AB مثبتم آمده بودند برای ورزش کنیم.‌ ژاکت قلاب بافی خیلی قدیمی را دادم به دوستم که اگر می‌تواند آستین‌هایش را جدا کند تا الان که لاغر شدم و آن را زمانی بافته بودم که بسیار لاغر بودم (سلام هادی﴾، بتوانم به عنوان آستین بپوشم برای مانتوهایی که آستین کوتاه دارند. فکر می‌کردم بافتنی خیلی ناقص است اما در واقع کامل بود. فقط احتمالاً چون دیگر وزنم زیاد شده بود کنار گذاشته بودم. و جالب اینجاست که الان آنقدر لاغر شدم که همین ژاکت برایم گشاد است.

 

دوستم پیشنهاد داد دو تا از موتیف‌های ناقص آستین ژاکت را تمام کند تا بتوانم بپوشم. حیف است. دیروز از من پرسید دور بازویت چند است؟ اندازه گرفتیم ۲۲,۵ سانتی‌متر بود. شکم را صابون زدم برای یک غافلگیری از دوست هنرمندم. مثل دستبند مرواریدی که بالاخره با روش قلاب بافی بعد از ۱۰ سال سر به سامان گرفت و حالا هر روز که نگاهش می‌کنم، خواسته یا ناخواسته، چون به مچ دست راستم است که فعالیت می‌کند دلم غش می‌رود برای دوستم دعا می‌کنم، کیف می‌کنم. چیزهای کوچکی، نه! چیزهای بزرگی که دارند جوانه‌های امید را از لابه‌لای سنگ‌هایی که در دو سه سال اخیر رویم هوار شده بودند بالا می‌آورند. شکافنده دانه‌ها را شکافته، جوانه‌ها دارند بالا می‌آیند. ناملایمات؟ همیشه بودند و هستند. منم همیشه بودم و همیشه خواهم بود

 

با چشم‌ها و زبان و پوستی که علیه من سخن خواهند گفت و عذابی پرتکرار و ابدی. از خشم تو به رحمت تو فرار کنم که مرا آفریدی چون دوستم داشتی. دوستم بدار و بگذار دوستت داشته باش مرا لحظه‌ای به حال خود رها نکن.

 

چقدر پایان بندی این پست شبیه پست‌های آن مرد شد. کیس استادی خوبی را از دست دادم هرچند به قدر کفایت از ذخایر سیاسی کشور دستم آمد. بنویس ولی.

 

صحبت وبلاگ شد یادم افتاد که وب سایت لانگ شات پورج هم از دست رفت.

 

 

 

*مولوی

 

«تا این جا کوشیدم دو نکته را معلوم نمایم. این دو نکته تقریباً هم ارز در تفکر شریعتی است. یعنی در تفکر دینی شریعتی از یک سو با یک شیعه‌گری انقلابی و سیاسی مواجه‌ایم. شیعه‌گری آنچنان که با مفاهیم و مسایل روز جهانی منطبق باشد. و از یک سو هم با معناگرایی فرادینی به مفهوم امر مشترک همه ادیان الهی و غیر الهی، رو به روییم. این معناگرایی فرادینی همچون روح سیال ادیان است که می‌تواند به عنوان خاستگاه و منشأ الهیات انسان گرایانه جدید در تفکر دینی امروز ایران مورد توجه قرار گیرد.»

 

 

قرائتی فلسفی از یک ضد فیلسوف/ معصومه علی اکبری/ ص. ۱۳۰

 

فکرش را بکنید یک ساعت در روز شریعتی می‌خوانم از نگاه یک فیلسوف یا جامعه شناس یا چیزی شبیه به این، بعدش دراز می‌کشم و گوش می‌دهم که همسرم از فردینان کوچولو برایم بخواند.

 

فردینان در توصیف زن‌ها و زن‌ها و زن‌ها و مردها و خصوصاً بوها مرا دچار غبطه می‌کند. وقتی از بوها می‌نویسد در ذهنم کنکاش می‌کنم ببینم من چه بوهایی را می‌شناسم و اگر روزی بخواهم بنویسم می‌توانم مثل او از بوی روغن سوخته و شاش سگ و لجن و دانتل و عطر خانم‌های خانه‌های اعیانی و… معجون بسازم؟

 

می‌بینم تنها بویی که یادم می‌آید و خیلی قوی در دماغم مانده است بویی است که وقتی کمدهای مادرم را باز می‌کردم می‌زد به صورتم. بوی گرمی بود. حقیقتاً مست کننده و سحرآمیز. اما هر چقدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید در کمدهای مادرم چی بوده که آن بو را ترکیب و تولید می‌کرده؟

 

آن بوی گرم که رگهای همه وجودم را منبسط می‌کرد و مثل آغوشش در برم می‌گرفت، بویی که بعد از مرگش موقع بوییدن روسری‌اش تا یک زمانی هنوز بود. اگر فردینان جای من بود چند عطر و ماده را ترکیب می‌کرد تا به این بو برسد؟