مرا آفرید آن که دوستم داشت

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مکاشفات» ثبت شده است

من بسیار مثبت اندیشم. همیشه نیمه پر لیوان را می‌بینم. برای همین «در حالی‌که امکان ارسال پیام شخصی در پیام‌ رسانهای داخلی از جمله روبیکا، سروش، آی گپ و بله به دستور مراجع امنیتی فراهم شده تا این لحظه چنین مجوزی برای پیام‌رسان ایتا که یکی از محبوب‌ترین و پرطرفدارترین پیام‌رسان‌های داخلی است صادر نشده است.» باز هم نیمه پر لیوان را می‌بینم و یاد انتخابات مجلس دوازدهم و روشنگری‌های کانال‌های تبیینی ایتا و شکست خلبان می‌افتم. یاد انتخابات ریاست جمهوری و موش زاییدن تلگرام می‌افتم، آن هم چه موشی! سکه ضرب می‌کرد. ناگهان حتی پرهام کوچولو هم افتاد به پر کردن لپ‌هایش از سکه‌هایی که قرار بود پول بشود تا تبلت بخرد.

و ناگهان دیگری، ایتا، طرفداران جلیلی را نقره داغ کرد. ملتی که دست به دامن موش شده بودند، نه تنها دستشان به سکه‌ها نرسید که انتخابشان هم موشی زایید که سکه را نجومی کرد و ایتا شد تلگرام دیگری و موشش تراول می‌داد کاملاً واقعی.

فقط ایتا نبود و نیست. هر سکوی ایرانی که می‌خواستی داد بزنی «وفاق» موش زاییده محدود می‌شدی. می‌توانید از همه رقم آزادی بیان منتفع شوید اگر دستتان روی دهان کودک بماند تا داد نزند. حتی به خدا و پیامبر اعظم و مقدسات توهین کنید، «خاله» بشوید، همه رقم «پرچم» بالا ببرید اما به پر و پاچه وفاق علی‌الخصوص «قالیباف» نپیچید بگذارید خلبانی‌اش را بکند، انگار «سیم کارت سفید» دارید.

 

 

پ.ن: این نوشته صبح زود امروز شروع شد و اکنون عصر که تمام شد می‌گویند «وفاق ایتا را آزاد کرد». اما به شرطی که دهان کودک بسته بماند. نمی‌گویند کودک دندان دارد، گاز می‌گیرد دستمان را و… «وفاق لخت است!» را داد خواهد زد؟

 

پنجشنبه گذشته امیر که بیرون بود و ناهار نداشتیم ساندویچ فلافل گرفته بود، مادرش را هم دعوت کردیم آمد. طبق معمول نصف ساندویچم را خوردم. بعد از ظهر هیولا گفت حال؟ احوال؟ آدرس نداده پا شدی هلک و هلک راه گم کردی؟ فکر کردی عهد بوق است پیدایت نمی‌کنم؟ نشست روی قلبم و دمش را پیچید دور معده و هر از گاهی پیچ و تاب داد، معده که جمع می‌شد عضلات پاها و پهلولایم هم گلاویز می‌شدند. ناخن‌هایش را می‌سراند توی مری و حلقم، از این آشوب نه دیگر کاسه چشم‌ها که خود توپک‌های چرب پر رگ و خون به درد آمده بودند.

بعد از نزدیک سه ماه دوباره ظرف به دست التماس می‌کردم هر چی که داشت با دنده سنگین مسیر سربالایی سابق را گِل‌پاشی می‌کرد، تمامش کند و پا بگذارد روی دنده. اما تا صبح روز شنبه بازی ادامه داشت. وقتی هیولا با معده‌ام «دل دل» می‌کند، قلب بی نصیب نمی‌ماند. دو «دل» که بیشتر نداریم، داریم؟ لذا تپش قلب و بالا رفتن فشار خون هم پشت بندش شروع می‌شود. فشار که بالا می‌رود صداها را بلندتر و شدیدتر می‌شنوم. قلبم هم می‌شنود، به صداها، حتی صدای گذاشتن لیوان روی میز واکنش نشان می‌دهد. صدا با خون در مغزم متلاطم می‌شود و درد شدید می‌شود. این حال و روز آدم‌هایی است که فشار خون بالا دارند، این شکلی است که حساس‌تر می‌شوند. صداها آزارشان می‌دهند. زود خشمند. دعوایی‌اند. اگر نشود بیرون بریزند، درونشان ویران می‌شود. اینطور فهم کردم.

قبل‌ترها، تا اینطور می‌شد سریع می‌رفتیم درمانگاه. بعدتر، پزشک و پرستار «ویزیت در منزل» علاج وحشت و استیصالمان می‌شد. بعد به مرور فهمیدیم در مورد من نه شربت آبلیمو و آبغوره رقیق جواب می‌دهد نه ماست. باید زمان بدهیم. سر تخت را بدهیم بالا و منتظر شویم معده در این تقلا پیروز شود.

تختم را که آمدیم اینجا با تخت فنری امیر که خانه مادرش مانده بود عوض کردیم و دیگر از حالت بیمارستانی در آمد خانه. ولی دیگر نمی‌شود سر تخت را داد بالا. فشار خون بالا می‌ماند البته تا وقتی که هیولا با کیسه کوچک رنجور زخمی ور می‌رود. چه سر تخت بالا باشد چه نباشد. این را هم الان فهم کردم که نمی‌شود سر تخت را داد بالا و گذاشتن بالش زیر سر، جز آزردن کتف و شانه و گردن عایدی ندارد. زمان باید بدهیم به هیولا. و هیولا به کارش ادامه می‌دهد با وسواس و لذت. معده جمع می‌شود می‌گدازد تقلا می‌کند و با همین پیچ و تاب برای پس دادن آنچه سازگار نبوده، تمام عضلاتم را بسیج می‌کند.

شنبه صبح حس کردم گرسنه‌ام. معده کارش را به هر جان کندنی انجام داده بود. از ظهر پنجشنبه چیزی نخورده بودم، جز دمنوش بابونه با زنجبیل و نصف لیوان سوپ میکس شده و یک سیب زمینی آب‌پز که به فاصله قد فندق امیر در دهانم می‌گذاشت. حالا گرسنه بودم. با صدای خفه و نجوا به امیر گفتم می‌شود تخم‌مرغ آب‌پز بخورم؟

 

 

پ.ن: این نوشته در دهم دیماه داشت نگاشته می‌شد خیر سرش، یعنی چهارشنبه روز آن هفته کذایی. لاکن امروز همت کردم به نوایی برسد که رسید. در روزهای بی اینترنتی.

 

۱. فکر می‌کنم قبلاً از استخاره سری من در آوردی‌ام نوشتم که با عقربه ثانیه شمار ساعت است و رد خور ندارد. القصه طی عملیات سری و بدون مشورت با امیر اقدام به خرید فیزیکی راه دور یک فقره «سرخ کن بدون روغن» کردم و جالب اینکه جنسی که فروشنده ازش تعریف کرده بود را. هر روز تلفن پشت تلفن به تسبیح که برو، چرا نمی‌روی؟ چرا نمی‌پرسی؟

پنجشنبه که تسبیح خانه خواهرم بود بچه‌ها را گذاشت پیش مادرش و راه افتاد و شرایط خرید قسطی را سبک سنگین کردیم و رسیدیم به اینکه بخرم یا نه، چشم انداختم به ساعت و خب جواب منفی بود اما خریدم. بعد خیلی هماهنگ شده مهدیه را که در شرف آماده کردن ناهار بود، فرستادم پیش تسبیح که محموله را تا اطلاع ثانوی محافظت بفرمایند.

بعد از خرید دل کوچیک از امیر پرسیدم نظرت درباره فلان مارک چیست؟ سیب از این مارک خریده و راضی است و بیا در موردش بخوانیم و خواندیم و... عرق سرد و پریشانی از خواندن و شنیدن نظر امیر که بخواهد بخرد فقط فلان مارک. تازه رسیده بودم به مرحله «چه خاکی به سرم بریزم».

بیشتر از هر چیز خجالت می‌کشیدم. از اینکه تسبیح و مهدیه را آنطور انداخته بودم در زحمت و با امیر مشورت نکرده و سر خود و مصر. اینکه بر خلاف عادت جنس سفارش فروشنده را برداشتم و نرفتم تحقیق. اینکه از مارتین پرسیدم گفته نه ولی گوش ندادم و مرحله سنگین پس دادن شروع شد. زحمت دادن مجدد و‌...

یعنی حتی تهران هم که هستم این دو نفر را در زحمت می‌اندازم آن هم دو برابر و در این شرایط که تازه از اطاله کلام خودداری نمودم که شرمندگی خودم بعدها با مرور نوشته، اگر عمری بود، افزون نشود که چه گندی بالا آوردم. (گریه حضار لطفاً)

۲. گفت فلانی و فلانی زمین تخت گرا هستند. گفتم من طاقتش را دارم مرحله سوم شوکه کردنم را بگو. هیچوقت فکر نمی‌کردم بعد از اینکه در تبریز و جدی شدن آمدنمان راز مگو را ناقص تعریف کرد این را هم بشنوم. هی فلانی را نگاه می‌کردم و می‌گفتم باورم نمی‌شود یک زمین تخت گرا را از نزدیک می‌بینم. طرف به قول عباس جمشیدی‌فر فقط اسم درس‌های دبیرستان یادش مانده، تازه به نظرم، بعد می‌گوید زمین تخت است. همین دو روز پیش زنگ زد که سی‌سی چه فرقی با میلی لیتر دارد ها.

۳. هیچ فرقی نکرده. سال ۸۹ هم با کلی پنهان کاری مرا آورد تهران، حالا هم همین است. ازدواج از راه دور مثل خرید از راه دور است. بعد مجبوری با «به خاطر قیمت مناسب و در دسترس بودن لوازم یدکی بین خانواده‌های ایرانی محبوب است.» از معایبش بگذری و هر بار موقع استفاده از خودت بپرسی «چرا؟» و البته اینقدر هم «پس دادن جنس خریداری شده» راحت نباشد که البته نبود هم. جنسی است که خریده‌ای و باید باهاش کنار بیایی چون پول کمی نپرداخته‌ای و مثل «سرخ کن دلموتی» هنوز حتی طناب دورش را هم باز نکرده‌ای نیست و از محدوده خارج نشده است هم نیست.

۴. به قول هستی کوچولوی برنامه هفت مرحوم حرفم تمام شد. چون هر چه بیشتر بنویسم جز بر اندوه نگارنده

نمی‌افزاید.

 

 

 

یکی دو روز پیش خبر به دیار باقی شتافتن مفتی اعظم عربستان که آخرین فتوایش این بود که مردم غزه باید گرسنگی بکشند تا گناهانشان پاک شود و ما جز دعا کاری نمی‌توانیم بکنیم و نباید از پادشاه انتظار دخالت داشته باشیم (نقل به مضمون) را خواندم. صبح موقع نماز با خودم فکر کردم آیا فرصت توبه داشته؟ بعد از آن عمر طولانی آیا خدا به او فرصت داده توبه کند و عذاب او بعد از این همه مخالفت و تحریف در اسلام چه خواهد شد؟ (آره آزاده جان بدو بیا خوراک دادم بهت فقط مواظب باش رو دل نکنی.)

 

از طرفی در هفته‌های اخیر یک تجربه جالب ریز و زیر پوستی از چگونگی حمایت از کانال‌ها و پیج‌ها و اکانت‌های پلتفرم‌های مختلف توسط صاحبان سکوها داشتم که خوب چند مرحله بود و مرحله آخر خیلی دردناک بود. از این لحاظ که حس کردم داشتم در معرض سوء استفاده قرار می‌گرفتم که البته قرار نگرفتم خدا را شکر. ولی لحظات بدی را دیشب پس از نتیجه‌گیری سپری کردم و تا ساعت ۹ صبح موقع صبحانه خوردن خیلی در ذهنم بالا و پایین کردم. در نهایت مثل همیشه با همسرم در میان گذاشتم و او هم با نتیجه‌گیری من موافق بود ولی از اینکه احساس گناه می‌کردم مخالفت کرد.

 

درست وسط صحبت و غیبت ناگهان فشارم به شدت افتاد و مثل همیشه درها به رویم گشوده شد و صداها مشغول دعوتم شدند. به امیر می‌گفتم با من حرف بزن حتی پیشنهاد دادم امیرحسین قیاسی برایم پخش کند تا بخندم و فشارم بالا بیاید، اما توفیقی حاصل نشد و من با ترس و لرز تسلیم خواب می‌شدم به شرطی که امیر مرتب بیدارم کند. لحظات عجیبی بود در همان لحظات عجیب در حالی که به سختی صدایم در می‌آمد به امیر گفتم من صبح چنین فکری و قضاوتی درباره مفتی اعظم عربستان کردم، خداوند وسط غیبت یخه‌ام را گرفت و گفت فرصت توبه بدهم یا ببرمت؟ (سلام آقای مرآت)

 

شیطان همین حالا که دارم می‌نویسم یعنی می‌گویم  می‌نویسد، دارد سعی‌اش را می‌کند تا از این مکاشفه بیرونم بکشد که مفتی اعظم حقش بود قضاوتش کنی. هرچی که هست کتک خوردم، اما اینکه این کتک ادبم کرده یا نه از این به بعد شخص می‌شود.

 

پ.ن: صاحب پلتفرم گفت: «دروغ و تهمت ناروا، شما همه‌تان عین همید» (البته که کامنت را پاک نمود چه انتظاری داشتید؟)، منظورش مخالفان قالیباف (یا طرفداران جلیلی یا منتقدان وفاق) بود. به هر حال ما همه‌مان عین هم هستیم و به سفارش سلمان معمار «اجازه نمی‌دهیم ما را توده کنند!»

 

بعداً نوشت: نخیر! این قضاوت نیست همین است که نوشتم. نتیجه همان همفکری‌ام با همسرم است که اتفاقاً اصلاح طلب است.

 

 

فرمود: تا نفَس می‌کشید درس و بحث!

آدم می‌گوید فارغ‌التحصیل هستم، این یعنی به ننگ خود اعتراف کردی! تا جا دارد درس بخوانید یا درس بگویید یا کتاب بنویسید، مطلب نو بیاورید!

فرمود: جای خالی نگذار! قلب مثل شکم نیست که سیر شود: «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ»

از بیانات امام مجتبی‌ علیه‌السلام است که «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ وَ مصابیحَ الهُدی» چراغ باش تا جامعه را روشن کنی.

آدم بگوید درسم تمام شد؟ یعنی عمرم تلف می‌شود! ﴿خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ﴾* هر لحظه بی‌علم، خسارتِ جان است!

 

 

آیت الله العظمی جوادی آملی/ سخنرانی عمومی: ۱۳۹۶/۰۸/۲۵

 

* آیه ۱۵ سوره مبارکه زمر

 

 

نسیم دارد مجازی روانشناسی می‌خواند، یعنی بعد از بازنشستگی شروع کرده به تحصیل مجازی. رقیه هم اوایل دهه نود مجاری داشت فوق لیسانس یا دکتری می‌خواند، خاطرم نیست. دنبال کتاب‌هایی بود که پیدا کردیم برایش فرستادم. فاطمه هم دارد برای دفاع از پایان‌نامه هواشناسی آماده می‌شود. درس خواندن خیلی خوب است به شرطی که شرایط مهیا باشد. من دهه نود اوج درد و خرج فیزیوتراپی‌ام بود و بعد زمان کرونا که هم پول داشتم هم فرصت ناگهان سل پیش آمد و دوباره دردها و اسپاسم و سوزش کف پاها که نه تنها امان من که امان هر کس پیشم بود بریده بود. بهانه می‌آورم؟ شاید.

اما بهانه نیست اگر قرار باشد برای درس خواندن یا هر خدمتی به خودم، کسی را ولو با طیب خاطر به کوچکترین زحمتی بیندازم از آن خدمت با هر درجه زحمت چشم می‌پوشم. اخلاق بهانه تراشی و تنبل مآبی است؟ باشد.

این وسط خوابم برد و حالا که آمدم بنویسم نظرم عوض شد. نه کاملاً، اما به خودم نهیب می‌زنم تنبلی کردم؟ اگر تنبلی نباشد قانع شدن به حداقل است. این قناعت به حداقل خصلتی ذاتی است. همینطور که می‌نویسم انگار دارم تراپی می‌کنم خودم خودم را، من کماکان اگر تمکن مالی داشتم ترجیحم این بود هزینه تحصیل فرد دیگری که استعداد و همت درس خواندن دارد اما پولش را ندارد عهده‌دار شوم تا کلکسیون مدرک جمع کنم تا ثابت کنم «ز گهواره تا گور دانش بجوی». آن هم هر دانشی، بی‌ربط یا با ربط. اگر ملاکم آموختن دانش است من هر روز حالا اگر اغراق نکنم که هر ساعت در حال کسب دانشم، اما نه دانشی که مدرکی برایم دست و پا کند. دانشی که شناختم از خالق را بالا می‌برد. اما اگر دلم به گرفتن مدرک خوش بود، رشته جامعه‌شناسی انتخاب اولم بود.

در کل اگر بخواهم یک تصویر از خودم بیرون بدهم موجودی کمال گرا با مقادیری عجب و تبخترم که جلوی جلو رفتن بیشترم را می‌گیرد. همان که به مخاطبان موقع تعریف و هندوانه سوا کردن می‌گویم «همه کاره بیکاره». اما ثروت، پول چیزی است که از چوب خشک دکتر مهندس می‌سازد. من وقتی پول داشتم تلاش کردم ولی بیماری اجازه نداد. بهانه نیست، من در برابر ام‌اس ضعیف بودم/هستم. هر کس وانمود می‌کند در برابر شوالیه قوی است، با شوالیه چهارم روبرو نشده. من از اینکه بگویم ضعیفم باکی ندارم و هرگز ادعا نکردم قوی هستم، همانطور که ادعا نکردم بچه پولدارم. مسئول حماقت و توهم کسی نیستم. نوشته‌هایم هستند کور که نبودید.

حالا هم می‌گویم، اگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی پول داشتم ترجیح می‌دادم دست جوانی را بگیرم تا اینکه صندلی حقیقی یا مجازی دانشگاهی را اشغال کنم. دنیای حساب و کتاب است. جواب سوالات در دانشگاه نیست، در درون است. در انفسهم است.

 

کارآگاهان واقعی

 

دیروز ریموند، در قسمت ششم فصل دوم سریال کارآگاهان واقعی، گفت درد خستگی ناپذیر است این آدم است که خسته می‌شود. راست می‌گفت درد خستگی نمی‌شناسد یا اینطور بگویم از شکلی به شکل دیگر در می‌آید ولی از بین نمی‌رود. این را نوشتم که بگویم داریم سریال کارآگاهان واقعی را تماشا می‌کنیم. گاهی ۲ یا ۳ قسمت پشت سر هم . اینطوری می‌شود که برای خواندن کتاب یا من خواب آلوده هستم یا امیر حوصله ندارد. خصوصاً اینکه تولستوی زیاد درباره آندره‌ی حرف نمی‌زند.

 

آندریاس

 

همین خط را که می‌نوشتم یاد یک فیلم قدیمی افتادم که یادم نیست اسمش چه بود، به گمانم داستان در یک مدرسه شبانه روزی یا نوانخانه پسرانه می‌گذشت. از تمام فیلم صورت پسری یادم است که اسمش آندریاس بود و بالطبع عاشقش شده بودم و منتظر که بیاید و پیدایم کند مثل استرلینگ. آندریاس آندریاس و حالا آندره‌ی. ای ذهن گنجشگک اشی مشی، لب بوم ما نشین.

 

هادی

 

موقع تماشای فیلم به امیر گفتم همیشه از کودکی برای گردش که به کوه و کمر می‌زدیم ـ آخ یادش بخیر ـ با خودم فکر می‌کردم پشت این کوه و تپه ماهورها چند جنازه سر به نیست شده یعنی؟ جمعه صبح که می‌رفتیم بعد از یک سال و چندین ماه سر خاک پدر و مادرم، نگاهم افتاد به درخت‌هایی که روزی که با علی کوچولو رفتیم پارک و پیاده از کنارشان که تازه کاشته شده بودند می‌گذشتیم فکر کرده بودم چه کارها پشت این درختچه‌ها نکرده‌اند؟ چند سال گذشته؟ حالا قد کشیده‌اند و اصلاً حالا لازمم نیست بروند پشت درختچه‌ها. قد کشیده‌اند مثل علی کوچولو و حتی‌تر هادی کوچولو. آن روز کذایی چقدر حرف زدم باهات هادی، یادت هست؟ آن موقع هادی کوچولو بود؟ آن روز به خصوص را می‌گویم. که نمی‌توانستم پا به پای علی کوچولو راه بروم و عصبانی می‌شد و مسخره‌ام می‌کرد. یادم نیست.

 

درخت‌ها

 

روی قبر کناری مثل همیشه پتو انداخت تا کنارشان دراز بکشم. درخت بالای سر پدر قدش از امیر بلندتر شده. چند سال گذشته؟ همان سال همراه داداش بزرگه و یوسف و خواهر بزرگه که هنوز حتی حرف و حدیث روستایی هم نبود که بروند ساکنش بشوند یا نه و مادر، درختچه را خریدیم بردیم و داداش بزرگه که هنوز خوب بود بالای سر پدر کاشت. بعدها بالای سر قبر پایین پای پدر هم درخت همیشه بهاری کاشتند و پدر که عاشق درخت بود حالا میان درختان محاصره شده. گفتم نشد برای بالای سر مادر چیزی بکاریم. هیچی. مادر هم که عاشق گل و گیاه بود چه؟

 

جنگل سیاه

 

چند سال پیش نمی‌دانم خواندم یا شنیدم که درختان برخلاف تصور ما، در خدمت حیات زمین و موجودات زنده نیستند بلکه ما و موجودات زنده را پروار می‌کنند برای بقای خود. ترسناک بود و هنوز هم وقتی مطلبی درباره درختی می‌نویسم یادش می‌افتم. قبرستان خصوصاً. بالای سر هر مرده، جنگلی شده است. بی‌رحم‌تر از کرم‌های زرد و مورچه‌ها. موجوداتی جاودانه از دنیای فانی تا جهان باقی، از طوبی تا زقوم. اگر آفتابی/ خورشیدی در آن دنیا نیست سایه‌سار درختانی که از سبزی به سیاهی می‌زنند به چه کارمان می‌آید؟ با جویبارانی از زیرشان روان، گوارا یا حمیم.

 

 

خدیجه کبری، عالمه، عابده، زاهده و موحده بود؛ ما فخر می‌کنیم که چنین مادری داریم!

خدیجه کبریٰ (علیها آلاف التحیة و الثناء)، فرهنگ عقلانیت را در فضای جاهلی پیاده کرد.

چون آن فرهنگ، فرهنگ جاهلی بود، اقتصاد جاهلی هم داشتند، و اقتصاد جاهلی در محدوده ربا دور می‌زد.

در جاهلیت کهن که ربا، یک پیمان تجاری و اقتصادی رسمی بود، این را خدیجه کبریٰ خط بطلان زد و تحریم کرد!

وجود مبارک خدیجه کبریٰ (سلام الله علیها) ویژگی‌های خاصی داشت:

او طرف مشورت پیغمبر بود!

او یک مریم ثانی است برای ما!

او الگوی جامعه است!

خدیجه کبریٰ (سلام الله علیها)، نه تنها ام المؤمنین فقهی است،

ام المؤمنین فرهنگی است،

ام المؤمنین اقتصادی است،

ام المؤمنین عفاف و حجاب است.

 

آیت الله جوادی آملی/سخنرانی در همایش ملی خدیجه کبری (س)؛ ۱۳۹۵/۱۰/۰۲

 

 

حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها مغفول و مهجور است. زنی که در زمانه جاهلیت لقبش طاهره بوده. دیشب با همسرم صحبت می‌کردیم در مورد اینکه دین و آیین حضرت قبل از اسلام چه بوده است؟ گفتم لقبش طاهره بوده و عمویش کشیش بوده و اینکه بلافاصله بعد از شنیدن سخنان حضرت محمد صلوات الله علیه و آله سریع نزد عمویش می‌رود و نشانه‌های پیامبری را می‌شناخته، احتمالاً مسیحی بوده یا با آیین مسیحیت دمخور بوده است.

 

در این منبع نوشته است که اهل سنت و وهابیون معتقدند یهودی بوده است ولی با این سخن آیت الله جوادی آملی که ربا را حرام کرده بود بعید است که یهودی باشد چون ربا و بانکداری از لحاظ تاریخی هم اثبات شده که به دست یهودیان اداره و ترویج یافته است.

 

و البته این را هم نوشته است که: «هر چند از زندگانی و دین حضرت خدیجه(س) قبل از ازدواج با پیامبر (ص) و دوران جاهلیت اطلاع چندانی در دست نیست اما شواهدی در دست است که ایشان به دین حضرت ابراهیمی بود. با توجه به اینکه لقب حضرت خدیجه قبل از اسلام، طاهره بوده(بحار الانوار، ج ۱۶، ص ۱۲) و طاهره به معنای پاک منشی است می‌توان فهمید که آن بزرگوار پیرو یکی از ادیان الهی و به آن پایبند بوده است .حضرت خدیجه از کسانی بود که انتظار ظهور پیامبر جدید را می‌کشید و از ورقه بن نوفل و دیگر علماء جویای نشانه های نبوت می شد. (بحارالانوار، ج۱۶،ص۵۲)»

 

من نظرم بیشتر روی مسیحی بودن ایشان است. همان مریم ثانی که آقای جوادی آملی می‌گوید.

 

در آیه ۵۵ سوره حج صفحه ۳۳۸: وَلَا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتَّىٰ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ

 

صفت عقیم ذهنم را درگیر کرد. در تفسیر نور آمده: 

عقیم: عقم: خشکیدن. خشک شدنى که مانع از اثر باشد. «عقمت مفاصله»: بندهاى بدنش خشکید، به درد لا علاج گویند «داء عقام».

عقیم: زن نازا،.

یوم عقیم روزى است که خیرى و سرورى در آن نیست، آن در قرآن در وصف باد، عذاب و زن نازا آمده است.

بعد از برپایى قیامت، فرصتى نیست که گذشته خود را جبران کنیم. (لینک)

 

روزی است که امیدی به کسی نیست نه پدر به داد فرزند می‌رسد نه زن و شوهر نه فرزند به داد پدر و مادر. روزی که هر کسی حق شفاعت ندارد مگر خداوند اجازه بدهد، روزی که در توصیفش آمده است فرشتگان به ردیف می‌ایستند و به اصطلاح جلوی رحمان کسی جیکش در نمی‌آید. 

همان یوم عبوس که اهل خانه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها گفتند و در سوره انسان آمده است. 

وحشتناک، وحشتناک و وحشتناک. روزی که در همین صفحه آمده است در نزد خداوند به اندازه هزار روز ما در زمین است. طولانی: «... وَإِنَّ یَوْمًا عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ» (۴۷)

این آیه شش مرتبه در قرآن تکرار شده است.  یاد خلقت جهان در ستة أیام افتادم. گنجشک نیست که لامصب. ذهنم را می‌گویم.

 

 

امام کاظم علیه‌السلام می‌فرمایند: «ای هشام! همنشینی با کسانی که اهل دین هستند، شرف دنیا و آخرت است.» شرف در این‌جا هم به معنای آبرو، هم به معنای عزت و هم به معنای ثروت و غناست. اهل دین کسانی هستند که به دین عمل می‌کنند، مراقب حلال و حرام زندگی‌شان هستند و اجازه نمی‌دهند که جان و روحشان با زشتی‌ها و پلیدی‌ها آلوده و آمیخته بشود، اهل گناه نیستند و اهل ذکر و یاد خدا هستند.

منظور از اهل دین این نیست که غیر اهل دین کسانی هستند که ضد دین هستند. نه، ممکن است به‌ظاهر دین‌دار هم باشند، ولی دین فقط در حد یک بستنی‌ای است که می‌لیسند یا غذایی که خانم‌ها هنگام آشپزی، یک سر انگشتی می‌زنند روی زبانشان تا ببینند طعمش چطور است و حتی ممکن است به گلویشان هم نرسد! همان‌که سیدالشهدا علیه‌السلام فرمود: «الدین لعق علی السنتهم» یک لیسیدنی روی زبان است.

دیگر اینکه مبنای زندگی، دین و دین‌داری و مخالفت با هوای نفس و توجه به خدا و عدالت و… باشد، نه! این‌ها نیست. خوش‌گذرانی؛ همان زندگی دنیایی است؛ حالا یک اسم دین هم رویش باشد!

نه، می‌فرماید همنشینی با اهل دین. یعنی آن‌هایی که با دین زندگی می‌کنند؛ در متن، با دین زندگی می‌کنند، نه در حاشیه. در قرآن هم داریم: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ» حرف یعنی حاشیه، کنار، پهلو؛ یعنی برخی از مردم عبادتشان در حاشیۀ زندگی است. دین و عبادت، برنامۀ اصلی زندگی‌شان نیست.

 

محمد عینی‌زاده موحد/ پیاده سازی سخنرانی/ ۲۶ شهریور ۱۴۰۳

 

 

پ.ن: آیه ۱۱ سوره مبارکه حج

خیلی از این پیاده سازی سخنرانی لذت بردم خصوصاً از جایی که از بر زبان بودن دین توصیف قابل لمسی می‌کند. آنجایی که از زدن انگشت در غذا و گذاشتن بر روی زبان می‌گوید یاد این افتادم که این کار روزه را باطل نمی‌کند چون به معده نمی‌رسد. چه نکته‌های ریز و قابل لمسی در زندگی روزمره تجربه می‌کنیم و به سادگی از کنار آنها می‌گذریم تا اینکه از دهان استادی و عالمی به گوشمان می‌رسد. این در واقع همان منطق ساده فرستاده شدن انبیا و تنزیل کتب آسمانی میان مردم است. اینکه مکرر در قرآن اشاره می‌شود که قرآن یک تذکر است. تذکر آنچه بارها و بارها با آن مواجه شدیم اما نکته را نگرفتیم.

و در ادامه می‌فرماید خوش به سعادت کسانی که این تذکرها را دریافت می‌کنند.

 

امروز در کانال سمت خدا، یک صفحه قرآن از سوره مریم نظرم به انتهای آیه ۷۱ جلب شد «کَانَ عَلَىٰ رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا» (این حکم حتمی پروردگار توست.)

از آنجایی که کلمات با ذهن من بازی می‌کنند یا من خیلی دوست دارم با کلمات بازی کنم و حواسم پرت شود، حواسم به کلمه مَقْضِیًّا چسبید و رفت به آیه ۲۱ همین سوره زمانی که حضرت جبرئیل، به حضرت مریم سلام الله علیها می‌فرماید: «وَکَانَ أَمْرًا مَقْضِیًّا» (و قضای الهی بر این کار رفته است.)

هیچی دیگر، همانطور که به محض ادای این جمله از حضرت جبرئیل، حضرت مریم سلام الله علیها بار برداشت، وارد شدن همه بندگان بر آتش جهنم در روز قیامت حتماً و حتماً انجام خواهد گرفت.

 

این کلمه فقط دوبار و در همین سوره آمده است. یعنی این خط و این نشان.

 

پ.ن: در سه جای مختلف یک صفحه قرآن روزانه می‌خوانم، بالطبع از سوره‌های مختلف. این سوای تفسیر روزانه یک آیه جناب آقای قرائتی(قب) هم هست. مثلاً امروز که صحنه‌هایی از آتش سوزی در لس‌آنجلس را می‌دیدم، یک ویدیو بود درباره اینکه دو روز قبل از شروع آتش سوزی در جشن گلدن گلوب، از مهمانان خواسته شده بود از کسی تشکر کنند، خداوند صفر امتیاز آورده بود. راستی آزمایی نکردم ببینم درست است یا نه،  ولی مجری خانم گفت از شهر بی‌خدا این بعید نیست. این آیه ۸۸ سوره مبارکه نحل همان‌جا در یک صفحه قرآن روزانه آمده بود: «آنان که کافر شدند، و مردم را از راه خدا بازداشتند، به سبب فسادی که همواره مرتکب می‌شدند، عذابی بر عذابشان می‌افزاییم.»