گلوله توپ توى صورتش خورد و سوتش کرد، گلوله بزرگى هم بود، جایى بود به اسم "گارانس،" تو منطقه موز، کنار یک رودخانه... حتى یک ذرهٔ یارو هم پیدا نشد، دوست عزیز! فقط خاطرهاش ماند... با وجود این، بیچاره بلند قد بود، شانههاى پهنى داشت، قوى و ورزشکار بود، ولى جلوی گلولۀ توپ چه فایده؟ جلوى گلوله توپ نمیشود گردنکلفتی کرد!
فردینان سلین/ سفر به انتهای شب/ ص. ۱۱۱
گفت ئه خاله مکه هم رفتهای؟ چقدر قدت بلند بود.
جلوی قبرستان بقیع یک دسته پسر بچه ده دوازده ساله با یک دوربین پرولوید، بازارگرمی میکردند. با مادر ایستادیم و عکس رنگ و رو رفتهای را تحویل گرفتیم، دو هزار تومن. پسر پول را روی هوا بلند کرد و دوید و بچهها دنبالش.
قدم بلند بود؟ زری اسفندیاری میخواست توصیفم کند میگفت یک قد بلندی دارد. زینب هم که این را از من پرسید هم قد زری است. وگرنه ۱۶۸ که قد بلندی حساب نمیشود. خصوصا وقتی همراه تسبیح میرفتیم بیرون من خیلی کوچولو بودم. با دست و پای ظریف.
قبل از عید چند تایی از دوستان آمدند دیدنم. خانم شریفی خانم هادی، فریبا هم اتاقی، هم رشتهای، هم دانشگاهی که طرحمان هم با هم در بیمارستان شهدا بود و بعد از استخدام دور افتادیم از هم. آخرین بار سال ۸۸ وقتی پسرش به دنیا آمده بود پسر اولش همدیگر را دیده بودیم. خانم شریفی گفت بچههای آ.ب مثبت را هم دعوت کنم که بعد از مدتها همدیگر را ببینند. من نیر را هم دعوت کردم، همکلاسی ۴ سال دبیرستان که بعدها در بیمارستان شهدا چند ماهی با هم طرحی بودیم. دوست خوبی که سر تزریق ریتوکسیمب خیلی زحمت کشید برایم.
هنوز درست حسابی ننشسته بودند که دیدم خانم هادی و نیر دارند در مورد من صحبت میکنند. نیر میگفت خیلی شاگرد زرنگی بود درس خوان بود و پر جنب و جوش. خانم هادی هم طبق معمول در مورد سواد و مهارتم حرف میزد. خوشم نیامد. چرا فراموش نمیشوم؟ کاش مثل امیر فراموش میکردند. توی کلینیک بهنام وقتی برای اولین بار بعد از بستن کافوها ایستادم امیر گفت یادم رفته بود وقتی میایستادی را. همین را گفت. سرش پایین بود یا فقط چشمهایش. نگاهم نمیکرد، حتی بغل هم نکرد. یعنی بغل کند و بعد بگوید سوسن یادم رفته بود وقتی میایستادی را. یا مثل خودم. همه همه چیز یادشان است، پروانه بودم چسب و چابک. من بال داشتم. حتی توی خوابهای کودکیام بیشتر در حال پرواز بودم. پاهایم را در هوا تکان میدادم شاید گاهی میکوبیدم به دیواری و سرعت میگرفتم. به نظرم دبیرستانی بودم که در یک کتاب تعبیر خواب دیدم اینجور خوابها اصلاً خوب نیست. آینده خوبی ندارد. روشن نیست.
به فریبا گفتم یادت هست عبدالقادر محبوبی را؟ دانشجویی پزشکی لاغری که همیشه پلیور سبز آبی تنش میکرد و کیف بزرگی از شانهاش آویزان بود. از غذاخوری آمده بودیم بیرون دوتایی داشتیم از پلهها میرفتیم بالا که کفشم از پایم در آمد و چند پله پایینتر ماند. گفتم ای وای کفش سیندرلا درآمد! برگشتم که بپوشم دیدم پشت سر ماست.
کفش برای پاهایم بزرگ بود روزی که با برادرم رفتیم ارومیه برای ثبت نام وقتی داشت برمیگشت، رفتیم توی خیابان امام خمینی، مغازهای کفشهایش را گذاشته بود حراج. آنجا آن کفشهای پاشنه بلند را برایم خرید. چون عصر بود و پاهایم احتمالاً باد کرده بودند متوجه بزرگ بودن اندازه کفشها نشدیم. اما حتی دستمال کاغذی هم که توی نوکش فرو کرده بودم کفاف نداد تا اندازه پاهای سیندرلا شوند. پول نداشتم کفش دیگری بخرم تا وقتی که داداش کوچیکه از حراجی مغازه دوستش کفش دیگری برایم بخرد آنها را پوشیدم.
همانهایی که به لق زدن کفشهای بزرگ توی پاهای سیندرلا میخندیدند، به صدای بلند پاشنههای کفشهای جیر مشکی سگکدار جدیدش هم میخندیدند. ما ندارها به این خندیدنها عادت داریم.
چرا فراموش نمیکنم؟ چرا کسی فراموش نمیکند. کاش آدم گم میشد. یک زمانی دلم میخواست بروم وسط جنگل زندگی کنم. گم شوم. اگر مرد بودم شاید ین کار را میکردم.
هرجا میرفتیم بازوی مادر را میگرفتم که بتوانم راه بروم. هوای مدینه خیلی گرم بود و ما راه زیادی را از هتل تا حرم طی میکردیم. همان قدر هم از دروازه حرم تا قبرستان بقیع راه بود. توی کاروان میگفتند چه دختری! تمام حواسش به مادرش است! مراقب مادرش است! کسی نمیدانست مادر پیرم، عصای دستِ عصای دست پیریاش است. روزگار عجیبیست نازنین. روزگار عجیبیست.
