- ۲۳ دی ۰۴ ، ۱۹:۲۹
- ۰ نظر
غربیان به جانب شرق در حرکت میآمدند تا به جان همنوعان خود افتند و بنا به قانون اثر همزمان علل - هزاران علت کوچک - و برای این حرکت بزرگ و جنگ سترگ ناچیز با هم هماهنگ شدند و با این واقعه بزرگ هماثر گشتند. مثلاً رعایتنکردن مرزهای قاره که اعتراض برمیانگیخت یا ماجرای دوک الدنبورگ یا ورود قوا به پروس که به نظر بناپارت فقط به منظور برقراری صلح مسلحانه صورت گرفته بود و سودای رزمجویی امپراتور فرانسه و عادتش به جنگ که با تمایلات و آمادگی فرانسویان هماهنگی داشت و فریفتگی شوکتمندی تدارکات که هزینههای هنگفتی همراه داشت و احتیاج به تحصیل منابعی که این هزینهها را تأمین کنند و سرمستی حاصل از تجلیل شکوهمند او در "درزدن" و مذاکرات دیپلماتها که بنا به نظر آن زمانیان با تمایل صادقانه به برقراری صلح برگزار میشد اما نتیجهای جز آزردن عزت نفس طرفین نداشت و میلیونها میلیون علت دیگر با رویداد محتوم هماهنگ شدند و با آن همزمان گشتند.
جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۸۸۱
پ.ن: ترامپ گفته ایران پیشنهاد مذاکره داده است. وسط مداخله نظامی دوم به نام «اعتراضات» که خود ترامپ و نتانیاهو گفتند حضور خیابانی دارند، وزارت خارجه ایران احتمالاً در همین دیدار دو روز پیش عراقچی با فرستاده عمان این را دوباره مطرح کرده است. چنانچه خبرگزاری فارس از نشست خبری وزارت خارجه آورده:
«کانال ارتباطی بین وزیر خارجه و ویتکاف باز است
سخنگوی وزارت خارجه در پاسخ به سؤالی درباره اظهارات مطرح شده از سوی ترامپ مبنی بر اینکه درخواستی برای مذاکره از سوی ایران دریافت کرده و همزمان در صحبتی مبهم گفته که ممکن است بخواهد پیش از مذاکره اقدامی صورت دهد و اینکه آیا کانال ارتباطی بین عراقچی و ویتکاف برقرار است؟ اظهار داشت: کانال ارتباطی بین وزیر خارجه و ویتکاف باز است و هر وقت نیاز باشد از آن طریق پیامهای لازم رد و بدل خواهد شد. علاوه بر کانال رسمی که دفتر حفاظت منافع آمریکا یعنی سفارت سوئیس است.»
این رفتار دیپلماتیک، همانطور که تولستوی نوشته «تمایل صادقانه به برقراری صلح» است حال آنکه بناپارت این زمانی بی امان به سوی پایتختهای روسیه پیش میرود، حماقتی بیش نیست، اگر خوشبینانه خیانت نباشد. شاید بدانید شاید نه که استراتژی جنگی ناپلئون بناپارت هنوز در دانشکدههای نظامی غرب خیلی جدی بررسی و مطالعه میشود و من در هر صحنهای که ناپلئون حضور دارد، دقیق میشوم. آنجایی که آنقدر دیر آجودان مخصوص الکساندر امپراتور روسیه را میپذیرد و به حضور بار میدهد که خود را در همان سالنی مییابد که ۴ روز پیش نامه امپراتور محبوبش خطاب به ناپلئون را از دستش گرفته و پیام شفاهی مهمی که عمداً نگاشته نشده بود را به گوش جان سپرده بود:
«بالاشف پس از آنکه تمام دستورات ابلاغ شده را گفت افزود که امپراتور الکساندر خواهان صلحند اما حاضر نیستند که برای صلح وارد مذاکره شوند مگر به شرطی که... اینجا مردد ماند. کلماتی را به یاد آورد که امپراتور الکساندر در نامهاش ننوشته اما دستور داده بود تا در فرمانی که به عنوان سالتیکف صادر شده بود گنجانده شود و به بالاشف دستور داده بود که شفاها به ناپلئون بگوید. الکساندر گفته بود تا وقتی یک سرباز مسلح دشمن در خاک روسیه باقی باشد... اما احساسی مبهم و پیچیده زبانش را میبست. گرچه میخواست ولی نمیتوانست این عبارت را ادا کند. مردد ماند و سرانجام گفت: به شرطی که قوای فرانسه به آن سوی نییهمان بازگردد. ناپلئون متوجه پریشانی بالاشف هنگام ادای این عبارت شد. چیزی در چهرهاش لرزید و ساق پای چپش شروع کرد به ضرب منظمی تکانخوردن. از جای خود حرکت نکرد و با صدایی بلندتر و لحنی تندتر از پیش شروع به صحبت کرد. بالاشف طی سخنان بعدی او چندبار نگاه به زیر انداخت و ناخواسته به این حرکت ساق پای چپ او که با بلندتر شدن صدایش سریعتر میشد دقت کرد.
ناپلئون گفت: من کمتر از اعلیحضرت الکساندر خواهان صلح نیستم. مگر من نیستم که از هجده ماه پیش برای برقراری صلح دست به هر کار میزنم؛ هجده ماه است که منتظر توضیح ماندهام - اینجا ابروهایش درهم رفت و به دست کوچک سفید و فربه خود حرکت تندی داد و پرسید: و حالا برای شروع مذاکرات صلح از من چه میخواهند؟
بالاشف گفت: عقبنشینی به آن سوی نییهمان، اعلی حضرتا! ناپلئون جواب او را تکرار کرد: آن سوی نییهمان! و راست به چهره بالاشف خیره تکرار کرد: پس حالا شما میخواهید که من به آن طرف نییهمان عقبنشینی کنم؟
بالاشف به نشان احترام و تصدیق سر فرود آورد.
چهار ماه پیش از او خواسته شده بود که پومرانی را تخلیه کند و حالا فقط به عقبنشینی تا آن سوی نییهمان راضی بودند. ناپلئون به سرعت چرخید و شروع کرد در اتاق قدمزدن.»
همان/ صص. ۸۸۹ ـ ۹۰۰
آشنا نیست؟
«گر چه دیپلماتها هنوز به امکان برقراری صلح اعتقاد استوار داشتند و با حمیت بسیار برای حصول آن میکوشیدند و با وجود اینکه ناپلئون خود به امپراتور الکساندر نامه مینوشت و او را اعلیحضرت برادرم میخواند و صمیمانه به او اطمینان میداد که خواهان جنگ نیست و همیشه او را دوست خواهد داشت و به او احترام خواهد گذاشت، ولی به ارتش خود پیوست و در هر منزل اوامر تازهای در جهت تسریع حرکت قوا از غرب به جانب شرق صادر میکرد. در کالسکهای صحراپیما که شش اسب تیزتک آن را میکشیدند سوار بود و پاژها و آجودانها و قافلهای از ملازمان همراهش بودند و در راهی که از پوزن و تورن و دانتزیگ به کونیگزبرگ میرفت پیش میتاخت.»
همان/ ص. ۸۸۲
