مرا آفرید آن که دوستم داشت

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مصائب زیستن» ثبت شده است

هفته گذشته با خودم گفتم حالا که داروهایم انقدر گران شده، من هم که بعد از تزریق بوتاکس به ران‌هایم با آن هزینه سنگین آن سال برای ما، دیگر اسپاسم ندارم، از داروهایم کم کنم. فقط یک روز پس از کم کردن یک وعده دارو، اسپاسم عضلات شکم و پهلو و دستهایم شدت گرفت. بی‌خیال شدم. البته فعلاً. مجبور شوم، کم می‌کنم چون ۱۶ میلیون تصمیم گرفتند رئیس‌جمهور «تُرک» داشته باشیم. «عشقی» رأی دادند. تن به «زر و زور و تزویر» دادند. من چه اهمیتی دارم؟ «تورم» تقصیر «تحریم» است و اگر «رهبر دیکتاتور» بگذارد پزشکیان تلفن را بردارد و با قاتل «موی دماغ آمریکا» و هزاران ایرانی صحبت کند، ایران بلادرنگ «گل و بلبل» می‌شود.

درباره خلبان زیاد نوشته‌ام. به قول دوست سابق وبلاگی او هم پرورش یافته همین نظام است. نظامی که مصلحتش در مماشات با متولیان امر است. زیر سایه قوه قضاییه فشل و شورای نگهبان به حاشیه امن گریخته وقتی باعث و بانی در تیررس اتهام و فحش و تهدید است: «ولی فقیه»!

آقای جیرائیلی من هم خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. زیاده عرضی نیست.

 

 

پ.ن: افشاگری بی‌سابقه یاسر جبرائیلی از نقش قالیباف در وضع اقتصادی کشور و بی‌اخلاقی‌های رسانه‌های متعدد حامی رئیس مجلس (فیلم)

 

پنجشنبه گذشته امیر که بیرون بود و ناهار نداشتیم ساندویچ فلافل گرفته بود، مادرش را هم دعوت کردیم آمد. طبق معمول نصف ساندویچم را خوردم. بعد از ظهر هیولا گفت حال؟ احوال؟ آدرس نداده پا شدی هلک و هلک راه گم کردی؟ فکر کردی عهد بوق است پیدایت نمی‌کنم؟ نشست روی قلبم و دمش را پیچید دور معده و هر از گاهی پیچ و تاب داد، معده که جمع می‌شد عضلات پاها و پهلولایم هم گلاویز می‌شدند. ناخن‌هایش را می‌سراند توی مری و حلقم، از این آشوب نه دیگر کاسه چشم‌ها که خود توپک‌های چرب پر رگ و خون به درد آمده بودند.

بعد از نزدیک سه ماه دوباره ظرف به دست التماس می‌کردم هر چی که داشت با دنده سنگین مسیر سربالایی سابق را گِل‌پاشی می‌کرد، تمامش کند و پا بگذارد روی دنده. اما تا صبح روز شنبه بازی ادامه داشت. وقتی هیولا با معده‌ام «دل دل» می‌کند، قلب بی نصیب نمی‌ماند. دو «دل» که بیشتر نداریم، داریم؟ لذا تپش قلب و بالا رفتن فشار خون هم پشت بندش شروع می‌شود. فشار که بالا می‌رود صداها را بلندتر و شدیدتر می‌شنوم. قلبم هم می‌شنود، به صداها، حتی صدای گذاشتن لیوان روی میز واکنش نشان می‌دهد. صدا با خون در مغزم متلاطم می‌شود و درد شدید می‌شود. این حال و روز آدم‌هایی است که فشار خون بالا دارند، این شکلی است که حساس‌تر می‌شوند. صداها آزارشان می‌دهند. زود خشمند. دعوایی‌اند. اگر نشود بیرون بریزند، درونشان ویران می‌شود. اینطور فهم کردم.

قبل‌ترها، تا اینطور می‌شد سریع می‌رفتیم درمانگاه. بعدتر، پزشک و پرستار «ویزیت در منزل» علاج وحشت و استیصالمان می‌شد. بعد به مرور فهمیدیم در مورد من نه شربت آبلیمو و آبغوره رقیق جواب می‌دهد نه ماست. باید زمان بدهیم. سر تخت را بدهیم بالا و منتظر شویم معده در این تقلا پیروز شود.

تختم را که آمدیم اینجا با تخت فنری امیر که خانه مادرش مانده بود عوض کردیم و دیگر از حالت بیمارستانی در آمد خانه. ولی دیگر نمی‌شود سر تخت را داد بالا. فشار خون بالا می‌ماند البته تا وقتی که هیولا با کیسه کوچک رنجور زخمی ور می‌رود. چه سر تخت بالا باشد چه نباشد. این را هم الان فهم کردم که نمی‌شود سر تخت را داد بالا و گذاشتن بالش زیر سر، جز آزردن کتف و شانه و گردن عایدی ندارد. زمان باید بدهیم به هیولا. و هیولا به کارش ادامه می‌دهد با وسواس و لذت. معده جمع می‌شود می‌گدازد تقلا می‌کند و با همین پیچ و تاب برای پس دادن آنچه سازگار نبوده، تمام عضلاتم را بسیج می‌کند.

شنبه صبح حس کردم گرسنه‌ام. معده کارش را به هر جان کندنی انجام داده بود. از ظهر پنجشنبه چیزی نخورده بودم، جز دمنوش بابونه با زنجبیل و نصف لیوان سوپ میکس شده و یک سیب زمینی آب‌پز که به فاصله قد فندق امیر در دهانم می‌گذاشت. حالا گرسنه بودم. با صدای خفه و نجوا به امیر گفتم می‌شود تخم‌مرغ آب‌پز بخورم؟

 

 

پ.ن: این نوشته در دهم دیماه داشت نگاشته می‌شد خیر سرش، یعنی چهارشنبه روز آن هفته کذایی. لاکن امروز همت کردم به نوایی برسد که رسید. در روزهای بی اینترنتی.

 

همان شب اول، که هنوز تختم را آن سر اتاق پذیرایی گذاشته بودند شروع شد. حس می‌کردم ملحفه زیرم می‌رود لای انگشتان پاهایم و با اینکه امیر ملحفه را با کشیدن دست صاف می‌کرد باز شروع می‌شد. گمانم این بود که به خاطر خستگی اسپاسم دارم که خودش را اینطور نشان می‌دهد.

از روز دوم که تخت را جابه‌جا کردیم احساس فرق کرد، چیزی لای انگشتان پاها و دست چپم را «گاز» می‌گرفت و امیر هر بار وسط شلوغی خانه و کار مجبور می‌شد بیاید و دست بکشد و هر بار بگوید چیزی نیست سوسن. ولی بود. ول کن هم نبود. آخر شب که با خواهرهایش آشپزخانه را مرتب می‌کردند حدیث گفت امیر فکری برای این مورچه‌ها بکن!

همان لحظه یاد متین کوچولو افتادم که مشکل حرکتی داشت و مادرش در اینستاگرام عکس گذاشته بود که چطور مورچه‌ها موهای سر و حتی مژه‌های بلند قشنگش را قطع کرده بودند. باز حس کردم دارم جویده می‌شوم و وقتی صورتم را چرخاندم موجود زرد دوانی را روی یاسی روبالشی ساتنم دیدم. اسپاسم یا توهم نبود، مورچه بود.

سمت دیگر بالشم هم بودند و حالا امیر مجرم‌های ریز خشن را می‌دید و البته خونی که از محل گازهای مداوم کوچکشان لای انگشتان پاهایم بیرون زده بود.

آن شب با حشره‌کش مخصوص مورچه آشپزخانه و پذیرایی و اطراف و خود تختم را سمپاشی کردیم و رفتیم اتاق خواب خوابیدیم. یاد فربد افتادم که یکبار در یکی از دیدارهای ام‌اس سنتری، مچ بند سبز رنگ ظریفی نشانمان داد که دافع حشرات بود و گفت در کوهنوردی که شب توی کوه می‌مانند خیلی به درد می‌خورد. توی نت چرخی زدیم اما با خودم گفتم یک پرس و جویی از مهزیار که از دوستان قدیمی و کوهنورد حرفه‌ای است بکنم تا جنس خوبی بگیریم. مهزیار اطلاعی نداشت ولی گفت پرس و جو می‌کنم خبر می‌دهم. فربد پیام صوتی فرستاده بود که آن مچ بند را کسی از خارج برایش فرستاده بود و چیز زیادی ازش خاطرش نیست اما خودش مشکل شدیدی با مورچه‌ها داشته و در نهایت با پیگیری و بررسی به سمی رسیده که کاملاً از شر آنها خلاص شده‌ و عکس سم را برایمان فرستاده بود.

حدود یک هفته پیش دوباره سر و کله مورچه‌ها پیدا شد و امیر اینترنتی آن سم را خریداری کرد و دیروز رسید. سم را با دستورالعملش آماده کردیم ولی نشد که دیشب سمپاشی کنیم و مورچه‌ها ضیافت را از سر گرفتند. اما این بار سراغ لای انگشتان نمی‌روند چون تجربه قبلی برایشان مهلک بوده، حالا بغل بیرونی کف دست چپم را گاز می‌گیرند.

موجودی به آن حد کوچک که به چشم نمی‌آید چنان تلخ و گزنده گاز می‌گیرد که دادم در می‌آید. آخرین گازی که قبل جان دادن گرفت وحشتناک بود. باز شروع شده بود. اما فقط یکی بود و تا همین حوالی چهار صبح که به محض احساس گاز گرفتن بخش بیرونی انگشت کوچک دست چپم داد زنان بیدار شدم و امیر هراسان بیدار شد، خبری ازشان نبود.

امروز امیر کار اداری دارد و باید برود، با نگرانی بالطبع. سم سفید فلورسنت آماده شده در بطری یک لیتری را امشب باید امتحان کنیم. گازهای کوچولوی زهرآگین احتمالی را باید فعلاً تحمل کنم.

موجودات ریزی که می‌دانند به اعضای بی حرکت حمله کنند، به قول خواهر امیر شکر خدا که هنوز حس می‌کنم وگرنه معلوم نبود کی متوجه می‌شدیم. شاید مثل دوست سابق برانداز مهاجرت کرده قطع نخاعی‌ام، وقتی خون از انگشتانم جاری می‌شد. اینطور هیولاهایی هستند ناهید سبزی، حزب‌اللهی برانداز حالی‌اشان نیست. می‌خورند. چه وقتی زنده‌ای چه وقتی زیر خاکی. زیر خاک کار سخت‌تر است چون کسی نیست سمپاشی کند، مورچه‌های قبرستان را هم که دیده‌ای. آخ آخ.

 

جایی خواندم گاهی بایستید و نگاه کنید آیا شبیه کسانی که نقدشان می‌کردید شده‌اید یا نه. قبل از خواندن این مطلب بارها دیدم شبیه شده‌ام.

نقد و نه حتی قضاوت. من حتی همین روزها دیدم که چطور می‌شود به مسئله‌ای حساس باشی و معترض، بعد خدا برت دارد بگذارد وسط بدترین حالت ممکن و چون در اقلیتی و راه برگشتی نیست باید بسوزی و بسازی. شوخ خداوندی است. با یونسش چنان کرد، من که عدد صحیحی نیستم.

 

*کتاب شعر از فاطمه حقوردیان

۱. فکر می‌کنم قبلاً از استخاره سری من در آوردی‌ام نوشتم که با عقربه ثانیه شمار ساعت است و رد خور ندارد. القصه طی عملیات سری و بدون مشورت با امیر اقدام به خرید فیزیکی راه دور یک فقره «سرخ کن بدون روغن» کردم و جالب اینکه جنسی که فروشنده ازش تعریف کرده بود را. هر روز تلفن پشت تلفن به تسبیح که برو، چرا نمی‌روی؟ چرا نمی‌پرسی؟

پنجشنبه که تسبیح خانه خواهرم بود بچه‌ها را گذاشت پیش مادرش و راه افتاد و شرایط خرید قسطی را سبک سنگین کردیم و رسیدیم به اینکه بخرم یا نه، چشم انداختم به ساعت و خب جواب منفی بود اما خریدم. بعد خیلی هماهنگ شده مهدیه را که در شرف آماده کردن ناهار بود، فرستادم پیش تسبیح که محموله را تا اطلاع ثانوی محافظت بفرمایند.

بعد از خرید دل کوچیک از امیر پرسیدم نظرت درباره فلان مارک چیست؟ سیب از این مارک خریده و راضی است و بیا در موردش بخوانیم و خواندیم و... عرق سرد و پریشانی از خواندن و شنیدن نظر امیر که بخواهد بخرد فقط فلان مارک. تازه رسیده بودم به مرحله «چه خاکی به سرم بریزم».

بیشتر از هر چیز خجالت می‌کشیدم. از اینکه تسبیح و مهدیه را آنطور انداخته بودم در زحمت و با امیر مشورت نکرده و سر خود و مصر. اینکه بر خلاف عادت جنس سفارش فروشنده را برداشتم و نرفتم تحقیق. اینکه از مارتین پرسیدم گفته نه ولی گوش ندادم و مرحله سنگین پس دادن شروع شد. زحمت دادن مجدد و‌...

یعنی حتی تهران هم که هستم این دو نفر را در زحمت می‌اندازم آن هم دو برابر و در این شرایط که تازه از اطاله کلام خودداری نمودم که شرمندگی خودم بعدها با مرور نوشته، اگر عمری بود، افزون نشود که چه گندی بالا آوردم. (گریه حضار لطفاً)

۲. گفت فلانی و فلانی زمین تخت گرا هستند. گفتم من طاقتش را دارم مرحله سوم شوکه کردنم را بگو. هیچوقت فکر نمی‌کردم بعد از اینکه در تبریز و جدی شدن آمدنمان راز مگو را ناقص تعریف کرد این را هم بشنوم. هی فلانی را نگاه می‌کردم و می‌گفتم باورم نمی‌شود یک زمین تخت گرا را از نزدیک می‌بینم. طرف به قول عباس جمشیدی‌فر فقط اسم درس‌های دبیرستان یادش مانده، تازه به نظرم، بعد می‌گوید زمین تخت است. همین دو روز پیش زنگ زد که سی‌سی چه فرقی با میلی لیتر دارد ها.

۳. هیچ فرقی نکرده. سال ۸۹ هم با کلی پنهان کاری مرا آورد تهران، حالا هم همین است. ازدواج از راه دور مثل خرید از راه دور است. بعد مجبوری با «به خاطر قیمت مناسب و در دسترس بودن لوازم یدکی بین خانواده‌های ایرانی محبوب است.» از معایبش بگذری و هر بار موقع استفاده از خودت بپرسی «چرا؟» و البته اینقدر هم «پس دادن جنس خریداری شده» راحت نباشد که البته نبود هم. جنسی است که خریده‌ای و باید باهاش کنار بیایی چون پول کمی نپرداخته‌ای و مثل «سرخ کن دلموتی» هنوز حتی طناب دورش را هم باز نکرده‌ای نیست و از محدوده خارج نشده است هم نیست.

۴. به قول هستی کوچولوی برنامه هفت مرحوم حرفم تمام شد. چون هر چه بیشتر بنویسم جز بر اندوه نگارنده

نمی‌افزاید.

 

 

 

سه‌شنبه خانم صبحدوست سر ساعت ۱۰ و ربع زنگ زد ساعتی که هر هفته برای ماساژ و ورزش با من به خانه کوچکمان سر می‌زدند. به شوخی گفتم خانم عطایان نیامده این ماه حقوقش را نمی‌ریزم. ولی هر دو می‌دانستیم قرار است امروز خانم عطایان اولین مهمان خانه کوچکمان در این گوشه پرت باشد، در این جزیره دور.

دستم را گذاشتم روی دسته مبل که دستبندم معلوم باشد. گفتم طوری بهش عادت کردم مثل گربه و سبیلش. قبلاً رابطه‌ام با ساعت مچی اینطور بود. از کودک سالی. گفتم عطا توی خواب هم دستبند و این کش نارنجی را واضح می‌بینم. خواب‌های نازنین آشفته پر نشانه.

می‌پرسد راحتی؟ می‌گویم اتفاقاً پیش پایت صدیقه زنگ زده بود همین را پرسید گفتم برای من که فرقی نمی‌کند دراز می‌کشم و می‌خورم و می‌خوابم...

بگذریم. عطا گفت عکس را بگذارم توی گروهمان، صبحدوست «جیجوک» بکند. من واژه سازم. ظاهر سازم. پشت خنده و پر حرفی آتشفشانی فعال غرولند می‌کرد. قله‌ای در من سالهاست سنگین و سنگین‌تر می‌شود و من زندانی کاتلای خودم هستم. تنگیل خودم هستم. خوب نیست اما ظاهر سازم.

گفتم ملالی نیست جز دوری از شما. این دروغ نیست. هر قدر ظاهرسازی کنم. ملالی نیست جز دوری از همه شما...

 

به کمربند جبار نگاه کن دختر و به یاد بسپار عمر انسان از اندوهش طولانی‌تره و بنیاد جهان از چیزهایی غیر انسان‌ساز ساخته شده، از حضور ما بسیار طولانی‌تر. که هیچ چیز در زیر آسمان همیشگی نیست. (+)

 

 

پ.ن: جیجیک (تلفظ در ترکی: جیجیح) یعنی حسادت. من فارسی‌زده‌اش کردم شده جیجوک.

خانم‌های آ.ب مثبت را به نام معرفی کردم.

 

دارم می‌روم/ می‌رویم از تبریز و مثل سال ۸۹ عجله‌ای. نه که خودمان عجله کنیم. به این سمت رانده شدیم و آنچه پیش آید خوش آید.

خیلی خسته‌ایم. از بدو بدو. درست مثل سال ۸۹. تقدیر زندگی مشترک ما این است انگار.

دارم با کرور کرور عکس می‌روم، با همکاران و خانواده و آنچه از همسایه‌های قدیمی در بن‌بست خیام مانده. بله بلند شدیم رفتیم کوچه شهریار، با عجله بدون تماشای درها و دیوارهای آشنا، بن‌بستی که اکثر خانه‌هایش نو نوار شده. رفتم توی حیاط قدیمی و زیبای حاج خانم که هنوز پر از گل و گیاه است. همسایه‌ها گفتند بانی خیر شدی صله رحم کردیم. دست کشیدم به تیر چراغ برق چوبی قدیمی، به در، به دیوار و از خانه کهنسالی که خیال فرو ریختن و نو شدن ندارد خداحافظی کردم. عجله‌ای.

چه کنم با این همه دلتنگی؟ بیچارگی.

حاج خانم پشت سرم به خانم‌های دیگر می‌گفت آخر نمی‌دانید چه دختر جیرانی بود. با صدای بلند گفتم هنوز هم دختر جیرانی هستم حاج خانم. حقیقت را باید گفت خب.

 

می‌خواهم همه چیز، حتی ریزترین صداها را ثبت کنم. می‌خواهم صدای بال بال زدن یا کریم‌ها توی لانه‌ای که امیر برایشان توی بالکن ساخته را، صدای جیرجیر در کمد دیواری حاج خانم همسایه را، صدای آسانسور را، حتی صدای دریل کاری همسایه بغلی را که حالا رفته طبقه  بالا هم ثبت کنم.

صدای چیزی مثل ریختن یک مشت تیله روی زمین که گاهی از طبقه بالا شب و نصف شب به گوش می‌رسید، یا دویدن پسرشان را هم ثبت کنم. مهمتر از همه این‌ها دلم می‌خواهد صدای اذان که حالا چون پنجره‌ها بسته است ملایم‌تر در محل می‌پیچد و به خانه ما می‌رسد را برای همیشه ثبت کنم.

خانه نور که بودیم مسجدهای زیادی آن دور و بر بود و هر بار وقت اذان با چند ثانیه فاصله چندین بار اذان پخش می‌شد، اما اینجا فقط یک مسجد دارد.

تهران که بودیم فقط خانه سبلان نزدیک مسجد بود و صدای اذان می‌پیچید توی فضا. دو سه خانه فاصله داشتیم. می‌دانم جایی که می‌رویم احتمالاً دیگر صدای اذانی نخواهم شنید. جایی که می‌رویم را امیر می‌شناسد و می‌داند مسجدی دور و برش نیست. چطور دلتنگی‌ام را تسکین بدهم؟

آیا عروسی که بعد از ما می‌آید اینجا می‌گذارد لانه‌ای که امیر دو روز وقت گذاشت بسازدش بماند یا به خاطر شلخته بازی مغز فندقی‌ها به داماد می‌گوید بکن بنداز دور؟

الآن صدای بوق زدن ریتمیک ماشین‌های گذری از روگذر چهارراه بغل بلند شد. داشت از قلم می‌افتاد‌...

هر چه روزها می‌گذرند انگار دارم از خواب بیدار می‌شوم. یا از بیهوشی دارند خارجم می‌کنند. هر چه. می‌گزدم.

 

کارگری که لحظات آخر دست به کمک زده بود، نگاهی به خشت‌های آماده کوتاه که روی چمن مصنوعی افتاده بودند انداخت و گفت دیگر خشک شدند، نمی‌شود کاری کرد. دیگری گفت تا آذر می‌ترکند و بعد نتیجه اعلام می‌شود. توی دلم پرسیدم آذر؟ مگر آبان نبود؟ همین جا بود که بیدار شدم.

راستش خوابم از جای دیگری شروع شده بود. چادر کاغذی کش‌دار دوره دانشجویی سرم بود و رفته بودم مغازه نقره فروشی که زنجیرم را تعمیر کنند. اولین زنجیر نقره‌ای که وقتی ارومیه بودم خریده بودم و ملیله، سه منجوق و ملیله بود. سه تا از منجوق‌ها کدر و کوچولو شده بودند و من با قلبی که در دهانم می‌تپید به مرد بور چشم رنگی پیرهن آبی مشکل را توضیح می‌دادم و بعد پرسیدم بهبود هم می‌دهید؟ (این را توی خواب هم می‌دانستم که بهبود نقره را از متین کاشانی فرید شنیده بودم.) همان موقع سه زن وارد شدند و آنی که جوان‌تر بود و حالا حس می‌کنم چقدر شبیه دختر دوست آ.ب مثبتم بود نشست کنارم جوری که تا می‌آمدم با این جمع به صورت ال نشسته صحبت کنم متوجه می‌شدم فروشنده، صاحب مغازه چشم از من بر نمی‌دارد و با اینکه قلبم توی دهانم می‌زد می‌دانستم آن دختر نامزد اوست یا قرار است باشد و من؟ از بغل صورت گرد و شال مشکی دختر محو چشم‌های آبی سبزی شده بودم که داشت واید می‌شد و موهای بلند بور و صورتش با ته‌ریش. چشم‌ها نگران عاشق بود و لب‌ها مصمم.

بعدش چند بار از جلوی مجتمعی زیبا گذشتم که می‌دانستم خانه او آنجاست و بنرهایی که از نرده‌ها آویزان بود نشان می‌داد محل برگزاری آزمونی است و در بسته بود و من نمی‌خواستم در بزنم که فکر کند به خاطر اوست که نبود و درمانده بودم که دیدم در خیابان کناری این مجتمع مسکونی دو نبش زیبا، پر است از بنر و دری باز بود خوشحال از پله‌های ورودی بالا رفتم، غلغله بود. خانم شریفی و مریم هم بودند. جای خالی پیدا کردم و تقریباً روبرو باهاشان نشستم. جایم تنگ بود و دیدم کیفی بین من و خانم کنارم هست تا آمدم اعتراض کنم دیدم کیف جیر بنفش قشنگه خودم است که امیر برایم خریده بود و سال‌ها بعد در ایام تنهایی در خانه نور دادمش به همسر داداش کوچیکه که کیف نداشت. رسماً دیوانه‌خانه بود. آلارم گوشی بلند شد نوشته بودم عمل لاپاراسکوپی ولی به مریم که نگاه پرسشگری داشت گفتم وقت سونوگرافی داشتم امروز با این وضعیت نمی‌رسم بروم.

رفتم دوباره دم در ورودی. تا رسیدم دو نفر بلند شدند برگه آزمون بگیرند و من سریع نشستم جای یکی از آنها. همان موقع کسی که سر پا بود، بالطبع یعنی دیر رسیده بود سریع رفت برگه بگیرد و من با اینکه خانمی قبل من بود سریع دنبالش رفتم و شناسنامه نشان دادم و دو صفحه کاغذ پلی‌کپی که با سنجاق ته‌گرد از گوشه به هم وصل شده بودند گرفتم. سوالات عقیدتی بود، حتی یک جایی از این قسمت خوابم بیرون رفتم چون غلغله بود و نوشتن سخت شد. کاغذها را گذاشتم روی نشیمن موتور سفیدی که توی خیابان پارک شده بود و مشغول نوشتن شدم.

آخرین سوال این بود که اسم چهار شهیدی که فیلمشان روی پرده‌ای انداخته شده بود را بنویسم و هر چه نگاه کردم به جا نمی‌آوردم. یکهو با خودم گفتم آن مرد چقدر شبیه حسن بلندی است و بود و ناگهان اسم بقیه هم زیرنویس شد که یکی هم یادم است عمویی، با تأکید که عمو+ای است نه عمویی. وقتی جواب سوالات را نوشتم (نگفتم سوالات تشریحی بودند؟) رفتم تا تحویل بدهم دیدم درست از محل الصاق سوزن، برگ اول پاره شده و گم شده. قلبم دوباره توی دهانم می‌زد. با خودم فکر کردم چون زرنگ بازی درآوردم این اتفاق افتاد.

راه افتادم توی خیابان رسیدم جایی که دوباره محل آزمون بود. آنجا هم غلغله بود و خانم‌های زیادی نشسته بودند به نوشتن. با خوشحالی ورقه‌ای که دستم بود را درآوردم تا از روی آن بنویسم اما دیدم سوالات اینجا فرق دارد. اینجا سوال‌ها اطلاعات عمومی بود. درب و داغان با عجله شروع کردم، خانم‌ها هی به دست‌خطم اشاره می‌کردند که چقدر زیباست اما من راضی نبودم. حس می‌کردم بی‌جا حروف را می‌کشم. سوال آخر درباره چغازنبیل بود بادی به غبغب شروع کردم به شرح تاریخش غافل از اینکه این سوال عملی بود. یعنی باید ماکت چغازنبیل را با قطعات پیش ساخته بنا می‌کردیم.

چادر به سر تنهایی شروع کردم. وقتی یکی یکی گروه‌ها دست بالا بردند که تمام کردند، من متوجه شدم طبقه اول را آنقدر وسیع گرفتم که قطعه برای طبقات بعدی نمانده است. در ضمن متوجه شدم بقیه با کمک افراد خانواده کار می‌کنند و من تنها بودم. برگشتم قسمت قطعات پیش ساخته، چیز دندانگیری نمانده بود. تکه‌های شکسته و هرچه مانده بود را به کمک هانیه و الهه که در خوابم هم سن طاها بود (پسرخاله الهه در سن واقعی بود ولی الهه ده سال کوچک شده بود) بردیم بالا. امیر هم با چند نفر از مردانی که ناظر آزمون بودند به کمک آمدند. مشکل عمده این بود که قطعات کاه‌گلی داشتند خشک می‌شدند و کوچک شده بودند. زمان تمام شده بود یکی از مردان گفت نمی‌رسید کاری بکنید و دست به کمر زد. آن دیگری گفت این‌ها؛ منظورش همه ماکت‌ها بود، تا آذر می‌ترکند و آن موقع نتیجه اعلام می‌شود و من در دلم از خودم پرسیدم مگر آبان نبود؟

شما نمی‌دانید اما آذر در خواب‌هایم نشانه خوبی نیست. آن مرد مارتین بود و مارتین فقط یکبار پیش از این اینقدر واضح در خوابم آمده، آذرماه ۹۵. در همان میانه نوشتن یادم افتاد قسمت اول خوابم اصلاً چیز دیگری بود، که اگر بخواهم بنویسم واقعاً طولانی خواهد شد. وقتی که یادم آمد آنچه نوشتم میانه خوابم بوده، صبح بود و من خوابم برد و ادامه نوشتن را از ساعت هفت عصر شروع کردم و بدین ترتیب طولانی‌ترین، عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین خوابم را در طول یک روز نوشتم.

الخیر فی ماوقع.

 

 

 

*حسین علی‌اکبری

 

پی‌یر راست می‌گوید که برای خوشبخت‌بودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت، و من حالا به آن اعتقاد دارم. "بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند"* و ما تا زنده‌ایم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم.

 

لئون تولستوی/ جنگ و صلح/ جلد دوم/ ص. ۶۸۱

 

امکان خوشبخت بودن را باور داشتن، این را آندره‌ی نقل قول می‌کند از کنت بزوخوف جوانی که در زندگی هرگز خوش نبوده، گیرم وارث بزرگترین ثروت سن پطرزبورگ. آیا امکان خوشبخت بودن وجود دارد؟

داریم برمی‌گردیم تهران. چون اینطور برای امیر بهتر است. پیشنهاد از خودم بود. خصوصاً اینکه این بار که بعد ۶ ماه رفت دیدن مادرش هم من سخت گذشت بهم هم امیر که دائم نگران تنها ماندن یا نماندن من بود. خیلی سخت گذشت، خیلی.

همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که باورمان نمی‌شود، پیدا کردن خانه مناسب و ردیف شدن کارهای اداری تلنبار شده روی هم.

خانواده؟ آنهایی که بیشتر زحمت ما را کشیده بودند گریه کردند. تلاش شدید کردند منصرف شوم خصوصاً دوستان آ.ب مثبتم. حتی آنقدر که یکی پیشنهاد داد در یکی از خانه‌های آنها بنشینیم و یک سال هم آنها را امتحان کنیم که وقتی امیر می‌رود تهران، نوبتی پیشم بمانند و اگر روزی نتوانستند پرستار به هزینه خودشان برایم بگیرند. خواهرهایم گفتند اجاره خانه را ما می‌دهیم نرو. نمی‌دانم چرا همه موضوع را فقط از جنبه مالی بررسی می‌کنند و راهکار می‌دهند که فقط بخشی از داستان است.

دارم دوباره از تبریز می‌روم بی‌که تبم ریخته باشد. گر گرفته دارم می‌روم و وقتی مادری که تنها نقطه روشن و گرم تبریز بود برایم دیگر نیست و سر مزارشان هم بیش از یکسال فاصله می‌افتد رفتنمان، بودن و ماندن اینجا جز فرسودن جان نیست. « درست است سر نمی‌زدیم اما می‌دانستیم اینجایی»؟ جمله‌ای که بدون تغییر از دهان خانواده بیرون می‌آید.

این بار در سه‌شنبه‌ها با سوزی، فقط یکی از دوستان بود و هانیه چون کار داشت نیامد. همکارم با اینکه برای ناهار مهمان داشت رفتنش نمی‌‌آمد و دنبال جایی از بدنم بود که ماساژ بدهد. گفتم یادت هست هر بار اصرار می‌کردم کمی بیشتر بمانید سریع اسنپ می‌گرفتید؟

دنیا همین است. سر نمی‌زنیم، زنگ نمی‌زنیم و پنج دقیقه بیشتر نمی‌مانیم چون «می‌دانستیم هستی»، این اعتماد را از کجا آوردیم؟ رفتن، چه هجرت چه مرگ در کمین است. پدر و مادر یا هر بسته دیگری، هر گلی که اهلی ما شده است نیازمند توجه است. نیازمند ابراز و تداوم این ابراز است حالا به فاصله اشکالی ندارد اما چقدر؟ این فاصله زمانی را بر چه اساسی تنظیم می‌کنید؟ مشغول بودن؟ به چه؟

وقتی اولین بار از مادر جدا شدم می‌دانستم که هر وقت دلم خواست می‌توانم به او سر بزنم اما یکسال بعد بیماری شدت گرفت و دیدار شد سالی دو بار. تلفن؟ جای کنار مادر خوابیدن و دست گرمش را به دست گرفتن و بویش را حس کردن را نمی‌گیرد و من تمام عمر به بهانه درس و کار و بیماری ازش محروم شدم. اما دلم خوش نبود که هست. همیشه نگران بودم که شاید این آخرین بار است. این اضطراب از رفتن هادی و پدر در من ماند. حتی به بیماران هم کشید. نگران اینکه مبادا بیمار بمیرد و دوباره کسانی که بیرون منتظرش هستند را نبیند.

شدتش را در امیر خودتان حدس بزنید.

باور داشتن به امکان خوشبخت بودن را از زبان پی‌یر بزوخوف شنیدن، حکایتی است و بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند از آندره‌ی یک چیزی. وقتی هر دو به «می‌دانستیم هستی» مبتلایند. هر کدام به نوعی. چه می‌گویم؟

همه مبتلاییم. هر کدام به نوعی. و کسی که بیشتر زحمت کشیده بیشتر و شدیدتر ناراحت می‌شود. چون فکر می‌کند کم گذاشته است. چون دیدن از دست رفتن گلی که اهلی‌اش کرده/شده بود دردناک است.

 

 

* انجیل متی. باب هشتم. ۲۲