پییر راست میگوید که برای خوشبختبودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت، و من حالا به آن اعتقاد دارم. "بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند"* و ما تا زندهایم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم.
لئون تولستوی/ جنگ و صلح/ جلد دوم/ ص. ۶۸۱
امکان خوشبخت بودن را باور داشتن، این را آندرهی نقل قول میکند از کنت بزوخوف جوانی که در زندگی هرگز خوش نبوده، گیرم وارث بزرگترین ثروت سن پطرزبورگ. آیا امکان خوشبخت بودن وجود دارد؟
داریم برمیگردیم تهران. چون اینطور برای امیر بهتر است. پیشنهاد از خودم بود. خصوصاً اینکه این بار که بعد ۶ ماه رفت دیدن مادرش هم من سخت گذشت بهم هم امیر که دائم نگران تنها ماندن یا نماندن من بود. خیلی سخت گذشت، خیلی.
همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که باورمان نمیشود، پیدا کردن خانه مناسب و ردیف شدن کارهای اداری تلنبار شده روی هم.
خانواده؟ آنهایی که بیشتر زحمت ما را کشیده بودند گریه کردند. تلاش شدید کردند منصرف شوم خصوصاً دوستان آ.ب مثبتم. حتی آنقدر که یکی پیشنهاد داد در یکی از خانههای آنها بنشینیم و یک سال هم آنها را امتحان کنیم که وقتی امیر میرود تهران، نوبتی پیشم بمانند و اگر روزی نتوانستند پرستار به هزینه خودشان برایم بگیرند. خواهرهایم گفتند اجاره خانه را ما میدهیم نرو. نمیدانم چرا همه موضوع را فقط از جنبه مالی بررسی میکنند و راهکار میدهند که فقط بخشی از داستان است.
دارم دوباره از تبریز میروم بیکه تبم ریخته باشد. گر گرفته دارم میروم و وقتی مادری که تنها نقطه روشن و گرم تبریز بود برایم دیگر نیست و سر مزارشان هم بیش از یکسال فاصله میافتد رفتنمان، بودن و ماندن اینجا جز فرسودن جان نیست. « درست است سر نمیزدیم اما میدانستیم اینجایی»؟ جملهای که بدون تغییر از دهان خانواده بیرون میآید.
این بار در سهشنبهها با سوزی، فقط یکی از دوستان بود و هانیه چون کار داشت نیامد. همکارم با اینکه برای ناهار مهمان داشت رفتنش نمیآمد و دنبال جایی از بدنم بود که ماساژ بدهد. گفتم یادت هست هر بار اصرار میکردم کمی بیشتر بمانید سریع اسنپ میگرفتید؟
دنیا همین است. سر نمیزنیم، زنگ نمیزنیم و پنج دقیقه بیشتر نمیمانیم چون «میدانستیم هستی»، این اعتماد را از کجا آوردیم؟ رفتن، چه هجرت چه مرگ در کمین است. پدر و مادر یا هر بسته دیگری، هر گلی که اهلی ما شده است نیازمند توجه است. نیازمند ابراز و تداوم این ابراز است حالا به فاصله اشکالی ندارد اما چقدر؟ این فاصله زمانی را بر چه اساسی تنظیم میکنید؟ مشغول بودن؟ به چه؟
وقتی اولین بار از مادر جدا شدم میدانستم که هر وقت دلم خواست میتوانم به او سر بزنم اما یکسال بعد بیماری شدت گرفت و دیدار شد سالی دو بار. تلفن؟ جای کنار مادر خوابیدن و دست گرمش را به دست گرفتن و بویش را حس کردن را نمیگیرد و من تمام عمر به بهانه درس و کار و بیماری ازش محروم شدم. اما دلم خوش نبود که هست. همیشه نگران بودم که شاید این آخرین بار است. این اضطراب از رفتن هادی و پدر در من ماند. حتی به بیماران هم کشید. نگران اینکه مبادا بیمار بمیرد و دوباره کسانی که بیرون منتظرش هستند را نبیند.
شدتش را در امیر خودتان حدس بزنید.
باور داشتن به امکان خوشبخت بودن را از زبان پییر بزوخوف شنیدن، حکایتی است و بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند از آندرهی یک چیزی. وقتی هر دو به «میدانستیم هستی» مبتلایند. هر کدام به نوعی. چه میگویم؟
همه مبتلاییم. هر کدام به نوعی. و کسی که بیشتر زحمت کشیده بیشتر و شدیدتر ناراحت میشود. چون فکر میکند کم گذاشته است. چون دیدن از دست رفتن گلی که اهلیاش کرده/شده بود دردناک است.
* انجیل متی. باب هشتم. ۲۲