در یک خواب طولانی گذر میکردی از رویا*
کارگری که لحظات آخر دست به کمک زده بود، نگاهی به خشتهای آماده کوتاه که روی چمن مصنوعی افتاده بودند انداخت و گفت دیگر خشک شدند، نمیشود کاری کرد. دیگری گفت تا آذر میترکند و بعد نتیجه اعلام میشود. توی دلم پرسیدم آذر؟ مگر آبان نبود؟ همین جا بود که بیدار شدم.
راستش خوابم از جای دیگری شروع شده بود. چادر کاغذی کشدار دوره دانشجویی سرم بود و رفته بودم مغازه نقره فروشی که زنجیرم را تعمیر کنند. اولین زنجیر نقرهای که وقتی ارومیه بودم خریده بودم و ملیله، سه منجوق و ملیله بود. سه تا از منجوقها کدر و کوچولو شده بودند و من با قلبی که در دهانم میتپید به مرد بور چشم رنگی پیرهن آبی مشکل را توضیح میدادم و بعد پرسیدم بهبود هم میدهید؟ (این را توی خواب هم میدانستم که بهبود نقره را از متین کاشانی فرید شنیده بودم.) همان موقع سه زن وارد شدند و آنی که جوانتر بود و حالا حس میکنم چقدر شبیه دختر دوست آ.ب مثبتم بود نشست کنارم جوری که تا میآمدم با این جمع به صورت ال نشسته صحبت کنم متوجه میشدم فروشنده، صاحب مغازه چشم از من بر نمیدارد و با اینکه قلبم توی دهانم میزد میدانستم آن دختر نامزد اوست یا قرار است باشد و من؟ از بغل صورت گرد و شال مشکی دختر محو چشمهای آبی سبزی شده بودم که داشت واید میشد و موهای بلند بور و صورتش با تهریش. چشمها نگران عاشق بود و لبها مصمم.
بعدش چند بار از جلوی مجتمعی زیبا گذشتم که میدانستم خانه او آنجاست و بنرهایی که از نردهها آویزان بود نشان میداد محل برگزاری آزمونی است و در بسته بود و من نمیخواستم در بزنم که فکر کند به خاطر اوست که نبود و درمانده بودم که دیدم در خیابان کناری این مجتمع مسکونی دو نبش زیبا، پر است از بنر و دری باز بود خوشحال از پلههای ورودی بالا رفتم، غلغله بود. خانم شریفی و مریم هم بودند. جای خالی پیدا کردم و تقریباً روبرو باهاشان نشستم. جایم تنگ بود و دیدم کیفی بین من و خانم کنارم هست تا آمدم اعتراض کنم دیدم کیف جیر بنفش قشنگه خودم است که امیر برایم خریده بود و سالها بعد در ایام تنهایی در خانه نور دادمش به همسر داداش کوچیکه که کیف نداشت. رسماً دیوانهخانه بود. آلارم گوشی بلند شد نوشته بودم عمل لاپاراسکوپی ولی به مریم که نگاه پرسشگری داشت گفتم وقت سونوگرافی داشتم امروز با این وضعیت نمیرسم بروم.
رفتم دوباره دم در ورودی. تا رسیدم دو نفر بلند شدند برگه آزمون بگیرند و من سریع نشستم جای یکی از آنها. همان موقع کسی که سر پا بود، بالطبع یعنی دیر رسیده بود سریع رفت برگه بگیرد و من با اینکه خانمی قبل من بود سریع دنبالش رفتم و شناسنامه نشان دادم و دو صفحه کاغذ پلیکپی که با سنجاق تهگرد از گوشه به هم وصل شده بودند گرفتم. سوالات عقیدتی بود، حتی یک جایی از این قسمت خوابم بیرون رفتم چون غلغله بود و نوشتن سخت شد. کاغذها را گذاشتم روی نشیمن موتور سفیدی که توی خیابان پارک شده بود و مشغول نوشتن شدم.
آخرین سوال این بود که اسم چهار شهیدی که فیلمشان روی پردهای انداخته شده بود را بنویسم و هر چه نگاه کردم به جا نمیآوردم. یکهو با خودم گفتم آن مرد چقدر شبیه حسن بلندی است و بود و ناگهان اسم بقیه هم زیرنویس شد که یکی هم یادم است عمویی، با تأکید که عمو+ای است نه عمویی. وقتی جواب سوالات را نوشتم (نگفتم سوالات تشریحی بودند؟) رفتم تا تحویل بدهم دیدم درست از محل الصاق سوزن، برگ اول پاره شده و گم شده. قلبم دوباره توی دهانم میزد. با خودم فکر کردم چون زرنگ بازی درآوردم این اتفاق افتاد.
راه افتادم توی خیابان رسیدم جایی که دوباره محل آزمون بود. آنجا هم غلغله بود و خانمهای زیادی نشسته بودند به نوشتن. با خوشحالی ورقهای که دستم بود را درآوردم تا از روی آن بنویسم اما دیدم سوالات اینجا فرق دارد. اینجا سوالها اطلاعات عمومی بود. درب و داغان با عجله شروع کردم، خانمها هی به دستخطم اشاره میکردند که چقدر زیباست اما من راضی نبودم. حس میکردم بیجا حروف را میکشم. سوال آخر درباره چغازنبیل بود بادی به غبغب شروع کردم به شرح تاریخش غافل از اینکه این سوال عملی بود. یعنی باید ماکت چغازنبیل را با قطعات پیش ساخته بنا میکردیم.
چادر به سر تنهایی شروع کردم. وقتی یکی یکی گروهها دست بالا بردند که تمام کردند، من متوجه شدم طبقه اول را آنقدر وسیع گرفتم که قطعه برای طبقات بعدی نمانده است. در ضمن متوجه شدم بقیه با کمک افراد خانواده کار میکنند و من تنها بودم. برگشتم قسمت قطعات پیش ساخته، چیز دندانگیری نمانده بود. تکههای شکسته و هرچه مانده بود را به کمک هانیه و الهه که در خوابم هم سن طاها بود (پسرخاله الهه در سن واقعی بود ولی الهه ده سال کوچک شده بود) بردیم بالا. امیر هم با چند نفر از مردانی که ناظر آزمون بودند به کمک آمدند. مشکل عمده این بود که قطعات کاهگلی داشتند خشک میشدند و کوچک شده بودند. زمان تمام شده بود یکی از مردان گفت نمیرسید کاری بکنید و دست به کمر زد. آن دیگری گفت اینها؛ منظورش همه ماکتها بود، تا آذر میترکند و آن موقع نتیجه اعلام میشود و من در دلم از خودم پرسیدم مگر آبان نبود؟
شما نمیدانید اما آذر در خوابهایم نشانه خوبی نیست. آن مرد مارتین بود و مارتین فقط یکبار پیش از این اینقدر واضح در خوابم آمده، آذرماه ۹۵. در همان میانه نوشتن یادم افتاد قسمت اول خوابم اصلاً چیز دیگری بود، که اگر بخواهم بنویسم واقعاً طولانی خواهد شد. وقتی که یادم آمد آنچه نوشتم میانه خوابم بوده، صبح بود و من خوابم برد و ادامه نوشتن را از ساعت هفت عصر شروع کردم و بدین ترتیب طولانیترین، عجیبترین و ترسناکترین خوابم را در طول یک روز نوشتم.
الخیر فی ماوقع.
*حسین علیاکبری