بی تو روز درخشانی از آن کوچه گذشتم مادر
دارم میروم/ میرویم از تبریز و مثل سال ۸۹ عجلهای. نه که خودمان عجله کنیم. به این سمت رانده شدیم و آنچه پیش آید خوش آید.
خیلی خستهایم. از بدو بدو. درست مثل سال ۸۹. تقدیر زندگی مشترک ما این است انگار.
دارم با کرور کرور عکس میروم، با همکاران و خانواده و آنچه از همسایههای قدیمی در بنبست خیام مانده. بله بلند شدیم رفتیم کوچه شهریار، با عجله بدون تماشای درها و دیوارهای آشنا، بنبستی که اکثر خانههایش نو نوار شده. رفتم توی حیاط قدیمی و زیبای حاج خانم که هنوز پر از گل و گیاه است. همسایهها گفتند بانی خیر شدی صله رحم کردیم. دست کشیدم به تیر چراغ برق چوبی قدیمی، به در، به دیوار و از خانه کهنسالی که خیال فرو ریختن و نو شدن ندارد خداحافظی کردم. عجلهای.
چه کنم با این همه دلتنگی؟ بیچارگی.
حاج خانم پشت سرم به خانمهای دیگر میگفت آخر نمیدانید چه دختر جیرانی بود. با صدای بلند گفتم هنوز هم دختر جیرانی هستم حاج خانم. حقیقت را باید گفت خب.