مرا آفرید آن که دوستم داشت

۱۷ مطلب با موضوع «مادر» ثبت شده است

ظهر قبل از اینکه امیر برای ناهار بیدارم کند داشتم خواب می‌دیدم. توی اتاق نشیمن خانه پدری بودیم. ایستاده بودم وسط اتاق و رو به مهدیه که جلوی پنجره زیر نور ظهرگاه دراز کشیده بود و مادرش که همان جا نشسته بود پرسیدم الان چه ماهی است؟ گفتند بهمن. پرسیدم چندم بهمن؟ گفتند پنجم. دوباره پرسیدم امروز چه اتفاقی افتاده؟ داشتند فکر می‌کردند که گفتم امروز سالگرد مادر است. بعد رو کردم به سمت پنجره که نور زمستانی حیاط را در غیاب شاخ و برگ درختان روشن کرده بود، دستهایم را بردم بالا و گفتم طفلک مادر، هیچکس یادش نیست امروز رفتی. شروع کردم بشکن زدن و ادامه دادم آن دنیا بشکن بزن با آن دست‌های پیرت.

و پدر روی زمین همان جای همیشگی زیر طاقچه نشسته بود و لبخند می‌زد. نفهمیدم تلخ بود یا شیرین. همان وقت بیدار شدم.

صبح ساعت را نگاه کردم یازده بود. آن روز را مرور کردم. روزی که به قول داداش کوچیکه من بودم که واقعاً یتیم شدم. زخم‌ها از همان ساعات اول بر من فرود آمدند. کسی شانه‌هایم را نمالید. از خانه پدری بیرونم کردند. من بودم که واقعاً یتیم شده بودم.

 

* از شعر «خان ننه» استاد شهریار یعنی «چنان می‌گریم، سوزناک»

 

جمعه دوم آبان، آخرین «عمه پارتی» دخترها شد بعد نزدیک هشت سال. از همان وقت ارزانی‌ها که نفری یک پیتزا می‌گرفتیم به حساب من تا اواخری که دنگی شد با نفری چند قاچ از پیتزاهای قلابی. از همان روزهای زندگی من و مادر در خانه نور تا این خانه «کوایدان».

کیک را یواشکی امیر سفارش داد و وقت گذاشت توضیح بدهد چطوری اسم چهار دختر را رویش بنویسند: مهدیه (شهریور), رها (مهر), الهه (آبان) و هانیه (آذر).

نشستم روی مبل تکی مادر که عکس سال ۸۸ را تکرار کنیم. از ۹ نوه پسری همین چهار دختر و البته علی‌اکبر تا روز آخر با من ماندند. گفتم بشود آخرین عمه پارتی و آخرین «اجاق» بودن خانه‌ام. با برادرها، همسر برادرها و بچه‌های مانده، آشتی آشتی تا روز قیامت.

ممنون که تنهایم نگذاشتید و همراه خواهرها و خواهرزاده‌هایم از محبت لبریزم کردید. ممنون بابت تحملم، یاوری و پناه دادن.

 

تولدتان همیشه برای عمه بد اخلاقتان مبارک (عکس)

 

 

پ.ن: این نوشته روز تولد هانیه یعنی ۴ آذر در اینستاگرام منتشر شد.

 

خواهر ساکن روستایم برخلاف یکی دو ماه گذشته صبح تماس گرفت و تعریف کرد خواب پدرم را دیده. در خوابش من طفلی کوچک بودم و گریه می‌کردم و او که سعی می‌کرد با غذا دادن آرامم کند نمی‌توانست و مدام می‌گفته خدایا چرا مادرم مرد که نتوانند آرامم کنند؟ آن یکی خواهرم هم داشته نگاه می‌کرده و پدرم خیلی ناراحت بوده. گفت یک کیسه برنج هم آورده بود.

دیشب چهار فرشته موکل و خدا را شاهد گرفتم بر تهمتی که زد و کل خاطرات ۸ سال بودنم در تبریز را زنده کرد. امیر گفت قرآن بخوان آرام شوی، یادم افتاد گفت داشتم قرآن می‌خواندم و قبل از خداحافظی گفتم حالا برو قرآن بخوان. گفتم زاناکس با نسکافه بدهد. و بسیار حرف زدم. تکراری و جدید و گفتم امیر برای همین است که نمی‌توانم ببخشم که می‌گویی چرا نمی‌بخشی‌ام اگر دوستم داری؟

حرف زدم، گریه کردم و گفتم همین امروز صبح با خودم می‌گفتم چه خوب اینجا حالم بد نشده، امیر گفت یادت هست آن دفعه هم شب زنگ زد؟ خندید که چرا نمی‌خوابد و به تو زنگ می‌زند؟

آن دفعه هم شب زنگ زد، دقیق نه و نیم شب. آن دفعه حلالیت نخواست و نکردم. این بار که پدرم را کشانده به خواب خواهرم بیش از ۶۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر. با مادری که دوباره مرده و من همانم. دختری که از کودکی مغضوبم.

امروز صبح که بیدار شدم آرام بودم، زاناکس کارش را بلد است. بیشتر طول روز فشارم پایین بود و خوابیدم. یک کلیپ کوتاه حیات وحش زیرنویس و سه مطلب علمی آماده کردم. اما دادخواهی پدر و مادرم بود که خوابم کرد. خیلی خوابیدم.

امیر رفت بالکن گفت برگشتم حال داشتی کتاب بخوانیم. حال دارم.

 

 

*امیرالمومنین امام علی علیه‌السلام

 

 

دارم می‌روم/ می‌رویم از تبریز و مثل سال ۸۹ عجله‌ای. نه که خودمان عجله کنیم. به این سمت رانده شدیم و آنچه پیش آید خوش آید.

خیلی خسته‌ایم. از بدو بدو. درست مثل سال ۸۹. تقدیر زندگی مشترک ما این است انگار.

دارم با کرور کرور عکس می‌روم، با همکاران و خانواده و آنچه از همسایه‌های قدیمی در بن‌بست خیام مانده. بله بلند شدیم رفتیم کوچه شهریار، با عجله بدون تماشای درها و دیوارهای آشنا، بن‌بستی که اکثر خانه‌هایش نو نوار شده. رفتم توی حیاط قدیمی و زیبای حاج خانم که هنوز پر از گل و گیاه است. همسایه‌ها گفتند بانی خیر شدی صله رحم کردیم. دست کشیدم به تیر چراغ برق چوبی قدیمی، به در، به دیوار و از خانه کهنسالی که خیال فرو ریختن و نو شدن ندارد خداحافظی کردم. عجله‌ای.

چه کنم با این همه دلتنگی؟ بیچارگی.

حاج خانم پشت سرم به خانم‌های دیگر می‌گفت آخر نمی‌دانید چه دختر جیرانی بود. با صدای بلند گفتم هنوز هم دختر جیرانی هستم حاج خانم. حقیقت را باید گفت خب.

 

آنقدر سرم به بیخودی‌ها و اتفاقات ماه‌های اخیر گرم شد که یادم رفت بگویم علیرضا «متوسط» شد، منظورم این است که به گفته خودش متوسط شده یعنی بین دو تا خواهر قرار گرفته. درست یک ماه پیش یعنی ۱۱ شهریور. نرگس خانم.

 

وقتی سیب گفت که تو راهی دارد گفتم اسمش را بگذار خدیجه، گفت قرار است بگذاریم نرگس. نرگس خانم درست روزی به دنیا آمد که به قولی آغاز امامت حضرت مهدی ارواحنا فداست. همین قدر عجیب. همین قدر شیرین. همین قدر نرگس. همین قدر مادرانه پسرانه.

 

البته هنوز موفق به دیدنش نشدم جز همین عکس‌ها و فیلم‌هایی که فرستاده می‌شود و دلخوشم به آنها.

 

سیب به علیرضا نگفته بود که ما داریم می‌رویم. وقتی گفتم باورش نشد بنابراین عکس اسباب بسته‌بندی شده را برایش فرستادم. به قول زهرا هم علیرضا مرا خیلی دوست دارد و هم من او را خیلی دوست دارم و این برای هر دوی ما سخت است. گفت باهات قهرم. گفتم یادت رفته یک بار به من گفتی خاله مگر بچه هستی قهر می‌کنی؟ گفت باشد قهر نمی‌کنم ولی خیلی ناراحتم. گفتم علیرضا وقتی آمدم تو به دنیا آمدی، بزرگ شدی و حالا که نرگس به دنیا آمده من دارم می‌روم. این‌ها را در پیام‌های تصویری ‌می‌گفتیم و می‌شنیدیم و حتی حالا که دارم می‌گویم تا نوشته شود قلبم مچاله است.

 

زهرا گفت خاله ما هم دلمان برایت تنگ می‌شود. گفتم من هم دلم برایتان تنگ می‌شد «التماس» می‌کردم بیایید ولی نمی‌آمدید. گفتم علیرضا وقتی آمدید خانه عمه‌ات تهران، آنقدر بزرگ شدی که اصرار کنی برویم خانه خاله، آن وقت دیگر مادرت یواشکی نمی‌آید تهران برود من سال‌ها بی‌خبر باشم. باورتان بشود یا نه چهار سال سیب می‌آمد تهران و برمی‌گشت بی آنکه به خانه خاله‌اش سر بزند. همانطور که در دو سه سال اخیر هر چقدر التماس می‌کردم بی‌اعتنایی می‌کرد. می‌نویسم التماس بخوانید التماس، تمنا.

 

عشق است دیگر. حال عاشقان دل سوخته را صید فراموش شده در قفس می‌فهمد. خاله‌ای که پای رفتن ندارد ولی عاشق است نه که راهش دور باشد.

 

تسبیح اما از همان شهریور که ماجراها شروع شد مطلع بود بعد که ناگهان همه چیز درست شد ماجرا را برای بچه‌هایش تفهیم کرد. آمدنم به تبریز تماشای بزرگ شدن نتیجه‌های جدید مادرم بود. بچه‌هایی که دوستشان دارم و دوستم دارند. آرتین کوچولو دیگر برای خودش مردی شده، گفت خاله بابا از تهران خوشش نمی‌آید خوب شد حالا به بهانه تو ‌می‌آییم تهران را می‌بینیم. گفتم آرتین یادت هست یک روز از صبح پیله کرده بودی خاله صدایم می‌زند تا اینکه عصر آمدید خانه ما و من واقعاً روز بدی داشتم؟ گفتم یک روز بگو خاله صدایم می‌زند آن وقت بابایت می‌آوردتان تهران.

 

امیررضا یک جور دیگری است. پسر بزرگ تسبیح، هر وقت می‌آیند خانه ما (یا آن باری که رفته بودم خانه خواهرم یعنی مادربزرگش، توی آن شلوغی که هیچکس حواسش نبود) سهم مرا از خوردنی‌ها بی سر و صدا ‌می‌آورد می‌گذارد توی دستم. بعد با آن چشم‌های درشتش نگاهم می‌کند: پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست. همین قدر دلبرانه.

 

امیر مهدی هم بغض کرده، ناباورانه، پرسشگر که چرا خاله می‌رود؟ من با همین محبت‌های پاک و بی‌ریا سر پا مانده‌ام پاک و زلال و کودکانه.

 

دیگر نمی‌توانم بنویسم. دیگر نمی‌توانم بگویم تا بنویسد. مچاله‌ام. بغضم. گریه‌ام. بس است.

پنجشنبه هفته قبل همسر داداش احمد آمد و ما را برد دیدن پدر و مادرم. وقتی زنگ زدم که بگویم داریم رفع زحمت می‌کنیم و گریه کرد، خواهش کردم این آخرین زحمتم را مثل همیشه تقبل کند و کرد.

 

وقتی با اسنپ یا آژانس می‌رویم فقط پدر و مادر را زیارت می‌کنم چون پول اسنپ زیاد می‌شود و در ضمن آدم راحت نیست هی بگوید اینجا برو آنجا منتظر بمان. لااقل من و امیر راحت نیستیم. اگر هم مرخص کنیم سر خاک پدر و مادرم، آخر سر تاکسی برای برگشت پیدا کردن سخت است. آخ پرویز کجایی که یادت بخیر. (حتی یادم رفته بنویسم پرویز را هم توی خواب دیدم.)

 

القصه اینبار بدون گل رفتم و پول گل را ریختم به حساب خیریه جهادی مصاف آقای دکتر زادبر که خانه برای نیازمندان می‌سازند. یک تکه آجر و کاشی هم باقی‌الصالحات است، نیست مادر؟ مبادا به دل بگیری خوشگلم.

 

از آنجا با ویلچر پیاده رفتیم تا سمت قطعه شهدا که روبرویش یعنی قطعه ۶ خانه ابدی خواهر مرحومم است. آنقدر نرفته بودیم یادم رفته بود که ورودی قطعه پله دارد امیر آقا ضمن عذرخواهی از خانم توانا که از روی قبرش که درست زیر پای پله‌ها بود رد شدیم، مرا به سختی به آن خانه قدیمی که سال ۵۷ ساخته شده رساند. هنوز آن ترمیم کوچکی که وقتی با پدر رفته بودیم سر خاکش و دیدیم بالای سرش سوراخ شده انجام داد باقی است. من کوچک بودم اما مثل روز روشن و واضح خاطرم هست پدرم را که دور شد و بعد با مقداری شن و سیمان خیس خورده که از کارگرها گرفته بود برگشت و در حالی که چیزی را برایم تعریف می‌کرد که یادم نیست، بالای سر خواهرم را پوشاند. خانه همان خانه است سنگ خاکستری قدیمی و دیگر حتی اثری از رنگ طلایی که داداش کوچیکه یک بار که همراه مادر رفته بودیم گرفته بود تا نوشته‌های سنگ را پر کند نمانده است.

 

کمی گریه کردم. خداحافظی کردم برای روزی که دوباره کنار هم باشیم، شاید البته. گریه کردم چون یاد مادرم افتادم. یاد اینکه چقدر دلش می‌خواست سنگ را عوض کند اما نگذاشتند. گفتند می‌کنیم و نکردند. چه دین سنگینی خصوصاً که پولی که جمع کرده بود و چیزی را که می‌خواست بفروشد تا بقیه پول را جور کند را هم گرفتند که بفروشند و انجام بدهند اما نکردند. چه کسانی؟ یگانه پسر خواهرم و همسرش. همان مرید علی کریمی و زن زندگی آزادی. یادآوری نکردم؟ هزاران بار. گوش‌های در و دروازه.

 

رفتیم پیش مادربزرگم. درخت بالای سرش تن بزرگ کرده است و بالا کشیده. همان سنگ سفید همیشه خدا خنک خاص. آنجا ولی دیگر گریه نبود، زار زدم. نمی‌دانم چرا.  وقتی برای تسبیح تعریف کردم گفت شاید برای اینکه او دلش برایت خیلی تنگ شده بود. شاید برای همین وقتی خواستیم برگردیم درخت بالای سرش آنطور چنگ به سر و سینه‌ام زد. انسان متوهم قصه ساز دلخوش.

 

 

موقع طی آن خیابان که بیشتر رفتگان ما را در خود دارد، هر چه نگاه کردم عکس عموی بزرگم را که در قاب آلمینیومی مُد آن روزگار قرار داشت پیدا نکردم. خواهرم می‌گوید سنگش را عوض کردند و مغزم آپدیت نشده، مغزم در سال ۸۹ که پیاده با مادر قطعه‌ها را گز می‌کردیم مانده. حتی سنگ قبر مرحوم مختار ثقفی فرزند بهلول هم عوض شده اما اطلاعات مغز من آپدیت نشده. سبحان الله.

 

جلوی ورودی قطعه شهدا که شهید سید آل هاشم هم آنجا دفن شده البته رو به خیابانی که گفتم و قطعه ۶، منزل خواهر بزرگه، ایستادیم تا از خانمی لیف بخریم، به قول امیر خیرات امواتمان. داخل محوطه سرپوشیده، بنر بزرگی از شهید امیرعبداللهیان سقف را زینت بخشیده بود با آن لبخند تماشایمان می‌کرد. ما درماندگان را. ماندگان را

 

خجالت کشیدم بگویم برویم داخل. امیر واقعاً خسته بود هر چند به روی خودش نمی‌آورد و حتی وقتی فردایش برای بار سوم مسکن خوردم از کمر درد باز هم نیاورد. فقط یکبار بعد از نک و نال من فقط گفت عضله پشت رانش کش آمده و باز نگفت درد دارد، خسته است یا چه.

 

نمی‌دانم کجای زندگی کار خوبی از من سر زده که خداوند امیر را به من داده. شاید به قول آرام چون در پرستاری از بیماران کم نمی‌گذاشتم و نک و نال نمی‌کردم روزی‌ام شده است. هرچه هست هر چقدر شکر کنم کم است و اگر به خاطر راحتی او حاضرم از شهری که عاشقش هستم و خانواده‌ام دور شوم کار بزرگی نمی‌کنم. یک بار به خودش گفتم آنقدر ناز نازی بارم آورده که وقتی کسی موقع انجام کارهایم اخم می‌کند قلبم می‌شکند. درد و بلایش از تن و جانش دور باد ان‌شاءالله.

 

به کوری چشم «یک نفر» و باقی حضرات الحمدالله علی کل حال و ماشاءالله و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

 

با بقیه رفتگان منتظر مثل پسرعموی عزیزم و دختر خاله‌هایم و... حسن خدابیامرز هم از دور دور به امید دیدار گفتم. مهتاب خانم و همسرش که امیر مخصوص در خانه پیشنهاد داده بود برویم مزارشان اصلاً یادمان نیفتاد. عجیب.

 

«دوست سابق» آرام عزیز اگر شما هم از ذکر نام و یادتان در وبلاگم ناراحت و ناراضی هستید اعلام کنید. با تشکر.

 

داشتم یک فیلم می‌دیدم و بعد ناگهان داخل فیلم بودم. شوهر زنی مرده بود و مدام سعی می‌کرد با او ارتباط برقرار کند. این سعی کردن تا آنجا پیش می‌رفت که کس دیگری، دختربچه تقریباً سیاه پوستی، را هم واسطه می‌کرد. من هم درون فیلم بودم  در انتها داشتم خود آن زن می‌شدم. تلاش می‌کردم با کسی که مرده دیدار داشته باشم، آن هم نه دیدار معمولی آنطوری که تا به حال دیده‌ایم.  زن به سوی شوهرش می‌دوید و همدیگر را طولانی بغل می‌کردند. زن صدا می‌زد «دنیل تویی؟» و زمستان بود چون هر دو کاپشن به تن داشتند. آخرهای فیلم یا اینطور بگویم آخرهای خواب قبل از اینکه بیدار بشوم آن زن من بودم که تلاش می‌کردم نوارهای چسب پلاستیکی پهن مثل لنت را که امیر سر به هوایانه روی دری چسبانده بود محکم‌تر و مرتب‌تر بچسبانم

 

اسم زن یادم نیست اما فرم موهایش، رنگش، رنگ لباسش و آن اضطراب و غرغری که در انتها موقع مرتب کردن چسب‌ها ابراز می‌کرد را عمیقاً حس می‌کردم. نوارهای چسبی در دو رنگ سفید و خاکستری باید کنار هم روی یک سطحی مثل در به صورت عمودی چسبانده می‌شدند تا او بتواند دنیل را ببیند. همیشه اینطور نبود آخرهای فیلم، آخرهای خوابم قرارشان این بود. و امیر قرار بود کمکم کند (کمکش کند) و دلش نمی‌خواست و چسب‌ها را شل و نامرتب و با فاصله چسبانده بود. زن عصبانی و مستأصل و نگران رفت سراغشان. من نزدیکش بودم، من دستش شدم وقتی نوارها را دوباره تنظیم می‌کرد، در حالی که هر دو این را که چرا امیر همکاری نمی‌کرد، «درک» می‌کردیم.

 

اینجا بود که بیدار شدم. بی‌که بدانم چه شد اما، کدام مرده‌ای می‌خواهد مرا ببیند؟ افتاد به جان گنجشگک اشی مشی. مارتین یا... هادی؟

 

روزهای آخر است. روزهای آخر بودنم در تبریز. شهری که عاشقش هستم. می‌روم شهری که در آن عاشقم. کم‌کم به چند همکار خبر دادم که البته دلم نمی‌خواست و امیر اصرار کرد. اول به صدیقه و ظریفه بعد مربم و خانم هادی و خانم شریفی و آخر سر به همکلاسی/ همکار/ دوستم نیر. صدیقه ناراحت شد و ناراحتی‌اش را حس کردم. ظریفه از مکافات بچه‌ها گفت که درس نمی‌خوانند و یک صفحه مشق نوشتن‌شان یک روز طول می‌کشد و آنقدر این را برای مثال ابتدای تعریف از مکافات ندیدن مادرش حتی تکرار کرد که آخرش گفتم انقدر از بچه‌ها بد نگو و جدی بودم که شخصیت بچه‌های مردم را پیش هر کسی خورد نکند، که مثل همه مادرها توجیه کرد که اینطور می‌گوید آنها متنبه بشوند. بگو تا بشوند.

 

خانم هادی گفت جعفری می‌دانی کدام خاطره‌ام از تو را پیش همه تعریف می‌کنم؟ گفتم کوزتِ خیابان تربیت؟ گفت آفرین و چون من کامل یادم نبود دوباره تعریف کرد که یک زمانی که تازه تازه داشت مانتوی کوتاه مد می‌شد، مانتوی کوتاهی که رنگش بین صورتی و نارنجی بود را دوست داشته و هر روز که از کنار مغازه رد می‌شده می‌ایستاده به تماشایش تا اینکه یک روز که با من بوده (و چقدر زیاد با هم بودیم) برایم تعریف می‌کند و من به او می‌گویم خاله چقدر می‌خواهی مثل کوزت عروسک پشت پنجره را تماشا کنی بیا برویم بخر تمامش کن و می‌خرد و می‌گفت عاشق آن مانتو بود و سال‌های سال همه جا آن را می‌پوشیده. البته که نه برای بیمارستان. تنها کسی که زیر چادر مانتو و روسری رنگی می‌پوشید من بودم. (خانم هادی را خاله صدا می‌کردم و می‌کنم.)

 

ظریفه اما غذاخوری واحدی را مثال زد و گفت با هر کسی در خیابان شهناز راه بروم یا با ماشین رد بشوم برایش تعریف می‌کنم که با جعفری کلی اینجا کباب خوردیم.

 

خانم شریفی را از خواب بیدار کردم و خیلی کسل بود و نفهمیدم ناراحت شد یا نه. هر چند مدتی هست که احساس می‌کنم رفتارش مثل سابق نیست. خصوصاً از وقتی که آن کارگر کذایی را فرستاد خانه ما و من باهاش درد دل کردم که کارگر چه حرف‌ها به من زد و چه کوتاهی‌ها کرد. به هر حال به قول خودش ۱۴ سال است که این کارگر کارهایش را می‌کند و به هر کس که معرفی‌اش کرده از او راضی بودند به جز من و لابد تقصیر من بود. (این بار اصلاً پیشنهاد نداد برایم کارگر بفرستد یا نه.)

 

نیر جان مهمان داشت و گفت بعداً زنگ می‌زند، من البته گفتم و واقعاً دو ساعت بعد زنگ زد و مهمانی و دلیلش را تعریف کرد و اینکه مراقب مادرش است، دکتر می‌برد و از این چیزها که این روزها همه همکارانم به طریقی درگیرش هستند. من ۲۰ سال پیش درگیرش بودم و آخ که چه لذتی داشت و حیف که دیگر درگیرش نیستم.

 

مریم یادم رفت، وقت بدی زنگ زده بودم سرما خورده بود و زیر سرم بود. او را هم نفهمیدم ناراحت شد یا نه. همه ولی گفتند برای دیدار آخر می‌آیند و من معذبم چون خانه خانه کسی است که دارد اسباب کشی می‌کند و از طرفی دوست ندارم این برای «آخرین دیدار» باشد که گویا هست.

 

صدیقه گفت فلانی که بعد از بازنشستگی رفته تهران هرچه به او می‌گفتم وقتی می‌آیی خوی بیا تبریز ما هم تو را ببینیم نمی‌آمد. گفتم همه که مثل من نیستند، هر بار که می‌آمدیم تبریز امیر بیچاره را بیچاره می‌کردم که مرا بیاورد بیمارستان دیدنتان. چه حماقتی ولی.

 

فعلاً برای این پست کافیست. هر چند حرف زیاد است و همینطور مثل آبی که از سیل بند رها شده باشد می‌توفد و می‌کوبد و سرازیر می‌شود و هرچه را از نیک و بد با خود می‌آورد. بکشم کنار و از جای امنی جریان مخربش را تماشا کنم بهتر است.

 

آیا «می‌توفد» فعل مناسبی برای سیل است؟

 

 

پی‌یر راست می‌گوید که برای خوشبخت‌بودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت، و من حالا به آن اعتقاد دارم. "بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند"* و ما تا زنده‌ایم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم.

 

لئون تولستوی/ جنگ و صلح/ جلد دوم/ ص. ۶۸۱

 

امکان خوشبخت بودن را باور داشتن، این را آندره‌ی نقل قول می‌کند از کنت بزوخوف جوانی که در زندگی هرگز خوش نبوده، گیرم وارث بزرگترین ثروت سن پطرزبورگ. آیا امکان خوشبخت بودن وجود دارد؟

داریم برمی‌گردیم تهران. چون اینطور برای امیر بهتر است. پیشنهاد از خودم بود. خصوصاً اینکه این بار که بعد ۶ ماه رفت دیدن مادرش هم من سخت گذشت بهم هم امیر که دائم نگران تنها ماندن یا نماندن من بود. خیلی سخت گذشت، خیلی.

همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که باورمان نمی‌شود، پیدا کردن خانه مناسب و ردیف شدن کارهای اداری تلنبار شده روی هم.

خانواده؟ آنهایی که بیشتر زحمت ما را کشیده بودند گریه کردند. تلاش شدید کردند منصرف شوم خصوصاً دوستان آ.ب مثبتم. حتی آنقدر که یکی پیشنهاد داد در یکی از خانه‌های آنها بنشینیم و یک سال هم آنها را امتحان کنیم که وقتی امیر می‌رود تهران، نوبتی پیشم بمانند و اگر روزی نتوانستند پرستار به هزینه خودشان برایم بگیرند. خواهرهایم گفتند اجاره خانه را ما می‌دهیم نرو. نمی‌دانم چرا همه موضوع را فقط از جنبه مالی بررسی می‌کنند و راهکار می‌دهند که فقط بخشی از داستان است.

دارم دوباره از تبریز می‌روم بی‌که تبم ریخته باشد. گر گرفته دارم می‌روم و وقتی مادری که تنها نقطه روشن و گرم تبریز بود برایم دیگر نیست و سر مزارشان هم بیش از یکسال فاصله می‌افتد رفتنمان، بودن و ماندن اینجا جز فرسودن جان نیست. « درست است سر نمی‌زدیم اما می‌دانستیم اینجایی»؟ جمله‌ای که بدون تغییر از دهان خانواده بیرون می‌آید.

این بار در سه‌شنبه‌ها با سوزی، فقط یکی از دوستان بود و هانیه چون کار داشت نیامد. همکارم با اینکه برای ناهار مهمان داشت رفتنش نمی‌‌آمد و دنبال جایی از بدنم بود که ماساژ بدهد. گفتم یادت هست هر بار اصرار می‌کردم کمی بیشتر بمانید سریع اسنپ می‌گرفتید؟

دنیا همین است. سر نمی‌زنیم، زنگ نمی‌زنیم و پنج دقیقه بیشتر نمی‌مانیم چون «می‌دانستیم هستی»، این اعتماد را از کجا آوردیم؟ رفتن، چه هجرت چه مرگ در کمین است. پدر و مادر یا هر بسته دیگری، هر گلی که اهلی ما شده است نیازمند توجه است. نیازمند ابراز و تداوم این ابراز است حالا به فاصله اشکالی ندارد اما چقدر؟ این فاصله زمانی را بر چه اساسی تنظیم می‌کنید؟ مشغول بودن؟ به چه؟

وقتی اولین بار از مادر جدا شدم می‌دانستم که هر وقت دلم خواست می‌توانم به او سر بزنم اما یکسال بعد بیماری شدت گرفت و دیدار شد سالی دو بار. تلفن؟ جای کنار مادر خوابیدن و دست گرمش را به دست گرفتن و بویش را حس کردن را نمی‌گیرد و من تمام عمر به بهانه درس و کار و بیماری ازش محروم شدم. اما دلم خوش نبود که هست. همیشه نگران بودم که شاید این آخرین بار است. این اضطراب از رفتن هادی و پدر در من ماند. حتی به بیماران هم کشید. نگران اینکه مبادا بیمار بمیرد و دوباره کسانی که بیرون منتظرش هستند را نبیند.

شدتش را در امیر خودتان حدس بزنید.

باور داشتن به امکان خوشبخت بودن را از زبان پی‌یر بزوخوف شنیدن، حکایتی است و بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند از آندره‌ی یک چیزی. وقتی هر دو به «می‌دانستیم هستی» مبتلایند. هر کدام به نوعی. چه می‌گویم؟

همه مبتلاییم. هر کدام به نوعی. و کسی که بیشتر زحمت کشیده بیشتر و شدیدتر ناراحت می‌شود. چون فکر می‌کند کم گذاشته است. چون دیدن از دست رفتن گلی که اهلی‌اش کرده/شده بود دردناک است.

 

 

* انجیل متی. باب هشتم. ۲۲

 

 

 

 

 

کارآگاهان واقعی

 

دیروز ریموند، در قسمت ششم فصل دوم سریال کارآگاهان واقعی، گفت درد خستگی ناپذیر است این آدم است که خسته می‌شود. راست می‌گفت درد خستگی نمی‌شناسد یا اینطور بگویم از شکلی به شکل دیگر در می‌آید ولی از بین نمی‌رود. این را نوشتم که بگویم داریم سریال کارآگاهان واقعی را تماشا می‌کنیم. گاهی ۲ یا ۳ قسمت پشت سر هم . اینطوری می‌شود که برای خواندن کتاب یا من خواب آلوده هستم یا امیر حوصله ندارد. خصوصاً اینکه تولستوی زیاد درباره آندره‌ی حرف نمی‌زند.

 

آندریاس

 

همین خط را که می‌نوشتم یاد یک فیلم قدیمی افتادم که یادم نیست اسمش چه بود، به گمانم داستان در یک مدرسه شبانه روزی یا نوانخانه پسرانه می‌گذشت. از تمام فیلم صورت پسری یادم است که اسمش آندریاس بود و بالطبع عاشقش شده بودم و منتظر که بیاید و پیدایم کند مثل استرلینگ. آندریاس آندریاس و حالا آندره‌ی. ای ذهن گنجشگک اشی مشی، لب بوم ما نشین.

 

هادی

 

موقع تماشای فیلم به امیر گفتم همیشه از کودکی برای گردش که به کوه و کمر می‌زدیم ـ آخ یادش بخیر ـ با خودم فکر می‌کردم پشت این کوه و تپه ماهورها چند جنازه سر به نیست شده یعنی؟ جمعه صبح که می‌رفتیم بعد از یک سال و چندین ماه سر خاک پدر و مادرم، نگاهم افتاد به درخت‌هایی که روزی که با علی کوچولو رفتیم پارک و پیاده از کنارشان که تازه کاشته شده بودند می‌گذشتیم فکر کرده بودم چه کارها پشت این درختچه‌ها نکرده‌اند؟ چند سال گذشته؟ حالا قد کشیده‌اند و اصلاً حالا لازمم نیست بروند پشت درختچه‌ها. قد کشیده‌اند مثل علی کوچولو و حتی‌تر هادی کوچولو. آن روز کذایی چقدر حرف زدم باهات هادی، یادت هست؟ آن موقع هادی کوچولو بود؟ آن روز به خصوص را می‌گویم. که نمی‌توانستم پا به پای علی کوچولو راه بروم و عصبانی می‌شد و مسخره‌ام می‌کرد. یادم نیست.

 

درخت‌ها

 

روی قبر کناری مثل همیشه پتو انداخت تا کنارشان دراز بکشم. درخت بالای سر پدر قدش از امیر بلندتر شده. چند سال گذشته؟ همان سال همراه داداش بزرگه و یوسف و خواهر بزرگه که هنوز حتی حرف و حدیث روستایی هم نبود که بروند ساکنش بشوند یا نه و مادر، درختچه را خریدیم بردیم و داداش بزرگه که هنوز خوب بود بالای سر پدر کاشت. بعدها بالای سر قبر پایین پای پدر هم درخت همیشه بهاری کاشتند و پدر که عاشق درخت بود حالا میان درختان محاصره شده. گفتم نشد برای بالای سر مادر چیزی بکاریم. هیچی. مادر هم که عاشق گل و گیاه بود چه؟

 

جنگل سیاه

 

چند سال پیش نمی‌دانم خواندم یا شنیدم که درختان برخلاف تصور ما، در خدمت حیات زمین و موجودات زنده نیستند بلکه ما و موجودات زنده را پروار می‌کنند برای بقای خود. ترسناک بود و هنوز هم وقتی مطلبی درباره درختی می‌نویسم یادش می‌افتم. قبرستان خصوصاً. بالای سر هر مرده، جنگلی شده است. بی‌رحم‌تر از کرم‌های زرد و مورچه‌ها. موجوداتی جاودانه از دنیای فانی تا جهان باقی، از طوبی تا زقوم. اگر آفتابی/ خورشیدی در آن دنیا نیست سایه‌سار درختانی که از سبزی به سیاهی می‌زنند به چه کارمان می‌آید؟ با جویبارانی از زیرشان روان، گوارا یا حمیم.

 

 

با خودم گفتم یا مثل ویولت از سوء تغذیه می‌میرم یا مثل احسان شکوهی از سرماخوردگی، اما هیچکدام نشد.

از روز بمباران تا همین حالا درگیر بیماری و ضعفم و حتی نمی‌توانم چند جمله پشت سر هم حرف بزنم. شمخانی نیستم که توی فوتک فوت کنم و مصاحبه غرا بکنم و زیر آوار نماز بخوانم. نه نوشتنم می‌آید نه توان حرف زدن دارم که بتوانم هم دیگر نمی‌خواهم. به خاموشی پناه می‌برم که سلامت باشم، جسمی هم نشد روحی. هر چند روحم مثل بیست و دو سالگی‌ام زیر آوار ماند. مثل آن روز عصر که فرو ریختم، از دیروز زیر آوارم.

رفته‌ام توی تنها اتاق قلعه و پرده‌های ضخیم تنها پنجره‌اش را کشیده‌ام. در تاریکی، بینایی‌ام را همراه شنوایی‌ام عادت می‌دهم به ندریافتن و نپرداختن. دهانم را بسته‌ام که حرف نزنم. پیچیده‌ام در خودم مثل ۲۲ سالگی‌ام. کاش گفته بودم امروز صبح بیدار نشوم اما خواب و بیداری دست خود آدمیزاد نیست. زودتر از اذان هم بیدار شدم.

دو ماه پیش یک شب تا دروازه رفتن رسیده بودم. صدای مارتین در فضای پیرامون در دو طاقه‌ای که نور از لای بازش بیرون نمی‌زد پیچیده بود که بیا مگر نمی‌گفتی خسته‌ام؟ ذکر و قرآن می‌خواندم و زمزمه می‌کردم الآن نه. نگرانش بودم که گفت اگر چیزیم بشود تکلیفش با خانواده و ماترکم چه می‌شود. آن باری هم که کارم کشید بیمارستان کنار تختم نشست روی ویلچرم و گفت من بعد کی می‌خواهد کار کند؟

مارتین دو ساعت تمام صدایم زد و در نهایت گفت دیدی دروغ بود؟ آن شب سرم که تمام شد می‌ترسیدم بخوابم که مبادا بمیرم. حالا خوابم که می‌آید می‌خوابم که بروم اما «دیدی دروغ بود سوسا؟» دروغم مارتین اما می‌شود مثل ۲۲ سالگی‌ام که با دو حرف که برای پاسداشت عشقت در گوشه گوشه کتاب‌های درسی می‌نوشتم از پا در آوری‌ام؟ ۲۴ سال شده، بیش از نصف عمرم. می‌شود راضی شوید؟

صبح در فیسبوک دیدم لیلای لیلی یک دو پست طولانی نوشته که «منِ در تبعید خود خواسته در میان ایرانی، آمریکایی و اسرائیلی با افتخار ایرانی‌ام.» باز از غزه و فلسطین و یمن و سوریه حرف زده و خیانت چپ‌های میلیتاری لیبرالیسم. آن طرف حامد اسماعیلیون تولد پریسا را بهانه کرده از وطنی که نمی‌خواهد نوشته طولانی با هشتگ دادخواهی و یکی از مخاطبان کامنت طولانی دهان خورد کنی زیرش نوشته بود. لعنت به قلم روانی که برای شیطان بزند.

سعید کیایی روزنوشت جنگ داشت و از دیدن یک یک مکان‌های آسیب دیده و میدان قدس و مستندی که با زن‌های کشف حجاب کرده تو بخوان ملیجک‌های نتانیاهو دارد می‌سازد و مقارن شد با جنگ و به‌به نوشته.

حتی لاله منصف در مشمئزترین حالت ممکن روزنوشت جنگ دارد جز من که دیگر با نفسی که در نمی‌آید حتی با صوت هم نمی‌توانم تایپ کنم و کارم به کپی‌کاری تحلیل سیاسی و نظامی دیگران کشیده بی که بتوانم از آنچه در خواب قبل از جنگ دیدم بنویسم نه از آنچه بر ما گذشت. خشم و امید و نگاهم را.

آنها، دیگران با هر نگرش و استفاده و فرصتی می‌نویسند و جایزه هر چه باشد از آن آنهاست من از دیروز آنقدر به قاب عکس دو نفره پدر و مادرم در سال ۷۳ نگاه کردم که از ۹۶ که قابش کردم نکرده بودم. کاش خواب و بیداری دست خود آدمیزاد بود. حتی خوردن و نوشیدن. نفس کشیدن. کاش آدمیزاد که من باشم انقدر پوست کلفت نبودم. کاش هیولا همین پوست و استخوان مانده را می‌درید می‌زد بیرون. کاش حداقل طوری بمیرم اعضای سالمم را هم بکشند بیرون که دیگر چیزی برای کرم‌های منتظر نماند. کمتر بهتر. دوستان آ.ب مثبتم سه‌شنبه گذشته آمدند دیدنم از پشت ماسکم گفتند صورتت نصف شده. زبان را، زبان را نمی‌شود اهدا کرد؟ زبان چرا لاغر نمی‌شود؟

شاید اگر دیگر حرف نزنم از کار بیفتد. در ۲۲ سالگی می‌شد بزنم بیرون. الآن نه، و کاش بگذارند حرف نزنم. نبینم. نشنوم. فقط آنقدر گریه کنم شاید تمام شد.