مرا آفرید آن که دوستم داشت

۵۰ مطلب با موضوع «زندگی با ام‌اس» ثبت شده است

هفته گذشته با خودم گفتم حالا که داروهایم انقدر گران شده، من هم که بعد از تزریق بوتاکس به ران‌هایم با آن هزینه سنگین آن سال برای ما، دیگر اسپاسم ندارم، از داروهایم کم کنم. فقط یک روز پس از کم کردن یک وعده دارو، اسپاسم عضلات شکم و پهلو و دستهایم شدت گرفت. بی‌خیال شدم. البته فعلاً. مجبور شوم، کم می‌کنم چون ۱۶ میلیون تصمیم گرفتند رئیس‌جمهور «تُرک» داشته باشیم. «عشقی» رأی دادند. تن به «زر و زور و تزویر» دادند. من چه اهمیتی دارم؟ «تورم» تقصیر «تحریم» است و اگر «رهبر دیکتاتور» بگذارد پزشکیان تلفن را بردارد و با قاتل «موی دماغ آمریکا» و هزاران ایرانی صحبت کند، ایران بلادرنگ «گل و بلبل» می‌شود.

درباره خلبان زیاد نوشته‌ام. به قول دوست سابق وبلاگی او هم پرورش یافته همین نظام است. نظامی که مصلحتش در مماشات با متولیان امر است. زیر سایه قوه قضاییه فشل و شورای نگهبان به حاشیه امن گریخته وقتی باعث و بانی در تیررس اتهام و فحش و تهدید است: «ولی فقیه»!

آقای جیرائیلی من هم خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. زیاده عرضی نیست.

 

 

پ.ن: افشاگری بی‌سابقه یاسر جبرائیلی از نقش قالیباف در وضع اقتصادی کشور و بی‌اخلاقی‌های رسانه‌های متعدد حامی رئیس مجلس (فیلم)

 

پنجشنبه گذشته امیر که بیرون بود و ناهار نداشتیم ساندویچ فلافل گرفته بود، مادرش را هم دعوت کردیم آمد. طبق معمول نصف ساندویچم را خوردم. بعد از ظهر هیولا گفت حال؟ احوال؟ آدرس نداده پا شدی هلک و هلک راه گم کردی؟ فکر کردی عهد بوق است پیدایت نمی‌کنم؟ نشست روی قلبم و دمش را پیچید دور معده و هر از گاهی پیچ و تاب داد، معده که جمع می‌شد عضلات پاها و پهلولایم هم گلاویز می‌شدند. ناخن‌هایش را می‌سراند توی مری و حلقم، از این آشوب نه دیگر کاسه چشم‌ها که خود توپک‌های چرب پر رگ و خون به درد آمده بودند.

بعد از نزدیک سه ماه دوباره ظرف به دست التماس می‌کردم هر چی که داشت با دنده سنگین مسیر سربالایی سابق را گِل‌پاشی می‌کرد، تمامش کند و پا بگذارد روی دنده. اما تا صبح روز شنبه بازی ادامه داشت. وقتی هیولا با معده‌ام «دل دل» می‌کند، قلب بی نصیب نمی‌ماند. دو «دل» که بیشتر نداریم، داریم؟ لذا تپش قلب و بالا رفتن فشار خون هم پشت بندش شروع می‌شود. فشار که بالا می‌رود صداها را بلندتر و شدیدتر می‌شنوم. قلبم هم می‌شنود، به صداها، حتی صدای گذاشتن لیوان روی میز واکنش نشان می‌دهد. صدا با خون در مغزم متلاطم می‌شود و درد شدید می‌شود. این حال و روز آدم‌هایی است که فشار خون بالا دارند، این شکلی است که حساس‌تر می‌شوند. صداها آزارشان می‌دهند. زود خشمند. دعوایی‌اند. اگر نشود بیرون بریزند، درونشان ویران می‌شود. اینطور فهم کردم.

قبل‌ترها، تا اینطور می‌شد سریع می‌رفتیم درمانگاه. بعدتر، پزشک و پرستار «ویزیت در منزل» علاج وحشت و استیصالمان می‌شد. بعد به مرور فهمیدیم در مورد من نه شربت آبلیمو و آبغوره رقیق جواب می‌دهد نه ماست. باید زمان بدهیم. سر تخت را بدهیم بالا و منتظر شویم معده در این تقلا پیروز شود.

تختم را که آمدیم اینجا با تخت فنری امیر که خانه مادرش مانده بود عوض کردیم و دیگر از حالت بیمارستانی در آمد خانه. ولی دیگر نمی‌شود سر تخت را داد بالا. فشار خون بالا می‌ماند البته تا وقتی که هیولا با کیسه کوچک رنجور زخمی ور می‌رود. چه سر تخت بالا باشد چه نباشد. این را هم الان فهم کردم که نمی‌شود سر تخت را داد بالا و گذاشتن بالش زیر سر، جز آزردن کتف و شانه و گردن عایدی ندارد. زمان باید بدهیم به هیولا. و هیولا به کارش ادامه می‌دهد با وسواس و لذت. معده جمع می‌شود می‌گدازد تقلا می‌کند و با همین پیچ و تاب برای پس دادن آنچه سازگار نبوده، تمام عضلاتم را بسیج می‌کند.

شنبه صبح حس کردم گرسنه‌ام. معده کارش را به هر جان کندنی انجام داده بود. از ظهر پنجشنبه چیزی نخورده بودم، جز دمنوش بابونه با زنجبیل و نصف لیوان سوپ میکس شده و یک سیب زمینی آب‌پز که به فاصله قد فندق امیر در دهانم می‌گذاشت. حالا گرسنه بودم. با صدای خفه و نجوا به امیر گفتم می‌شود تخم‌مرغ آب‌پز بخورم؟

 

 

پ.ن: این نوشته در دهم دیماه داشت نگاشته می‌شد خیر سرش، یعنی چهارشنبه روز آن هفته کذایی. لاکن امروز همت کردم به نوایی برسد که رسید. در روزهای بی اینترنتی.

 

ما اینجا در پلاک ۶۲۱، با خانه پدری امیر همسایه‌ایم. نه دیوار به دیوار ولی آنقدر نزدیک هستیم که تقریباً هر شب شام‌شان را بردارند بیاورند دور هم بخوریم. هر بار هم قرار است تا شام خوردند بروند چون خواهرش صبح باید برود سر کار ولی تا یازده دوازده می‌مانند به حرف و حتی گوشی به دست یک وری، خواب و بیدار حتی.

پریشب خواهر امیر وقتی وارد شد گفت چه خوب شد که شما آمدید. خیلی دلی گفت.

خب. خاصیت «اجاق بودن» خانه به لطف خدا ادامه دارد.

اینکه پلاک را نوشتم چون جمعشان می‌شود ۹، آمدنی واگن ۶، کوپه ۳ بودیم. شماره صندلی‌های کوپه از ۳۳ تا ۳۶ بود. مخاطبان قدیمی من می‌دانند عدد ۳ و مضاربش را دوست دارم. خصوصاً اگر ۹ باشد. خدا بازی باز است. بازی با اعداد که عددی نیست برایش.

 

 

*حافظ گفت:

تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز

هزار بازی از این طُرفه‌تر برانگیزد

 

همان شب اول، که هنوز تختم را آن سر اتاق پذیرایی گذاشته بودند شروع شد. حس می‌کردم ملحفه زیرم می‌رود لای انگشتان پاهایم و با اینکه امیر ملحفه را با کشیدن دست صاف می‌کرد باز شروع می‌شد. گمانم این بود که به خاطر خستگی اسپاسم دارم که خودش را اینطور نشان می‌دهد.

از روز دوم که تخت را جابه‌جا کردیم احساس فرق کرد، چیزی لای انگشتان پاها و دست چپم را «گاز» می‌گرفت و امیر هر بار وسط شلوغی خانه و کار مجبور می‌شد بیاید و دست بکشد و هر بار بگوید چیزی نیست سوسن. ولی بود. ول کن هم نبود. آخر شب که با خواهرهایش آشپزخانه را مرتب می‌کردند حدیث گفت امیر فکری برای این مورچه‌ها بکن!

همان لحظه یاد متین کوچولو افتادم که مشکل حرکتی داشت و مادرش در اینستاگرام عکس گذاشته بود که چطور مورچه‌ها موهای سر و حتی مژه‌های بلند قشنگش را قطع کرده بودند. باز حس کردم دارم جویده می‌شوم و وقتی صورتم را چرخاندم موجود زرد دوانی را روی یاسی روبالشی ساتنم دیدم. اسپاسم یا توهم نبود، مورچه بود.

سمت دیگر بالشم هم بودند و حالا امیر مجرم‌های ریز خشن را می‌دید و البته خونی که از محل گازهای مداوم کوچکشان لای انگشتان پاهایم بیرون زده بود.

آن شب با حشره‌کش مخصوص مورچه آشپزخانه و پذیرایی و اطراف و خود تختم را سمپاشی کردیم و رفتیم اتاق خواب خوابیدیم. یاد فربد افتادم که یکبار در یکی از دیدارهای ام‌اس سنتری، مچ بند سبز رنگ ظریفی نشانمان داد که دافع حشرات بود و گفت در کوهنوردی که شب توی کوه می‌مانند خیلی به درد می‌خورد. توی نت چرخی زدیم اما با خودم گفتم یک پرس و جویی از مهزیار که از دوستان قدیمی و کوهنورد حرفه‌ای است بکنم تا جنس خوبی بگیریم. مهزیار اطلاعی نداشت ولی گفت پرس و جو می‌کنم خبر می‌دهم. فربد پیام صوتی فرستاده بود که آن مچ بند را کسی از خارج برایش فرستاده بود و چیز زیادی ازش خاطرش نیست اما خودش مشکل شدیدی با مورچه‌ها داشته و در نهایت با پیگیری و بررسی به سمی رسیده که کاملاً از شر آنها خلاص شده‌ و عکس سم را برایمان فرستاده بود.

حدود یک هفته پیش دوباره سر و کله مورچه‌ها پیدا شد و امیر اینترنتی آن سم را خریداری کرد و دیروز رسید. سم را با دستورالعملش آماده کردیم ولی نشد که دیشب سمپاشی کنیم و مورچه‌ها ضیافت را از سر گرفتند. اما این بار سراغ لای انگشتان نمی‌روند چون تجربه قبلی برایشان مهلک بوده، حالا بغل بیرونی کف دست چپم را گاز می‌گیرند.

موجودی به آن حد کوچک که به چشم نمی‌آید چنان تلخ و گزنده گاز می‌گیرد که دادم در می‌آید. آخرین گازی که قبل جان دادن گرفت وحشتناک بود. باز شروع شده بود. اما فقط یکی بود و تا همین حوالی چهار صبح که به محض احساس گاز گرفتن بخش بیرونی انگشت کوچک دست چپم داد زنان بیدار شدم و امیر هراسان بیدار شد، خبری ازشان نبود.

امروز امیر کار اداری دارد و باید برود، با نگرانی بالطبع. سم سفید فلورسنت آماده شده در بطری یک لیتری را امشب باید امتحان کنیم. گازهای کوچولوی زهرآگین احتمالی را باید فعلاً تحمل کنم.

موجودات ریزی که می‌دانند به اعضای بی حرکت حمله کنند، به قول خواهر امیر شکر خدا که هنوز حس می‌کنم وگرنه معلوم نبود کی متوجه می‌شدیم. شاید مثل دوست سابق برانداز مهاجرت کرده قطع نخاعی‌ام، وقتی خون از انگشتانم جاری می‌شد. اینطور هیولاهایی هستند ناهید سبزی، حزب‌اللهی برانداز حالی‌اشان نیست. می‌خورند. چه وقتی زنده‌ای چه وقتی زیر خاکی. زیر خاک کار سخت‌تر است چون کسی نیست سمپاشی کند، مورچه‌های قبرستان را هم که دیده‌ای. آخ آخ.

 

سال ۹۲ که بعد از برنامه ماه عسل رفتیم کلینیک فیزیوتراپی بهنام و خانم دکتر نفرزاده شروع کرد به کار روی پاهای من، یک بنده خدایی یکهو در کلینیک وارد شد که ادعا می‌کرد در آلمان به نظرم، فیزیولوژی کار کرده. من را ساعتی در جلسات در اختیار او می‌گذاشتند و او هم مثل فیزیوتراپی که از طرف کلینیک بهروزی به منزل می‌آمد در اولین ملاقات معجزه کرد و بعد که دید دم به تله‌اش نمی‌دهم فحش داد (ایموجی خنده)

القصه در یکی از جلسات از خانم نفرزاده پرسید آیا بهتر نیست ماساژدرمانی هم بکنم؟ جواب یک جمله بود: «تضمینی هست که دردناک نباشه؟»

در طول نزدیک دو سالی که دوستان آ.ب مثبتم برای ورزش با من می‌آمدند، حدود یک ساعت صرف مالش یا همان ماساژ ملایم چهار اندام و پشتم می‌شد و نتیجه عالی بود.

در یکی از این سه‌شنبه‌ها مادر امیر هم بود و از اثرات فوق‌العاده ماساژ گفت روی کمر و پایش و بچه‌ها پیشنهاد دادند حالا که می‌روی تهران حتماً بگو برای ماساژت بیایند. مورد اول وقتی شرایط جسمی مرا دانست نیامد ولی مورد دوم را دکتر طب سنتی مادر امیر معرفی کرد و آمد.

طی ماساژ گفت که روغن نعناع که تجربه چندین ساله من نشان داده برای رفع اسپاسم بدنم جواب می‌دهد خوب نیست و بهتر است از روغن سیاه دانه استفاده کنم که باز تجربه چندین ساله من نشان داده روی بدن من اثر منفی دارد درست مثل روغن زیتون و شتر و...

بعد وسوسه برای طب سوزنی و لیزر و فلان در کلینیک این دکتر فرزانه که جان مادر امیر و خیل کثیری را نجات داده شروع شد که قاطعانه رد کردم. و اما ماساژ. خب اولش حتی نرمتر از کاری که دوستانم انجام می‌دادند به نظر می‌رسید و بعد هم دو ساعتی افتادم خوابیدم ولی فاجعه از فردایش شروع شد.

درد شدید در عضلات پشت ساق پا و سفتی و اسپاسم عضلانی ران‌ها که به مدد بوتاکس رام شده بودند و کبودی در بازوی چپم. درد چرخه معیوب را راه انداخته بود: درد آنگاه التهاب آنگاه اسپاسم عضلانی آنگاه شدت درد آنگاه الی آخر.

یاد حرف خانم نفرزاده افتادم. نخیر تضمینی نیست که ماساژدرمانی ایجاد درد نکند.

از صبح دوشنبه درگیریم. یوکو یوکو تولید نمی‌شود (ای ژاپن بد! چشم پزشکیان روشن). امیر یک لوسیون بدن گیاهی ضد درد ایرانی گرفت که تولید همدان عزیزمان است (HESKA,) روزانه سه بار تا یک ماه باید استفاده شود. یوکو یوکو اینطوری نبود. این بین روغن نعناع هم برای رفع اسپاسم استفاده می‌کنم (روغن سیاه دانه افاقه ننمود.) و هنوز درد هست، هرچند اسپاسم حالی به حالی شده است. روزهای سختی است فعلاً

یکی از دوستان آ.ب مثبتم اصرار می‌کند زود است کنسل کنم و بهتر است یکی دو جلسه ادامه بدهم چون او در طب سوزنی تجربه مشابهی دارد که بعد نتیجه خوبی گرفته. اما من نمی‌توانم خطر کنم. دو روز پیش با گریه به امیر می‌گفتم دیگر طاقت درد ندارم. طاقت چسبیدن زانوهایم به هم. تا حد کبودی و پینه بستن حتی با وجود کوسن لای زانوهایم

چطور یادم رفت دکتر نفرزاده چه گفته بود؟ مادر امیر تازه دو شب پیش از کبودی و درد بعد از ماساژش گفت و هنوز اصرار دارد «دختر من خیلی خوب شدم اصلاً نمی‌توانستم راه بروم.» می‌پرسم پس چرا هنوز درد داری و هی باید دراز بکشی؟ می‌گوید چون دکتر طب سنتی مزبور گفته باید بروی «ورزش» و من فعلاً نرفتم. آفرین! فقط ورزش جواب می‌دهد. حتی یک روز در هفته.

 

جمعه دوم آبان، آخرین «عمه پارتی» دخترها شد بعد نزدیک هشت سال. از همان وقت ارزانی‌ها که نفری یک پیتزا می‌گرفتیم به حساب من تا اواخری که دنگی شد با نفری چند قاچ از پیتزاهای قلابی. از همان روزهای زندگی من و مادر در خانه نور تا این خانه «کوایدان».

کیک را یواشکی امیر سفارش داد و وقت گذاشت توضیح بدهد چطوری اسم چهار دختر را رویش بنویسند: مهدیه (شهریور), رها (مهر), الهه (آبان) و هانیه (آذر).

نشستم روی مبل تکی مادر که عکس سال ۸۸ را تکرار کنیم. از ۹ نوه پسری همین چهار دختر و البته علی‌اکبر تا روز آخر با من ماندند. گفتم بشود آخرین عمه پارتی و آخرین «اجاق» بودن خانه‌ام. با برادرها، همسر برادرها و بچه‌های مانده، آشتی آشتی تا روز قیامت.

ممنون که تنهایم نگذاشتید و همراه خواهرها و خواهرزاده‌هایم از محبت لبریزم کردید. ممنون بابت تحملم، یاوری و پناه دادن.

 

تولدتان همیشه برای عمه بد اخلاقتان مبارک (عکس)

 

 

پ.ن: این نوشته روز تولد هانیه یعنی ۴ آذر در اینستاگرام منتشر شد.

 

خواهر ساکن روستایم برخلاف یکی دو ماه گذشته صبح تماس گرفت و تعریف کرد خواب پدرم را دیده. در خوابش من طفلی کوچک بودم و گریه می‌کردم و او که سعی می‌کرد با غذا دادن آرامم کند نمی‌توانست و مدام می‌گفته خدایا چرا مادرم مرد که نتوانند آرامم کنند؟ آن یکی خواهرم هم داشته نگاه می‌کرده و پدرم خیلی ناراحت بوده. گفت یک کیسه برنج هم آورده بود.

دیشب چهار فرشته موکل و خدا را شاهد گرفتم بر تهمتی که زد و کل خاطرات ۸ سال بودنم در تبریز را زنده کرد. امیر گفت قرآن بخوان آرام شوی، یادم افتاد گفت داشتم قرآن می‌خواندم و قبل از خداحافظی گفتم حالا برو قرآن بخوان. گفتم زاناکس با نسکافه بدهد. و بسیار حرف زدم. تکراری و جدید و گفتم امیر برای همین است که نمی‌توانم ببخشم که می‌گویی چرا نمی‌بخشی‌ام اگر دوستم داری؟

حرف زدم، گریه کردم و گفتم همین امروز صبح با خودم می‌گفتم چه خوب اینجا حالم بد نشده، امیر گفت یادت هست آن دفعه هم شب زنگ زد؟ خندید که چرا نمی‌خوابد و به تو زنگ می‌زند؟

آن دفعه هم شب زنگ زد، دقیق نه و نیم شب. آن دفعه حلالیت نخواست و نکردم. این بار که پدرم را کشانده به خواب خواهرم بیش از ۶۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر. با مادری که دوباره مرده و من همانم. دختری که از کودکی مغضوبم.

امروز صبح که بیدار شدم آرام بودم، زاناکس کارش را بلد است. بیشتر طول روز فشارم پایین بود و خوابیدم. یک کلیپ کوتاه حیات وحش زیرنویس و سه مطلب علمی آماده کردم. اما دادخواهی پدر و مادرم بود که خوابم کرد. خیلی خوابیدم.

امیر رفت بالکن گفت برگشتم حال داشتی کتاب بخوانیم. حال دارم.

 

 

*امیرالمومنین امام علی علیه‌السلام

 

 

۱. فکر می‌کنم قبلاً از استخاره سری من در آوردی‌ام نوشتم که با عقربه ثانیه شمار ساعت است و رد خور ندارد. القصه طی عملیات سری و بدون مشورت با امیر اقدام به خرید فیزیکی راه دور یک فقره «سرخ کن بدون روغن» کردم و جالب اینکه جنسی که فروشنده ازش تعریف کرده بود را. هر روز تلفن پشت تلفن به تسبیح که برو، چرا نمی‌روی؟ چرا نمی‌پرسی؟

پنجشنبه که تسبیح خانه خواهرم بود بچه‌ها را گذاشت پیش مادرش و راه افتاد و شرایط خرید قسطی را سبک سنگین کردیم و رسیدیم به اینکه بخرم یا نه، چشم انداختم به ساعت و خب جواب منفی بود اما خریدم. بعد خیلی هماهنگ شده مهدیه را که در شرف آماده کردن ناهار بود، فرستادم پیش تسبیح که محموله را تا اطلاع ثانوی محافظت بفرمایند.

بعد از خرید دل کوچیک از امیر پرسیدم نظرت درباره فلان مارک چیست؟ سیب از این مارک خریده و راضی است و بیا در موردش بخوانیم و خواندیم و... عرق سرد و پریشانی از خواندن و شنیدن نظر امیر که بخواهد بخرد فقط فلان مارک. تازه رسیده بودم به مرحله «چه خاکی به سرم بریزم».

بیشتر از هر چیز خجالت می‌کشیدم. از اینکه تسبیح و مهدیه را آنطور انداخته بودم در زحمت و با امیر مشورت نکرده و سر خود و مصر. اینکه بر خلاف عادت جنس سفارش فروشنده را برداشتم و نرفتم تحقیق. اینکه از مارتین پرسیدم گفته نه ولی گوش ندادم و مرحله سنگین پس دادن شروع شد. زحمت دادن مجدد و‌...

یعنی حتی تهران هم که هستم این دو نفر را در زحمت می‌اندازم آن هم دو برابر و در این شرایط که تازه از اطاله کلام خودداری نمودم که شرمندگی خودم بعدها با مرور نوشته، اگر عمری بود، افزون نشود که چه گندی بالا آوردم. (گریه حضار لطفاً)

۲. گفت فلانی و فلانی زمین تخت گرا هستند. گفتم من طاقتش را دارم مرحله سوم شوکه کردنم را بگو. هیچوقت فکر نمی‌کردم بعد از اینکه در تبریز و جدی شدن آمدنمان راز مگو را ناقص تعریف کرد این را هم بشنوم. هی فلانی را نگاه می‌کردم و می‌گفتم باورم نمی‌شود یک زمین تخت گرا را از نزدیک می‌بینم. طرف به قول عباس جمشیدی‌فر فقط اسم درس‌های دبیرستان یادش مانده، تازه به نظرم، بعد می‌گوید زمین تخت است. همین دو روز پیش زنگ زد که سی‌سی چه فرقی با میلی لیتر دارد ها.

۳. هیچ فرقی نکرده. سال ۸۹ هم با کلی پنهان کاری مرا آورد تهران، حالا هم همین است. ازدواج از راه دور مثل خرید از راه دور است. بعد مجبوری با «به خاطر قیمت مناسب و در دسترس بودن لوازم یدکی بین خانواده‌های ایرانی محبوب است.» از معایبش بگذری و هر بار موقع استفاده از خودت بپرسی «چرا؟» و البته اینقدر هم «پس دادن جنس خریداری شده» راحت نباشد که البته نبود هم. جنسی است که خریده‌ای و باید باهاش کنار بیایی چون پول کمی نپرداخته‌ای و مثل «سرخ کن دلموتی» هنوز حتی طناب دورش را هم باز نکرده‌ای نیست و از محدوده خارج نشده است هم نیست.

۴. به قول هستی کوچولوی برنامه هفت مرحوم حرفم تمام شد. چون هر چه بیشتر بنویسم جز بر اندوه نگارنده

نمی‌افزاید.

 

 

 

سه‌شنبه خانم صبحدوست سر ساعت ۱۰ و ربع زنگ زد ساعتی که هر هفته برای ماساژ و ورزش با من به خانه کوچکمان سر می‌زدند. به شوخی گفتم خانم عطایان نیامده این ماه حقوقش را نمی‌ریزم. ولی هر دو می‌دانستیم قرار است امروز خانم عطایان اولین مهمان خانه کوچکمان در این گوشه پرت باشد، در این جزیره دور.

دستم را گذاشتم روی دسته مبل که دستبندم معلوم باشد. گفتم طوری بهش عادت کردم مثل گربه و سبیلش. قبلاً رابطه‌ام با ساعت مچی اینطور بود. از کودک سالی. گفتم عطا توی خواب هم دستبند و این کش نارنجی را واضح می‌بینم. خواب‌های نازنین آشفته پر نشانه.

می‌پرسد راحتی؟ می‌گویم اتفاقاً پیش پایت صدیقه زنگ زده بود همین را پرسید گفتم برای من که فرقی نمی‌کند دراز می‌کشم و می‌خورم و می‌خوابم...

بگذریم. عطا گفت عکس را بگذارم توی گروهمان، صبحدوست «جیجوک» بکند. من واژه سازم. ظاهر سازم. پشت خنده و پر حرفی آتشفشانی فعال غرولند می‌کرد. قله‌ای در من سالهاست سنگین و سنگین‌تر می‌شود و من زندانی کاتلای خودم هستم. تنگیل خودم هستم. خوب نیست اما ظاهر سازم.

گفتم ملالی نیست جز دوری از شما. این دروغ نیست. هر قدر ظاهرسازی کنم. ملالی نیست جز دوری از همه شما...

 

به کمربند جبار نگاه کن دختر و به یاد بسپار عمر انسان از اندوهش طولانی‌تره و بنیاد جهان از چیزهایی غیر انسان‌ساز ساخته شده، از حضور ما بسیار طولانی‌تر. که هیچ چیز در زیر آسمان همیشگی نیست. (+)

 

 

پ.ن: جیجیک (تلفظ در ترکی: جیجیح) یعنی حسادت. من فارسی‌زده‌اش کردم شده جیجوک.

خانم‌های آ.ب مثبت را به نام معرفی کردم.

 

دارم می‌روم/ می‌رویم از تبریز و مثل سال ۸۹ عجله‌ای. نه که خودمان عجله کنیم. به این سمت رانده شدیم و آنچه پیش آید خوش آید.

خیلی خسته‌ایم. از بدو بدو. درست مثل سال ۸۹. تقدیر زندگی مشترک ما این است انگار.

دارم با کرور کرور عکس می‌روم، با همکاران و خانواده و آنچه از همسایه‌های قدیمی در بن‌بست خیام مانده. بله بلند شدیم رفتیم کوچه شهریار، با عجله بدون تماشای درها و دیوارهای آشنا، بن‌بستی که اکثر خانه‌هایش نو نوار شده. رفتم توی حیاط قدیمی و زیبای حاج خانم که هنوز پر از گل و گیاه است. همسایه‌ها گفتند بانی خیر شدی صله رحم کردیم. دست کشیدم به تیر چراغ برق چوبی قدیمی، به در، به دیوار و از خانه کهنسالی که خیال فرو ریختن و نو شدن ندارد خداحافظی کردم. عجله‌ای.

چه کنم با این همه دلتنگی؟ بیچارگی.

حاج خانم پشت سرم به خانم‌های دیگر می‌گفت آخر نمی‌دانید چه دختر جیرانی بود. با صدای بلند گفتم هنوز هم دختر جیرانی هستم حاج خانم. حقیقت را باید گفت خب.