مرا آفرید آن که دوستم داشت

۴۳ مطلب با موضوع «زندگی با ام‌اس» ثبت شده است

۱. فکر می‌کنم قبلاً از استخاره سری من در آوردی‌ام نوشتم که با عقربه ثانیه شمار ساعت است و رد خور ندارد. القصه طی عملیات سری و بدون مشورت با امیر اقدام به خرید فیزیکی راه دور یک فقره «سرخ کن بدون روغن» کردم و جالب اینکه جنسی که فروشنده ازش تعریف کرده بود را. هر روز تلفن پشت تلفن به تسبیح که برو، چرا نمی‌روی؟ چرا نمی‌پرسی؟

پنجشنبه که تسبیح خانه خواهرم بود بچه‌ها را گذاشت پیش مادرش و راه افتاد و شرایط خرید قسطی را سبک سنگین کردیم و رسیدیم به اینکه بخرم یا نه، چشم انداختم به ساعت و خب جواب منفی بود اما خریدم. بعد خیلی هماهنگ شده مهدیه را که در شرف آماده کردن ناهار بود، فرستادم پیش تسبیح که محموله را تا اطلاع ثانوی محافظت بفرمایند.

بعد از خرید دل کوچیک از امیر پرسیدم نظرت درباره فلان مارک چیست؟ سیب از این مارک خریده و راضی است و بیا در موردش بخوانیم و خواندیم و... عرق سرد و پریشانی از خواندن و شنیدن نظر امیر که بخواهد بخرد فقط فلان مارک. تازه رسیده بودم به مرحله «چه خاکی به سرم بریزم».

بیشتر از هر چیز خجالت می‌کشیدم. از اینکه تسبیح و مهدیه را آنطور انداخته بودم در زحمت و با امیر مشورت نکرده و سر خود و مصر. اینکه بر خلاف عادت جنس سفارش فروشنده را برداشتم و نرفتم تحقیق. اینکه از مارتین پرسیدم گفته نه ولی گوش ندادم و مرحله سنگین پس دادن شروع شد. زحمت دادن مجدد و‌...

یعنی حتی تهران هم که هستم این دو نفر را در زحمت می‌اندازم آن هم دو برابر و در این شرایط که تازه از اطاله کلام خودداری نمودم که شرمندگی خودم بعدها با مرور نوشته، اگر عمری بود، افزون نشود که چه گندی بالا آوردم. (گریه حضار لطفاً)

۲. گفت فلانی و فلانی زمین تخت گرا هستند. گفتم من طاقتش را دارم مرحله سوم شوکه کردنم را بگو. هیچوقت فکر نمی‌کردم بعد از اینکه در تبریز و جدی شدن آمدنمان راز مگو را ناقص تعریف کرد این را هم بشنوم. هی فلانی را نگاه می‌کردم و می‌گفتم باورم نمی‌شود یک زمین تخت گرا را از نزدیک می‌بینم. طرف به قول عباس جمشیدی‌فر فقط اسم درس‌های دبیرستان یادش مانده، تازه به نظرم، بعد می‌گوید زمین تخت است. همین دو روز پیش زنگ زد که سی‌سی چه فرقی با میلی لیتر دارد ها.

۳. هیچ فرقی نکرده. سال ۸۹ هم با کلی پنهان کاری مرا آورد تهران، حالا هم همین است. ازدواج از راه دور مثل خرید از راه دور است. بعد مجبوری با «به خاطر قیمت مناسب و در دسترس بودن لوازم یدکی بین خانواده‌های ایرانی محبوب است.» از معایبش بگذری و هر بار موقع استفاده از خودت بپرسی «چرا؟» و البته اینقدر هم «پس دادن جنس خریداری شده» راحت نباشد که البته نبود هم. جنسی است که خریده‌ای و باید باهاش کنار بیایی چون پول کمی نپرداخته‌ای و مثل «سرخ کن دلموتی» هنوز حتی طناب دورش را هم باز نکرده‌ای نیست و از محدوده خارج نشده است هم نیست.

۴. به قول هستی کوچولوی برنامه هفت مرحوم حرفم تمام شد. چون هر چه بیشتر بنویسم جز بر اندوه نگارنده

نمی‌افزاید.

 

 

 

سه‌شنبه خانم صبحدوست سر ساعت ۱۰ و ربع زنگ زد ساعتی که هر هفته برای ماساژ و ورزش با من به خانه کوچکمان سر می‌زدند. به شوخی گفتم خانم عطایان نیامده این ماه حقوقش را نمی‌ریزم. ولی هر دو می‌دانستیم قرار است امروز خانم عطایان اولین مهمان خانه کوچکمان در این گوشه پرت باشد، در این جزیره دور.

دستم را گذاشتم روی دسته مبل که دستبندم معلوم باشد. گفتم طوری بهش عادت کردم مثل گربه و سبیلش. قبلاً رابطه‌ام با ساعت مچی اینطور بود. از کودک سالی. گفتم عطا توی خواب هم دستبند و این کش نارنجی را واضح می‌بینم. خواب‌های نازنین آشفته پر نشانه.

می‌پرسد راحتی؟ می‌گویم اتفاقاً پیش پایت صدیقه زنگ زده بود همین را پرسید گفتم برای من که فرقی نمی‌کند دراز می‌کشم و می‌خورم و می‌خوابم...

بگذریم. عطا گفت عکس را بگذارم توی گروهمان، صبحدوست «جیجوک» بکند. من واژه سازم. ظاهر سازم. پشت خنده و پر حرفی آتشفشانی فعال غرولند می‌کرد. قله‌ای در من سالهاست سنگین و سنگین‌تر می‌شود و من زندانی کاتلای خودم هستم. تنگیل خودم هستم. خوب نیست اما ظاهر سازم.

گفتم ملالی نیست جز دوری از شما. این دروغ نیست. هر قدر ظاهرسازی کنم. ملالی نیست جز دوری از همه شما...

 

به کمربند جبار نگاه کن دختر و به یاد بسپار عمر انسان از اندوهش طولانی‌تره و بنیاد جهان از چیزهایی غیر انسان‌ساز ساخته شده، از حضور ما بسیار طولانی‌تر. که هیچ چیز در زیر آسمان همیشگی نیست. (+)

 

 

پ.ن: جیجیک (تلفظ در ترکی: جیجیح) یعنی حسادت. من فارسی‌زده‌اش کردم شده جیجوک.

خانم‌های آ.ب مثبت را به نام معرفی کردم.

 

دارم می‌روم/ می‌رویم از تبریز و مثل سال ۸۹ عجله‌ای. نه که خودمان عجله کنیم. به این سمت رانده شدیم و آنچه پیش آید خوش آید.

خیلی خسته‌ایم. از بدو بدو. درست مثل سال ۸۹. تقدیر زندگی مشترک ما این است انگار.

دارم با کرور کرور عکس می‌روم، با همکاران و خانواده و آنچه از همسایه‌های قدیمی در بن‌بست خیام مانده. بله بلند شدیم رفتیم کوچه شهریار، با عجله بدون تماشای درها و دیوارهای آشنا، بن‌بستی که اکثر خانه‌هایش نو نوار شده. رفتم توی حیاط قدیمی و زیبای حاج خانم که هنوز پر از گل و گیاه است. همسایه‌ها گفتند بانی خیر شدی صله رحم کردیم. دست کشیدم به تیر چراغ برق چوبی قدیمی، به در، به دیوار و از خانه کهنسالی که خیال فرو ریختن و نو شدن ندارد خداحافظی کردم. عجله‌ای.

چه کنم با این همه دلتنگی؟ بیچارگی.

حاج خانم پشت سرم به خانم‌های دیگر می‌گفت آخر نمی‌دانید چه دختر جیرانی بود. با صدای بلند گفتم هنوز هم دختر جیرانی هستم حاج خانم. حقیقت را باید گفت خب.

 

یکی دو روز پیش خبر به دیار باقی شتافتن مفتی اعظم عربستان که آخرین فتوایش این بود که مردم غزه باید گرسنگی بکشند تا گناهانشان پاک شود و ما جز دعا کاری نمی‌توانیم بکنیم و نباید از پادشاه انتظار دخالت داشته باشیم (نقل به مضمون) را خواندم. صبح موقع نماز با خودم فکر کردم آیا فرصت توبه داشته؟ بعد از آن عمر طولانی آیا خدا به او فرصت داده توبه کند و عذاب او بعد از این همه مخالفت و تحریف در اسلام چه خواهد شد؟ (آره آزاده جان بدو بیا خوراک دادم بهت فقط مواظب باش رو دل نکنی.)

 

از طرفی در هفته‌های اخیر یک تجربه جالب ریز و زیر پوستی از چگونگی حمایت از کانال‌ها و پیج‌ها و اکانت‌های پلتفرم‌های مختلف توسط صاحبان سکوها داشتم که خوب چند مرحله بود و مرحله آخر خیلی دردناک بود. از این لحاظ که حس کردم داشتم در معرض سوء استفاده قرار می‌گرفتم که البته قرار نگرفتم خدا را شکر. ولی لحظات بدی را دیشب پس از نتیجه‌گیری سپری کردم و تا ساعت ۹ صبح موقع صبحانه خوردن خیلی در ذهنم بالا و پایین کردم. در نهایت مثل همیشه با همسرم در میان گذاشتم و او هم با نتیجه‌گیری من موافق بود ولی از اینکه احساس گناه می‌کردم مخالفت کرد.

 

درست وسط صحبت و غیبت ناگهان فشارم به شدت افتاد و مثل همیشه درها به رویم گشوده شد و صداها مشغول دعوتم شدند. به امیر می‌گفتم با من حرف بزن حتی پیشنهاد دادم امیرحسین قیاسی برایم پخش کند تا بخندم و فشارم بالا بیاید، اما توفیقی حاصل نشد و من با ترس و لرز تسلیم خواب می‌شدم به شرطی که امیر مرتب بیدارم کند. لحظات عجیبی بود در همان لحظات عجیب در حالی که به سختی صدایم در می‌آمد به امیر گفتم من صبح چنین فکری و قضاوتی درباره مفتی اعظم عربستان کردم، خداوند وسط غیبت یخه‌ام را گرفت و گفت فرصت توبه بدهم یا ببرمت؟ (سلام آقای مرآت)

 

شیطان همین حالا که دارم می‌نویسم یعنی می‌گویم  می‌نویسد، دارد سعی‌اش را می‌کند تا از این مکاشفه بیرونم بکشد که مفتی اعظم حقش بود قضاوتش کنی. هرچی که هست کتک خوردم، اما اینکه این کتک ادبم کرده یا نه از این به بعد شخص می‌شود.

 

پ.ن: صاحب پلتفرم گفت: «دروغ و تهمت ناروا، شما همه‌تان عین همید» (البته که کامنت را پاک نمود چه انتظاری داشتید؟)، منظورش مخالفان قالیباف (یا طرفداران جلیلی یا منتقدان وفاق) بود. به هر حال ما همه‌مان عین هم هستیم و به سفارش سلمان معمار «اجازه نمی‌دهیم ما را توده کنند!»

 

بعداً نوشت: نخیر! این قضاوت نیست همین است که نوشتم. نتیجه همان همفکری‌ام با همسرم است که اتفاقاً اصلاح طلب است.

 

 

آنقدر سرم به بیخودی‌ها و اتفاقات ماه‌های اخیر گرم شد که یادم رفت بگویم علیرضا «متوسط» شد، منظورم این است که به گفته خودش متوسط شده یعنی بین دو تا خواهر قرار گرفته. درست یک ماه پیش یعنی ۱۱ شهریور. نرگس خانم.

 

وقتی سیب گفت که تو راهی دارد گفتم اسمش را بگذار خدیجه، گفت قرار است بگذاریم نرگس. نرگس خانم درست روزی به دنیا آمد که به قولی آغاز امامت حضرت مهدی ارواحنا فداست. همین قدر عجیب. همین قدر شیرین. همین قدر نرگس. همین قدر مادرانه پسرانه.

 

البته هنوز موفق به دیدنش نشدم جز همین عکس‌ها و فیلم‌هایی که فرستاده می‌شود و دلخوشم به آنها.

 

سیب به علیرضا نگفته بود که ما داریم می‌رویم. وقتی گفتم باورش نشد بنابراین عکس اسباب بسته‌بندی شده را برایش فرستادم. به قول زهرا هم علیرضا مرا خیلی دوست دارد و هم من او را خیلی دوست دارم و این برای هر دوی ما سخت است. گفت باهات قهرم. گفتم یادت رفته یک بار به من گفتی خاله مگر بچه هستی قهر می‌کنی؟ گفت باشد قهر نمی‌کنم ولی خیلی ناراحتم. گفتم علیرضا وقتی آمدم تو به دنیا آمدی، بزرگ شدی و حالا که نرگس به دنیا آمده من دارم می‌روم. این‌ها را در پیام‌های تصویری ‌می‌گفتیم و می‌شنیدیم و حتی حالا که دارم می‌گویم تا نوشته شود قلبم مچاله است.

 

زهرا گفت خاله ما هم دلمان برایت تنگ می‌شود. گفتم من هم دلم برایتان تنگ می‌شد «التماس» می‌کردم بیایید ولی نمی‌آمدید. گفتم علیرضا وقتی آمدید خانه عمه‌ات تهران، آنقدر بزرگ شدی که اصرار کنی برویم خانه خاله، آن وقت دیگر مادرت یواشکی نمی‌آید تهران برود من سال‌ها بی‌خبر باشم. باورتان بشود یا نه چهار سال سیب می‌آمد تهران و برمی‌گشت بی آنکه به خانه خاله‌اش سر بزند. همانطور که در دو سه سال اخیر هر چقدر التماس می‌کردم بی‌اعتنایی می‌کرد. می‌نویسم التماس بخوانید التماس، تمنا.

 

عشق است دیگر. حال عاشقان دل سوخته را صید فراموش شده در قفس می‌فهمد. خاله‌ای که پای رفتن ندارد ولی عاشق است نه که راهش دور باشد.

 

تسبیح اما از همان شهریور که ماجراها شروع شد مطلع بود بعد که ناگهان همه چیز درست شد ماجرا را برای بچه‌هایش تفهیم کرد. آمدنم به تبریز تماشای بزرگ شدن نتیجه‌های جدید مادرم بود. بچه‌هایی که دوستشان دارم و دوستم دارند. آرتین کوچولو دیگر برای خودش مردی شده، گفت خاله بابا از تهران خوشش نمی‌آید خوب شد حالا به بهانه تو ‌می‌آییم تهران را می‌بینیم. گفتم آرتین یادت هست یک روز از صبح پیله کرده بودی خاله صدایم می‌زند تا اینکه عصر آمدید خانه ما و من واقعاً روز بدی داشتم؟ گفتم یک روز بگو خاله صدایم می‌زند آن وقت بابایت می‌آوردتان تهران.

 

امیررضا یک جور دیگری است. پسر بزرگ تسبیح، هر وقت می‌آیند خانه ما (یا آن باری که رفته بودم خانه خواهرم یعنی مادربزرگش، توی آن شلوغی که هیچکس حواسش نبود) سهم مرا از خوردنی‌ها بی سر و صدا ‌می‌آورد می‌گذارد توی دستم. بعد با آن چشم‌های درشتش نگاهم می‌کند: پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست. همین قدر دلبرانه.

 

امیر مهدی هم بغض کرده، ناباورانه، پرسشگر که چرا خاله می‌رود؟ من با همین محبت‌های پاک و بی‌ریا سر پا مانده‌ام پاک و زلال و کودکانه.

 

دیگر نمی‌توانم بنویسم. دیگر نمی‌توانم بگویم تا بنویسد. مچاله‌ام. بغضم. گریه‌ام. بس است.

پنجشنبه هفته قبل همسر داداش احمد آمد و ما را برد دیدن پدر و مادرم. وقتی زنگ زدم که بگویم داریم رفع زحمت می‌کنیم و گریه کرد، خواهش کردم این آخرین زحمتم را مثل همیشه تقبل کند و کرد.

 

وقتی با اسنپ یا آژانس می‌رویم فقط پدر و مادر را زیارت می‌کنم چون پول اسنپ زیاد می‌شود و در ضمن آدم راحت نیست هی بگوید اینجا برو آنجا منتظر بمان. لااقل من و امیر راحت نیستیم. اگر هم مرخص کنیم سر خاک پدر و مادرم، آخر سر تاکسی برای برگشت پیدا کردن سخت است. آخ پرویز کجایی که یادت بخیر. (حتی یادم رفته بنویسم پرویز را هم توی خواب دیدم.)

 

القصه اینبار بدون گل رفتم و پول گل را ریختم به حساب خیریه جهادی مصاف آقای دکتر زادبر که خانه برای نیازمندان می‌سازند. یک تکه آجر و کاشی هم باقی‌الصالحات است، نیست مادر؟ مبادا به دل بگیری خوشگلم.

 

از آنجا با ویلچر پیاده رفتیم تا سمت قطعه شهدا که روبرویش یعنی قطعه ۶ خانه ابدی خواهر مرحومم است. آنقدر نرفته بودیم یادم رفته بود که ورودی قطعه پله دارد امیر آقا ضمن عذرخواهی از خانم توانا که از روی قبرش که درست زیر پای پله‌ها بود رد شدیم، مرا به سختی به آن خانه قدیمی که سال ۵۷ ساخته شده رساند. هنوز آن ترمیم کوچکی که وقتی با پدر رفته بودیم سر خاکش و دیدیم بالای سرش سوراخ شده انجام داد باقی است. من کوچک بودم اما مثل روز روشن و واضح خاطرم هست پدرم را که دور شد و بعد با مقداری شن و سیمان خیس خورده که از کارگرها گرفته بود برگشت و در حالی که چیزی را برایم تعریف می‌کرد که یادم نیست، بالای سر خواهرم را پوشاند. خانه همان خانه است سنگ خاکستری قدیمی و دیگر حتی اثری از رنگ طلایی که داداش کوچیکه یک بار که همراه مادر رفته بودیم گرفته بود تا نوشته‌های سنگ را پر کند نمانده است.

 

کمی گریه کردم. خداحافظی کردم برای روزی که دوباره کنار هم باشیم، شاید البته. گریه کردم چون یاد مادرم افتادم. یاد اینکه چقدر دلش می‌خواست سنگ را عوض کند اما نگذاشتند. گفتند می‌کنیم و نکردند. چه دین سنگینی خصوصاً که پولی که جمع کرده بود و چیزی را که می‌خواست بفروشد تا بقیه پول را جور کند را هم گرفتند که بفروشند و انجام بدهند اما نکردند. چه کسانی؟ یگانه پسر خواهرم و همسرش. همان مرید علی کریمی و زن زندگی آزادی. یادآوری نکردم؟ هزاران بار. گوش‌های در و دروازه.

 

رفتیم پیش مادربزرگم. درخت بالای سرش تن بزرگ کرده است و بالا کشیده. همان سنگ سفید همیشه خدا خنک خاص. آنجا ولی دیگر گریه نبود، زار زدم. نمی‌دانم چرا.  وقتی برای تسبیح تعریف کردم گفت شاید برای اینکه او دلش برایت خیلی تنگ شده بود. شاید برای همین وقتی خواستیم برگردیم درخت بالای سرش آنطور چنگ به سر و سینه‌ام زد. انسان متوهم قصه ساز دلخوش.

 

 

موقع طی آن خیابان که بیشتر رفتگان ما را در خود دارد، هر چه نگاه کردم عکس عموی بزرگم را که در قاب آلمینیومی مُد آن روزگار قرار داشت پیدا نکردم. خواهرم می‌گوید سنگش را عوض کردند و مغزم آپدیت نشده، مغزم در سال ۸۹ که پیاده با مادر قطعه‌ها را گز می‌کردیم مانده. حتی سنگ قبر مرحوم مختار ثقفی فرزند بهلول هم عوض شده اما اطلاعات مغز من آپدیت نشده. سبحان الله.

 

جلوی ورودی قطعه شهدا که شهید سید آل هاشم هم آنجا دفن شده البته رو به خیابانی که گفتم و قطعه ۶، منزل خواهر بزرگه، ایستادیم تا از خانمی لیف بخریم، به قول امیر خیرات امواتمان. داخل محوطه سرپوشیده، بنر بزرگی از شهید امیرعبداللهیان سقف را زینت بخشیده بود با آن لبخند تماشایمان می‌کرد. ما درماندگان را. ماندگان را

 

خجالت کشیدم بگویم برویم داخل. امیر واقعاً خسته بود هر چند به روی خودش نمی‌آورد و حتی وقتی فردایش برای بار سوم مسکن خوردم از کمر درد باز هم نیاورد. فقط یکبار بعد از نک و نال من فقط گفت عضله پشت رانش کش آمده و باز نگفت درد دارد، خسته است یا چه.

 

نمی‌دانم کجای زندگی کار خوبی از من سر زده که خداوند امیر را به من داده. شاید به قول آرام چون در پرستاری از بیماران کم نمی‌گذاشتم و نک و نال نمی‌کردم روزی‌ام شده است. هرچه هست هر چقدر شکر کنم کم است و اگر به خاطر راحتی او حاضرم از شهری که عاشقش هستم و خانواده‌ام دور شوم کار بزرگی نمی‌کنم. یک بار به خودش گفتم آنقدر ناز نازی بارم آورده که وقتی کسی موقع انجام کارهایم اخم می‌کند قلبم می‌شکند. درد و بلایش از تن و جانش دور باد ان‌شاءالله.

 

به کوری چشم «یک نفر» و باقی حضرات الحمدالله علی کل حال و ماشاءالله و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

 

با بقیه رفتگان منتظر مثل پسرعموی عزیزم و دختر خاله‌هایم و... حسن خدابیامرز هم از دور دور به امید دیدار گفتم. مهتاب خانم و همسرش که امیر مخصوص در خانه پیشنهاد داده بود برویم مزارشان اصلاً یادمان نیفتاد. عجیب.

 

«دوست سابق» آرام عزیز اگر شما هم از ذکر نام و یادتان در وبلاگم ناراحت و ناراضی هستید اعلام کنید. با تشکر.

 

داشتم یک فیلم می‌دیدم و بعد ناگهان داخل فیلم بودم. شوهر زنی مرده بود و مدام سعی می‌کرد با او ارتباط برقرار کند. این سعی کردن تا آنجا پیش می‌رفت که کس دیگری، دختربچه تقریباً سیاه پوستی، را هم واسطه می‌کرد. من هم درون فیلم بودم  در انتها داشتم خود آن زن می‌شدم. تلاش می‌کردم با کسی که مرده دیدار داشته باشم، آن هم نه دیدار معمولی آنطوری که تا به حال دیده‌ایم.  زن به سوی شوهرش می‌دوید و همدیگر را طولانی بغل می‌کردند. زن صدا می‌زد «دنیل تویی؟» و زمستان بود چون هر دو کاپشن به تن داشتند. آخرهای فیلم یا اینطور بگویم آخرهای خواب قبل از اینکه بیدار بشوم آن زن من بودم که تلاش می‌کردم نوارهای چسب پلاستیکی پهن مثل لنت را که امیر سر به هوایانه روی دری چسبانده بود محکم‌تر و مرتب‌تر بچسبانم

 

اسم زن یادم نیست اما فرم موهایش، رنگش، رنگ لباسش و آن اضطراب و غرغری که در انتها موقع مرتب کردن چسب‌ها ابراز می‌کرد را عمیقاً حس می‌کردم. نوارهای چسبی در دو رنگ سفید و خاکستری باید کنار هم روی یک سطحی مثل در به صورت عمودی چسبانده می‌شدند تا او بتواند دنیل را ببیند. همیشه اینطور نبود آخرهای فیلم، آخرهای خوابم قرارشان این بود. و امیر قرار بود کمکم کند (کمکش کند) و دلش نمی‌خواست و چسب‌ها را شل و نامرتب و با فاصله چسبانده بود. زن عصبانی و مستأصل و نگران رفت سراغشان. من نزدیکش بودم، من دستش شدم وقتی نوارها را دوباره تنظیم می‌کرد، در حالی که هر دو این را که چرا امیر همکاری نمی‌کرد، «درک» می‌کردیم.

 

اینجا بود که بیدار شدم. بی‌که بدانم چه شد اما، کدام مرده‌ای می‌خواهد مرا ببیند؟ افتاد به جان گنجشگک اشی مشی. مارتین یا... هادی؟

 

روزهای آخر است. روزهای آخر بودنم در تبریز. شهری که عاشقش هستم. می‌روم شهری که در آن عاشقم. کم‌کم به چند همکار خبر دادم که البته دلم نمی‌خواست و امیر اصرار کرد. اول به صدیقه و ظریفه بعد مربم و خانم هادی و خانم شریفی و آخر سر به همکلاسی/ همکار/ دوستم نیر. صدیقه ناراحت شد و ناراحتی‌اش را حس کردم. ظریفه از مکافات بچه‌ها گفت که درس نمی‌خوانند و یک صفحه مشق نوشتن‌شان یک روز طول می‌کشد و آنقدر این را برای مثال ابتدای تعریف از مکافات ندیدن مادرش حتی تکرار کرد که آخرش گفتم انقدر از بچه‌ها بد نگو و جدی بودم که شخصیت بچه‌های مردم را پیش هر کسی خورد نکند، که مثل همه مادرها توجیه کرد که اینطور می‌گوید آنها متنبه بشوند. بگو تا بشوند.

 

خانم هادی گفت جعفری می‌دانی کدام خاطره‌ام از تو را پیش همه تعریف می‌کنم؟ گفتم کوزتِ خیابان تربیت؟ گفت آفرین و چون من کامل یادم نبود دوباره تعریف کرد که یک زمانی که تازه تازه داشت مانتوی کوتاه مد می‌شد، مانتوی کوتاهی که رنگش بین صورتی و نارنجی بود را دوست داشته و هر روز که از کنار مغازه رد می‌شده می‌ایستاده به تماشایش تا اینکه یک روز که با من بوده (و چقدر زیاد با هم بودیم) برایم تعریف می‌کند و من به او می‌گویم خاله چقدر می‌خواهی مثل کوزت عروسک پشت پنجره را تماشا کنی بیا برویم بخر تمامش کن و می‌خرد و می‌گفت عاشق آن مانتو بود و سال‌های سال همه جا آن را می‌پوشیده. البته که نه برای بیمارستان. تنها کسی که زیر چادر مانتو و روسری رنگی می‌پوشید من بودم. (خانم هادی را خاله صدا می‌کردم و می‌کنم.)

 

ظریفه اما غذاخوری واحدی را مثال زد و گفت با هر کسی در خیابان شهناز راه بروم یا با ماشین رد بشوم برایش تعریف می‌کنم که با جعفری کلی اینجا کباب خوردیم.

 

خانم شریفی را از خواب بیدار کردم و خیلی کسل بود و نفهمیدم ناراحت شد یا نه. هر چند مدتی هست که احساس می‌کنم رفتارش مثل سابق نیست. خصوصاً از وقتی که آن کارگر کذایی را فرستاد خانه ما و من باهاش درد دل کردم که کارگر چه حرف‌ها به من زد و چه کوتاهی‌ها کرد. به هر حال به قول خودش ۱۴ سال است که این کارگر کارهایش را می‌کند و به هر کس که معرفی‌اش کرده از او راضی بودند به جز من و لابد تقصیر من بود. (این بار اصلاً پیشنهاد نداد برایم کارگر بفرستد یا نه.)

 

نیر جان مهمان داشت و گفت بعداً زنگ می‌زند، من البته گفتم و واقعاً دو ساعت بعد زنگ زد و مهمانی و دلیلش را تعریف کرد و اینکه مراقب مادرش است، دکتر می‌برد و از این چیزها که این روزها همه همکارانم به طریقی درگیرش هستند. من ۲۰ سال پیش درگیرش بودم و آخ که چه لذتی داشت و حیف که دیگر درگیرش نیستم.

 

مریم یادم رفت، وقت بدی زنگ زده بودم سرما خورده بود و زیر سرم بود. او را هم نفهمیدم ناراحت شد یا نه. همه ولی گفتند برای دیدار آخر می‌آیند و من معذبم چون خانه خانه کسی است که دارد اسباب کشی می‌کند و از طرفی دوست ندارم این برای «آخرین دیدار» باشد که گویا هست.

 

صدیقه گفت فلانی که بعد از بازنشستگی رفته تهران هرچه به او می‌گفتم وقتی می‌آیی خوی بیا تبریز ما هم تو را ببینیم نمی‌آمد. گفتم همه که مثل من نیستند، هر بار که می‌آمدیم تبریز امیر بیچاره را بیچاره می‌کردم که مرا بیاورد بیمارستان دیدنتان. چه حماقتی ولی.

 

فعلاً برای این پست کافیست. هر چند حرف زیاد است و همینطور مثل آبی که از سیل بند رها شده باشد می‌توفد و می‌کوبد و سرازیر می‌شود و هرچه را از نیک و بد با خود می‌آورد. بکشم کنار و از جای امنی جریان مخربش را تماشا کنم بهتر است.

 

آیا «می‌توفد» فعل مناسبی برای سیل است؟

 

 

پی‌یر راست می‌گوید که برای خوشبخت‌بودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت، و من حالا به آن اعتقاد دارم. "بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند"* و ما تا زنده‌ایم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم.

 

لئون تولستوی/ جنگ و صلح/ جلد دوم/ ص. ۶۸۱

 

امکان خوشبخت بودن را باور داشتن، این را آندره‌ی نقل قول می‌کند از کنت بزوخوف جوانی که در زندگی هرگز خوش نبوده، گیرم وارث بزرگترین ثروت سن پطرزبورگ. آیا امکان خوشبخت بودن وجود دارد؟

داریم برمی‌گردیم تهران. چون اینطور برای امیر بهتر است. پیشنهاد از خودم بود. خصوصاً اینکه این بار که بعد ۶ ماه رفت دیدن مادرش هم من سخت گذشت بهم هم امیر که دائم نگران تنها ماندن یا نماندن من بود. خیلی سخت گذشت، خیلی.

همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که باورمان نمی‌شود، پیدا کردن خانه مناسب و ردیف شدن کارهای اداری تلنبار شده روی هم.

خانواده؟ آنهایی که بیشتر زحمت ما را کشیده بودند گریه کردند. تلاش شدید کردند منصرف شوم خصوصاً دوستان آ.ب مثبتم. حتی آنقدر که یکی پیشنهاد داد در یکی از خانه‌های آنها بنشینیم و یک سال هم آنها را امتحان کنیم که وقتی امیر می‌رود تهران، نوبتی پیشم بمانند و اگر روزی نتوانستند پرستار به هزینه خودشان برایم بگیرند. خواهرهایم گفتند اجاره خانه را ما می‌دهیم نرو. نمی‌دانم چرا همه موضوع را فقط از جنبه مالی بررسی می‌کنند و راهکار می‌دهند که فقط بخشی از داستان است.

دارم دوباره از تبریز می‌روم بی‌که تبم ریخته باشد. گر گرفته دارم می‌روم و وقتی مادری که تنها نقطه روشن و گرم تبریز بود برایم دیگر نیست و سر مزارشان هم بیش از یکسال فاصله می‌افتد رفتنمان، بودن و ماندن اینجا جز فرسودن جان نیست. « درست است سر نمی‌زدیم اما می‌دانستیم اینجایی»؟ جمله‌ای که بدون تغییر از دهان خانواده بیرون می‌آید.

این بار در سه‌شنبه‌ها با سوزی، فقط یکی از دوستان بود و هانیه چون کار داشت نیامد. همکارم با اینکه برای ناهار مهمان داشت رفتنش نمی‌‌آمد و دنبال جایی از بدنم بود که ماساژ بدهد. گفتم یادت هست هر بار اصرار می‌کردم کمی بیشتر بمانید سریع اسنپ می‌گرفتید؟

دنیا همین است. سر نمی‌زنیم، زنگ نمی‌زنیم و پنج دقیقه بیشتر نمی‌مانیم چون «می‌دانستیم هستی»، این اعتماد را از کجا آوردیم؟ رفتن، چه هجرت چه مرگ در کمین است. پدر و مادر یا هر بسته دیگری، هر گلی که اهلی ما شده است نیازمند توجه است. نیازمند ابراز و تداوم این ابراز است حالا به فاصله اشکالی ندارد اما چقدر؟ این فاصله زمانی را بر چه اساسی تنظیم می‌کنید؟ مشغول بودن؟ به چه؟

وقتی اولین بار از مادر جدا شدم می‌دانستم که هر وقت دلم خواست می‌توانم به او سر بزنم اما یکسال بعد بیماری شدت گرفت و دیدار شد سالی دو بار. تلفن؟ جای کنار مادر خوابیدن و دست گرمش را به دست گرفتن و بویش را حس کردن را نمی‌گیرد و من تمام عمر به بهانه درس و کار و بیماری ازش محروم شدم. اما دلم خوش نبود که هست. همیشه نگران بودم که شاید این آخرین بار است. این اضطراب از رفتن هادی و پدر در من ماند. حتی به بیماران هم کشید. نگران اینکه مبادا بیمار بمیرد و دوباره کسانی که بیرون منتظرش هستند را نبیند.

شدتش را در امیر خودتان حدس بزنید.

باور داشتن به امکان خوشبخت بودن را از زبان پی‌یر بزوخوف شنیدن، حکایتی است و بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند از آندره‌ی یک چیزی. وقتی هر دو به «می‌دانستیم هستی» مبتلایند. هر کدام به نوعی. چه می‌گویم؟

همه مبتلاییم. هر کدام به نوعی. و کسی که بیشتر زحمت کشیده بیشتر و شدیدتر ناراحت می‌شود. چون فکر می‌کند کم گذاشته است. چون دیدن از دست رفتن گلی که اهلی‌اش کرده/شده بود دردناک است.

 

 

* انجیل متی. باب هشتم. ۲۲

 

 

 

 

 

فرمود: تا نفَس می‌کشید درس و بحث!

آدم می‌گوید فارغ‌التحصیل هستم، این یعنی به ننگ خود اعتراف کردی! تا جا دارد درس بخوانید یا درس بگویید یا کتاب بنویسید، مطلب نو بیاورید!

فرمود: جای خالی نگذار! قلب مثل شکم نیست که سیر شود: «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ»

از بیانات امام مجتبی‌ علیه‌السلام است که «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ وَ مصابیحَ الهُدی» چراغ باش تا جامعه را روشن کنی.

آدم بگوید درسم تمام شد؟ یعنی عمرم تلف می‌شود! ﴿خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ﴾* هر لحظه بی‌علم، خسارتِ جان است!

 

 

آیت الله العظمی جوادی آملی/ سخنرانی عمومی: ۱۳۹۶/۰۸/۲۵

 

* آیه ۱۵ سوره مبارکه زمر

 

 

نسیم دارد مجازی روانشناسی می‌خواند، یعنی بعد از بازنشستگی شروع کرده به تحصیل مجازی. رقیه هم اوایل دهه نود مجاری داشت فوق لیسانس یا دکتری می‌خواند، خاطرم نیست. دنبال کتاب‌هایی بود که پیدا کردیم برایش فرستادم. فاطمه هم دارد برای دفاع از پایان‌نامه هواشناسی آماده می‌شود. درس خواندن خیلی خوب است به شرطی که شرایط مهیا باشد. من دهه نود اوج درد و خرج فیزیوتراپی‌ام بود و بعد زمان کرونا که هم پول داشتم هم فرصت ناگهان سل پیش آمد و دوباره دردها و اسپاسم و سوزش کف پاها که نه تنها امان من که امان هر کس پیشم بود بریده بود. بهانه می‌آورم؟ شاید.

اما بهانه نیست اگر قرار باشد برای درس خواندن یا هر خدمتی به خودم، کسی را ولو با طیب خاطر به کوچکترین زحمتی بیندازم از آن خدمت با هر درجه زحمت چشم می‌پوشم. اخلاق بهانه تراشی و تنبل مآبی است؟ باشد.

این وسط خوابم برد و حالا که آمدم بنویسم نظرم عوض شد. نه کاملاً، اما به خودم نهیب می‌زنم تنبلی کردم؟ اگر تنبلی نباشد قانع شدن به حداقل است. این قناعت به حداقل خصلتی ذاتی است. همینطور که می‌نویسم انگار دارم تراپی می‌کنم خودم خودم را، من کماکان اگر تمکن مالی داشتم ترجیحم این بود هزینه تحصیل فرد دیگری که استعداد و همت درس خواندن دارد اما پولش را ندارد عهده‌دار شوم تا کلکسیون مدرک جمع کنم تا ثابت کنم «ز گهواره تا گور دانش بجوی». آن هم هر دانشی، بی‌ربط یا با ربط. اگر ملاکم آموختن دانش است من هر روز حالا اگر اغراق نکنم که هر ساعت در حال کسب دانشم، اما نه دانشی که مدرکی برایم دست و پا کند. دانشی که شناختم از خالق را بالا می‌برد. اما اگر دلم به گرفتن مدرک خوش بود، رشته جامعه‌شناسی انتخاب اولم بود.

در کل اگر بخواهم یک تصویر از خودم بیرون بدهم موجودی کمال گرا با مقادیری عجب و تبخترم که جلوی جلو رفتن بیشترم را می‌گیرد. همان که به مخاطبان موقع تعریف و هندوانه سوا کردن می‌گویم «همه کاره بیکاره». اما ثروت، پول چیزی است که از چوب خشک دکتر مهندس می‌سازد. من وقتی پول داشتم تلاش کردم ولی بیماری اجازه نداد. بهانه نیست، من در برابر ام‌اس ضعیف بودم/هستم. هر کس وانمود می‌کند در برابر شوالیه قوی است، با شوالیه چهارم روبرو نشده. من از اینکه بگویم ضعیفم باکی ندارم و هرگز ادعا نکردم قوی هستم، همانطور که ادعا نکردم بچه پولدارم. مسئول حماقت و توهم کسی نیستم. نوشته‌هایم هستند کور که نبودید.

حالا هم می‌گویم، اگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی پول داشتم ترجیح می‌دادم دست جوانی را بگیرم تا اینکه صندلی حقیقی یا مجازی دانشگاهی را اشغال کنم. دنیای حساب و کتاب است. جواب سوالات در دانشگاه نیست، در درون است. در انفسهم است.

 

… وقتی، اوباتالا، بی‌گناه به زندان افتاد، در سرزمین « شانگو »، قحطی شد! قحطی، هفت سال ادامه داشت، و مردم چیزی برای خوردن نداشتند. دانه‌ها و غله‌ها، آفت دیدند. زنان، همه سقط جنین کردند، و از هر سو، صدای ناله و فغان و شکایت، برخاست

شانگو، برای چاره‌جویی، پیش « بابالاوو »، روحانی غیب‌گو، رفت. روحانی گفت:

ـ مرد پیر بی‌گناهی … در زندان توست! بی‌گناه را رها کن، تا بلاها، از سرزمین تو دور شوند! …

 

 

 

داستانی از یوروبا – نیجریه

یولی بایر/آفریقا، افسانه‌های آفرینش/ ناشر: مطبوعاتی عطایی/تهران – مهر ۱۳۵۴

 

 

پ.ن: دنبال نوشته مربوط به پیاده‌روی‌ام با علی کوچولو می‌گشتم که این بریده کتاب را در ابتدای یک پست قدیمی مربوط به سال ۸۵ پیدا کردم.