مرا آفرید آن که دوستم داشت

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

شنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۴، ۰۱:۰۳ ق.ظ

آنقدر سرم به بیخودی‌ها و اتفاقات ماه‌های اخیر گرم شد که یادم رفت بگویم علیرضا «متوسط» شد، منظورم این است که به گفته خودش متوسط شده یعنی بین دو تا خواهر قرار گرفته. درست یک ماه پیش یعنی ۱۱ شهریور. نرگس خانم.

 

وقتی سیب گفت که تو راهی دارد گفتم اسمش را بگذار خدیجه، گفت قرار است بگذاریم نرگس. نرگس خانم درست روزی به دنیا آمد که به قولی آغاز امامت حضرت مهدی ارواحنا فداست. همین قدر عجیب. همین قدر شیرین. همین قدر نرگس. همین قدر مادرانه پسرانه.

 

البته هنوز موفق به دیدنش نشدم جز همین عکس‌ها و فیلم‌هایی که فرستاده می‌شود و دلخوشم به آنها.

 

سیب به علیرضا نگفته بود که ما داریم می‌رویم. وقتی گفتم باورش نشد بنابراین عکس اسباب بسته‌بندی شده را برایش فرستادم. به قول زهرا هم علیرضا مرا خیلی دوست دارد و هم من او را خیلی دوست دارم و این برای هر دوی ما سخت است. گفت باهات قهرم. گفتم یادت رفته یک بار به من گفتی خاله مگر بچه هستی قهر می‌کنی؟ گفت باشد قهر نمی‌کنم ولی خیلی ناراحتم. گفتم علیرضا وقتی آمدم تو به دنیا آمدی، بزرگ شدی و حالا که نرگس به دنیا آمده من دارم می‌روم. این‌ها را در پیام‌های تصویری ‌می‌گفتیم و می‌شنیدیم و حتی حالا که دارم می‌گویم تا نوشته شود قلبم مچاله است.

 

زهرا گفت خاله ما هم دلمان برایت تنگ می‌شود. گفتم من هم دلم برایتان تنگ می‌شد «التماس» می‌کردم بیایید ولی نمی‌آمدید. گفتم علیرضا وقتی آمدید خانه عمه‌ات تهران، آنقدر بزرگ شدی که اصرار کنی برویم خانه خاله، آن وقت دیگر مادرت یواشکی نمی‌آید تهران برود من سال‌ها بی‌خبر باشم. باورتان بشود یا نه چهار سال سیب می‌آمد تهران و برمی‌گشت بی آنکه به خانه خاله‌اش سر بزند. همانطور که در دو سه سال اخیر هر چقدر التماس می‌کردم بی‌اعتنایی می‌کرد. می‌نویسم التماس بخوانید التماس، تمنا.

 

عشق است دیگر. حال عاشقان دل سوخته را صید فراموش شده در قفس می‌فهمد. خاله‌ای که پای رفتن ندارد ولی عاشق است نه که راهش دور باشد.

 

تسبیح اما از همان شهریور که ماجراها شروع شد مطلع بود بعد که ناگهان همه چیز درست شد ماجرا را برای بچه‌هایش تفهیم کرد. آمدنم به تبریز تماشای بزرگ شدن نتیجه‌های جدید مادرم بود. بچه‌هایی که دوستشان دارم و دوستم دارند. آرتین کوچولو دیگر برای خودش مردی شده، گفت خاله بابا از تهران خوشش نمی‌آید خوب شد حالا به بهانه تو ‌می‌آییم تهران را می‌بینیم. گفتم آرتین یادت هست یک روز از صبح پیله کرده بودی خاله صدایم می‌زند تا اینکه عصر آمدید خانه ما و من واقعاً روز بدی داشتم؟ گفتم یک روز بگو خاله صدایم می‌زند آن وقت بابایت می‌آوردتان تهران.

 

امیررضا یک جور دیگری است. پسر بزرگ تسبیح، هر وقت می‌آیند خانه ما (یا آن باری که رفته بودم خانه خواهرم یعنی مادربزرگش، توی آن شلوغی که هیچکس حواسش نبود) سهم مرا از خوردنی‌ها بی سر و صدا ‌می‌آورد می‌گذارد توی دستم. بعد با آن چشم‌های درشتش نگاهم می‌کند: پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست. همین قدر دلبرانه.

 

امیر مهدی هم بغض کرده، ناباورانه، پرسشگر که چرا خاله می‌رود؟ من با همین محبت‌های پاک و بی‌ریا سر پا مانده‌ام پاک و زلال و کودکانه.

 

دیگر نمی‌توانم بنویسم. دیگر نمی‌توانم بگویم تا بنویسد. مچاله‌ام. بغضم. گریه‌ام. بس است.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی