کل ایدهی کاش بمیرد که این قدر زجر نکشد کاملاً اشتباه است.
جمعه, ۲۷ مهر ۱۴۰۳، ۰۹:۲۱ ب.ظ
اینِز. این اسم بچهمان بود؟ دهان گریسی در سکوت طاقتفرسا تکان خورد؛ هیچ وقت لبخوانی بلد نبودم؛ همینطور نیتخوانی، آرزو کردم کاش صدایم قطع نبود و میتوانستم به او بگویم زندگی دو سرعت نیست، دو ماراتن است. آهسته و پیوسته قدم بردار. میخواستم بگویم من از دیار عدم نمیآیم، اما از وسطش سفر کردهام و چیزی که انتظار آدم را میکشد از تناسخ بدتر است ولی از جهنم بهتر. باز هم مجبوری نخدندان بکشی و فیبر بخوری و اشارات غیرکلامی را درک کنی و باز هم از قضاوت خاموش دیگران برای تشدید نفرت از خودت استفاده خواهی کرد. بالاخره خواهیم فهمید مرده از خواب بیدارشدن چه حالی دارد و کل ایدهی کاش بمیرد که این قدر زجر نکشد کاملاً اشتباه است؛ زجر پابرجاست ولی عشق هم پابرجاست، همینطور حسی که به او داشتم.
استیو تولتز/ هر چه باداباد/ ص. ۲۹۸