مرا آفرید آن که دوستم داشت

۱۹ مطلب در شهریور ۱۴۰۴ ثبت شده است

چیز عجیبی بود. هر شب تهران سقوط می‌کرد و هر صبح سرجایش بود. خارج نشینان چمدانها را بسته بودند و منتظر پایان مراحل اداری انقلاب بودند تا به رقص آزادی برسند. یکی‌شان در تجمع کانادا نوشته بود: "تو آنجا گلوله می‌خوری من اینجا می‌میرم" و بعد با دوست دخترش رفتند شام پس از مرگ.

اولین انقلاب دورکاری تاریخ.

انقلابیون کیلومترها آن طرف محل انقلاب جمع می‌شدند و فحش می‌دادند و مبارزه می‌کردند. در شبکه‌های اجتماعی می‌جنگیدند و حتی شهید هم می‌دادند.

اولین انقلاب با رهبران فوتبالیست و بازیگر. متحد می‌شدند و غنائم را تقسیم می‌کردند. حکم مسوولیت می‌زدند. از فرسنگ‌ها آن طرف مرگ فلانی را رد و صحنه را قتل اعلام می‌کردند. هشتگ‌های میلیونی می‌ساختند و دنیا را به تعجب می‌انداختند، اولین انقلاب هشتگی.

از چپ چپ تا راست راست کنار هم جمع شده بودند و شعار کومله را تکرار می‌کردند. هیچ کس نمی‌دانست چه می‌خواهند، یکی می‌گفت گشت نباشد، دیگری جلوی دوربین لخت می‌شد، یکی سقوط حکومت را می‌خواست و دیگری قدرت اصلاحات،

تمام دنیای غربی را پای کار آوردند، ژولیت بینوش موهایش را می‌برید و راجر واترز مصاحبه می‌کرد.

از مکرون تا نتانیاهو انقلابی شده بودند. امثال احسان کرمی و فرخ نژاد و ارجمند از میدان انقلاب به سفره انقلاب فرار می‌کردند. حجم توهم چنان بود که فراخوان پر کردن میدان آزادی می‌دادند. هر کس می‌مرد کشته شده بود. شاهین نجفی امان‌نامه می‌داد و صدف بیوتی آموزش ساخت سلاح.

خواندن سرود ملی را شرم آور کردند. شادی را جرم ساختند و دستور ناراحتی و اعتصاب می‌دادند. از همجنس باز تا محجبه، از تجزیه طلب تا سلطنت طلب، از دموکرات تا شاه دوست، ... دست به دست هم دادند تا کار تمام شود و آخرش چه شد

طوفان واقعیت توهم مجازی را برد و خیابان خالی پیدا شد. ما به زندگی‌مان برگشتیم و آنها به افسردگی‌شان.

۵۷ را دیده بودند اما هنوز فکر می‌کردند انقلاب یک جوسازی اراذل و دخالت خارجی بوده. در ۴۰۱ اولی را سفارش دادند و در ۴۰۴ دومی را. هر دو ناکام، چراکه انقلاب چشمه است، از درون می‌جوشد.

البته ۴۰۱ یک بازیگر درونی هم داشت. آنها که سالیانی در این تنور دمیدند و نان درآوردند. از ابتدای سال اخبار گشت ارشاد را داغ کردند، تیتر پشت تیتر، جلد پشت جلد، حتی یک جرقه ناکام با سپیده رشنو زده شد اما نگرفت، تا بالاخره مهسا امینی آتش را روشن کرد.

گسل حجاب را دست کم نگیرید. فکر می‌کردند میلیون‌ها زن به خیابان می‌آیند. حالا میلیونی هم نشد، حداقل صدها هزار، صدهزار هم نشد، ده ها هزار (یک صدم درصد ایران) که می‌شد.

اما امروز تقریبا هیچ تصویری از ۴۰۱ نیست که از بالا گرفته شده باشد جز یکی دو عکس با جمعیت به زور چند صد نفر. آنهم در رسانه‌ای‌ترین رویداد معاصر. اصلِ مردم نیامدند.

 آ.خامنه‌ای، یک مرجع تقلید دینی، پشت بلندگو از زنان کم حجاب که هدف ۴۰۱ بودند، تشکر کرد، آن هم دو بار!

سه سال بعد باز اسرائیل فکر می‌کرد با حمله به ایران مردم بیرون می‌ریزند و کار را تمام می‌کنند. اینبار هیچکس نیامد.

انقلاب مصنوعی ۴۰۱ اما شروع یک تغییر بزرگ بود: افتادن حجاب‌ها.

از ۴۰۱ بود که همه چیز رو آمد، صحنه روشن روشن شد. اینجا کومله از همان اول با پرچم کردستان در صندلی جلو نشسته بود. همان اول کومله نقده را گرفت و هشتگ آزادی زد. همجنس بازان رژه می‌رفتند. پهلوی خودش مراسم پابوسی نتانیاهو در اسرائیل را پوشش می‌داد. رجویسم همه جا بود و آموزش کوکتل مولتوف می‌دادند. خودشان شعار "من بی ناموسم" و "من سلیطه‌ام" را فریاد می‌زدند.

خیلی سریع ارتباط پارچه روی سر و تحریم تیم ملی روشن شد. طولی نکشید که شعارهای رکیک اندام جنسی در دانشگاه داده شد. در عرض چند هفته به لزوم حمله آمریکا رسیدند. هزاران نفر در کانادا جمع شدند که درخواست تحریم ایران و ثبت تروریستی سپاه را می‌دادند. پرچم را که همان روزهای اول آتش زدند. پلیس و مامور پیشکش. اصلا زن زندگی آزادی شعار قدیمی کومله بود. همینقدر عریان

از ۴۰۱ بود که پرده‌ها افتاد و فرصت وسط بازی گذشت، وقتی بعضی محجبه‌ها هشتک حمایت از ززا زدند تا پذیرفته شوند، ززایی‌ها به چشم عقب مانده نگاهشان کردند. مقابل حجاب اجباری، بی‌حجابی اجباری است، اختیار برچسب تبلیغاتی حذف حکومت بود. این میدان پر از مسیح علی‌نژاد هاست.

وضعیت امروز حجاب در خیابان تاثیر انقلاب جنسی جهانی است نه انقلاب فلانی. ایران جزو آخرین سنگرهای هویتی است که مقابل این موج ایستاده و باید حل شود. نه آن انقلاب درون‌زا بود و نه این خیابان.

سالها می‌گفتند گشت (هرگونه دخالت حکومت) نباشد همه چیز درست می‌شود، اصلا اینها باعث بی‌دینی شده‌اند، حالا داریم آرمانشهر دینی‌شان را می‌بینیم. هر روز تفاوت ظاهری ایران با غرب کمتر و شمال تهران اروپای دست دوم‌تر می‌شود. البته برای کسی که انسان اروپایی مرکز جهانش باشد خیلی هم اتفاق خوبیست و اصل ماجرا هم دقیقا اینجاست!

می‌خواستند زن ایرانی را حذف کنند.

زنی که انقلاب واقعی ۵۷ را آفرید. انقلابی که برای زنان دورترین روستاها بهداشت و آموزش برد. همانی که دختران را به دانشگاه فرستاد، پای ورزش زنان ایستاد. به نادیدگان فرصت داد، زن را سیاسی کرد، همانی که میلیونها زن انسان و خانه‌دار و شاغل و پزشک و دانشمند و کارآفرین و هنرمند و ... تربیت کرد.

زن ایرانی زیر موشک و تحریم و استعمار در دامنه آتشفشان زندگی ساخت. هویتش را حفظ کرد و قد کشید. خودش بود نه ادای دیگران. زنی که دغدغه جامعه داشت و فکر می‌کرد. زنی که پای باور و کشورش ایستاد. چنین زنی خطرناک نیست؟

۴۰۱ پروژه حذف زن ایرانی است و سرقت دستاوردهایش. گرفتن پرچمش و و عادی کردنش. کندن لباسش و فرستادنش به سربازی دیگران، عضو جنبش شو، یکی باش از صدها رونوشت زن پاریسی. زن یعنی این.

اول باید دنیایش را کوچک می‌کردند. «بدن خودمه» یعنی پاک کردن پیرامون. فردی کردن مساله. حذف تصویر بزرگ، فقط به خودت فکر کن، گور بابای بقیه. زندگی یعنی این. 

و وقتی آدمها از هم جدا شدند جمله اصلی را گفتند: دیگران به تو چه؟ و تو به دیگران چه؟ هر کسی سرش به کار خودش باشه. آزادی یعنی این

با «به تو/من چه» می‌شود جلوی چشمت صد هزار نفر بکشند، مکانیسم ماشه ببندند و آماده ترکمنچای شوند و تو در حال لذت بردن از شجاعت در رقص باشی.

می‌خواستند زنی بسازند در خود و برای خود.

زنی که دستاوردش زیبا کردن شهر باشد، نوعی مبلمان شهری. زنی که نهایت مبارزه‌اش نمایش جذابیت باشد، ابژه دیگران. زنی که افقش شباهت به زن پاریسی باشد، جنس دست دوم. زنی که "زندگی نرمال" را آنجا ببیند، حسرتی مداوم. چنین زنی بی‌خطر است، درگیر است، ناکام است، نگران جامعه نیست، فداکاری ندارد، حل می شود، چنین زنی به راحتی رها می‌کند

حجب و حیای ایرانی یک تکه پارچه نبود. حجاب یک "نه" بزرگ به این نظم است. نه به شبیه دیگری شدن. نه به زیر بار رفتن، نه به در دسترس بودن، نه به ارزانی زن، نه به حذف از اجتماع، نه به قضاوت، نه به رقابت زیبایی و ایجاد میلیونها زن بازنده.

مبارزه واقعی اینجاست. پس آنها میدان مبارزه را تغییر دادند: «شجاعت یعنی عریانی» حالا برو در این میدان تا دلت می‌خواهد بجنگ، هیچ شدی.

مهسا امینی نمونه جالبی است، بدون یک جمله، یک فعالیت، حتی یک خواسته! در نهایت انفعال. تا به حال شنیده‌اید "من میخواهم مهسا امینی شوم"؟! چرا این قهرمان الگو نیست؟! با هوش مصنوعی برایش صدا می‌گذارند، چون صدایی ندارد. سخنی نگفته و کاری نکرده و حتی اراده‌ای هم نداشته. هیچ چیزی برای الگو بودن ندارد.

مهسا امینی فقط یک نقش دارد: قربانی! او و زن‌های دیگر ماجرا از نیکا و سارینا و ... همه قربانی هستند نه الگو.

نام چنین کسی را رمز میکنند، چون این جایگاه زن ایرانی است. همه باید حس قربانی بودن کنند تا الگوی اصلی را بپذیرند.

در واقع ززا اصلا الگو نمی‌خواهد،

چون از اول داشت: «زن آزاد غربی».

اینجا زن ایرانی حتی لیاقت الگو شدن هم ندارد. باید حدش را بفهمد. گلشیفته فراهانی رهبر کبیر انقلاب نمونه‌اش، تا انتهای غربی شدن رفت، هرچه داشت کندند، هرچه گفتند کرد، اما هنوز به درجه انسان شدن نرسیده؛ همه جا یک "قربانی" سرکوب جهان سومی معرفی می‌شود که موفق شده ارزشهای غربی را بپذیرد. تارزانی که از جنگل به دنیای آدمها آمده. نوازشش کنید، لختش می‌کنیم، می‌رقصانیمش و اگر جفتک نزند جایزه هم می‌گیرد.

این آخرت زن ایرانی در دنیای ززاست. به همین عریانی.

از ۴۰۱ پرده‌ها افتاده. فکر می‌کنید آن استاندار جمهوری اسلامی که می‌گوید به حجاب اعتقادی ندارم، قبلا داشته؟ ون‌ها را آوردند و این بار حامیان حجاب را جمع کردند. (و همین سیاست رهاسازی تصویری ناچار و بی‌بدنه از نظام فرستاد که جنگ را تقویت کرد).

صحنه رو شده، این نمایش سبک زندگی کسانی است که به سرمایه رسیدند، قدرت را هم فتح کردند و حالا ارزش‌هایشان را به جامعه تحمیل می‌کنند و اسمش را انقلاب می‌گذارند.

همانطور که پهلوی و علینژاد در بیرون می‌گفتند «ما نماینده مردم هستیم، امتیاز بدهید تا شلوغ بشود» داخلی‌هایی هم آمدند که «ما نماینده مردم هستیم، امتیاز بدهید تا شلوغ نشود». خون‌های ۴٠١ را اینها در داخل نقد کردند و آنها در خارج.

شورش بی رهبر انقلابی است که اینطور دزدیده می‌شود. این یکی قدرت را گرفت و جاده را برای جنگ هموار کرد، آن یکی سرباز جنگ شد تا به قدرت برسد. 

رسوایی ۴۰۱ نهایتاً جنگ را هم از پرده بیرون انداخت. دیدید حمله اسراییل به ایران چقدر یادآور ۴۰۱ بود؟ از لزوم حمله آمریکا و اسرائیل نمی‌گفتند؟ از حذف سران سپاه؟ سفر پهلوی به اسرائیل؟ شعار زن زندگی نتانیاهو وسط جنگ؟

همان آدمها، همان شعارها، همان هدفها.

جنگ تحمیلی ۴۰۴ خروجی مستقیم ۴٠١ بود. تک تک کسانی که آن را داغ کردند در خون ۱۰۶۰ شهید شریک هستند.

پروژه اصلی اینجاست. مساله هیچ وقت یک تکه پارچه نبود، همانطور که در جنگ یک تکه خاک نبود.

 

 

سلمان معمار ۲۹ شهریور ۱۴۰۴

 

امام صادق ( علیه السلام):

اهل دوزخ از این رو در دوزخ برای همیشه می‌مانند که قصد داشتند، اگر در دنیا جاودان ماندند همیشه نافرمانی خدا کنند و اهل بهشت از این رو در بهشت جاودانند که نیت داشتند اگر در دنیا باقی بمانند همیشه در اطاعت خدا باشند.

 

 

اصول کافی ج ۳، ص ۱۳۵

پی‌یر راست می‌گوید که برای خوشبخت‌بودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت، و من حالا به آن اعتقاد دارم. "بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند"* و ما تا زنده‌ایم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم.

 

لئون تولستوی/ جنگ و صلح/ جلد دوم/ ص. ۶۸۱

 

امکان خوشبخت بودن را باور داشتن، این را آندره‌ی نقل قول می‌کند از کنت بزوخوف جوانی که در زندگی هرگز خوش نبوده، گیرم وارث بزرگترین ثروت سن پطرزبورگ. آیا امکان خوشبخت بودن وجود دارد؟

داریم برمی‌گردیم تهران. چون اینطور برای امیر بهتر است. پیشنهاد از خودم بود. خصوصاً اینکه این بار که بعد ۶ ماه رفت دیدن مادرش هم من سخت گذشت بهم هم امیر که دائم نگران تنها ماندن یا نماندن من بود. خیلی سخت گذشت، خیلی.

همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که باورمان نمی‌شود، پیدا کردن خانه مناسب و ردیف شدن کارهای اداری تلنبار شده روی هم.

خانواده؟ آنهایی که بیشتر زحمت ما را کشیده بودند گریه کردند. تلاش شدید کردند منصرف شوم خصوصاً دوستان آ.ب مثبتم. حتی آنقدر که یکی پیشنهاد داد در یکی از خانه‌های آنها بنشینیم و یک سال هم آنها را امتحان کنیم که وقتی امیر می‌رود تهران، نوبتی پیشم بمانند و اگر روزی نتوانستند پرستار به هزینه خودشان برایم بگیرند. خواهرهایم گفتند اجاره خانه را ما می‌دهیم نرو. نمی‌دانم چرا همه موضوع را فقط از جنبه مالی بررسی می‌کنند و راهکار می‌دهند که فقط بخشی از داستان است.

دارم دوباره از تبریز می‌روم بی‌که تبم ریخته باشد. گر گرفته دارم می‌روم و وقتی مادری که تنها نقطه روشن و گرم تبریز بود برایم دیگر نیست و سر مزارشان هم بیش از یکسال فاصله می‌افتد رفتنمان، بودن و ماندن اینجا جز فرسودن جان نیست. « درست است سر نمی‌زدیم اما می‌دانستیم اینجایی»؟ جمله‌ای که بدون تغییر از دهان خانواده بیرون می‌آید.

این بار در سه‌شنبه‌ها با سوزی، فقط یکی از دوستان بود و هانیه چون کار داشت نیامد. همکارم با اینکه برای ناهار مهمان داشت رفتنش نمی‌‌آمد و دنبال جایی از بدنم بود که ماساژ بدهد. گفتم یادت هست هر بار اصرار می‌کردم کمی بیشتر بمانید سریع اسنپ می‌گرفتید؟

دنیا همین است. سر نمی‌زنیم، زنگ نمی‌زنیم و پنج دقیقه بیشتر نمی‌مانیم چون «می‌دانستیم هستی»، این اعتماد را از کجا آوردیم؟ رفتن، چه هجرت چه مرگ در کمین است. پدر و مادر یا هر بسته دیگری، هر گلی که اهلی ما شده است نیازمند توجه است. نیازمند ابراز و تداوم این ابراز است حالا به فاصله اشکالی ندارد اما چقدر؟ این فاصله زمانی را بر چه اساسی تنظیم می‌کنید؟ مشغول بودن؟ به چه؟

وقتی اولین بار از مادر جدا شدم می‌دانستم که هر وقت دلم خواست می‌توانم به او سر بزنم اما یکسال بعد بیماری شدت گرفت و دیدار شد سالی دو بار. تلفن؟ جای کنار مادر خوابیدن و دست گرمش را به دست گرفتن و بویش را حس کردن را نمی‌گیرد و من تمام عمر به بهانه درس و کار و بیماری ازش محروم شدم. اما دلم خوش نبود که هست. همیشه نگران بودم که شاید این آخرین بار است. این اضطراب از رفتن هادی و پدر در من ماند. حتی به بیماران هم کشید. نگران اینکه مبادا بیمار بمیرد و دوباره کسانی که بیرون منتظرش هستند را نبیند.

شدتش را در امیر خودتان حدس بزنید.

باور داشتن به امکان خوشبخت بودن را از زبان پی‌یر بزوخوف شنیدن، حکایتی است و بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند از آندره‌ی یک چیزی. وقتی هر دو به «می‌دانستیم هستی» مبتلایند. هر کدام به نوعی. چه می‌گویم؟

همه مبتلاییم. هر کدام به نوعی. و کسی که بیشتر زحمت کشیده بیشتر و شدیدتر ناراحت می‌شود. چون فکر می‌کند کم گذاشته است. چون دیدن از دست رفتن گلی که اهلی‌اش کرده/شده بود دردناک است.

 

 

* انجیل متی. باب هشتم. ۲۲

 

 

 

 

 

آیه ۲۰ باب ۱۷ سِفر پیدایش:

 

וּלְיִשְׁמָעֵאל שְׁמַעְתִּיךָ, הִנֵּה בֵּרַכְתִּי אֹתוֹ וְהִפְרֵיתִי אֹתוֹ וְהִרְבֵּיתִי אֹתוֹ בִּמְאֹד מְאֹד; שְׁנֵים-עָשָׂר נְשִׂיאִם יוֹלִיד, וּנְתַתִּיו לְגוֹי גָּדוֹל.

 

ترجمه فارسی:

و درباره اسماعیل (دعای) تو را شنیدم، اینک او را برکت دادم و او را بارور ساختم و او را بسیار بسیار زیاد گردانیدم، دوازده فرزند از او پدید خواهد آمد و او را به امتی بزرگ خواهم رسانید!

 

تفسیر متن:

برخی از مفسرین تصریح کرده اند "مئود مئود" نام محمد است. و این تائیدی است بر اینکه پیامبر از اولاد اسماعیل است و منظور از دوازده فرزند، دوازده نواده اسماعیل (ائمه اطهار) هستند.

این دوازده فرزند، پسران خود حضرت اسماعیل نیستند. چون هیچ کدام از فرزندان اسماعیل نه سلطان شدند، نه مدعی سلطنت بودند و نه امام و نه ادعای امامت داشتند.

 

 

از توییتر به آور کرمانی

@B_Kermani_1364

 

 

 

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ کَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِک علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد کما بارکتَ على آل ابراهیمَ اِنّکَ حمیدٌ مجیدٌ.

 

 

پست مرتبط: (+)

 

سید بزرگوار خطرناکی که قبلاً در موردش نوشتم در کانالش آورده بود: 

فضل بن أبی‌قُرّه گوید: امام صادق (صلوات الله علیه) فرموند: هیچ مؤمنی نیست مگر این‌که در او دُعابه است.

عرض کردم: دُعابه چیست؟!

حضرت فرمودند: یعنی شوخی.

 

(الکافی، الشیخ الکلینی، ج٢، ص٣۶۸، کِتَابُ اَلْعِشْرَةِ، بَابُ اَلدُّعَابَةِ وَ اَلضَّحِکِ، ح۲)

 

من دروغ چرا، در کت مبارکم نرفت چون می‌دانم حضرت محمد صلوات الله علیه و آله اهل شوخی نبود و از شوخی کنندگان روی می‌گرداند. البته در ادامه با حدیثی از حضرت محمد باقر علیه السلام آورده بود:

از عبدالله بن محمّد جُعْفی روایت است که گوید: شنیدم امام باقر (صلوات الله علیه) می‌فرمودند: همانا خدای متعال آن کسی را که در میان جمع شوخی و خوش‌مزگی نماید -بدون آن که فحش دهد یا هرزه زبانی کند- دوست می‌دارد.

 

(همان، ج۴)

 

این یکی در کت کمی جا باز کرد. چیزی به سید نگفتم ولی طبق معمول برای امیر بازگویی نمودم، یادم نیست خبری بازگفتم یا استفهامی، فقط همین خاطرم بود. تا اینکه این سخنرانی آقای جوادی آملی را شنیدم و متن پیاده شده را کپی کردم و برای سید فرستادم هر چند می‌دانم طلبه طوری این منافاتی ندارد و فلانی خواهد گفت. اینطوری است دیگر. شما هم بخوانید و عیدتان مبارک:

 

 اهتمام پیامبرانه

وجود مبارک رسول گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) معلم اخلاق ماست. 

اخلاق رسول گرامی مطابق با قرآن بود. قرآن چندین کار کرد که یک انسان متخلّق، آن کارها را برنامه خود قرار می‌دهد.

کار اساسی‌ای که قرآن کرد این بود که شوخی را از جدّی جدا کرد؛ این از مهم‌ترین کارهای قرآن بود!

وجود مبارک حضرت هم اهل شوخی نبود، اهل جدّ بود.

اگر اخلاق رسول گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) قرآنی است، این یعنی:

نه بازی می‌کند

نه کسی را بازی می‌دهد

نه شوخی می‌کند

نه کسی را به شوخی می‌گیرد

 

معنای اینکه اهل شوخی نیست، این نیست که نمی‌گوید و نمی‌خندد؛ اتفاقاً او خیلی اهل بسط است، بشّاش است، اهل نشاط است.

اما هیچ وقت کارش را به شوخی نمی‌گذراند، همه کارهای او جدّی است.

حضرت بین جدّ و شوخی فرق گذاشت، بین بازی و حکمت فرق گذاشت.

همان ‌طوری که در بین جاهلیت، حضرت جلوه کرد: ﴿هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً﴾ در بین درس‌نخوانده‌ها، حکیمی در آمد؛ در عصر جاهلیت، یک کتاب عقلانی محض و یک دین عقلانی صرف در آمد.

همچنین در میان بازی‌ها و بازی‌گرها، یک حکیم صرف در آمد و در میان شوخی و شوخی‌کننده‌ها، یک قول فصل بر آمد: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ ٭ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ﴾

 

 

آیت الله جوادی آملی/ درس اخلاق؛ ۸۹/۱۰/۳۰

 

فرمود: تا نفَس می‌کشید درس و بحث!

آدم می‌گوید فارغ‌التحصیل هستم، این یعنی به ننگ خود اعتراف کردی! تا جا دارد درس بخوانید یا درس بگویید یا کتاب بنویسید، مطلب نو بیاورید!

فرمود: جای خالی نگذار! قلب مثل شکم نیست که سیر شود: «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ»

از بیانات امام مجتبی‌ علیه‌السلام است که «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ وَ مصابیحَ الهُدی» چراغ باش تا جامعه را روشن کنی.

آدم بگوید درسم تمام شد؟ یعنی عمرم تلف می‌شود! ﴿خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ﴾* هر لحظه بی‌علم، خسارتِ جان است!

 

 

آیت الله العظمی جوادی آملی/ سخنرانی عمومی: ۱۳۹۶/۰۸/۲۵

 

* آیه ۱۵ سوره مبارکه زمر

 

 

نسیم دارد مجازی روانشناسی می‌خواند، یعنی بعد از بازنشستگی شروع کرده به تحصیل مجازی. رقیه هم اوایل دهه نود مجاری داشت فوق لیسانس یا دکتری می‌خواند، خاطرم نیست. دنبال کتاب‌هایی بود که پیدا کردیم برایش فرستادم. فاطمه هم دارد برای دفاع از پایان‌نامه هواشناسی آماده می‌شود. درس خواندن خیلی خوب است به شرطی که شرایط مهیا باشد. من دهه نود اوج درد و خرج فیزیوتراپی‌ام بود و بعد زمان کرونا که هم پول داشتم هم فرصت ناگهان سل پیش آمد و دوباره دردها و اسپاسم و سوزش کف پاها که نه تنها امان من که امان هر کس پیشم بود بریده بود. بهانه می‌آورم؟ شاید.

اما بهانه نیست اگر قرار باشد برای درس خواندن یا هر خدمتی به خودم، کسی را ولو با طیب خاطر به کوچکترین زحمتی بیندازم از آن خدمت با هر درجه زحمت چشم می‌پوشم. اخلاق بهانه تراشی و تنبل مآبی است؟ باشد.

این وسط خوابم برد و حالا که آمدم بنویسم نظرم عوض شد. نه کاملاً، اما به خودم نهیب می‌زنم تنبلی کردم؟ اگر تنبلی نباشد قانع شدن به حداقل است. این قناعت به حداقل خصلتی ذاتی است. همینطور که می‌نویسم انگار دارم تراپی می‌کنم خودم خودم را، من کماکان اگر تمکن مالی داشتم ترجیحم این بود هزینه تحصیل فرد دیگری که استعداد و همت درس خواندن دارد اما پولش را ندارد عهده‌دار شوم تا کلکسیون مدرک جمع کنم تا ثابت کنم «ز گهواره تا گور دانش بجوی». آن هم هر دانشی، بی‌ربط یا با ربط. اگر ملاکم آموختن دانش است من هر روز حالا اگر اغراق نکنم که هر ساعت در حال کسب دانشم، اما نه دانشی که مدرکی برایم دست و پا کند. دانشی که شناختم از خالق را بالا می‌برد. اما اگر دلم به گرفتن مدرک خوش بود، رشته جامعه‌شناسی انتخاب اولم بود.

در کل اگر بخواهم یک تصویر از خودم بیرون بدهم موجودی کمال گرا با مقادیری عجب و تبخترم که جلوی جلو رفتن بیشترم را می‌گیرد. همان که به مخاطبان موقع تعریف و هندوانه سوا کردن می‌گویم «همه کاره بیکاره». اما ثروت، پول چیزی است که از چوب خشک دکتر مهندس می‌سازد. من وقتی پول داشتم تلاش کردم ولی بیماری اجازه نداد. بهانه نیست، من در برابر ام‌اس ضعیف بودم/هستم. هر کس وانمود می‌کند در برابر شوالیه قوی است، با شوالیه چهارم روبرو نشده. من از اینکه بگویم ضعیفم باکی ندارم و هرگز ادعا نکردم قوی هستم، همانطور که ادعا نکردم بچه پولدارم. مسئول حماقت و توهم کسی نیستم. نوشته‌هایم هستند کور که نبودید.

حالا هم می‌گویم، اگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی پول داشتم ترجیح می‌دادم دست جوانی را بگیرم تا اینکه صندلی حقیقی یا مجازی دانشگاهی را اشغال کنم. دنیای حساب و کتاب است. جواب سوالات در دانشگاه نیست، در درون است. در انفسهم است.

 

همایون شجریان در کنسرت خیابانی رایگانی که تبلیغ می‌کنند برای مردم نمی‌خواند. برای بانک صادرات می‌خواند. «رایگان» فریب مردم و اسم رمز تبلیغات ۲۰ میلیاردی بانک صادرات است. که به او پرداخت شده است. همایون برای تهیه آلبوم‌هایش پیشتر برای بانک صادرات و پول‌های رانتی ایران مال و بانک آینده نیز کمر خم کرده بود.

 

پی‌نوشتی برای ایضاح بهتر:

در باب کنسرت رایگان اما بیست میلیاردی همایون شجریان سوءبرداشتی پیش آمده که انگار مخالف برگزاری این کنسرت هستیم. اما مسأله نحوه تبلیغ کنسرت است که فریبکارانه و غیر اخلاقی است. اتفاقاً در این روزهای تاریک سخت دلهره‌آور و بی‌آینده برگزاری چنین کنسرتی جای خشنودیست. هم تجربه‌ای نو در برگزاری کنسرت است، هم رایگان است و امکان حضور افرادی که علاقه دارند اما امکان تامین بلیط ندارند را فراهم می‌کند و هم تمرینی برای حضور جمعی و خیابانی مردم در رویدادی غیر ایدئولوژیک است.

طبعاً همه کنسرت‌ها اسپانسر دارند اما بخش عمده‌ای از هزینه‌ها از طریق بلیط فروشی تأمین می‌شود و مابقی درآمد دستمزد عوامل برگزاری کنسرت است. در واقع انتقاد از همایون به این دلیل است که با عنوان کردن آرزوی محال برای برگزاری کنسرت رایگان در میدان آزادی جوری وانمود می‌کند که انگار برای رضای الی الله و شادی ارواح مومنین کنسرت رایگان برگزار می‌کند. درستش این بود که صادقانه به مردم می‌گفت با سفارش بیست میلیاردی بانک صادرات کنسرت رایگان برگزار می‌کند. معنی کنسرت رایگان این است که طرف با هزینه خودش اقدام کند نه اینکه برای «آروزی محال»اش دستمزدی هنگفت بگیرد و منت لطف و مرحمت به مردم بزند.

این آرزوی محال هم آرزوی برگزاری کنسرت در میان آزادی بود نه برگزاری رایگان کنسرت برای مردم.

 

پ.ن: برنده اصلی این بازی بنگاه مالی بانک صادرات بود که با پیش انداختن ،همایون بدون هزینه تبلیغ خودش را انجام داد.

 

از فیسبوک امیر چمانی

 

پی‌نوشت من: مسلماً با جمله «اتفاقاً در این روزهای تاریک سخت دلهره‌آور و بی‌آینده برگزاری چنین کنسرتی جای خشنودیست» امیر چمانی موافق نیستم اما خواستم میزان بوی گند به قول هشتگ‌های هنرمند غیر متعهد و غیر مردمی که او در پایان مطلبش زده را نشان بدهم. وگرنه همایون شجریان سال ۴۰۱ که یادمان نرفته است.

 

… وقتی، اوباتالا، بی‌گناه به زندان افتاد، در سرزمین « شانگو »، قحطی شد! قحطی، هفت سال ادامه داشت، و مردم چیزی برای خوردن نداشتند. دانه‌ها و غله‌ها، آفت دیدند. زنان، همه سقط جنین کردند، و از هر سو، صدای ناله و فغان و شکایت، برخاست

شانگو، برای چاره‌جویی، پیش « بابالاوو »، روحانی غیب‌گو، رفت. روحانی گفت:

ـ مرد پیر بی‌گناهی … در زندان توست! بی‌گناه را رها کن، تا بلاها، از سرزمین تو دور شوند! …

 

 

 

داستانی از یوروبا – نیجریه

یولی بایر/آفریقا، افسانه‌های آفرینش/ ناشر: مطبوعاتی عطایی/تهران – مهر ۱۳۵۴

 

 

پ.ن: دنبال نوشته مربوط به پیاده‌روی‌ام با علی کوچولو می‌گشتم که این بریده کتاب را در ابتدای یک پست قدیمی مربوط به سال ۸۵ پیدا کردم.

 

 

کارآگاهان واقعی

 

دیروز ریموند، در قسمت ششم فصل دوم سریال کارآگاهان واقعی، گفت درد خستگی ناپذیر است این آدم است که خسته می‌شود. راست می‌گفت درد خستگی نمی‌شناسد یا اینطور بگویم از شکلی به شکل دیگر در می‌آید ولی از بین نمی‌رود. این را نوشتم که بگویم داریم سریال کارآگاهان واقعی را تماشا می‌کنیم. گاهی ۲ یا ۳ قسمت پشت سر هم . اینطوری می‌شود که برای خواندن کتاب یا من خواب آلوده هستم یا امیر حوصله ندارد. خصوصاً اینکه تولستوی زیاد درباره آندره‌ی حرف نمی‌زند.

 

آندریاس

 

همین خط را که می‌نوشتم یاد یک فیلم قدیمی افتادم که یادم نیست اسمش چه بود، به گمانم داستان در یک مدرسه شبانه روزی یا نوانخانه پسرانه می‌گذشت. از تمام فیلم صورت پسری یادم است که اسمش آندریاس بود و بالطبع عاشقش شده بودم و منتظر که بیاید و پیدایم کند مثل استرلینگ. آندریاس آندریاس و حالا آندره‌ی. ای ذهن گنجشگک اشی مشی، لب بوم ما نشین.

 

هادی

 

موقع تماشای فیلم به امیر گفتم همیشه از کودکی برای گردش که به کوه و کمر می‌زدیم ـ آخ یادش بخیر ـ با خودم فکر می‌کردم پشت این کوه و تپه ماهورها چند جنازه سر به نیست شده یعنی؟ جمعه صبح که می‌رفتیم بعد از یک سال و چندین ماه سر خاک پدر و مادرم، نگاهم افتاد به درخت‌هایی که روزی که با علی کوچولو رفتیم پارک و پیاده از کنارشان که تازه کاشته شده بودند می‌گذشتیم فکر کرده بودم چه کارها پشت این درختچه‌ها نکرده‌اند؟ چند سال گذشته؟ حالا قد کشیده‌اند و اصلاً حالا لازمم نیست بروند پشت درختچه‌ها. قد کشیده‌اند مثل علی کوچولو و حتی‌تر هادی کوچولو. آن روز کذایی چقدر حرف زدم باهات هادی، یادت هست؟ آن موقع هادی کوچولو بود؟ آن روز به خصوص را می‌گویم. که نمی‌توانستم پا به پای علی کوچولو راه بروم و عصبانی می‌شد و مسخره‌ام می‌کرد. یادم نیست.

 

درخت‌ها

 

روی قبر کناری مثل همیشه پتو انداخت تا کنارشان دراز بکشم. درخت بالای سر پدر قدش از امیر بلندتر شده. چند سال گذشته؟ همان سال همراه داداش بزرگه و یوسف و خواهر بزرگه که هنوز حتی حرف و حدیث روستایی هم نبود که بروند ساکنش بشوند یا نه و مادر، درختچه را خریدیم بردیم و داداش بزرگه که هنوز خوب بود بالای سر پدر کاشت. بعدها بالای سر قبر پایین پای پدر هم درخت همیشه بهاری کاشتند و پدر که عاشق درخت بود حالا میان درختان محاصره شده. گفتم نشد برای بالای سر مادر چیزی بکاریم. هیچی. مادر هم که عاشق گل و گیاه بود چه؟

 

جنگل سیاه

 

چند سال پیش نمی‌دانم خواندم یا شنیدم که درختان برخلاف تصور ما، در خدمت حیات زمین و موجودات زنده نیستند بلکه ما و موجودات زنده را پروار می‌کنند برای بقای خود. ترسناک بود و هنوز هم وقتی مطلبی درباره درختی می‌نویسم یادش می‌افتم. قبرستان خصوصاً. بالای سر هر مرده، جنگلی شده است. بی‌رحم‌تر از کرم‌های زرد و مورچه‌ها. موجوداتی جاودانه از دنیای فانی تا جهان باقی، از طوبی تا زقوم. اگر آفتابی/ خورشیدی در آن دنیا نیست سایه‌سار درختانی که از سبزی به سیاهی می‌زنند به چه کارمان می‌آید؟ با جویبارانی از زیرشان روان، گوارا یا حمیم.

 

 

 ما هر سال هفته وحدت داشتیم و داریم، پربرکت هم است؛ ولی این هفته وحدت یا آن تقریب، یک محفل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است؛ تنها محفل فرهنگی نیست. ما باید بدانیم که چه کسی در کمین است.

 

ما هر سال، هفته وحدت داریم و تقریب، دبیرخانه‌اش در طول سال باز است؛ که ما یک حقیقت هستیم، یک دین داریم، یک قرآن داریم، یک حبل داریم که باید اعتصام بکنیم؛اما این بیگانه نه سنی می‌شناسد نه شیعه می‌شناسد؛ امروز علیه ماست، فردا علیه شماست!

 

تقریباً هفتاد درصد برنامه تقریب و ایام هفته وحدت، باید درباره این مسائل سیاسی باشد. فضایل پیغمبر را نقل کردن، اینکه محبت پیغمبر اثر دارد، محبت اهل بیت اثر دارد، این سی درصد قضیه است؛ اما دشمن در کمین است، آمده تفنگ داده به دست آن تکفیری، آن وقت شما دارید فضیلت نقل می‌کنید؟!

 

 هفته وحدت باید کارش طور دیگری باشد؛ دارالتقریب در طول سال باید این ‌طور باشد.

 

 حضرت امیر (سلام الله علیه) یک بیان نورانی دارد؛ وقتی پرچم جنگ جمل را به پسرش ابن‌حنفیه داد، به او فرمود: تو با همین سرباز روبه‌رو می‌جنگی تو ولی: «اِرْمِ بِبَصَرِکَ أَقْصَی الْقَوْمِ» ببین اتاق جنگ کجاست، آن دورترین نقطه را ببین.

 

 الآن ما باید دورترین نقطه که آمریکای پلید و صهیونیسم هستند را کاملاً ببینیم.

 

 

آیت الله جوادی آملی/ دیدار مسئولین سازمان حج و زیارت با حضرت استاد/ تاریخ ۹۲/۰۸/۲۹