نئجه آغلارام، یانیخلی*
ظهر قبل از اینکه امیر برای ناهار بیدارم کند داشتم خواب میدیدم. توی اتاق نشیمن خانه پدری بودیم. ایستاده بودم وسط اتاق و رو به مهدیه که جلوی پنجره زیر نور ظهرگاه دراز کشیده بود و مادرش که همان جا نشسته بود پرسیدم الان چه ماهی است؟ گفتند بهمن. پرسیدم چندم بهمن؟ گفتند پنجم. دوباره پرسیدم امروز چه اتفاقی افتاده؟ داشتند فکر میکردند که گفتم امروز سالگرد مادر است. بعد رو کردم به سمت پنجره که نور زمستانی حیاط را در غیاب شاخ و برگ درختان روشن کرده بود، دستهایم را بردم بالا و گفتم طفلک مادر، هیچکس یادش نیست امروز رفتی. شروع کردم بشکن زدن و ادامه دادم آن دنیا بشکن بزن با آن دستهای پیرت.
و پدر روی زمین همان جای همیشگی زیر طاقچه نشسته بود و لبخند میزد. نفهمیدم تلخ بود یا شیرین. همان وقت بیدار شدم.
صبح ساعت را نگاه کردم یازده بود. آن روز را مرور کردم. روزی که به قول داداش کوچیکه من بودم که واقعاً یتیم شدم. زخمها از همان ساعات اول بر من فرود آمدند. کسی شانههایم را نمالید. از خانه پدری بیرونم کردند. من بودم که واقعاً یتیم شده بودم.
* از شعر «خان ننه» استاد شهریار یعنی «چنان میگریم، سوزناک»
برای قرار دادن تصویر در وبلاگتون میتونین ازسایت زیر استفاده کنید
https://upha.ir/