مرا آفرید آن که دوستم داشت

بچه‌های کوچکتر را سوار پیکاپ کردند و راه افتادند.

مادرها دنبال ماشین شروع به دویدن کردند.

نه آن قدر تند می‌رفتند که مادرها کاملاً جا بمانند و نه آن قدر آرام که به ماشین برسند به بیچارگی مادرهایی که دنبال بچه‌هایشان می‌دویدند می‌خندیدند. با صدای بلند.

زنها که خسته شدند دو تا از بچه‌ها را بلند کردند و گفتند هر کدام از زنها که بایستند یکی از بچه‌ها را از ماشین در حال حرکت پرت می‌کنند بیرون. مادرها نفس نداشتند اما از ترس این که در صورت ایستادنشان بچه‌هایشان را پرت کنند می‌دویدند. یک ساعت مادرها را به دنبال بچه هایشان که وحشت زده ضجه می‌زدند دواندند تا خسته شدند. خودشان از بازی دادن مادرها خسته شدند.

بعد از آن راننده پایش را گذاشت روی پدال گاز و مادرها یکی یکی جاماندند.

ماشین که خوب سرعت گرفت یکی یکی بچه‌ها را از ماشین پرت کردند بیرون. گردن و آینه عمر مادرها با هم شکست.

 

 

روایت زهیر هشام از فاشر سودان

 

 

الهه آخرتی: چه خوب نوشت الهام بن عباس در کتاب «تجاوز به سبک یک جنتلمن»: چه کسی بی‌پناه‌تر و آسیب‌پذیرتر از مادری است که جان فرزندش را در خطر ببیند؟

 

دارم می‌روم/ می‌رویم از تبریز و مثل سال ۸۹ عجله‌ای. نه که خودمان عجله کنیم. به این سمت رانده شدیم و آنچه پیش آید خوش آید.

خیلی خسته‌ایم. از بدو بدو. درست مثل سال ۸۹. تقدیر زندگی مشترک ما این است انگار.

دارم با کرور کرور عکس می‌روم، با همکاران و خانواده و آنچه از همسایه‌های قدیمی در بن‌بست خیام مانده. بله بلند شدیم رفتیم کوچه شهریار، با عجله بدون تماشای درها و دیوارهای آشنا، بن‌بستی که اکثر خانه‌هایش نو نوار شده. رفتم توی حیاط قدیمی و زیبای حاج خانم که هنوز پر از گل و گیاه است. همسایه‌ها گفتند بانی خیر شدی صله رحم کردیم. دست کشیدم به تیر چراغ برق چوبی قدیمی، به در، به دیوار و از خانه کهنسالی که خیال فرو ریختن و نو شدن ندارد خداحافظی کردم. عجله‌ای.

چه کنم با این همه دلتنگی؟ بیچارگی.

حاج خانم پشت سرم به خانم‌های دیگر می‌گفت آخر نمی‌دانید چه دختر جیرانی بود. با صدای بلند گفتم هنوز هم دختر جیرانی هستم حاج خانم. حقیقت را باید گفت خب.

 

ذات اقدس الهی به مؤمنان سلام می‌فرستد؛ چرا ما برخوردار نشویم؟ می‌فرماید: ﴿سَلاَمٌ عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَارُونَ﴾ سپس می‌گوید: ﴿کَذَٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ﴾ نه «نَجْزِی الأَنبِیَاء»!

یعنی هرکس بی‌راهه نرود، راه دیگران را هم نبندد، عالم شود و به علمش عمل کند، حتی اگر پیامبر یا امام نباشد، من به او سلام می‌کنم.

این سلام، هم فیض است، هم فوز، هم دعا، و نیز سلامتِ قلب، سلامتِ دنیا و سلامتِ آخرت. ما چرا «سلام الله» را تلقی نکنیم؟

 

آیت الله جوادی آملی/ درس اخلاق؛ ۹۷/۰۷/۱۲

 

 

🔍 ابوسعید خدری می‌گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتی که در شب معراج، جبرئیل مرا به سوی آسمانها برد و سیر داد، هنگام مراجعت به جبرئیل گفتم: «آیا حاجتی داری؟»

جبرئیل گفت: «حاجت من این است که سلام خدا و سلام مرا به خدیجه سلام الله علیها برسانی.»

پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی که به زمین رسید، سلام خدا و جبرئیل را به خدیجه سلام الله علیها ابلاغ کرد، خدیجه سلام الله علیها گفت:

«ان الله هو السلام، و منه السلام، و الیه السلام، و علی جبرئیل السلام؛

همانا ذات پاک خدا سلام است، و از او است سلام، و سلام به سوی او باز گردد و بر جبرئیل سلام باد.»

این مطلب بیانگر اوج مقام حضرت خدیجه سلام الله علیها در پیشگاه خدا است. (+)

 

می‌خواهم همه چیز، حتی ریزترین صداها را ثبت کنم. می‌خواهم صدای بال بال زدن یا کریم‌ها توی لانه‌ای که امیر برایشان توی بالکن ساخته را، صدای جیرجیر در کمد دیواری حاج خانم همسایه را، صدای آسانسور را، حتی صدای دریل کاری همسایه بغلی را که حالا رفته طبقه  بالا هم ثبت کنم.

صدای چیزی مثل ریختن یک مشت تیله روی زمین که گاهی از طبقه بالا شب و نصف شب به گوش می‌رسید، یا دویدن پسرشان را هم ثبت کنم. مهمتر از همه این‌ها دلم می‌خواهد صدای اذان که حالا چون پنجره‌ها بسته است ملایم‌تر در محل می‌پیچد و به خانه ما می‌رسد را برای همیشه ثبت کنم.

خانه نور که بودیم مسجدهای زیادی آن دور و بر بود و هر بار وقت اذان با چند ثانیه فاصله چندین بار اذان پخش می‌شد، اما اینجا فقط یک مسجد دارد.

تهران که بودیم فقط خانه سبلان نزدیک مسجد بود و صدای اذان می‌پیچید توی فضا. دو سه خانه فاصله داشتیم. می‌دانم جایی که می‌رویم احتمالاً دیگر صدای اذانی نخواهم شنید. جایی که می‌رویم را امیر می‌شناسد و می‌داند مسجدی دور و برش نیست. چطور دلتنگی‌ام را تسکین بدهم؟

آیا عروسی که بعد از ما می‌آید اینجا می‌گذارد لانه‌ای که امیر دو روز وقت گذاشت بسازدش بماند یا به خاطر شلخته بازی مغز فندقی‌ها به داماد می‌گوید بکن بنداز دور؟

الآن صدای بوق زدن ریتمیک ماشین‌های گذری از روگذر چهارراه بغل بلند شد. داشت از قلم می‌افتاد‌...

هر چه روزها می‌گذرند انگار دارم از خواب بیدار می‌شوم. یا از بیهوشی دارند خارجم می‌کنند. هر چه. می‌گزدم.

 

در همان قسمتی که امیرحسین قیاسی با امیرحسین فتحی صحبت می‌کردند، درباره موسیقی، قیاسی گفت من به کلمات دقت می‌کنم و فتحی گفت پس گوش موسیقیایی نداری. به زبان ساده یعنی عامی و عادی هستی. این تکه از کتاب جنگ و صلح مرا یاد این گفتگو انداخت:

 

دایی همانگونه می‌خواند که مردم عادی با ساده‌دلی و اعتقاد استوار به این که اهمیت ترانه فقط در کلمات آن است و آهنگ خود به خود به آن افزوده می‌شود و آهنگ جدا از کلمات وجود ندارد و فقط برای نظم ترانه است و به همین دلیل ترانه او، که مثل پرندگان به آهنگ آواز خود آگاه نبود، بسیار دل‌انگیز بود.

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد دوم/ ص. ۷۴۷

 

 

از وقتی از طریق وبلاگ آسمانم، با وبلاگ شاهین کلانتری آشنا شدم گوش کلمه‌ایایی پیدا کردم. یعنی قبلاً هم بود ولی متن محور بود اما حالا جذب کلمات می‌شوم مثلاً:

 

آرام‌ربا

 

کنت ایلیا آندره‌ایچ از ریاست شورای نجبا استعفا کرده بود، زیرا این سمت ریخت و پاش بسیار همراه داشت؛ البته این کناره‌گیری به امور مالی او سر و صورتی نداد. ناتاشا و نیکلای اغلب شاهد گفتگوهای پنهانی و آرام‌ربای پدر و مادر خود بودند و می‌شنیدند که صحبت از فروش خانه بزرگ خانوادگی و ملک حومه مسکو می‌کنند.

 

همان/ ص. ۷۴۹

 

نامروز و آبدندان

در جشن‌های نامروز همچنان هدایای گرانبها داده می‌شد و ضیافت‌های پرشکوهی که سرشناسان منطقه همه به به آنها خوانده می‌شدند همچنان برپا می‌شد. بازی‌های ویست و بوستون همچنان پیوسته ترتیب داده می‌شد و کنت که آبدندان بود، مثل گذشته ورق‌های خود را پنهان نمی‌کرد و هر بار صدها روبل می‌باخت و ملاکان مجاور حق شرکت در این بازی‌ها و حریف کنت شدن را امتیازی بزرگ می‌شمردند.

 

 

همان/ ص. ۷۵۰

 

 

لذت دو چندان می‌شود. حالا می‌شود مثل مردم عادی کتاب نخواند.

 

 

کارگری که لحظات آخر دست به کمک زده بود، نگاهی به خشت‌های آماده کوتاه که روی چمن مصنوعی افتاده بودند انداخت و گفت دیگر خشک شدند، نمی‌شود کاری کرد. دیگری گفت تا آذر می‌ترکند و بعد نتیجه اعلام می‌شود. توی دلم پرسیدم آذر؟ مگر آبان نبود؟ همین جا بود که بیدار شدم.

راستش خوابم از جای دیگری شروع شده بود. چادر کاغذی کش‌دار دوره دانشجویی سرم بود و رفته بودم مغازه نقره فروشی که زنجیرم را تعمیر کنند. اولین زنجیر نقره‌ای که وقتی ارومیه بودم خریده بودم و ملیله، سه منجوق و ملیله بود. سه تا از منجوق‌ها کدر و کوچولو شده بودند و من با قلبی که در دهانم می‌تپید به مرد بور چشم رنگی پیرهن آبی مشکل را توضیح می‌دادم و بعد پرسیدم بهبود هم می‌دهید؟ (این را توی خواب هم می‌دانستم که بهبود نقره را از متین کاشانی فرید شنیده بودم.) همان موقع سه زن وارد شدند و آنی که جوان‌تر بود و حالا حس می‌کنم چقدر شبیه دختر دوست آ.ب مثبتم بود نشست کنارم جوری که تا می‌آمدم با این جمع به صورت ال نشسته صحبت کنم متوجه می‌شدم فروشنده، صاحب مغازه چشم از من بر نمی‌دارد و با اینکه قلبم توی دهانم می‌زد می‌دانستم آن دختر نامزد اوست یا قرار است باشد و من؟ از بغل صورت گرد و شال مشکی دختر محو چشم‌های آبی سبزی شده بودم که داشت واید می‌شد و موهای بلند بور و صورتش با ته‌ریش. چشم‌ها نگران عاشق بود و لب‌ها مصمم.

بعدش چند بار از جلوی مجتمعی زیبا گذشتم که می‌دانستم خانه او آنجاست و بنرهایی که از نرده‌ها آویزان بود نشان می‌داد محل برگزاری آزمونی است و در بسته بود و من نمی‌خواستم در بزنم که فکر کند به خاطر اوست که نبود و درمانده بودم که دیدم در خیابان کناری این مجتمع مسکونی دو نبش زیبا، پر است از بنر و دری باز بود خوشحال از پله‌های ورودی بالا رفتم، غلغله بود. خانم شریفی و مریم هم بودند. جای خالی پیدا کردم و تقریباً روبرو باهاشان نشستم. جایم تنگ بود و دیدم کیفی بین من و خانم کنارم هست تا آمدم اعتراض کنم دیدم کیف جیر بنفش قشنگه خودم است که امیر برایم خریده بود و سال‌ها بعد در ایام تنهایی در خانه نور دادمش به همسر داداش کوچیکه که کیف نداشت. رسماً دیوانه‌خانه بود. آلارم گوشی بلند شد نوشته بودم عمل لاپاراسکوپی ولی به مریم که نگاه پرسشگری داشت گفتم وقت سونوگرافی داشتم امروز با این وضعیت نمی‌رسم بروم.

رفتم دوباره دم در ورودی. تا رسیدم دو نفر بلند شدند برگه آزمون بگیرند و من سریع نشستم جای یکی از آنها. همان موقع کسی که سر پا بود، بالطبع یعنی دیر رسیده بود سریع رفت برگه بگیرد و من با اینکه خانمی قبل من بود سریع دنبالش رفتم و شناسنامه نشان دادم و دو صفحه کاغذ پلی‌کپی که با سنجاق ته‌گرد از گوشه به هم وصل شده بودند گرفتم. سوالات عقیدتی بود، حتی یک جایی از این قسمت خوابم بیرون رفتم چون غلغله بود و نوشتن سخت شد. کاغذها را گذاشتم روی نشیمن موتور سفیدی که توی خیابان پارک شده بود و مشغول نوشتن شدم.

آخرین سوال این بود که اسم چهار شهیدی که فیلمشان روی پرده‌ای انداخته شده بود را بنویسم و هر چه نگاه کردم به جا نمی‌آوردم. یکهو با خودم گفتم آن مرد چقدر شبیه حسن بلندی است و بود و ناگهان اسم بقیه هم زیرنویس شد که یکی هم یادم است عمویی، با تأکید که عمو+ای است نه عمویی. وقتی جواب سوالات را نوشتم (نگفتم سوالات تشریحی بودند؟) رفتم تا تحویل بدهم دیدم درست از محل الصاق سوزن، برگ اول پاره شده و گم شده. قلبم دوباره توی دهانم می‌زد. با خودم فکر کردم چون زرنگ بازی درآوردم این اتفاق افتاد.

راه افتادم توی خیابان رسیدم جایی که دوباره محل آزمون بود. آنجا هم غلغله بود و خانم‌های زیادی نشسته بودند به نوشتن. با خوشحالی ورقه‌ای که دستم بود را درآوردم تا از روی آن بنویسم اما دیدم سوالات اینجا فرق دارد. اینجا سوال‌ها اطلاعات عمومی بود. درب و داغان با عجله شروع کردم، خانم‌ها هی به دست‌خطم اشاره می‌کردند که چقدر زیباست اما من راضی نبودم. حس می‌کردم بی‌جا حروف را می‌کشم. سوال آخر درباره چغازنبیل بود بادی به غبغب شروع کردم به شرح تاریخش غافل از اینکه این سوال عملی بود. یعنی باید ماکت چغازنبیل را با قطعات پیش ساخته بنا می‌کردیم.

چادر به سر تنهایی شروع کردم. وقتی یکی یکی گروه‌ها دست بالا بردند که تمام کردند، من متوجه شدم طبقه اول را آنقدر وسیع گرفتم که قطعه برای طبقات بعدی نمانده است. در ضمن متوجه شدم بقیه با کمک افراد خانواده کار می‌کنند و من تنها بودم. برگشتم قسمت قطعات پیش ساخته، چیز دندانگیری نمانده بود. تکه‌های شکسته و هرچه مانده بود را به کمک هانیه و الهه که در خوابم هم سن طاها بود (پسرخاله الهه در سن واقعی بود ولی الهه ده سال کوچک شده بود) بردیم بالا. امیر هم با چند نفر از مردانی که ناظر آزمون بودند به کمک آمدند. مشکل عمده این بود که قطعات کاه‌گلی داشتند خشک می‌شدند و کوچک شده بودند. زمان تمام شده بود یکی از مردان گفت نمی‌رسید کاری بکنید و دست به کمر زد. آن دیگری گفت این‌ها؛ منظورش همه ماکت‌ها بود، تا آذر می‌ترکند و آن موقع نتیجه اعلام می‌شود و من در دلم از خودم پرسیدم مگر آبان نبود؟

شما نمی‌دانید اما آذر در خواب‌هایم نشانه خوبی نیست. آن مرد مارتین بود و مارتین فقط یکبار پیش از این اینقدر واضح در خوابم آمده، آذرماه ۹۵. در همان میانه نوشتن یادم افتاد قسمت اول خوابم اصلاً چیز دیگری بود، که اگر بخواهم بنویسم واقعاً طولانی خواهد شد. وقتی که یادم آمد آنچه نوشتم میانه خوابم بوده، صبح بود و من خوابم برد و ادامه نوشتن را از ساعت هفت عصر شروع کردم و بدین ترتیب طولانی‌ترین، عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین خوابم را در طول یک روز نوشتم.

الخیر فی ماوقع.

 

 

 

*حسین علی‌اکبری

 

امام خمینی(ره):

انقلاب ما از نظر پیروزی بر دشمن هنوز به پایان نرسیده است، دشمن از انواع وسایل و دسائس بهره‌مند است و توطئه‌ها در کمین ماست، تنها هوشیاری، انضباط انقلابی و اطاعت از فرمانهای رهبری و دولت اسلامی است که همه توطئه‌ها را نقش بر آب می‌سازد.

 

 

شاید حدود یک ماه پیش خواب امام خمینی را برای سومین بار می‌دیدم. قیامتی بود و امام همراه افرادی ایستاده بود. سوالی پرسیدم که دقیق الآن یادم نیست و این نتیجه دیر نوشتن است. امام با لبخند و آرامش عجیبی در پاسخ من گفت «نه، انقلاب دوم ما است.»

من دیگر مثل خواب‌های قبل، طفل ژولیده نبودم، بزرگ شده بودم.

«... حالا نوبت امتحان ماست. اشتباه نکنید، مساله نه صرفا آخرتی و اعتقادی بلکه عمیقاً انسانی و اکنونی است. اگر عادی‌سازان پسا کربلا دنیایی داشتند ما نیز در فردای تماشا دنیایی خواهیم داشت.

بله این جعبه پاندورایی بود که ضیف و سنوار و حماس آگاهانه بازش کردند، اما شاید تصور نمیکردند که پخش زنده قتل یک ملت، این نسل کشی عیان، این هلوکاست واقعی، کک جامعه عرب و ترک مسلمان را هم نگزد!

حتی در پایتخت‌های غربی تظاهرات شد اما کشورهای مسلمان در کمال آرامش و اسلام رحمانی و مناسک عبادی به همکاری با قاتل ادامه دادند! جز بعضی شیعیان، عین کربلا.

تا کجا اسلام مرده است؟

تا کجا انسان مرده است؟

شاید اینجا بود که یحیی سنوار، این اسطوره زمان، خالق ۷ اکتبر، زاده اردوگاه، پرورده زندان، دشمن شیطان، در پیامی به مذاکره کنندگان گفت: «باید راهی را که آغاز کرده‌ایم ادامه دهیم و اگر نه، بگذار این یک کربلای دیگر بشود.»

سنوار پاسخش را داد و حماسه‌ای حسینی ساخت. خون یحیی خطرناک است نه اندوهناک.

تازه آغاز ماجراست و این سوال ما را رها نمیکند،

تا کجا؟ تا آخر تاریخ، عین کربلا.» (متن کامل)

 

 

سلمان معمار ۲۸ مهر ۱۴۰۳

 

یکی دو روز پیش خبر به دیار باقی شتافتن مفتی اعظم عربستان که آخرین فتوایش این بود که مردم غزه باید گرسنگی بکشند تا گناهانشان پاک شود و ما جز دعا کاری نمی‌توانیم بکنیم و نباید از پادشاه انتظار دخالت داشته باشیم (نقل به مضمون) را خواندم. صبح موقع نماز با خودم فکر کردم آیا فرصت توبه داشته؟ بعد از آن عمر طولانی آیا خدا به او فرصت داده توبه کند و عذاب او بعد از این همه مخالفت و تحریف در اسلام چه خواهد شد؟ (آره آزاده جان بدو بیا خوراک دادم بهت فقط مواظب باش رو دل نکنی.)

 

از طرفی در هفته‌های اخیر یک تجربه جالب ریز و زیر پوستی از چگونگی حمایت از کانال‌ها و پیج‌ها و اکانت‌های پلتفرم‌های مختلف توسط صاحبان سکوها داشتم که خوب چند مرحله بود و مرحله آخر خیلی دردناک بود. از این لحاظ که حس کردم داشتم در معرض سوء استفاده قرار می‌گرفتم که البته قرار نگرفتم خدا را شکر. ولی لحظات بدی را دیشب پس از نتیجه‌گیری سپری کردم و تا ساعت ۹ صبح موقع صبحانه خوردن خیلی در ذهنم بالا و پایین کردم. در نهایت مثل همیشه با همسرم در میان گذاشتم و او هم با نتیجه‌گیری من موافق بود ولی از اینکه احساس گناه می‌کردم مخالفت کرد.

 

درست وسط صحبت و غیبت ناگهان فشارم به شدت افتاد و مثل همیشه درها به رویم گشوده شد و صداها مشغول دعوتم شدند. به امیر می‌گفتم با من حرف بزن حتی پیشنهاد دادم امیرحسین قیاسی برایم پخش کند تا بخندم و فشارم بالا بیاید، اما توفیقی حاصل نشد و من با ترس و لرز تسلیم خواب می‌شدم به شرطی که امیر مرتب بیدارم کند. لحظات عجیبی بود در همان لحظات عجیب در حالی که به سختی صدایم در می‌آمد به امیر گفتم من صبح چنین فکری و قضاوتی درباره مفتی اعظم عربستان کردم، خداوند وسط غیبت یخه‌ام را گرفت و گفت فرصت توبه بدهم یا ببرمت؟ (سلام آقای مرآت)

 

شیطان همین حالا که دارم می‌نویسم یعنی می‌گویم  می‌نویسد، دارد سعی‌اش را می‌کند تا از این مکاشفه بیرونم بکشد که مفتی اعظم حقش بود قضاوتش کنی. هرچی که هست کتک خوردم، اما اینکه این کتک ادبم کرده یا نه از این به بعد شخص می‌شود.

 

پ.ن: صاحب پلتفرم گفت: «دروغ و تهمت ناروا، شما همه‌تان عین همید» (البته که کامنت را پاک نمود چه انتظاری داشتید؟)، منظورش مخالفان قالیباف (یا طرفداران جلیلی یا منتقدان وفاق) بود. به هر حال ما همه‌مان عین هم هستیم و به سفارش سلمان معمار «اجازه نمی‌دهیم ما را توده کنند!»

 

بعداً نوشت: نخیر! این قضاوت نیست همین است که نوشتم. نتیجه همان همفکری‌ام با همسرم است که اتفاقاً اصلاح طلب است.

 

 

آنقدر سرم به بیخودی‌ها و اتفاقات ماه‌های اخیر گرم شد که یادم رفت بگویم علیرضا «متوسط» شد، منظورم این است که به گفته خودش متوسط شده یعنی بین دو تا خواهر قرار گرفته. درست یک ماه پیش یعنی ۱۱ شهریور. نرگس خانم.

 

وقتی سیب گفت که تو راهی دارد گفتم اسمش را بگذار خدیجه، گفت قرار است بگذاریم نرگس. نرگس خانم درست روزی به دنیا آمد که به قولی آغاز امامت حضرت مهدی ارواحنا فداست. همین قدر عجیب. همین قدر شیرین. همین قدر نرگس. همین قدر مادرانه پسرانه.

 

البته هنوز موفق به دیدنش نشدم جز همین عکس‌ها و فیلم‌هایی که فرستاده می‌شود و دلخوشم به آنها.

 

سیب به علیرضا نگفته بود که ما داریم می‌رویم. وقتی گفتم باورش نشد بنابراین عکس اسباب بسته‌بندی شده را برایش فرستادم. به قول زهرا هم علیرضا مرا خیلی دوست دارد و هم من او را خیلی دوست دارم و این برای هر دوی ما سخت است. گفت باهات قهرم. گفتم یادت رفته یک بار به من گفتی خاله مگر بچه هستی قهر می‌کنی؟ گفت باشد قهر نمی‌کنم ولی خیلی ناراحتم. گفتم علیرضا وقتی آمدم تو به دنیا آمدی، بزرگ شدی و حالا که نرگس به دنیا آمده من دارم می‌روم. این‌ها را در پیام‌های تصویری ‌می‌گفتیم و می‌شنیدیم و حتی حالا که دارم می‌گویم تا نوشته شود قلبم مچاله است.

 

زهرا گفت خاله ما هم دلمان برایت تنگ می‌شود. گفتم من هم دلم برایتان تنگ می‌شد «التماس» می‌کردم بیایید ولی نمی‌آمدید. گفتم علیرضا وقتی آمدید خانه عمه‌ات تهران، آنقدر بزرگ شدی که اصرار کنی برویم خانه خاله، آن وقت دیگر مادرت یواشکی نمی‌آید تهران برود من سال‌ها بی‌خبر باشم. باورتان بشود یا نه چهار سال سیب می‌آمد تهران و برمی‌گشت بی آنکه به خانه خاله‌اش سر بزند. همانطور که در دو سه سال اخیر هر چقدر التماس می‌کردم بی‌اعتنایی می‌کرد. می‌نویسم التماس بخوانید التماس، تمنا.

 

عشق است دیگر. حال عاشقان دل سوخته را صید فراموش شده در قفس می‌فهمد. خاله‌ای که پای رفتن ندارد ولی عاشق است نه که راهش دور باشد.

 

تسبیح اما از همان شهریور که ماجراها شروع شد مطلع بود بعد که ناگهان همه چیز درست شد ماجرا را برای بچه‌هایش تفهیم کرد. آمدنم به تبریز تماشای بزرگ شدن نتیجه‌های جدید مادرم بود. بچه‌هایی که دوستشان دارم و دوستم دارند. آرتین کوچولو دیگر برای خودش مردی شده، گفت خاله بابا از تهران خوشش نمی‌آید خوب شد حالا به بهانه تو ‌می‌آییم تهران را می‌بینیم. گفتم آرتین یادت هست یک روز از صبح پیله کرده بودی خاله صدایم می‌زند تا اینکه عصر آمدید خانه ما و من واقعاً روز بدی داشتم؟ گفتم یک روز بگو خاله صدایم می‌زند آن وقت بابایت می‌آوردتان تهران.

 

امیررضا یک جور دیگری است. پسر بزرگ تسبیح، هر وقت می‌آیند خانه ما (یا آن باری که رفته بودم خانه خواهرم یعنی مادربزرگش، توی آن شلوغی که هیچکس حواسش نبود) سهم مرا از خوردنی‌ها بی سر و صدا ‌می‌آورد می‌گذارد توی دستم. بعد با آن چشم‌های درشتش نگاهم می‌کند: پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست. همین قدر دلبرانه.

 

امیر مهدی هم بغض کرده، ناباورانه، پرسشگر که چرا خاله می‌رود؟ من با همین محبت‌های پاک و بی‌ریا سر پا مانده‌ام پاک و زلال و کودکانه.

 

دیگر نمی‌توانم بنویسم. دیگر نمی‌توانم بگویم تا بنویسد. مچاله‌ام. بغضم. گریه‌ام. بس است.