مرا آفرید آن که دوستم داشت

۷۵ مطلب با موضوع «ارزاق» ثبت شده است

ما اینجا در پلاک ۶۲۱، با خانه پدری امیر همسایه‌ایم. نه دیوار به دیوار ولی آنقدر نزدیک هستیم که تقریباً هر شب شام‌شان را بردارند بیاورند دور هم بخوریم. هر بار هم قرار است تا شام خوردند بروند چون خواهرش صبح باید برود سر کار ولی تا یازده دوازده می‌مانند به حرف و حتی گوشی به دست یک وری، خواب و بیدار حتی.

پریشب خواهر امیر وقتی وارد شد گفت چه خوب شد که شما آمدید. خیلی دلی گفت.

خب. خاصیت «اجاق بودن» خانه به لطف خدا ادامه دارد.

اینکه پلاک را نوشتم چون جمعشان می‌شود ۹، آمدنی واگن ۶، کوپه ۳ بودیم. شماره صندلی‌های کوپه از ۳۳ تا ۳۶ بود. مخاطبان قدیمی من می‌دانند عدد ۳ و مضاربش را دوست دارم. خصوصاً اگر ۹ باشد. خدا بازی باز است. بازی با اعداد که عددی نیست برایش.

 

 

*حافظ گفت:

تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز

هزار بازی از این طُرفه‌تر برانگیزد

 

چند روز پیش اسکرین شات این توئیت آقای رائفی‌پور را دیدم که نوشته بود:

خداوند متعال در تورات به حضرت ابراهیم (ع) وعده داد:

“הַרְבֵּה אַרְבֶּה אֶת־זַרְעֲךָ" نسل تو را بسیار بسیار کثیر خواهم کرد...

و فرمود نسل تو "כְּכוֹכְבֵי הַשָּׁמַיִם" چون ستارگان آسمان خواهد بود.

و چه باشکوه و اسرار آمیز این وعده کوثر و کثرت الهی و کوکب دُرّى شجره مبارکه ابراهیمی در وجود نازنین حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به حقیقت نشست.

مادر ستارگان هدایت که نورشان تا ابد خواهد درخشید.

بسیار کوتاه اما پر برکت:

چون چندان به این شخص اطمینان ندارم رفتم توئیتر و از گروک پرسیدم این مطلب کجای تورات آمده است؟

پاسخ داد: این متن از کتاب پیدایش (בראשית) باب ۲۲ آیه ۱۷ تورات است:

"וְהַרְבָּה אַרְבֶּה אֶת־זַרְעֲךָ כְּכוֹכְבֵי הַשָּׁמַיִם"

که به معنای "نسل تو را بسیار بسیار خواهم کرد، مانند ستارگان آسمان" است.

 

بعد درگوشی این پیام را به انگلیسی فرستاد که:

در پاسخ به یک تاپیک فارسی زبان با نقل آیه‌ای عبری از تورات است که مستقیماً از گروک می‌خواهد منبع آن را در پیدایش ۲۲:۱۷ مشخص کند، جایی که خداوند به ابراهیم وعده فرزندان فراوانی «مانند ستارگان آسمان» می‌دهد.

پاسخ گروک به درستی این آیه را به «و پروردگار خدا، همچون ستارگان آسمان» مرتبط می‌کند، مضمون کثرت الهی که در مفاهیم اسلامی مانند سوره کوثر، که در تصویر خوشنویسی عربی همراه این تاپیک به تصویر کشیده شده است، تکرار می‌شود.

پست اصلی به صورت شاعرانه این وعده ابراهیمی را به فاطمه زهرا به عنوان «مادر ستارگان هدایتگر» مرتبط می‌کند و ضمن تأکید بر میراث معنوی ابدی بر فرزندان عددی، طنین‌های بین ادیانی را در سنت اسلامی شیعه برجسته می‌کند.

 

 

 

لازم نیست چیزی اضافه کنم جز اینکه لطفاً مستند توئیت بزنید ناسلامتی دم و دستگاه به هم زده‌اید.

 

«... الْمُؤْمِنُ أَخُوا الْمُؤْمِنِ لِأَبِیهِ وَ أُمِّهِ»؛ مؤمن برادر مؤمن است؛ برادر پدر و مادری. دو مؤمن پیش از آنکه عرب یا عجم باشند، مؤمن هستند؛ ارتباط آن‌ها ایمانی است. «فَإِذَا أَصَابَ رُوحاً مِنْ تِلْکَ الْأَرْوَاحِ فِی بَلَدٍ مِنَ الْبُلْدَانِ حُزْنٌ حَزِنَتْ هَذِهِ لِأَنَّهَا مِنْهَا»؛ وقتی یک روح از آن ارواح در شهری از شهرها، گرچه دور باشد، محزون می‌شود، این روح هم محزون می‌شود؛ یعنی غصه‌ها و رنج‌هایشان به‌طور حقیقی به یکدیگر منتقل می‌شود.

رابطه‌ای که میان مؤمنین است، فعل و انفعالاتشان را به یکدیگر منتقل می‌کند. ظرف‌های به هم متصل این‌گونه‌اند؛ اگر یک قطره خون در این ظرف بچکد، آن ظرف هم رنگ می‌گیرد؛ یک قطره عطر در یکی ریخته شود، دیگری هم معطر می‌شود؛ اگر غصه‌ای در دل این مؤمن بیاید، در دل آن مؤمن هم می‌آید. این رابطه بسیار عمیق است.

 

آیت الله میرباقری/ دریچه‌ای به جامعه ولایی/ ص. ۱۹۰

از کانال حرف حساب (+)

 

 

یاد این پستم افتادم (+)

 

وصیت یعنی چه؟ یعنی فرزندم من الآن دارم نزدیک می‌شوم به پل عبور از زندگی به مرگ، گوش کن پسرم، گوش کن فرزندم. یعنی الان در جدیترین حال حیات دارم با تو صحبت می‌کنم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بزرگان منظور امام اینه، وقتی که احساس می‌کنید که بالاخره پیک اجل به در شما هم تاختن خواهد آورد، شروع کردید وصیت کردن از همون آغاز نگو دو تا مستغلاتم این طور شد چهار تا باغم اون طور شد اون حساب‌های بانکیم.

عرض شود که آقا بهش برس به این بچه‌ها که من فزندانم چه کشیدم در این دنیا. فرزندانم تجارب دنیا را به شما اندوخته‌ام بنشینید دور و بر من.

آقا اغلب وصیت‌ها رو شما باز کنید ببینید بله بسم الله الرحمن الرحیم اینجانب در حال اختیار وصیت می‌کنم هفت تا مستغلاتم این طور شد اینقدر قرض دارم مکه‌ام را رفته‌ام. یک اصلاً کانه اینجا را براش محتوا قائل نبود این بیچاره‌ ها.

حضرت می‌فرماید همه اینها را تحقیق کردم حالا صافش را دارم به تو می‌گویم، زیبایش را به تو بیان می‌کنم و مجهولش را از سر راه تو بر می‌دارم که نادان مباش زندگی با نادانی نمی‌سازد.

 

علامه محمد تقی جعفری/ برشی از سلسله سخنرانی حیات معقول از نگاه علی بن ابیطالب علیه السلام/ جلسه دهم

 

 

دارم می‌روم/ می‌رویم از تبریز و مثل سال ۸۹ عجله‌ای. نه که خودمان عجله کنیم. به این سمت رانده شدیم و آنچه پیش آید خوش آید.

خیلی خسته‌ایم. از بدو بدو. درست مثل سال ۸۹. تقدیر زندگی مشترک ما این است انگار.

دارم با کرور کرور عکس می‌روم، با همکاران و خانواده و آنچه از همسایه‌های قدیمی در بن‌بست خیام مانده. بله بلند شدیم رفتیم کوچه شهریار، با عجله بدون تماشای درها و دیوارهای آشنا، بن‌بستی که اکثر خانه‌هایش نو نوار شده. رفتم توی حیاط قدیمی و زیبای حاج خانم که هنوز پر از گل و گیاه است. همسایه‌ها گفتند بانی خیر شدی صله رحم کردیم. دست کشیدم به تیر چراغ برق چوبی قدیمی، به در، به دیوار و از خانه کهنسالی که خیال فرو ریختن و نو شدن ندارد خداحافظی کردم. عجله‌ای.

چه کنم با این همه دلتنگی؟ بیچارگی.

حاج خانم پشت سرم به خانم‌های دیگر می‌گفت آخر نمی‌دانید چه دختر جیرانی بود. با صدای بلند گفتم هنوز هم دختر جیرانی هستم حاج خانم. حقیقت را باید گفت خب.

 

ذات اقدس الهی به مؤمنان سلام می‌فرستد؛ چرا ما برخوردار نشویم؟ می‌فرماید: ﴿سَلاَمٌ عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَارُونَ﴾ سپس می‌گوید: ﴿کَذَٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ﴾ نه «نَجْزِی الأَنبِیَاء»!

یعنی هرکس بی‌راهه نرود، راه دیگران را هم نبندد، عالم شود و به علمش عمل کند، حتی اگر پیامبر یا امام نباشد، من به او سلام می‌کنم.

این سلام، هم فیض است، هم فوز، هم دعا، و نیز سلامتِ قلب، سلامتِ دنیا و سلامتِ آخرت. ما چرا «سلام الله» را تلقی نکنیم؟

 

آیت الله جوادی آملی/ درس اخلاق؛ ۹۷/۰۷/۱۲

 

 

🔍 ابوسعید خدری می‌گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وقتی که در شب معراج، جبرئیل مرا به سوی آسمانها برد و سیر داد، هنگام مراجعت به جبرئیل گفتم: «آیا حاجتی داری؟»

جبرئیل گفت: «حاجت من این است که سلام خدا و سلام مرا به خدیجه سلام الله علیها برسانی.»

پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی که به زمین رسید، سلام خدا و جبرئیل را به خدیجه سلام الله علیها ابلاغ کرد، خدیجه سلام الله علیها گفت:

«ان الله هو السلام، و منه السلام، و الیه السلام، و علی جبرئیل السلام؛

همانا ذات پاک خدا سلام است، و از او است سلام، و سلام به سوی او باز گردد و بر جبرئیل سلام باد.»

این مطلب بیانگر اوج مقام حضرت خدیجه سلام الله علیها در پیشگاه خدا است. (+)

 

یکی دو روز پیش خبر به دیار باقی شتافتن مفتی اعظم عربستان که آخرین فتوایش این بود که مردم غزه باید گرسنگی بکشند تا گناهانشان پاک شود و ما جز دعا کاری نمی‌توانیم بکنیم و نباید از پادشاه انتظار دخالت داشته باشیم (نقل به مضمون) را خواندم. صبح موقع نماز با خودم فکر کردم آیا فرصت توبه داشته؟ بعد از آن عمر طولانی آیا خدا به او فرصت داده توبه کند و عذاب او بعد از این همه مخالفت و تحریف در اسلام چه خواهد شد؟ (آره آزاده جان بدو بیا خوراک دادم بهت فقط مواظب باش رو دل نکنی.)

 

از طرفی در هفته‌های اخیر یک تجربه جالب ریز و زیر پوستی از چگونگی حمایت از کانال‌ها و پیج‌ها و اکانت‌های پلتفرم‌های مختلف توسط صاحبان سکوها داشتم که خوب چند مرحله بود و مرحله آخر خیلی دردناک بود. از این لحاظ که حس کردم داشتم در معرض سوء استفاده قرار می‌گرفتم که البته قرار نگرفتم خدا را شکر. ولی لحظات بدی را دیشب پس از نتیجه‌گیری سپری کردم و تا ساعت ۹ صبح موقع صبحانه خوردن خیلی در ذهنم بالا و پایین کردم. در نهایت مثل همیشه با همسرم در میان گذاشتم و او هم با نتیجه‌گیری من موافق بود ولی از اینکه احساس گناه می‌کردم مخالفت کرد.

 

درست وسط صحبت و غیبت ناگهان فشارم به شدت افتاد و مثل همیشه درها به رویم گشوده شد و صداها مشغول دعوتم شدند. به امیر می‌گفتم با من حرف بزن حتی پیشنهاد دادم امیرحسین قیاسی برایم پخش کند تا بخندم و فشارم بالا بیاید، اما توفیقی حاصل نشد و من با ترس و لرز تسلیم خواب می‌شدم به شرطی که امیر مرتب بیدارم کند. لحظات عجیبی بود در همان لحظات عجیب در حالی که به سختی صدایم در می‌آمد به امیر گفتم من صبح چنین فکری و قضاوتی درباره مفتی اعظم عربستان کردم، خداوند وسط غیبت یخه‌ام را گرفت و گفت فرصت توبه بدهم یا ببرمت؟ (سلام آقای مرآت)

 

شیطان همین حالا که دارم می‌نویسم یعنی می‌گویم  می‌نویسد، دارد سعی‌اش را می‌کند تا از این مکاشفه بیرونم بکشد که مفتی اعظم حقش بود قضاوتش کنی. هرچی که هست کتک خوردم، اما اینکه این کتک ادبم کرده یا نه از این به بعد شخص می‌شود.

 

پ.ن: صاحب پلتفرم گفت: «دروغ و تهمت ناروا، شما همه‌تان عین همید» (البته که کامنت را پاک نمود چه انتظاری داشتید؟)، منظورش مخالفان قالیباف (یا طرفداران جلیلی یا منتقدان وفاق) بود. به هر حال ما همه‌مان عین هم هستیم و به سفارش سلمان معمار «اجازه نمی‌دهیم ما را توده کنند!»

 

بعداً نوشت: نخیر! این قضاوت نیست همین است که نوشتم. نتیجه همان همفکری‌ام با همسرم است که اتفاقاً اصلاح طلب است.

 

 

آنقدر سرم به بیخودی‌ها و اتفاقات ماه‌های اخیر گرم شد که یادم رفت بگویم علیرضا «متوسط» شد، منظورم این است که به گفته خودش متوسط شده یعنی بین دو تا خواهر قرار گرفته. درست یک ماه پیش یعنی ۱۱ شهریور. نرگس خانم.

 

وقتی سیب گفت که تو راهی دارد گفتم اسمش را بگذار خدیجه، گفت قرار است بگذاریم نرگس. نرگس خانم درست روزی به دنیا آمد که به قولی آغاز امامت حضرت مهدی ارواحنا فداست. همین قدر عجیب. همین قدر شیرین. همین قدر نرگس. همین قدر مادرانه پسرانه.

 

البته هنوز موفق به دیدنش نشدم جز همین عکس‌ها و فیلم‌هایی که فرستاده می‌شود و دلخوشم به آنها.

 

سیب به علیرضا نگفته بود که ما داریم می‌رویم. وقتی گفتم باورش نشد بنابراین عکس اسباب بسته‌بندی شده را برایش فرستادم. به قول زهرا هم علیرضا مرا خیلی دوست دارد و هم من او را خیلی دوست دارم و این برای هر دوی ما سخت است. گفت باهات قهرم. گفتم یادت رفته یک بار به من گفتی خاله مگر بچه هستی قهر می‌کنی؟ گفت باشد قهر نمی‌کنم ولی خیلی ناراحتم. گفتم علیرضا وقتی آمدم تو به دنیا آمدی، بزرگ شدی و حالا که نرگس به دنیا آمده من دارم می‌روم. این‌ها را در پیام‌های تصویری ‌می‌گفتیم و می‌شنیدیم و حتی حالا که دارم می‌گویم تا نوشته شود قلبم مچاله است.

 

زهرا گفت خاله ما هم دلمان برایت تنگ می‌شود. گفتم من هم دلم برایتان تنگ می‌شد «التماس» می‌کردم بیایید ولی نمی‌آمدید. گفتم علیرضا وقتی آمدید خانه عمه‌ات تهران، آنقدر بزرگ شدی که اصرار کنی برویم خانه خاله، آن وقت دیگر مادرت یواشکی نمی‌آید تهران برود من سال‌ها بی‌خبر باشم. باورتان بشود یا نه چهار سال سیب می‌آمد تهران و برمی‌گشت بی آنکه به خانه خاله‌اش سر بزند. همانطور که در دو سه سال اخیر هر چقدر التماس می‌کردم بی‌اعتنایی می‌کرد. می‌نویسم التماس بخوانید التماس، تمنا.

 

عشق است دیگر. حال عاشقان دل سوخته را صید فراموش شده در قفس می‌فهمد. خاله‌ای که پای رفتن ندارد ولی عاشق است نه که راهش دور باشد.

 

تسبیح اما از همان شهریور که ماجراها شروع شد مطلع بود بعد که ناگهان همه چیز درست شد ماجرا را برای بچه‌هایش تفهیم کرد. آمدنم به تبریز تماشای بزرگ شدن نتیجه‌های جدید مادرم بود. بچه‌هایی که دوستشان دارم و دوستم دارند. آرتین کوچولو دیگر برای خودش مردی شده، گفت خاله بابا از تهران خوشش نمی‌آید خوب شد حالا به بهانه تو ‌می‌آییم تهران را می‌بینیم. گفتم آرتین یادت هست یک روز از صبح پیله کرده بودی خاله صدایم می‌زند تا اینکه عصر آمدید خانه ما و من واقعاً روز بدی داشتم؟ گفتم یک روز بگو خاله صدایم می‌زند آن وقت بابایت می‌آوردتان تهران.

 

امیررضا یک جور دیگری است. پسر بزرگ تسبیح، هر وقت می‌آیند خانه ما (یا آن باری که رفته بودم خانه خواهرم یعنی مادربزرگش، توی آن شلوغی که هیچکس حواسش نبود) سهم مرا از خوردنی‌ها بی سر و صدا ‌می‌آورد می‌گذارد توی دستم. بعد با آن چشم‌های درشتش نگاهم می‌کند: پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست. همین قدر دلبرانه.

 

امیر مهدی هم بغض کرده، ناباورانه، پرسشگر که چرا خاله می‌رود؟ من با همین محبت‌های پاک و بی‌ریا سر پا مانده‌ام پاک و زلال و کودکانه.

 

دیگر نمی‌توانم بنویسم. دیگر نمی‌توانم بگویم تا بنویسد. مچاله‌ام. بغضم. گریه‌ام. بس است.

پنجشنبه هفته قبل همسر داداش احمد آمد و ما را برد دیدن پدر و مادرم. وقتی زنگ زدم که بگویم داریم رفع زحمت می‌کنیم و گریه کرد، خواهش کردم این آخرین زحمتم را مثل همیشه تقبل کند و کرد.

 

وقتی با اسنپ یا آژانس می‌رویم فقط پدر و مادر را زیارت می‌کنم چون پول اسنپ زیاد می‌شود و در ضمن آدم راحت نیست هی بگوید اینجا برو آنجا منتظر بمان. لااقل من و امیر راحت نیستیم. اگر هم مرخص کنیم سر خاک پدر و مادرم، آخر سر تاکسی برای برگشت پیدا کردن سخت است. آخ پرویز کجایی که یادت بخیر. (حتی یادم رفته بنویسم پرویز را هم توی خواب دیدم.)

 

القصه اینبار بدون گل رفتم و پول گل را ریختم به حساب خیریه جهادی مصاف آقای دکتر زادبر که خانه برای نیازمندان می‌سازند. یک تکه آجر و کاشی هم باقی‌الصالحات است، نیست مادر؟ مبادا به دل بگیری خوشگلم.

 

از آنجا با ویلچر پیاده رفتیم تا سمت قطعه شهدا که روبرویش یعنی قطعه ۶ خانه ابدی خواهر مرحومم است. آنقدر نرفته بودیم یادم رفته بود که ورودی قطعه پله دارد امیر آقا ضمن عذرخواهی از خانم توانا که از روی قبرش که درست زیر پای پله‌ها بود رد شدیم، مرا به سختی به آن خانه قدیمی که سال ۵۷ ساخته شده رساند. هنوز آن ترمیم کوچکی که وقتی با پدر رفته بودیم سر خاکش و دیدیم بالای سرش سوراخ شده انجام داد باقی است. من کوچک بودم اما مثل روز روشن و واضح خاطرم هست پدرم را که دور شد و بعد با مقداری شن و سیمان خیس خورده که از کارگرها گرفته بود برگشت و در حالی که چیزی را برایم تعریف می‌کرد که یادم نیست، بالای سر خواهرم را پوشاند. خانه همان خانه است سنگ خاکستری قدیمی و دیگر حتی اثری از رنگ طلایی که داداش کوچیکه یک بار که همراه مادر رفته بودیم گرفته بود تا نوشته‌های سنگ را پر کند نمانده است.

 

کمی گریه کردم. خداحافظی کردم برای روزی که دوباره کنار هم باشیم، شاید البته. گریه کردم چون یاد مادرم افتادم. یاد اینکه چقدر دلش می‌خواست سنگ را عوض کند اما نگذاشتند. گفتند می‌کنیم و نکردند. چه دین سنگینی خصوصاً که پولی که جمع کرده بود و چیزی را که می‌خواست بفروشد تا بقیه پول را جور کند را هم گرفتند که بفروشند و انجام بدهند اما نکردند. چه کسانی؟ یگانه پسر خواهرم و همسرش. همان مرید علی کریمی و زن زندگی آزادی. یادآوری نکردم؟ هزاران بار. گوش‌های در و دروازه.

 

رفتیم پیش مادربزرگم. درخت بالای سرش تن بزرگ کرده است و بالا کشیده. همان سنگ سفید همیشه خدا خنک خاص. آنجا ولی دیگر گریه نبود، زار زدم. نمی‌دانم چرا.  وقتی برای تسبیح تعریف کردم گفت شاید برای اینکه او دلش برایت خیلی تنگ شده بود. شاید برای همین وقتی خواستیم برگردیم درخت بالای سرش آنطور چنگ به سر و سینه‌ام زد. انسان متوهم قصه ساز دلخوش.

 

 

موقع طی آن خیابان که بیشتر رفتگان ما را در خود دارد، هر چه نگاه کردم عکس عموی بزرگم را که در قاب آلمینیومی مُد آن روزگار قرار داشت پیدا نکردم. خواهرم می‌گوید سنگش را عوض کردند و مغزم آپدیت نشده، مغزم در سال ۸۹ که پیاده با مادر قطعه‌ها را گز می‌کردیم مانده. حتی سنگ قبر مرحوم مختار ثقفی فرزند بهلول هم عوض شده اما اطلاعات مغز من آپدیت نشده. سبحان الله.

 

جلوی ورودی قطعه شهدا که شهید سید آل هاشم هم آنجا دفن شده البته رو به خیابانی که گفتم و قطعه ۶، منزل خواهر بزرگه، ایستادیم تا از خانمی لیف بخریم، به قول امیر خیرات امواتمان. داخل محوطه سرپوشیده، بنر بزرگی از شهید امیرعبداللهیان سقف را زینت بخشیده بود با آن لبخند تماشایمان می‌کرد. ما درماندگان را. ماندگان را

 

خجالت کشیدم بگویم برویم داخل. امیر واقعاً خسته بود هر چند به روی خودش نمی‌آورد و حتی وقتی فردایش برای بار سوم مسکن خوردم از کمر درد باز هم نیاورد. فقط یکبار بعد از نک و نال من فقط گفت عضله پشت رانش کش آمده و باز نگفت درد دارد، خسته است یا چه.

 

نمی‌دانم کجای زندگی کار خوبی از من سر زده که خداوند امیر را به من داده. شاید به قول آرام چون در پرستاری از بیماران کم نمی‌گذاشتم و نک و نال نمی‌کردم روزی‌ام شده است. هرچه هست هر چقدر شکر کنم کم است و اگر به خاطر راحتی او حاضرم از شهری که عاشقش هستم و خانواده‌ام دور شوم کار بزرگی نمی‌کنم. یک بار به خودش گفتم آنقدر ناز نازی بارم آورده که وقتی کسی موقع انجام کارهایم اخم می‌کند قلبم می‌شکند. درد و بلایش از تن و جانش دور باد ان‌شاءالله.

 

به کوری چشم «یک نفر» و باقی حضرات الحمدالله علی کل حال و ماشاءالله و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

 

با بقیه رفتگان منتظر مثل پسرعموی عزیزم و دختر خاله‌هایم و... حسن خدابیامرز هم از دور دور به امید دیدار گفتم. مهتاب خانم و همسرش که امیر مخصوص در خانه پیشنهاد داده بود برویم مزارشان اصلاً یادمان نیفتاد. عجیب.

 

«دوست سابق» آرام عزیز اگر شما هم از ذکر نام و یادتان در وبلاگم ناراحت و ناراضی هستید اعلام کنید. با تشکر.

 

آیه ۲۰ باب ۱۷ سِفر پیدایش:

 

וּלְיִשְׁמָעֵאל שְׁמַעְתִּיךָ, הִנֵּה בֵּרַכְתִּי אֹתוֹ וְהִפְרֵיתִי אֹתוֹ וְהִרְבֵּיתִי אֹתוֹ בִּמְאֹד מְאֹד; שְׁנֵים-עָשָׂר נְשִׂיאִם יוֹלִיד, וּנְתַתִּיו לְגוֹי גָּדוֹל.

 

ترجمه فارسی:

و درباره اسماعیل (دعای) تو را شنیدم، اینک او را برکت دادم و او را بارور ساختم و او را بسیار بسیار زیاد گردانیدم، دوازده فرزند از او پدید خواهد آمد و او را به امتی بزرگ خواهم رسانید!

 

تفسیر متن:

برخی از مفسرین تصریح کرده اند "مئود مئود" نام محمد است. و این تائیدی است بر اینکه پیامبر از اولاد اسماعیل است و منظور از دوازده فرزند، دوازده نواده اسماعیل (ائمه اطهار) هستند.

این دوازده فرزند، پسران خود حضرت اسماعیل نیستند. چون هیچ کدام از فرزندان اسماعیل نه سلطان شدند، نه مدعی سلطنت بودند و نه امام و نه ادعای امامت داشتند.

 

 

از توییتر به آور کرمانی

@B_Kermani_1364

 

 

 

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ کَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِک علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد کما بارکتَ على آل ابراهیمَ اِنّکَ حمیدٌ مجیدٌ.

 

 

پست مرتبط: (+)