مرا آفرید آن که دوستم داشت

متأسفانه یک مدت رزق از صفحات روزانه نداشتم، تا امروز میان آیات ۶۷ تا ۷۴ سوره مبارکه زمر رسیدم به آیات ۷۱ و ۷۳ سوره زمر که بسیار شبیه هم هستند.

وَسِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَىٰ جَهَنَّمَ زُمَرًا 

وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا

 

زمر: (بر وزن صرد) دسته‌‏ها و فوجها. مفرد آن زمره است، فقط دو بار در قرآن مجید آمده است.

در هر دو از فعل سیقَ به معنای رانده شدن و روان شدن استفاده شده. 

اما:

«فتحت ابوابها» (۷۱) برای جهنم و «وفتحت ابوابها» (۷۳) برای جنت.

حرف واو، حالیّه است، چرا که جهنّم به منزله زندان است و درِ زندان هنگامی گشوده می‌شود که زندانی یا زندانیانی را بدانجا برسانند. ولی برای بهشتیان به احترام ایشان درها قبلاً باز شده و آماده تشریف فرمائی و ورود ایشان است.

(تفسیر نور)

 

«ملت» نمی‌تواند ریاست جمهوری‌ی مردی را بپذیرد که، در برابر «هجوم»، «سکوت» می‌کند چون مؤدب است. البته زیباست. وسوسه‌ کننده است. ولی این مرد زیبای نجیب، سخنور قابلی به نظر نمی‌آید. سخنوری تنها مشخصه‌ی درشت و قابل بحث «ملت» است. و یک سخنور خوب و قابل، کسی است که «جسور» و «کله شق» باشد.

 

از آرشیو وبلاگ قشنگم (+) سال ۸۸

دنبال اسم کتابی بودم رسیدم به سلسله نوشته سیاسی انتخابات آن دوران. الآن پیر شدم، ذهنم کُند شده، به سمت سکوت رانده می‌شوم.

 

ــ قبلاً هم این‌کار را کرده‌ای؟

+ البته. صدها بار … خوب به هر حال، سی چهل بار.

ــ با اعضای حزب؟

+ آره، همیشه با اعضای حزب.

ــ با اعضای حزب مرکزی؟

+ نه. با آن خوک‌ها نه! اما خیلی‌ها هستند که با گیر آوردن کوچکترین فرصت، این کار را می‌کنند. آنچنانکه می‌نماید مقدس نیستند.

قلب وینستون از جا جست. دخترک این کار را سی چهل بار انجام داده بود. ای کاش صدها و هزارها بار این کار را می‌کرد. هر آنچه نشانی از فساد با خود داشت، همواره از امیدی وحشی سرشارش می‌ساخت. …

ــ گوش کن! هر چه با مردان بیشتری بوده باشی، بیشتر دوستت می‌دارم. می‌فهمی؟

+ آره، کاملاً.

ــ از عفاف بیزارم. از نیکی بیزارم. می‌خواهم سر به تن فضیلت نباشد. می‌خواهم آدم‌ها تا مغز استخوان فاسد شوند.

+ در این صورت عزیزم، شایستگی‌ات را دارم. تا مغز استخوان فاسدم.

.

.

.

… وینستون با خود گفت که حرف جولیا عین حقیقت است. بین عفاف و هم‌رنگی سیاسی، پیوندی مستقیم و نزدیک برقرار بود.

 

۱۹۸۴/جورج اورول 

 

در ولایتمداری باید چهار دیوار را بالا ببریم تا بتوانیم در خانه پناه بگیریم. هر وقت این چهار دیوار را درست بنا کردیم آن وقت خداوند می‌فرماید: ” أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ ” اگر این چهار دیوار را به نقطه بهره‌برداری برسانیم و به برکات الهی نرسیدیم، حق داریم گله کنیم. این چهار دیوار عبارتند از:

 

اول دیوار معرفت؛ دوم دیوار محبت؛ سوم دیوار تسلیم و اطاعت و چهارم دیوار نصرت.

 

یعنی ارتباط ما با اهل بیت علیهم السلام در این چهار بعد است. ما در این چهار بعد ارتباط یک مقدار دیوارها را چیده‌ایم ولی هنوز به نقطه بهره‌برداری نرسیدیم و خانه نساخته‌ایم و در کهف اهل بیت ساکن نشده‌ایم، چطور توقع داریم این مقدار کم به ما گرما بدهد؟ ما را از سرما حفظ کند؟ چطور حاجاتمان را برآورده کند؟ این میسر نیست چون هنوز دیوارها را بالا نبرده‌ایم.

 

حجت الاسلام و المسلمین ماندگاری

 

 

 

*آیه ۴۰ سوره مبارکه بقره

 

فاطمی نصر نوشته: «سرازیری سقوط سوریه درست پس از شهادت حاج قاسم از سراقب ادلب شروع شد. پهپادهای دولت طاغوت ترکیه سید علی زنجانی و رزمنده‌های حرکت حزب‌الله را شهید کردند؛ چه کردیم؟ برابر اردوکشی توران‌شهر ضد اسلام‌شهر، به بهانه‌ صبر راه‌بردی و تله‌ تنش و حق هم‌سایه از خون‌خواهی سید عقب نشستیم…»

 

 

 

همسایه احترامش واجب است. حضرت علی علیه‌السلام فرمودند به قدری به همسایه سفارش می‌شدیم که ترسیدیم آیه نازل شود که به همسایه هم ارث برسد.

 

در دو دولت قبل که بدجور رواداری کردیم اما شاید همسایه اینبار فامیل است و قرار است ارث هم ببرد.

 

رب العالمین در آیه ۱۲۵ سوره انعام می‌فرماید: فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ ۖ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا کَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاءِ ۚ کَذَٰلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ

 

هر کس را که خدا خواهد که هدایت کند دلش را براى اسلام مى‌گشاید، و هر کس را که خواهد گمراه کند قلبش را چنان فرو مى‌بندد که گویى مى‌خواهد که به آسمان فرا رود. بدین سان خدا به آنهایى که ایمان نمى‌آورند پلیدى مى‌نهد.

 

 

 

خیلی خیلی سال پیش یک بار در جاده آخوندی را سوار کردیم، تشبیه جالبی کرد و گفت «فرهنگ دو هزار و چند ساله غرب سراشیبی است هر کسی واردش بشود لاجرم قِل می‌خورد می‌رود پایین ولی فرهنگ ما سربالایی است و نفس‌بر است و سخت.» (+)

 

 

منظورش همین بود. اگر دلت بلندی می‌خواهد خداوند سینه‌ات را برای بالا رفتن مهیا می‌کند. اگر فرومایگی می‌خواهی اختیارش را داری.

 

جنگ دیالوگی است دیگر. فقط مثل اسکار، بعد از اکران جایزه‌اش را می‌دهند، بعد از اینکه در صحنه نمایشمان را اجرا کردیم و تمام شد.

تو را من چشم در راهم 

در آن هنگام 

که خندد باد پاییزی میان شاخه‌های بید 

و باران 

بشوید خون این قتل عام بی امان را 

گرم یاد آوری یا نه 

من از یادت نمی‌کاهم،

تو را من چشم در راهم. 

 

*استفاده از یک بیت شاعری دیگر و سرودن شعر دیگر را تضمین گویند. البته من بیشتر از یک بیت استفاده کردم.

 

 

وقتی در سریال با سال تماس بگیر امشب، جسد لالو سالامانکو را که هاوارد همیلتون بی‌گناه را کشته بود کنار جسد او در قبر انداختند و در زیرزمین خشکشویی برای ابد دفن کردند، یاد این بریده از کتاب هرچه باداباد افتادم: «.‌.. درست همون‌طور که همه یه بار جانی دارند، آدمی که باید دوستش بدارند، شاید همه هم یه یار مرگ داشته باشند، آدمی که باید به قتلش برسونن.»

 

استیو تولتز/ هر چه باداباد/ ص. ۳۹۹

 

تصور اینکه در جهان پس از مرگ مانند آنچه استیو تولتز ترسیم کرده این دو در چه منجلابی دست و پا خواهند زد، سر کیفم آورده. خدایا چه وسوسه‌ای برای امشب من جور شد. هاوارد بینوا در سرسام اینکه چرا کشته شد و چرا نتوانست سر از کار جیمی و کیمی در بیاورد و همزمان مشاهده اینکه لالو مشغول پول درآوردن و خوشگذرانی و احتمالاً کشت و کشتار است بدون آنکه کسی به داد او برسد و عدالت را اجرا کند تا ابد فرسوده خواهد شد.

 

شاید هم دوباره لالو او را بکشد.

 

در یک صفحه قرآن کریم روزانه آیات ۲۷ تا ۴۲ سوره مبارکه ص رسیدم به آیه «پایت را بر زمین بکوب: این آبى است براى شستشو و سرد براى آشامیدن.» (۴۲)

 

اینگونه جوشیدن آب از زیر پا، برای حضرت اسماعیل علیه السلام و حضرت ایوب علیه السلام و حضرت مریم سلام الله علیها رخ داده است.

 

جالب اینکه در هر سه مورد، هم مرد بهره‌مند می‌شود هم زن. در دو مورد مادر و کودک مذکر و در یک مورد زن و شوهری است.

 

کلی حرف دارد و من حال ندارم.

 

امشب که داشتیم کتاب می‌خواندیم و چشم‌های روبنسون نابینا شده بودند، دکتر فردینان سلین وضعیت او را چنین توصیف کرد:

 

«بسته‌بودن چشم‌ها آدم را فکری می‌کند. همه چیز از جلوی چشم آدم می‌گذرد… انگار که توی کله آدم سینما کار گذاشته‌اند…» (ص. ۳۴۳)

 

ذهن من هم گنجشک با یک عالم شاخه، رفت نشست روی شاخه‌ای که این شعر سال‌هاست (+) از آن آویزان بود:

 

«چشم‌هاى بسته، بازترند

و پلک، پرده‌ایست

که منظره را عمیق‌تر مى‌کند…»

 

 

گروس عبدالملکیان