مرا آفرید آن که دوستم داشت

۵۰ مطلب با موضوع «زندگی با ام‌اس» ثبت شده است

«بیشتر جوانى آدم به ندانم‌کارى می‌گذرد. از اولش هم معلوم بود که دلبرم خیلى زود غالم خواهد گذاشت، هنوز دستگیرم نشده بود که در دنیا دو نوع بشر متفاوت وجود دارد، نوع پولدار و نوع بی‌پول. مثل خیلی‌هاى دیگر بیست سال عمر‌ به اضافه جنگ لازم بود تا یاد بگیرم سر جاى خودم بمانم و قیمت اشیاء و آدم‌ها را قبل از اینکه به طرفشان دست دراز کنم و مخصوصاً قبل از اینکه گرفتارشان بشوم، بپرسم.»

 

فردینان سلین/سفر به انتهای شب/ ص. ۸۳

 

 چند روز است که این صفحه باز است تا به رسم قدیم موتیفات آخر سال بنویسم. درست همانطور که هر روز با خودم می‌گویم برای کانال ایتایم باید فلان صوت را بگذارم و نمی‌گذارم اینجا هم سفید مانده بود که مانده بود. 

 

قدیم‌ها حساب اینکه چه ماهی چه اتفاقی افتاد کجا رفتیم چه کتاب‌هایی خواندم و چه فیلم‌هایی دیدم یا با چه کسانی ملاقات داشتم را داشتم. حالا حساب روزها را هم ندارم. مثلاً اگر سه‌شنبه دوستم نمی‌گفت که پنجشنبه سال تحویل است نمی‌دانستم. 

 

نمره که نمی‌خواهد می‌خواهد؟ امسال یک سفر یک روزه به روستای محل زندگی خواهر بزرگم داشتم. با چند خروج از منزل برای کارهای دندانپزشکی. بقیه ایام خانه بودم. شیمی درمانی را کنار گذاشتم چون علاوه بر عوارضی که از تحملم خارج بود هزینه تحمیل می‌کرد و ما کسی را نداریم عیدی به ما سکه بدهد، چه برسد به اینکه ماشینی بخرد یا خانه‌ای یا از همین دلخوشی‌هایی که بچه‌های بالا دارند. آنهایی که در برش خوب تهران، تبریز یا هر استان/ شهر دیگری از ایران حتی سیستان و بلوچستان زندگی می‌کنند. 

 

«پولدارهاى پاریس کنار یکدیگر زندگى می‌کنند. محله‌شان به شکل یک برش از کیک شهر است که نوکش به لوور می‌خورد و ته گردش میان درخت‌هاى بین پل "اوتوى" و "دروازه ترن". بهترین لقمه شهر همین است. بقیه‌اش فقط فلاکت است و کثافت.

 

همان/ص.۷۶

 

ما همان سنگ زیرین آسیایی هستیم که علی شریعتی می‌گفت. اگر نه من هنوز بعد از یک سال نتوانستم هضم کنم که چطور دوست دختر کارمند سابق وزارت امور خارجه اتاق خواب ۱۲۰ متری‌اش را پر می‌کند؟ «نمی‌دانم چطور ولی پر بود!»

 

احتمال صدی صد، آن دنیا هم سنگ زیرین آسیا هستیم. خودم را می‌گویم، یهو توی خیابان‌های تهران گم می‌شویم  سر از شمال شهر در می‌آوریم و خانه‌هایی می‌بینیم که فقط در ورودی آنها کل خاندان ما را ‌می‌خرد و می‌فروشد. نگاه‌هایمان را می‌دزدیم، تماشا نمی‌کنیم چون قلب‌هایمان را هنوز لازم داریم. مگر قلب آدم چقدر می‌تواند تاب بیاورد؟ دیگر نباید گم بشویم. اصلاً توی خانه می‌مانیم.

 

«براى آدم‌هاى بیچاره دو راه خوب براى مردن هست، یا در اثر بى‌اعتنایى مطلق همنوعان در زمان صلح، یا در اثر شوق آدمکشى همین همنوعان در زمان جنگ. اگر دیگران به فکرت افتادند، بدان‌که بلافاصله فقط و فقط به فکر شکنجه‌ات افتاده‌اند. به هیچ درد این نامردها نمى‌خورى، مگر وقتی که غرق حزن باشی! "پرنشار" در این مورد حق داشت، وقتی که کشتارگاه کنار گوشَت دایر است دیگر درباره مسائل آینده زحمت فکر کردن به خودت نمى‌دهى، فقط به این فکر می‌کنی که در روزهایی که برایت باقى مانده عاشق بشوى، چون این تنها راهى است که مى‌توانی کمى تنت را فراموش کنى، تنی که بزودى از بالا تا پایینش را برایت جر می‌دهند.

 

همان/ ص.۸۴

 

راستی یکی دو ماه پیش یک فیلم تلویزیونی دیدیم به اسم یک بازرس تماس می‌گیرد/ یا وارد می‌شود (AN INSPECTOR CALLS). فیلم را دو بار دیدم و هر دو بار تحت تاثیر قرار گرفتم، همانطور که بازرس خطاب به آقای رولینگ گفت بله جوان‌ها تاثیر می‌گیرند.  یا آنجا مقابل در خروجی وقتی گفت اوا اسمیت و جان اسمیت‌های زیادی آن بیرون هستند.

 

و رولینگ‌ها به فکر نشان شوالیه و قضاوت عمومی. هزاران هزار پوند، یا گلف بازی کردن، می‌تواند تمام اتهامات را پاک کند. مگر نمی‌کند؟ 

 

 

ماجرا؟ تا دلتان بخواهد هست. مثلاً فواحشی که لخت می‌شوند و جملگی پرونده بستری روانی دارند. خب ما که گفتیم از اول حفظ پوشش جنبه عقلانی دارد، هر چی این یکی کمتر، آن یکی هم کمتر. بودار نیست؟ چرا هست! هر جای دنیا غیر از ایران بود حتی در همان هلند ولنگار کت بسته ی‌بردندش آب خنک بخورد بدون ارفاق. مثل آن جنگجویی که ۱۴۰۱ در هلند لخت شد و گفت شما از این‌ها شیر خوردید، تازه نوکشان را چسب ضربدری زده بود. یادتان که نرفته است. ولی خوب امیرکبیر افساد طلبان در داووس سینه را داده جلو باد انداخته در غبغب گفته در خیابان‌های کشور لخت و پتی‌ها می‌چرخند و ما بی‌غیرتها اجازه نمی‌دهیم قانون عفاف و حجاب اجرا شود. تو را به خدا یک تف بیندازید کف دستم. 

 

مثلاً دوباره؟ آمریکا فاند اپوزیسیون را قطع کرده. ترامپ گفته هر کی بگوید بیشتر از دو جنس داریم خر است گاو من است. کانادا ایالت جدید آمریکا هم گفته هر کس و ناکسی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خدمت سربازی اجباری رفته مخرجش با ما غیر مشترک است. حامد اسماعیلیون هم تغییر جبهه داده صندوق فایت علیه قانون جدید راه‌اندازی نموده.

 

پا قدم پسر قالیباف باید باشد، بعد از آن همه فایت. امروز با خودم فکر می‌کردم چرا من تگ احمدی نژاد دارم ولی تگ قالیباف ندارم؟ با اینکه بیشتر از احمدی نژاد درباره خلبان نوشتم. این هم از شانس خلبان می‌باشد.

 

خب به قول استاد کهنمویی خندوانه «گفتیم خندیدیم حرمت‌ها را رعایت کنیم» برویم سراغ رزق قرآنی. چند روز پیش آیه ۸۹ سوره انبیا را می‌خواندم که «وَزَکَرِیَّا إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ رَبِّ لَا تَذَرْنِی فَرْدًا وَأَنْتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ» (زکریا را [یاد کن] زمانی که پروردگارش را ندا داد: پروردگارا! مرا تنها [و بی فرزند] مگذار؛ و تو بهترین وارثانی.)

 

در قسمت تفسیر نوشته: «در هنگام دعا، خداوند را با آن صفتى که با خواسته ما تناسب بیشترى دارد یاد کنیم.» (+)

 

خیلی فکر کردم که من وقتی برای شفا و رفع شکلم دعا می‌کنم و سلامتی از خداوند می‌خواهم او را با کدام صفت که متناسب باشد صدا بزنم؟ روز بعد نیمه شب بعد از کلی فکر دیدم فقط می‌توانم مثل حضرت ایوب علیه السلام دعا کنم و در حالی که دلم شکسته بود ذکر حضرت ایوب را بر زبان آوردم. چندین بار. اما من کجا حضرت ایوب علیه السلام کجا؟ اجابت دعای او کجا، اصلاً رسیدن دعای من به بالا کجا؟

 

گفتم رسیدن دعای من به بالا، یاد عصبانیت پریروزم افتادم از دوستی که یک سری حدیث درباره کیفیت بارداری و تولد حضرت امام حسین علیه السلام نوشته بود. یکی از غر زدن‌هایم این بود که نوشتی حضرت جبرئیل رفت بالا، مگر حضرت علی علیه السلام نفرموده هر کس برای خداوند جا و مکان تعیین کند کافر است؟ حالا هم که خودم کافر شدم! به گمانم این سید بزرگوار خیلی پیش خدا عزیز است چون علاوه بر خبطی که الان مرتکب شدم دیروز هم یک کلیپ را که شب قبلش دیده بودم درباره خطبه خواندن حضرت ابوالفضل علیه السلام بر پشت بام کعبه، با اینکه به کتم نمی‌رفت، فقط به استناد اینکه در سایت دانشنامه اسلامی هم متن و منبع آن آمده بود منتشر کردم و یکی از مخاطبان عزیز گوشزد کرد که ای بهرام تو را گور گرفت. چون به این سید بزرگوار توپیده بودم که حالا چون در آلکافی نوشته شده باید به آن استناد کرد و منتشر نمود. هق۳.

 

خلاصه از دیروز تا الان دو بار بدجوری دمغ شدم خدا از سومی حفظم کند.

 

روز ۱۲ بهمن در صفحه ۲۹۷ قرآن کریم آیه ۲۸ سوره کهف را خواندم: «با کسانی که صبح و شام، پروردگارشان را می‌خوانند در حالی که همواره خشنودی او را ‌می‌طلبند، خود را پایدار و شکیبا دار، و در طلب زینت و زیور زندگی دنیا دیدگانت [از التفات] به آنان [به سوی ثروتمندان] برنگردد، و از کسی که دلش را [به سبب کفر و طغیانش] از یاد خود غافل کرده‌ایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش اسراف و زیاده روی است، اطاعت مکن.» و یاد سخن بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران افتادم که فرمود این پابرهنگان هستند که تا انتها پای انقلاب می‌مانند. همان روز می‌خواستم اینجا بنویسم که نشد و حتی در کانال هم ننوشتم از بس که در هپروت خوش می‌گذرد. 

 

البته هپروت هپروت تمام جبروت مرا اشغال نکرده است، زمانی که هوشیار هستم مشغول ترجمه و نوشتن هستم در جایی ولی خب از این وضعیت راضی نیستم و حس می‌کنم بیشتر از این‌ها باید فعالیت کنم. این مشغول ترجمه شدن مرا از نوشتن در وبلاگ و البته به اشتراک گذاشتن ارزاق محروم می‌کند.

 

سلین؟ لامصب روده دراز است و هنوز مشغولیم با مرگ قسطی‌اش.

امروز از ساعت ۴ صبح بیدارم. شاید زودتر. دقیق یادم نیست. وقتی اینطور بیدارم یعنی فشارم بالاست. الا کلنگ و تیشه به راه است. هرچی که هست کلی کار عقب افتاده را انجام دادم. جز اینکه خیلی کم با خدا صحبت کردم.

 

آیت الله بهجت خدا بیامرز ‌می‌گفت وقتی بیدار می‌شوید نصف شب حداقل یک سلامی بدهید یک صلواتی بفرستید. اگر نا ندارید که نماز شب بخوانید ، موضوع نا نداشتن نبود موضوع این بود که نمی‌توانستم برای مهر و شال امیر آقا را بیدار کنم.

 

از همه این‌ها بگذریم تولدم هم گذشت. تولدم این بار مصادف شد با مبعث پیامبر اعظم صلوات الله علیه و آله. روز تولدم برایم خیلی مهم است دلیلش همینی هست که شده است اسم وبلاگم و تمام دلخوشی من همین است.

 

روزها برایم تند می‌گذرند، با اتفاقاتی که هرچه پیش آید خوش آید. با آدم‌هایی که به من یاد می‌دهند از هر کسی انتظار نداشته باشم و کلاً انتظار نداشته باشم. گاهی کسانی هستند که بدون آن که بدانی از یادت نمی‌کاهند. یکی در مسیر کاظمین و سامرا. یکی مثل فاطمه اشجعی عزیز با زیارت عاشورا به نیت خوب شدن حالم.

 

حس می‌کنم رزق و روزی قرآنی‌ام کم شده است. روزانه حداقل دو سه صفحه می‌خوانم و البته ذهنم درگیر مسائلی می‌شود اما به نوشتن نمی‌آید و بعد میان اتفاقات و خواب و مشغولیات دیگر گم می‌شوند. یکی از آنها این بود که خداوند درباره مشرکین و کافران در این جهان از چشمای نابینا و گوش‌های ناشنوا و قلب‌های قفل شده سخن می‌گوید. اما در روز جزا و روز کیفر از شهادت دادن چشم و زبان و پوست سخن به میان می‌آورد. و عذاب سوختن پوست و دوباره برآمدن پوست و دوباره سوختن و تا ابد تکرار تکرار تکرار.

دو سال پیش آقای آل داوود در کانالش مطلبی گذاشته بود که دانشمندان پی بردند قلب برای خودش مغز دارد و البته قرار بود مطلب ادامه‌دار باشد که هیچ وقت ادامه نیافت. دوباره چند روز پیش یک فیلم کوتاه دیدم درباره همین موضوع البته خارجی بود. قرار است دنبال آن هم باشم که نمی‌دانم کی؟

 

یک دنیا کار عقب افتاده و نیمه تمام دارم از تابلوهای رنگ روغن نیمه کاره تا تابلوهای گلدوزی نیمه کاره. کیف نمدی نیمه کاره. سری قبل که دوستان AB مثبتم آمده بودند برای ورزش کنیم.‌ ژاکت قلاب بافی خیلی قدیمی را دادم به دوستم که اگر می‌تواند آستین‌هایش را جدا کند تا الان که لاغر شدم و آن را زمانی بافته بودم که بسیار لاغر بودم (سلام هادی﴾، بتوانم به عنوان آستین بپوشم برای مانتوهایی که آستین کوتاه دارند. فکر می‌کردم بافتنی خیلی ناقص است اما در واقع کامل بود. فقط احتمالاً چون دیگر وزنم زیاد شده بود کنار گذاشته بودم. و جالب اینجاست که الان آنقدر لاغر شدم که همین ژاکت برایم گشاد است.

 

دوستم پیشنهاد داد دو تا از موتیف‌های ناقص آستین ژاکت را تمام کند تا بتوانم بپوشم. حیف است. دیروز از من پرسید دور بازویت چند است؟ اندازه گرفتیم ۲۲,۵ سانتی‌متر بود. شکم را صابون زدم برای یک غافلگیری از دوست هنرمندم. مثل دستبند مرواریدی که بالاخره با روش قلاب بافی بعد از ۱۰ سال سر به سامان گرفت و حالا هر روز که نگاهش می‌کنم، خواسته یا ناخواسته، چون به مچ دست راستم است که فعالیت می‌کند دلم غش می‌رود برای دوستم دعا می‌کنم، کیف می‌کنم. چیزهای کوچکی، نه! چیزهای بزرگی که دارند جوانه‌های امید را از لابه‌لای سنگ‌هایی که در دو سه سال اخیر رویم هوار شده بودند بالا می‌آورند. شکافنده دانه‌ها را شکافته، جوانه‌ها دارند بالا می‌آیند. ناملایمات؟ همیشه بودند و هستند. منم همیشه بودم و همیشه خواهم بود

 

با چشم‌ها و زبان و پوستی که علیه من سخن خواهند گفت و عذابی پرتکرار و ابدی. از خشم تو به رحمت تو فرار کنم که مرا آفریدی چون دوستم داشتی. دوستم بدار و بگذار دوستت داشته باش مرا لحظه‌ای به حال خود رها نکن.

 

چقدر پایان بندی این پست شبیه پست‌های آن مرد شد. کیس استادی خوبی را از دست دادم هرچند به قدر کفایت از ذخایر سیاسی کشور دستم آمد. بنویس ولی.

 

صحبت وبلاگ شد یادم افتاد که وب سایت لانگ شات پورج هم از دست رفت.

 

 

 

*مولوی

 

امروز وسط ورزش داداش کوچک مرگ دستم را گرفت بُرد. دوستم و هانیه که موقت جای آن یکی AB مثبت می‌آید -چون کیسه صفرایش را عمل کرده – این حالت مرا دیدند. کلی حرف زدیم، ولی قدرت نداشتم حتی چشمهایم را باز کنم و جملاتم مفهوم نبودند ولی در همان حالت داشتم از خطبه اول و اختر فیزیک و فیلم علمی جدیدی که دیدم در تأیید همان مورد حرف می‌زدم. آنها هم حواسشان به باز کردن گره عضلاتم بود و وقتی خواستم کوییز بگیرم جر زدند.

 

تا آخرین لحظه وضعیت همان بود. الان که تقریباً یک ساعت و نیم گذشته تازه قدرت پیدا کردم و فشارم بهتر شده. این هم تجربه‌ای بود.

 

الحمدلله علی کل حال.

 

 

 

*مولوی

«لامپرنت همچو حسى داشت نسبت به همه چیز، همه‌ش هم به‌خاطر زخم معده‌ش، یک زخم خیلى دردناک، زخم عمیق سوراخ سوراخ در دو انگشتى دهنه معده… همه عالم براى او چیزى بیشتر از ترشى و اسید نبود… فقط همین براش مانده بود که کارى کند که سر تا پا “بیکربنات” بشود… همه روز کارش این بود، فرقون فرقون بیکربنات مى‌خورد… باز موفق نمى‌شد خودش را خاموش کند! توى شکمش انگار انبرى بود که آتش‌ها را به هم می‌زد و همه دل و روده‌ش را خاکستر می‌کرد… بزودى دیگر چیزى غیر از سوراخ توى شکمش نمى‌ماند… سوراخ‌هایى که از آن ورشان ستاره‌ها می‌زد بیرون، با ترشى معده، زندگى براش طاقت‌فرسا شده بود…»

 

 

فردینان سلین/ مرگ قسطی/ صص. ۲۳۶ – ۲۳۷

 

یعنی هر کجا همدردی پیدا می‌کنم که مثل من با هیولا در نبرد است شاخک‌هایم تیز می‌شود. سلین حتی هیولا را قشنگ‌تر از من توصیف کرده است. با اینکه درد خودش نبوده. درد کس دیگری بود. می‌دانم. دارم شکسته نفسی می‌کنم.

 

اینکه تقریباً هر روز فرصت که دست می‌دهد دو کتاب متفاوت را همزمان می‌خوانم، مرا می‌برد به سال‌های خیلی دور وقتی یک کتاب را توی ماشین در مسیر رفت و برگشت به بیمارستان می‌خواندم و کتابی را در خانه.

 

به راستی که کتاب بهترین دوست آدمی است. گیرم امیر آقا موقع خواندن فلاکت‌های آقای فردینان می‌زند زیر خنده وقتی که من قلبم اینجا درد می‌گیرد. به قول او حتی فلاکت را هم طور قشنگی توصیف می‌کند. هرچند زندگی در فلاکت به هیچ وجه قشنگ نیست. زشت است. دردناک است. اگر به تنهایی کتاب را می‌خواندم بدون شک با چشم‌های اشک ریز ادامه می‌دادم. مچاله می‌شدم. چه بهتر که امیر آقا می‌خندد و حواس هورمون‌ها را پرت می‌کند.

 

چند باری تصمیم گرفتم اینجا بنویسم اگر وبلاگ دیگر به روز نشد به کانال حدیث مفصل که وبلاگ صوتی من در ایتا است سر بزنید. اما در دو سه روز گذشته چنان ماشاءالله حالی داشتم که حتی در کانال هم مطلبی قرار ندادم.

 

دیگر این بریده کتاب‌ها را که امیر آقا زحمت می‌کشد، که می‌توانم با شما به اشتراک بگذارم. زحمتی ندارد جز کپی پیست کردن:

 

«ته جاده کسى پیدا نبود، آلمانی‌ها رفته بودند. وسط این هیر و ویر به سرعت یاد گرفته بودم که از این به بعد فقط از پشت درخت‌ها حرکت کنم، عجله داشتم که هر چه زودتر به ایستگاه برسم و ببینم که از گروه شناسایی کس دیگرى هم کشته شده یا نه. ضمنا به خودم می‌گفتم: “حتما کلک‌هایى هم هست که بشود زندانى شد!” اینجا و أنجا تکه‌تکه دود غلیظ از خاک بلند می‌شد. از خـودم می‌پرسیدم: “نکند همه‌شان مرده باشند؟” حالا که نمی‌خواهند هر را از بر تشخیص بدهند، چه بهتر و شایسته‌تر که همه‌شان برقى مرده باشند… این طورى بلافاصله ماجرا فیصله پیدا ﻣﻰکند… همه برمی‌گردند سر خانه و زندگیشان… شاید هم فاتحانه از میدان کلیشى بگذریم… البته فقط یکى دو نفری که قسر در رفته‌ایم. در عالم خیال بر و بچه‌هاى خوب و سر حالى را پشت سر تیمسار مجسم می‌کردم، الباقى مثل چوب خشک می‌افتند و می‌میرند… مثل باروس… مثل وانای (یک خر دیگر)… و الى أخر. سروکله‌مان را با گل و نشان افتخار می‌پوشانند و از زیر “طاق پیروزى” می‌گذرانند. به رستوران وارد می‌شویم، بدون پول براى ما غذا می‌آورند. دیگر هیج وقت، هرگز، تا آخر عمر پولی نخواهیم داد. وقت پول اِخ کردن خواهیم گفت: “ما قهرمانیم! مدافعین میهنیم!” و همین کافى است!… با پرچم‌هاى کوچولوى فرانسه پول همه چیز را خواهیم داد! دختر صندوق‌دار حتى از قبول پول از قهرمان‌ها خوددارى می‌کند و حتى وقتى از بغل صندوق رد بشوى، ماچى هم به‌ات خواهد داد‌ این ارزش زنده ماندن دارد.»

 

سفر به انتهای شب/ فردینان سلین/ ص. ۱۳

 

 

 

خب نمی‌شود که روده‌ام را دراز نکنم. به این موضوع ابراهیم حاتمی‌کیا در مصاحبه‌ای بعد از اکران فیلم از کرخه تا راین اشاره کرده بود. همسر برادرم دائم گلایه می‌کرد که این سهمیه‌ها نمی‌گذارند دخترم استخدام شود. دیروز صحبت سربازی پسرها بود، گفتم این هم یک جور سهمیه است که چون برادرم در منطقه صفر مرزی خدمت کرده الان پسرش می‌تواند تخفیف در سنوات خدمت بگیرد. خیلی آرام گفت آره.

 

دیشب تا اذان بیدار بودم و جز چند چرت کوتاه، چشم بر هم نگذاشتم. وقت اذان از امیر خواستم فشارم را بگیرد، ۱۳ روی ۹ بود. فهمیدم فشارم بالا بوده که خوابم نبرده. در واقع این که فکر می‌کردم بالا رفتن فشارم منتفی شده اشتباه بود. کم شده ولی هنوز الاکلنگ برقرار است، گیرم سمتِ کم، سنگین شده.

 

خنده‌دار است اما از آمادگی دولت ظریف برای «بدیم بره» با غرب که خنده‌دارتر نیست. هست؟

 

امروز صفحه قرآن کریم روزانه آیات ۱۲۷ تا ۱۵۲ سوره مبارکه صافات داستان حضرت یونس علیه‌السلام بود، یاد سید حسن نصرالله افتادم که می‌گفت هر کسی درونش باید یک یونس داشته باشد. همان که برای اولین بار به ملت ایران گفت انتخاب شما این بار فرق می‌کند. همان انتخابی که مقاومت را درو کرد… جبران ناپذیر.

 

از آبان ۱۴۰۲ که ایران شد رئیس مجمع اجتماعی شورای حقوق بشر رسیدیم به صدور قطعنامه حقوق بشر کانادا علیه ایران در آبان ۱۴۰۳.

 

کسی نوشته بود «مذاکره دوباره با گرگ‌ها؟» چرا که نه؟ هنوز قسمت‌هایی از مقاومت مانده که درو نشده، یعنی شما می‌گویی کار را نیمه تمام بگذارند؟ الحوثی، بشار اسد. الی ماشاءالله. ۴ سال مثل برق می‌گذرد، تازه اگر قصه بنی‌صدر تکرار نشود که گویا قرار است بشود و همت کردند حتماً بشود. چون تا شهید زنده است خلبان، باکی نمانده است که نشود.

 

 

پریروز، عصر لرزش قلبم دوباره بیدارم کرد اما چشم‌هایم را بسته نگه داشته بودم. بین خواب و بیداری. در واقع مغزم بیدار شده بود ولی خودم نمی‌توانستم بیدار شوم. چون فشارم آنقدر پایین بود که قدرت نداشتم چشم‌هایم را باز کنم یا امیر را صدا بزنم. اما توی خواب برای هزارمین بار در این چند ماه اخیر تصمیم گرفتم به دکتر توتونچی زنگ بزنم و داشتم البته توضیح می‌دادم که قلبم موقع حادثه چگونه می‌تپد.

 

یادم هست دنبال واژه برای توضیح بودم و در همان حال خواب و بیدار به او می‌گفتم قلبم طوری می‌تپد انگار که بخواهند درختی را از ریشه بکنند و ریشه‌ها را رگ‌های قلب در نظر بگیرد که با خارج شدن از خاک، توپ ریشه از هم بپاشد. قلب را توپ ریشه قلمداد کردم، همین قدر علمی!

 

دیشب سلین در توصیف بیمار خردسالش نوشته بود «به‌بر هنوز هذیان نمى‌گفت، فقط ابداً میل نداشت از جاش جنب بخورد. هر روز وزن کم می‌کرد، یک‌کم گوشت زرد رنگ و لَخت هنوز به استخوانش چسبیده بود که با هر تپش قلبش از بالا تا پایین مى‌لرزید. انگار که قلبش زیر سرتاسر پوستش بود، بس‌که ظرف یک ماه مریضى لاغر شد، بود. وقتى دیدنش می‌رفتم لبخندهاى دلنشینى تحویلم می‌داد. به همین حالتِ آرام و دوست‌داشتنى از ۳۹ درجه به ۴۰ درجه رسید و روزها و هفته‌ها به حالتى متفکر همان‌جا ماند.»(ص. ۲۹۰)

 

یاد خودم افتادم. آنطور که در پاهایم زدن قلبم، می‌تکاندم. از بس که لاغر شده‌ام مثل به‌بر کوچولو.

 

 

 

*عطار

 

 

 نمی‌دانم امروز روز چندم است که این صفحه سفید بازمانده بود تا من بتوانم چیزی که چندین روز پیش بعد از خواندن پست کنعان به ذهنم خطور کرده بود را بنویسم.

اینکه آیا من هیچ وقت شده در مورد آسمان بنویسم؟ هیچ وقت ارتباطی با آسمان داشتم؟ از وقتی که کودک بودم آنچه به خاطرم مانده تابستان‌هایی بود که می‌رفتم پشت بام حمام و به آسمان و حرکت ابرها گاه می‌کردم. بعدها وقتی در ارومیه دانشجو بودم خیلی پیش می‌آمد که روی پل شهر چایی بایستم و غروب زیبای خورشید را در امتداد رودخانه کم جان تماشا کنم. صدای مرغ‌های دریایی و درختان جوانی که در دو طرف رودخانه کاشته بودند. شهری که آسمانش خیلی به زمین نزدیک بود.

اما، من اهل آسمان نبودم. یادم است در داستانی کوتاه که در دوره دبیرستان نوشته بودم در یک شعر کوچک خاک را ستوده بودم:

«خاک را نازم

این تیره تن، سرد تن، خشک تن

این زاغه‌ تنگ بی‌نوای پُرنوا،

این گشوده سینه‌ بی‌امتنان»

من اهل خاک بودم و هستم. سال ۸۷ که رفته بودم ارومیه و با فریبا رفتیم کنار دریاچه شب بود و من ماهی تا آن حد بزرگ در عمرم ندیده بودم. سطح نقره‌ای دریاچه ارومیه مانند جیوه‌ای مایع و مذاب با ماهی که بسیار نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد ترسناک‌ترین صحنه زندگی‌ام بود.

حتی وقتی می‌رفتیم کوه نگاه به شهر زیبایم می‌کردم آسمان را نگاه نمی‌کردم که مدام آلوده‌تر، آلوده‌تر و آلوده‌تر روی شهر هوار می‌شد. ساختمان‌ها را و خانه‌ها و خیابان‌ها را نگاه می‌کردم. حتی بالای برج میلاد هم خیابان‌ها و خانه‌ها برایم از آسمان و کوه‌ها جذاب‌تر بودند.

زمین، خاک، درختان و هر آنچه که زیر پای من بود به من امنیت و آرامش می‌داد/ می‌دهد. یک بار اینجا نوشته بودم از وقتی ترسیدم زمین بخورم آسمان فراموشم شد (+) اما واقعیت این نبود و آن موقع دچار اشتباه شده بودم. من از کودکی خاک را، زمین را دوست داشتم.

برای همین وقتی توصیفات استیو تولتز درباره ماه و خورشید را می‌خواندم و یا در همین کتاب سفر به انتهای شب آنچه از آسمان می‌نویسد را نشخوار می‌کنم و مدام در ذهنم مرور می‌کنم، به همان زمین برمی‌گردم. به همان زمینی که جاده‌ها را می‌بلعد، خانه‌ها را می‌بلعد، انسان‌ها را می‌بلعد. به گمانم سلین هم مثل من از آسمان واهمه داشت:

«غروب‌هاى این جهنم آفریقایى محشر بود. هرگز فرصت تماشایش را از دست نمی‌دادم. همیشه تماشاى آن مجلس باشکوه خورشیدکُشى دلخراش بود. نمایشى بود رنگارنگ. حیف که ستایش یک نفر آدم تنها کافى نبود. آسمان یک ساعنى سرتاسر افقش را با نوارهاى ارغوانى می‌پوشاند و بعد رنگ سبز از وسط درخت‌ها بیرون می‌زد و از زمین به شکل نوارهاى لرزانى به طرف اولین ستاره‌ها بالا می‌رفت، بعد خاکسترى تمام افق را می‌پوشاند و بعد دوباره قرمز می‌شد، اما این بار قرمزش بی‌رمق و بی‌دوام بود. به این ترتیب تمام می‌شد. همۀ رنگ‌ها بریده بریده روى جنگل می‌ریختند، درست مثل نوارهاى رنگی کارناوال‌ها. هر روز دقیقا سر ساعت شش این نمایش شروع می‌شد.»

 

سفر به انتهای شب/ فردینال سلین/ ص.۱۷۷

 

برای همین به مارتین نوشته بودم: «آسمان با تو مهربان است و خاک با من، تو از سوارکاری متنفری و من از پرواز. اما هر که خاک را دوست‌ می‌دارد، زود می‌میرد.»

پس جهانشناسی من باگ داشت؟

 

 هر وقت کتاب می‌خوانیم یاد ‌ویولت می‌افتم. آن یکی دو سال و اندی که در آسایشگاه بود، با هم اتاقی‌اش عاطفه خدابیامرز کتاب می‌خواندند. بعدها تلویزیون هم برای اتاقشان گرفتند. البته ویولت از کتاب خواندن عاطفه همیشه کفری بود چون زیادی اشتباهات مرتکب می‌شد و او از گوشزد کردن خسته شده بود.

 

آخرین باری که با او صحبت کردم و هنوز در آسایشگاه بود پرسیدم عاطفه چطور است؟ خیلی ساده و بی مکث * گفت عاطفه مُرد. از خواب بیدارش کرده بودم، نشد بپرسم چرا و چگونه و دیگر با هم صحبت نکردیم. همیشه دوستان عزیزی را قبل از آنکه از دست بدهم مدتی در بی‌تماسی و بی‌خبری رها می‌کنم.

 

نوشته بودم که داریم کتاب سفر به انتهای شب را می‌خوانیم. پریشب اتفاقی طرح روی جلدش را دیدم و فهمیدم چرا هیچ وقت رغبت نکردم به خواندنش. باید از امیر بپرسم چاپ کدام انتشاراتی و کدام سال است تا بدانم روی چه اصلی این طرح روی جلد را برای این کتاب انتخاب کرده‌اند؟

 

با اینکه در زمان طولانی‌تری نسبت به هرچه باداباد ان را می‌خوانیم اما کندتر پیش می‌رود. امشب پرسیدم آیا فونت کتاب ریز است؟ ولی یادم نیست که جواب سوالم چه بود.

 

چشم‌هایم را می‌بندم و گوش می‌دهم و از «تهوع» به «دل تاریکی» سفر می‌کنم. کدام یکی از کدام یکی تقلب کرده است؟ دنیا در آن زمان، در آن برهه زمانی چه ورطه‌ای بوده است که کتابی به این کلفتی در برابر دل تاریکی لنگ می‌اندازد؟ و منِ ۱۳ ساله دارم تهوع می‌خوانم و چشم‌های سبز بطری رنگ ملوان ذهنم را درگیر می‌کند و «می‌شود جوراب‌هایم را در نیاوررم؟» و تهیگاه زن سرایدار/ مدیر یا هر که بود.

 

صورت زشت استعمار و جنگ، کنگو، جنگلی‌ها، پارچه سبز، کائوچو و بادام زمینی و جاده‌ای که زمین جنگل‌های گرمسیری در خود می‌بلعد پشت سر هم ردیف می‌شوند و در کثافت فحشا و میل جنسی و مشروب و نژادپرستی می‌آمیزند:

 

«همان‌طور که گفتم، توى انبار و مزرعه‌هاى شرکت پوردوری‌یر کنگوى وسطی کلى سیاه و کارمند جزء سفید مثل من، همزمان با من کار می‌کردند. سیاه‌پوست‌ها کم‌و‌بیش فقط به ضرب چماق کار می‌کنند، لااقل آن‌ها هنوز عزت نفس‌شان دست نخورده، در حالی که سفیدپوست‌ها که نظام و ﺗﻤدن‌شان، طبیعت‌شان را به غلتک انداخته، خود به خود به‌ کار می‌افتند.

 

چماق بالاخره صاحبش را خسته می‌ﻛند، در حالی که آرزوى قدرت و ثروت، یعنی چیزی که وجود سفیدپوست‌ها تا خرخره از آن لبریز است، نه زحمتى دارد و نه خرجی، اصلاً و ابداً. بهتر است دیگر از فراعنه مصر و خان‌های تاتار پیش ما قمپز در نکنند! این آماتورهاى باستانى در هنر والاى به کار واداشتن جانور دو پا، ناشی‌هاى ناواردى بودند که فقط ادعاشان گوش فلک را کر می‌کرد. این بدوى‌ها بلد نبودند برده‌شان را “آقا” صدا بزنند، گاهى هم او را پاى صندوق رأى بکشند، براش روزنامه بخرند، یا در درجه اول راهى میدان جنگ کنند تا آتش شور و حرارتش بخوابد. مسیحى با تاریخ دو هزار ساله پشت سرش، وقتى هنگى از روبرویش رد می‌شود ( راجع به این مطلب من چیزکی دستگیرم شده بود)، نمى‌تواند جلوى خودش را بگیرد‌. فکر و خیال زیادى به سرش می‌زند.»

 

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین/ ص. ۱۴۷

(انتشارات جامی؛ چاپ چهارم؛ ۱۳۸۵)

 

 

 

* خبرهای خیلی ساده و بی مکث (+)