مرا آفرید آن که دوستم داشت

۱۵ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

ده سال پیش سه شنبه ۲۱ مهر ۹۴ وقتی علی اصغر زارعی به سمت مجلس می‌رفت فکرش را هم نمی‌کرد که داغ‌ترین روز عمرش باشد. امروز را نگاه نکنید که هر بچه‌ای مکانیسم ماشه را شنیده است، ده سال پیش عکس فریدون عباسی را کنار منتقدان چاپ کردند و بالایش نوشتند: دلواپسان!

کاسبان تحریم، تندروها، ترسوها... هر روز یک برچسب جدید فقط چون سال‌ها زودتر گفتند مکانیسم ماشه حماقت است. پادشاه لخت بود اما زور داشت.

ده سال بعد وقتی تکه‌های بدن فریدون عباسی زیر آوار موشک آمریکایی بود، دخترش گفت من نگران بودم پدرم زنده بماند دیگر تحمل فشار تهمت‌ها را نداشتم.

همانطور که ما ۲۰۰ سال پس از ترکمانچای احساس تحقیر می‌کنیم، ۲۰۰ سال بعد هم خواهند پرسید چطور حماقت ماشه را پذیرفتید؟! اسلحه روی سرتان بود؟ خاکتان اشغال بود؟ عقل نداشتید؟ چه شد؟!

شاید ندانید اسنپ یعنی تقه و بشکن. «اسنپ بک» یعنی با یک بشکن برمی‌گردد. شکایت و استدلال هم نمی‌خواهد. با یک پاکت نامه. باورنکردنی است. برای اولین بار در تاریخ حق وتوی چین و روسیه را هم معکوس کردند چون شاید با آمریکا مخالفت کنند.

چیزی نوشتند که هر وقت آمریکا و اروپا دلش خواست، تق، برگردد به روز اول. به همین راحتی. امتیازات ما؟ عمر ما؟ خسارت ما؟ بی‌عهدی او؟ همه کشک.

به همین دلیل بود که از روز اول خود اوباما نقض برجام را شروع کرد. می‌دانست ایران باید برای حفظ برجام بدود. «تکان بخوری ماشه را می‌کشم!» آنها نقض می‌کردند و اینها می‌گفتند نقض آشکاری نبود! صبر کنید بهار می‌رسد. اما طوفان رسید.

تحریم‌های جدید از دوره اوباما شروع شد عایدی ما «تقریباً هیچ». ترامپ بی رودرباستی کلاً پاره کرد. اینبار داخلی‌ها می‌گفتند «تکان بخوریم ماشه را می‌کشند».

روحانی اعلام کرد یک مزاحم رفت! دو سال بعد فهمیدند اروپا هم مزاحمی دیگر است  حالا فقط ایران بدون مزاحمت داخل قفس برجام مثل پسر خوب نشسته بود و غرب تحریم روی تحریم می‌گذاشت.

و به این ترتیب دهه نود از اقتصاد ایران گم شد. یک دهه با متوسط رشد صفر. ناگهان گفتند هدف برجام اصلا اقتصادی نبود

درست بود. برجام پروژه مهار امنیتی ایران شد. هیچ جایش اسم یمن نیامده اما وقتی کشتی ایران به سمت محاصره یمن می‌رفت جان کری با یک تلفن آن را لغو کرد! «تکان بخوری ماشه را می‌کشیم» یک گروگانگیری ده ساله.

همان که آ. خامنه‌ای گفت: «یک استخوانی لای زخم گذاشتند که مثل تهدیدی همیشه بالای سر ایران وجود داشته باشد.» حالا جان کری برای ایران تصمیم می‌گرفت.

اما گلابی‌های برجام در ۹۸ رسید، تحریم و بی‌کفایتی و فاجعه آبان و ایران ضعیف و شلیک:

قاسم سلیمانی ستون امنیتی ایران افتاد و دومینو شروع شد. سال بعد فخری‌زاده. مکانیسم ماشه دست ایران را بر هر ماشه‌ای می‌لرزاند.

عراقچی زیر بمباران هم به مذاکره درباره ماشه می‌رفت. دومین جنگ ایران در قطعنامه‌ای رخ داد که می‌گفتند جلوی جنگ را گرفته.

«تکان بخوری ماشه را می‌کشم» برجام تا آخرین ساعت با ماشه امتیاز می‌گرفت و در پایان هم آن را کشیدند.

واقعا قابل حدس نبود؟

کسی نفهمید؟

وقتی علی اصغر زارعی سه شنبه ۲۱ مهر ۹۴ از مجلس برمی‌گشت هنوز صورتش غرق اشک بود، فریاد زده بود، گریه کرده بود، التماس کرده بود، تا مرز سکته رفته بود اما ۲۰ دقیقه‌ای کار تمام شده بود. فردا صبح عکسش را در روزنامه زدند و مسخره‌اش کردند،

دلواپسی برای ایران را فحش کردند.

زارعی درگذشت اما امروز کسی نمی‌تواند ادعا کند اشکهایش را ندیدیم نشنیدیم.

فیلم‌های مجلس نشان می‌دهد ظریف به خوبی از ماشه مطلع بود: «دوستان (منتقد) یک موضوع دارند که همه جا مطرح می‌کنند: «برگشت پذیری». تقریباً همه از حفره عظیم برجام شنیده بودند.

بارها از ظریف می‌پرسند «تعلیق» آمده؟ و او بارها وعده «لغو» می‌داد. کدام موقت؟ کدام تعلیق؟ کدام ده سال؟ با افتخار می‌گفتند قطعنامه‌ها رفت، در حالیکه بالاسر ایران بود.

جواد ظریف یک شخص نیست نماد است. میلیاردها تومان خرج شده تا از او قهرمانی معصوم بسازند. اصولگرایان عکس او را کنار سلیمانی و همت چاپ می‌کردند اصلاحاتیون کنار مصدق

امیر کبیر زمان، سرباز وطن، معتمد رهبر. مجسمه‌اش را ساختند. نشان قهرمان دیپلماسی دادند، سکه‌ها ریختند و بت ساختند و ستایش کردند از کسی که حماقت ماشه را پذیرفته بود. واقعا چرا؟

اصلاً پنج نفر خائن بقیه چطور؟ باید مکانیسم خطا را کشف کنیم. باید بفهمیم چطور اشتباه کردیم؟ بهترین راهنما شخص ظریف است.

ظریف در فایل صوتی ۱۴۰۰ دو بار تاکید می‌کند رئالیست نیست؛ «ما هنوز معتقدیم کسی که در میدان قوی‌تر است در صحنه بین‌المللی نیز قوی است.... ما هنوز باور نکرده‌ایم که ،اقتصاد دیپلماسی و انسجام ملی در قدرت نقش دارند.»

درک ظریف از دنیا و منطق قدرت همینقدر رویایی است. مکتب ظریفیسم تا سال‌ها بعد هم نفهمید اگر آنها را به اتاق مذاکره راه دادند به خاطر عرق ریختن سلیمانی و فخری‌زاده کف میدان و آزمایشگاه بود.

با ناراحتی می‌گوید «واقعیت این است که مردم ما قهرمان بودن در منطقه را می‌پسندند و محبوبیت من از نزدیک ۹۰ به حدود ۶۰ آمده بود ولی محبوبیت شهید سلیمانی به ۹۰ رسیده بود.»

حتی در ۴۰۴ می‌گوید: «نگاه ما تهدید محور است و قهرمانان ما جنگاوران هستند، اگر فرصت محور بود بازرگانان قهرمانان ما بودند.» ده سال بعد از برجام هم بیدار نشده.

ظریف واقعگرا نبود یک ایدئالیست بود که تصور می‌کرد حقوق بین‌الملل و قطعنامه شورای امنیت می‌تواند رفتار آمریکا را مهار کند؛ «آمریکا چاره‌ای ندارد نه اینکه علاقه باشد... آمریکا نیازمند قطعنامه شورای امنیت بود... این مبنای مقبولیتی جهانی دارد. یعنی واقعیت امر این است که بالاخره قاعده دارد، آمریکا نمی‌تواند این کار را بکند.... اطمینان می‌دهم آقای دکتر ایزدی.» فقط چند ماه بعد ترامپ با یک چرخش قلم از برجام خارج شد قاعده دنیای ظریف توهم بود

اما مشکل فقط رویکرد نیست مسیر او هم خطا بود. ظریف در مجلس گفت: «اطمینان می‌دهم زمانی که تحریم‌های شورای امنیت فرو بریزد تمام تحریم‌های دیگر آمریکا جز تکه پاره‌ای از کاغذ نخواهد بود.».حرفی که در جلسات کمیسیون هم تکرار کرد.

آنطرف اوباما می‌گفت نگران نباشید قطعنامه هم برود، ساختار تحریم اینجاست یعنی یکی ماجرا را برعکس فهمیده بود.

نتیجه خیلی زود روشن شد

ما با برجام سه برابر تحریم شدیم.

همان کاغذ پاره‌های ظریف.

آمریکا فرصت را قاپید قطعنامه‌ها را «موقت» کرد. تحریمهای خودش را «دائم». هم چماقی ساخت که ظریف‌ها را می‌ترساند و هم پیازی سه برابری در حلق ایران.

مکانیسم ماشه دقیقاً مخصوص جهان ظریف طراحی شده. امتیازات را داده و تعلیق قطعنامه را اینجا به اسم لغو فروخته. اما ساختار تحریم اصلی را نگه داشت.

دن کیشوت پیرمردی بود که از بس کتابهای داستانی را خواند فکر می‌کرد شوالیه است. ظریف دن کیشوت زمان ما بود که در دنیای توهم با آسیاب‌ها می‌جنگید. البته کتک‌هایش را ما خوردیم و سرمایه ما را خرج کرد. همانطور که دن کیشوت با زمانه خودش در جنگ بود و می‌خواست به عقب برگردد، جهان ظریف هم قاجاری است. امتیاز ماشه را میشود کنار امتیاز تنباکو و نفت گذاشت. او سال‌ها تلاش کرد برای یک قدرت خارجی اعتماد سازی کند.

ماشه نشان دهنده یک خوش‌بینی عجیب به آمریکاست ما که برجام را نقض نمی‌کنیم پس چرا نگران باشیم؟ ما تازه می‌خواهیم برحام ۲ و ۳ ببندیم

چنین اعتمادی به آمریکا از «تحریم تقصیر ماست» بیرون می‌آید. سالها آمریکا را سفید کردند. مشکل را تقصیر «بیانیه خوانی» فلانی و «ماجراجویی» سلیمانی انداختند و گرنه آمریکا که مرض ندارد. حالا اگر پسر خوبی شویم، چرا پدر ماشه را بکشد؟ بدیم بره.

ذهن غربگرا امروز هم نمی‌تواند باور کند غرب مقصر است. دنبال چیزی می‌گردد که ارباب را تبرئه کند. شعار، موشک ،قانون ،روسیه، ترک دیوار...

اما پذیرش ماشه یک جنبه دیگر هم می‌تواند داشته باشد. ظریف ۸۴ به البرادعی گفت: «بسیاری از نامزدهای ریاست جمهوری از شکست مذاکرات ما سود می‌برند.» حرفی که ۹۳ در آمریکا هم برای انتخابات مجلس تکرار کرد.

همچنن ۴۰۳ در داووس گفت: «اگر امروز به جای پزشکیان رئیس جمهور جلیلی داشتید ممکن بود یک جنگ در منطقه داشته باشید.»

ظریف به راحتی رقابت داخلی را به میز خارجی می‌برد. تو گویی نماینده حزب غربگرایان است نه ایران. ظریفیسم در جایگاه سوم می‌ایستد. نوعی دلال.  ۱۸ ماه پیش از ترور سران سپاه می‌گوید:

«اگر پای ایران را به وسط معرکه جنگ بکشانند برای هیچکدام از مقام‌های حاکمیتی اتفاقی رخ نخواهد داد!» تو گویی اپوزوسیون حرف می‌زند. سخنان روحانی را ببینید.

از این جایگاه اتفاقا مکانیسم ماشه چیز بدی نیست. اگر فکر کنیم در ایران کسانی هستند که می‌خواهند برجام را به هم بزنند پس یک چماق بالا سرشان لازم است.

ماشه چیزی است که دست «ماجراجویان» ایران را می‌بندد چیزی که می‌تواند کشتی یمن را برگرداند.

ماشه چیزی است که می‌تواند ایران را «نرمال» کند. ماشه در این منطق مسیر برجام ۲ و ۳ خواهد بود. ماشه نشان می‌دهد چطور منافع منطق غربگرا به غرب نزدیک‌تر است تا ایران. این یعنی «جایگاه سوم». جدا از ایران و نزدیک آمریکا.

آیا تا به حال از دید جان کری به مذاکرات نگاه کرده‌اید؟

مقابلت کسی نماینده ایران است که سال‌ها در کشور تو زندگی کرده. حتی وقتی کشورش جنگ شده. در دانشگاه تو درس خوانده. خودت به او حقوق و «قاعده» را آموخته‌ای. بچه‌هایش تابعیت کشور تو را دارند. ده سال بعد هم حاضر نمی‌شود تابعیت فرزندانش را لغو کند. حتی به قیمت استعفا. به زبان تو صحبت می‌کند. تحت فشار است زودتر به توافق برسد، ...

قبولاندن ماشه به چنین کسی کار سختی است؟

ظریف نماد شده بت است. الگوست. ظریف نسخه‌های ریشو و کراواتی زیادی دارد. آنها بهترین سرمایه غرب هستند. میلیون‌ها دلار صرفه‌جویی و بی‌نیاز از جاسوسی. رایگان شمشیر تو را بر گردن علی می‌گذارند و به موقع پرچم تسلیم طلبی را بیرون می‌کشند.

فقط کافیست در ذهنش بکاری «مذاکره مقدس است، گفتگو همیشه خوبست»، دیگر میز را هم بمباران کنی آماده امتیازدهی نشسته است.

کافیست در ذهنش بکاری «مذاکره جلوی جنگ را می‌گیرد» می‌رود ته مانده داعش را با توافق آستانه نجات می‌دهد و چند سال بعد همانها سوریه و کمر محور مقاومت را می‌شکنند و جنگ را به ایران می‌کشند.

کافیست در ذهنش بکاری «دوران قدرت گذشته» «ما با حقوق می‌توانیم دنیا را نجات بدهیم» «شورای امنیت مهمترین است» «هر توافقی بهتر از توافق نکردن است» «دنیا یعنی جهان غرب»...

ظریف دن کیشوت زمان ما بود، وامانده در گذشته، ناتوان از درک واقعیت، گله‌مند از محبوب نبودن، مقاوم برابر بیداری، سخنوری توانا، شیرافکن در روایت، آداب دان و البته ضعیف.

اما مهمتر از دن کیشوت، سانچو پانز است. همسفری که از توهم او آگاه بود ولی به سودای حکومت جزیره از دن کیشوت قهرمان می‌ساخت. نگران سانچوها باشیم که ظریف را در راس نشاندند. او را باد کردند و ماشه آفریدند. قهرمان قلابی را بالا کشیدند و قهرمانان واقعی را در خاک کردند تا به جزیره‌های قدرت برسند.

برجام حتماً عوایدی هم داشت اما آبنبات قبل از تجاوز به یاد کسی نمی‌ماند. کمدی برجام برای ما تراژدی شد.

باشد که درس بگیریم.

 

 

سلمان معمار مهر ۱۴۰۴

 

ما اینجا در پلاک ۶۲۱، با خانه پدری امیر همسایه‌ایم. نه دیوار به دیوار ولی آنقدر نزدیک هستیم که تقریباً هر شب شام‌شان را بردارند بیاورند دور هم بخوریم. هر بار هم قرار است تا شام خوردند بروند چون خواهرش صبح باید برود سر کار ولی تا یازده دوازده می‌مانند به حرف و حتی گوشی به دست یک وری، خواب و بیدار حتی.

پریشب خواهر امیر وقتی وارد شد گفت چه خوب شد که شما آمدید. خیلی دلی گفت.

خب. خاصیت «اجاق بودن» خانه به لطف خدا ادامه دارد.

اینکه پلاک را نوشتم چون جمعشان می‌شود ۹، آمدنی واگن ۶، کوپه ۳ بودیم. شماره صندلی‌های کوپه از ۳۳ تا ۳۶ بود. مخاطبان قدیمی من می‌دانند عدد ۳ و مضاربش را دوست دارم. خصوصاً اگر ۹ باشد. خدا بازی باز است. بازی با اعداد که عددی نیست برایش.

 

 

*حافظ گفت:

تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز

هزار بازی از این طُرفه‌تر برانگیزد

 

چند روز پیش اسکرین شات این توئیت آقای رائفی‌پور را دیدم که نوشته بود:

خداوند متعال در تورات به حضرت ابراهیم (ع) وعده داد:

“הַרְבֵּה אַרְבֶּה אֶת־זַרְעֲךָ" نسل تو را بسیار بسیار کثیر خواهم کرد...

و فرمود نسل تو "כְּכוֹכְבֵי הַשָּׁמַיִם" چون ستارگان آسمان خواهد بود.

و چه باشکوه و اسرار آمیز این وعده کوثر و کثرت الهی و کوکب دُرّى شجره مبارکه ابراهیمی در وجود نازنین حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به حقیقت نشست.

مادر ستارگان هدایت که نورشان تا ابد خواهد درخشید.

بسیار کوتاه اما پر برکت:

چون چندان به این شخص اطمینان ندارم رفتم توئیتر و از گروک پرسیدم این مطلب کجای تورات آمده است؟

پاسخ داد: این متن از کتاب پیدایش (בראשית) باب ۲۲ آیه ۱۷ تورات است:

"וְהַרְבָּה אַרְבֶּה אֶת־זַרְעֲךָ כְּכוֹכְבֵי הַשָּׁמַיִם"

که به معنای "نسل تو را بسیار بسیار خواهم کرد، مانند ستارگان آسمان" است.

 

بعد درگوشی این پیام را به انگلیسی فرستاد که:

در پاسخ به یک تاپیک فارسی زبان با نقل آیه‌ای عبری از تورات است که مستقیماً از گروک می‌خواهد منبع آن را در پیدایش ۲۲:۱۷ مشخص کند، جایی که خداوند به ابراهیم وعده فرزندان فراوانی «مانند ستارگان آسمان» می‌دهد.

پاسخ گروک به درستی این آیه را به «و پروردگار خدا، همچون ستارگان آسمان» مرتبط می‌کند، مضمون کثرت الهی که در مفاهیم اسلامی مانند سوره کوثر، که در تصویر خوشنویسی عربی همراه این تاپیک به تصویر کشیده شده است، تکرار می‌شود.

پست اصلی به صورت شاعرانه این وعده ابراهیمی را به فاطمه زهرا به عنوان «مادر ستارگان هدایتگر» مرتبط می‌کند و ضمن تأکید بر میراث معنوی ابدی بر فرزندان عددی، طنین‌های بین ادیانی را در سنت اسلامی شیعه برجسته می‌کند.

 

 

 

لازم نیست چیزی اضافه کنم جز اینکه لطفاً مستند توئیت بزنید ناسلامتی دم و دستگاه به هم زده‌اید.

 

همان شب اول، که هنوز تختم را آن سر اتاق پذیرایی گذاشته بودند شروع شد. حس می‌کردم ملحفه زیرم می‌رود لای انگشتان پاهایم و با اینکه امیر ملحفه را با کشیدن دست صاف می‌کرد باز شروع می‌شد. گمانم این بود که به خاطر خستگی اسپاسم دارم که خودش را اینطور نشان می‌دهد.

از روز دوم که تخت را جابه‌جا کردیم احساس فرق کرد، چیزی لای انگشتان پاها و دست چپم را «گاز» می‌گرفت و امیر هر بار وسط شلوغی خانه و کار مجبور می‌شد بیاید و دست بکشد و هر بار بگوید چیزی نیست سوسن. ولی بود. ول کن هم نبود. آخر شب که با خواهرهایش آشپزخانه را مرتب می‌کردند حدیث گفت امیر فکری برای این مورچه‌ها بکن!

همان لحظه یاد متین کوچولو افتادم که مشکل حرکتی داشت و مادرش در اینستاگرام عکس گذاشته بود که چطور مورچه‌ها موهای سر و حتی مژه‌های بلند قشنگش را قطع کرده بودند. باز حس کردم دارم جویده می‌شوم و وقتی صورتم را چرخاندم موجود زرد دوانی را روی یاسی روبالشی ساتنم دیدم. اسپاسم یا توهم نبود، مورچه بود.

سمت دیگر بالشم هم بودند و حالا امیر مجرم‌های ریز خشن را می‌دید و البته خونی که از محل گازهای مداوم کوچکشان لای انگشتان پاهایم بیرون زده بود.

آن شب با حشره‌کش مخصوص مورچه آشپزخانه و پذیرایی و اطراف و خود تختم را سمپاشی کردیم و رفتیم اتاق خواب خوابیدیم. یاد فربد افتادم که یکبار در یکی از دیدارهای ام‌اس سنتری، مچ بند سبز رنگ ظریفی نشانمان داد که دافع حشرات بود و گفت در کوهنوردی که شب توی کوه می‌مانند خیلی به درد می‌خورد. توی نت چرخی زدیم اما با خودم گفتم یک پرس و جویی از مهزیار که از دوستان قدیمی و کوهنورد حرفه‌ای است بکنم تا جنس خوبی بگیریم. مهزیار اطلاعی نداشت ولی گفت پرس و جو می‌کنم خبر می‌دهم. فربد پیام صوتی فرستاده بود که آن مچ بند را کسی از خارج برایش فرستاده بود و چیز زیادی ازش خاطرش نیست اما خودش مشکل شدیدی با مورچه‌ها داشته و در نهایت با پیگیری و بررسی به سمی رسیده که کاملاً از شر آنها خلاص شده‌ و عکس سم را برایمان فرستاده بود.

حدود یک هفته پیش دوباره سر و کله مورچه‌ها پیدا شد و امیر اینترنتی آن سم را خریداری کرد و دیروز رسید. سم را با دستورالعملش آماده کردیم ولی نشد که دیشب سمپاشی کنیم و مورچه‌ها ضیافت را از سر گرفتند. اما این بار سراغ لای انگشتان نمی‌روند چون تجربه قبلی برایشان مهلک بوده، حالا بغل بیرونی کف دست چپم را گاز می‌گیرند.

موجودی به آن حد کوچک که به چشم نمی‌آید چنان تلخ و گزنده گاز می‌گیرد که دادم در می‌آید. آخرین گازی که قبل جان دادن گرفت وحشتناک بود. باز شروع شده بود. اما فقط یکی بود و تا همین حوالی چهار صبح که به محض احساس گاز گرفتن بخش بیرونی انگشت کوچک دست چپم داد زنان بیدار شدم و امیر هراسان بیدار شد، خبری ازشان نبود.

امروز امیر کار اداری دارد و باید برود، با نگرانی بالطبع. سم سفید فلورسنت آماده شده در بطری یک لیتری را امشب باید امتحان کنیم. گازهای کوچولوی زهرآگین احتمالی را باید فعلاً تحمل کنم.

موجودات ریزی که می‌دانند به اعضای بی حرکت حمله کنند، به قول خواهر امیر شکر خدا که هنوز حس می‌کنم وگرنه معلوم نبود کی متوجه می‌شدیم. شاید مثل دوست سابق برانداز مهاجرت کرده قطع نخاعی‌ام، وقتی خون از انگشتانم جاری می‌شد. اینطور هیولاهایی هستند ناهید سبزی، حزب‌اللهی برانداز حالی‌اشان نیست. می‌خورند. چه وقتی زنده‌ای چه وقتی زیر خاکی. زیر خاک کار سخت‌تر است چون کسی نیست سمپاشی کند، مورچه‌های قبرستان را هم که دیده‌ای. آخ آخ.

 

سال ۹۲ که بعد از برنامه ماه عسل رفتیم کلینیک فیزیوتراپی بهنام و خانم دکتر نفرزاده شروع کرد به کار روی پاهای من، یک بنده خدایی یکهو در کلینیک وارد شد که ادعا می‌کرد در آلمان به نظرم، فیزیولوژی کار کرده. من را ساعتی در جلسات در اختیار او می‌گذاشتند و او هم مثل فیزیوتراپی که از طرف کلینیک بهروزی به منزل می‌آمد در اولین ملاقات معجزه کرد و بعد که دید دم به تله‌اش نمی‌دهم فحش داد (ایموجی خنده)

القصه در یکی از جلسات از خانم نفرزاده پرسید آیا بهتر نیست ماساژدرمانی هم بکنم؟ جواب یک جمله بود: «تضمینی هست که دردناک نباشه؟»

در طول نزدیک دو سالی که دوستان آ.ب مثبتم برای ورزش با من می‌آمدند، حدود یک ساعت صرف مالش یا همان ماساژ ملایم چهار اندام و پشتم می‌شد و نتیجه عالی بود.

در یکی از این سه‌شنبه‌ها مادر امیر هم بود و از اثرات فوق‌العاده ماساژ گفت روی کمر و پایش و بچه‌ها پیشنهاد دادند حالا که می‌روی تهران حتماً بگو برای ماساژت بیایند. مورد اول وقتی شرایط جسمی مرا دانست نیامد ولی مورد دوم را دکتر طب سنتی مادر امیر معرفی کرد و آمد.

طی ماساژ گفت که روغن نعناع که تجربه چندین ساله من نشان داده برای رفع اسپاسم بدنم جواب می‌دهد خوب نیست و بهتر است از روغن سیاه دانه استفاده کنم که باز تجربه چندین ساله من نشان داده روی بدن من اثر منفی دارد درست مثل روغن زیتون و شتر و...

بعد وسوسه برای طب سوزنی و لیزر و فلان در کلینیک این دکتر فرزانه که جان مادر امیر و خیل کثیری را نجات داده شروع شد که قاطعانه رد کردم. و اما ماساژ. خب اولش حتی نرمتر از کاری که دوستانم انجام می‌دادند به نظر می‌رسید و بعد هم دو ساعتی افتادم خوابیدم ولی فاجعه از فردایش شروع شد.

درد شدید در عضلات پشت ساق پا و سفتی و اسپاسم عضلانی ران‌ها که به مدد بوتاکس رام شده بودند و کبودی در بازوی چپم. درد چرخه معیوب را راه انداخته بود: درد آنگاه التهاب آنگاه اسپاسم عضلانی آنگاه شدت درد آنگاه الی آخر.

یاد حرف خانم نفرزاده افتادم. نخیر تضمینی نیست که ماساژدرمانی ایجاد درد نکند.

از صبح دوشنبه درگیریم. یوکو یوکو تولید نمی‌شود (ای ژاپن بد! چشم پزشکیان روشن). امیر یک لوسیون بدن گیاهی ضد درد ایرانی گرفت که تولید همدان عزیزمان است (HESKA,) روزانه سه بار تا یک ماه باید استفاده شود. یوکو یوکو اینطوری نبود. این بین روغن نعناع هم برای رفع اسپاسم استفاده می‌کنم (روغن سیاه دانه افاقه ننمود.) و هنوز درد هست، هرچند اسپاسم حالی به حالی شده است. روزهای سختی است فعلاً

یکی از دوستان آ.ب مثبتم اصرار می‌کند زود است کنسل کنم و بهتر است یکی دو جلسه ادامه بدهم چون او در طب سوزنی تجربه مشابهی دارد که بعد نتیجه خوبی گرفته. اما من نمی‌توانم خطر کنم. دو روز پیش با گریه به امیر می‌گفتم دیگر طاقت درد ندارم. طاقت چسبیدن زانوهایم به هم. تا حد کبودی و پینه بستن حتی با وجود کوسن لای زانوهایم

چطور یادم رفت دکتر نفرزاده چه گفته بود؟ مادر امیر تازه دو شب پیش از کبودی و درد بعد از ماساژش گفت و هنوز اصرار دارد «دختر من خیلی خوب شدم اصلاً نمی‌توانستم راه بروم.» می‌پرسم پس چرا هنوز درد داری و هی باید دراز بکشی؟ می‌گوید چون دکتر طب سنتی مزبور گفته باید بروی «ورزش» و من فعلاً نرفتم. آفرین! فقط ورزش جواب می‌دهد. حتی یک روز در هفته.

 

جمعه دوم آبان، آخرین «عمه پارتی» دخترها شد بعد نزدیک هشت سال. از همان وقت ارزانی‌ها که نفری یک پیتزا می‌گرفتیم به حساب من تا اواخری که دنگی شد با نفری چند قاچ از پیتزاهای قلابی. از همان روزهای زندگی من و مادر در خانه نور تا این خانه «کوایدان».

کیک را یواشکی امیر سفارش داد و وقت گذاشت توضیح بدهد چطوری اسم چهار دختر را رویش بنویسند: مهدیه (شهریور), رها (مهر), الهه (آبان) و هانیه (آذر).

نشستم روی مبل تکی مادر که عکس سال ۸۸ را تکرار کنیم. از ۹ نوه پسری همین چهار دختر و البته علی‌اکبر تا روز آخر با من ماندند. گفتم بشود آخرین عمه پارتی و آخرین «اجاق» بودن خانه‌ام. با برادرها، همسر برادرها و بچه‌های مانده، آشتی آشتی تا روز قیامت.

ممنون که تنهایم نگذاشتید و همراه خواهرها و خواهرزاده‌هایم از محبت لبریزم کردید. ممنون بابت تحملم، یاوری و پناه دادن.

 

تولدتان همیشه برای عمه بد اخلاقتان مبارک (عکس)

 

 

پ.ن: این نوشته روز تولد هانیه یعنی ۴ آذر در اینستاگرام منتشر شد.

 

«... الْمُؤْمِنُ أَخُوا الْمُؤْمِنِ لِأَبِیهِ وَ أُمِّهِ»؛ مؤمن برادر مؤمن است؛ برادر پدر و مادری. دو مؤمن پیش از آنکه عرب یا عجم باشند، مؤمن هستند؛ ارتباط آن‌ها ایمانی است. «فَإِذَا أَصَابَ رُوحاً مِنْ تِلْکَ الْأَرْوَاحِ فِی بَلَدٍ مِنَ الْبُلْدَانِ حُزْنٌ حَزِنَتْ هَذِهِ لِأَنَّهَا مِنْهَا»؛ وقتی یک روح از آن ارواح در شهری از شهرها، گرچه دور باشد، محزون می‌شود، این روح هم محزون می‌شود؛ یعنی غصه‌ها و رنج‌هایشان به‌طور حقیقی به یکدیگر منتقل می‌شود.

رابطه‌ای که میان مؤمنین است، فعل و انفعالاتشان را به یکدیگر منتقل می‌کند. ظرف‌های به هم متصل این‌گونه‌اند؛ اگر یک قطره خون در این ظرف بچکد، آن ظرف هم رنگ می‌گیرد؛ یک قطره عطر در یکی ریخته شود، دیگری هم معطر می‌شود؛ اگر غصه‌ای در دل این مؤمن بیاید، در دل آن مؤمن هم می‌آید. این رابطه بسیار عمیق است.

 

آیت الله میرباقری/ دریچه‌ای به جامعه ولایی/ ص. ۱۹۰

از کانال حرف حساب (+)

 

 

یاد این پستم افتادم (+)

 

برای این ویدیوی کوتاه با عنوان «نظریه بینی سیاه» که زیرنویس کرده بودم دنبال مطلب بودم. زمانی که در اینستاگرام فعالیت می‌کردم، یکی از علاقمندی‌هایم تماشای آثار باستانی تمدن‌های مختلف خصوصاً مصر بود و کنجکاو بودم که چرا دماغ مجسمه‌ها شکسته‌اند در حالی که مثلاً به انگشتان دست یا تزئینات سرشان آسیبی وارد نشده بود. یادم هست به طنز می‌نوشتم که دماغ اینها را برای طی حاملگی بی‌خطر شکستند و استناد «شبه علمی»ام هم به سریال جواهری در قصر بود. (عمراً اگر دقت کرده باشید.)

در این میان به این مطلب رسیدم که قسمت‌های دردناکش را برش زدم چون اهمیت این بخش بیشتر بود به نظر خودم، چون به حقیقت دردناکتری اشاره کرده که در ویدیو ذکر می‌شود: «چون بینی نژاد را نشان می‌دهد.»

«من یک بینی سیاه دارم. منظورم از بینی سیاه، برای همه کسانی که نمی‌دانند، یک بینی پهن و برجسته است - یک ویژگی صورت که معمولاً با نوادگان آفریقایی مرتبط است. این نوع بینی است که شما را تقریباً توسط هر نژاد دیگری، به ویژه توسط سایر اعضای جامعه سیاه پوست، مورد تمسخر شدید قرار می‌دهد.

بینی سیاه در واقع نامطلوب‌ترین ویژگی آفریقایی است. ما اکنون درگیر عصر تصاحب فرهنگی هستیم. بلک فیشینگ* یک چیز کاملاً عادی است - خانم‌های سفیدپوست با بهترین لباس‌های بیانسه خود در اینستاگرام ژست می‌گیرند و در تیک‌تاک برای لایک گرفتن خودنمایی می‌کنند، به پدیده‌ای کاملاً جدید تبدیل شده است. با این حال، حتی در این ربودن نئوامپریالیستی از همه چیزهای سیاه که در سراسر فرهنگ پاپ توسط سفیدپوستان و سایر نژادها به نمایش گذاشته می‌شود، یک چیزی که مطلقاً نمی‌بینیم این است که زنان سفیدپوست برای پهن کردن بینی خود به پزشکان خود هجوم می‌آورند - بله، باسن و لب، اما آن بینی باریک می‌تواند باقی بماند. » (+)

 

 

*بلک فیشینگ blackfishingبه تغییر ظاهر فرد به گونه‌ای که سیاه‌پوست، دورگه یا از نظر نژادی مبهم به نظر برسد تا برای مخاطبان گسترده‌تر جذاب باشد، اشاره دارد و برای توصیف رفتار هنرمندان سفیدپوست که به نظر می‌رسد ظاهر سیاه‌پوستان را تقلید می‌کنند، استفاده می‌شود.

 

خواهر ساکن روستایم برخلاف یکی دو ماه گذشته صبح تماس گرفت و تعریف کرد خواب پدرم را دیده. در خوابش من طفلی کوچک بودم و گریه می‌کردم و او که سعی می‌کرد با غذا دادن آرامم کند نمی‌توانست و مدام می‌گفته خدایا چرا مادرم مرد که نتوانند آرامم کنند؟ آن یکی خواهرم هم داشته نگاه می‌کرده و پدرم خیلی ناراحت بوده. گفت یک کیسه برنج هم آورده بود.

دیشب چهار فرشته موکل و خدا را شاهد گرفتم بر تهمتی که زد و کل خاطرات ۸ سال بودنم در تبریز را زنده کرد. امیر گفت قرآن بخوان آرام شوی، یادم افتاد گفت داشتم قرآن می‌خواندم و قبل از خداحافظی گفتم حالا برو قرآن بخوان. گفتم زاناکس با نسکافه بدهد. و بسیار حرف زدم. تکراری و جدید و گفتم امیر برای همین است که نمی‌توانم ببخشم که می‌گویی چرا نمی‌بخشی‌ام اگر دوستم داری؟

حرف زدم، گریه کردم و گفتم همین امروز صبح با خودم می‌گفتم چه خوب اینجا حالم بد نشده، امیر گفت یادت هست آن دفعه هم شب زنگ زد؟ خندید که چرا نمی‌خوابد و به تو زنگ می‌زند؟

آن دفعه هم شب زنگ زد، دقیق نه و نیم شب. آن دفعه حلالیت نخواست و نکردم. این بار که پدرم را کشانده به خواب خواهرم بیش از ۶۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر. با مادری که دوباره مرده و من همانم. دختری که از کودکی مغضوبم.

امروز صبح که بیدار شدم آرام بودم، زاناکس کارش را بلد است. بیشتر طول روز فشارم پایین بود و خوابیدم. یک کلیپ کوتاه حیات وحش زیرنویس و سه مطلب علمی آماده کردم. اما دادخواهی پدر و مادرم بود که خوابم کرد. خیلی خوابیدم.

امیر رفت بالکن گفت برگشتم حال داشتی کتاب بخوانیم. حال دارم.

 

 

*امیرالمومنین امام علی علیه‌السلام

 

 

در سالروز تصویب قانونی اساسی به روند تصویب این قانون و اصرار امام خمینی پرداختم. چه اصراری؟

امام اصرار داشت که قانون اساسی توسط منتخبین مردم نوشته شود. لذا مجلس خبرگان قانون اساسی در آن آشوب‌های اول انقلاب شکل گرفت. برخی از انقلابیون معتقد بودند دیگر به رای مردم نیاز نیست و همین جمع منتخب ۷۳ نفر قانون اساسی نهایی را بنویسند و به آن عمل شود. دیگر به همه‌پرسی و رای مردم نیاز نیست.

امام خمینی اینجا هم ایستاد که حتماً قانون نوشته و مدون باید مجدداً به رای مستقیم مردم گذاشته شود.

۱۱ و ۱۲ آذر ۱۳۵۸ دومین انتخابات تاریخ جمهوری اسلامی برگزار شد. امام در هیچ مرحله از انقلاب مردم را حذف نکرد. در تاریخ انقلاب‌ها مردم پس از پیروزی اصل انقلاب، به نظام رای نمی‌دهند، جمع محدودی قانون اساسی را می‌نویسند‌. اما امام پیش و پس از پیروزی درباره مشارکت مردم یک نظر دارد: مردم باید باشند‌.

حقوقی‌ها معمولاً می‌گویند: قانون اساسی جمهوری اسلامی مترقی است. من تاکید می‌کنم روند تصویب قانون و اصرار امام بر اینکه مردم باید نظر نهایی و رای دهند نیز نشان می‌دهد، الگوی تصویب قانون اساسی هم مترقی است.

 

دکتر علیرضا زادبر