مرا آفرید آن که دوستم داشت

داشتم یک فیلم می‌دیدم و بعد ناگهان داخل فیلم بودم. شوهر زنی مرده بود و مدام سعی می‌کرد با او ارتباط برقرار کند. این سعی کردن تا آنجا پیش می‌رفت که کس دیگری، دختربچه تقریباً سیاه پوستی، را هم واسطه می‌کرد. من هم درون فیلم بودم  در انتها داشتم خود آن زن می‌شدم. تلاش می‌کردم با کسی که مرده دیدار داشته باشم، آن هم نه دیدار معمولی آنطوری که تا به حال دیده‌ایم.  زن به سوی شوهرش می‌دوید و همدیگر را طولانی بغل می‌کردند. زن صدا می‌زد «دنیل تویی؟» و زمستان بود چون هر دو کاپشن به تن داشتند. آخرهای فیلم یا اینطور بگویم آخرهای خواب قبل از اینکه بیدار بشوم آن زن من بودم که تلاش می‌کردم نوارهای چسب پلاستیکی پهن مثل لنت را که امیر سر به هوایانه روی دری چسبانده بود محکم‌تر و مرتب‌تر بچسبانم

 

اسم زن یادم نیست اما فرم موهایش، رنگش، رنگ لباسش و آن اضطراب و غرغری که در انتها موقع مرتب کردن چسب‌ها ابراز می‌کرد را عمیقاً حس می‌کردم. نوارهای چسبی در دو رنگ سفید و خاکستری باید کنار هم روی یک سطحی مثل در به صورت عمودی چسبانده می‌شدند تا او بتواند دنیل را ببیند. همیشه اینطور نبود آخرهای فیلم، آخرهای خوابم قرارشان این بود. و امیر قرار بود کمکم کند (کمکش کند) و دلش نمی‌خواست و چسب‌ها را شل و نامرتب و با فاصله چسبانده بود. زن عصبانی و مستأصل و نگران رفت سراغشان. من نزدیکش بودم، من دستش شدم وقتی نوارها را دوباره تنظیم می‌کرد، در حالی که هر دو این را که چرا امیر همکاری نمی‌کرد، «درک» می‌کردیم.

 

اینجا بود که بیدار شدم. بی‌که بدانم چه شد اما، کدام مرده‌ای می‌خواهد مرا ببیند؟ افتاد به جان گنجشگک اشی مشی. مارتین یا... هادی؟

 

روزهای آخر است. روزهای آخر بودنم در تبریز. شهری که عاشقش هستم. می‌روم شهری که در آن عاشقم. کم‌کم به چند همکار خبر دادم که البته دلم نمی‌خواست و امیر اصرار کرد. اول به صدیقه و ظریفه بعد مربم و خانم هادی و خانم شریفی و آخر سر به همکلاسی/ همکار/ دوستم نیر. صدیقه ناراحت شد و ناراحتی‌اش را حس کردم. ظریفه از مکافات بچه‌ها گفت که درس نمی‌خوانند و یک صفحه مشق نوشتن‌شان یک روز طول می‌کشد و آنقدر این را برای مثال ابتدای تعریف از مکافات ندیدن مادرش حتی تکرار کرد که آخرش گفتم انقدر از بچه‌ها بد نگو و جدی بودم که شخصیت بچه‌های مردم را پیش هر کسی خورد نکند، که مثل همه مادرها توجیه کرد که اینطور می‌گوید آنها متنبه بشوند. بگو تا بشوند.

 

خانم هادی گفت جعفری می‌دانی کدام خاطره‌ام از تو را پیش همه تعریف می‌کنم؟ گفتم کوزتِ خیابان تربیت؟ گفت آفرین و چون من کامل یادم نبود دوباره تعریف کرد که یک زمانی که تازه تازه داشت مانتوی کوتاه مد می‌شد، مانتوی کوتاهی که رنگش بین صورتی و نارنجی بود را دوست داشته و هر روز که از کنار مغازه رد می‌شده می‌ایستاده به تماشایش تا اینکه یک روز که با من بوده (و چقدر زیاد با هم بودیم) برایم تعریف می‌کند و من به او می‌گویم خاله چقدر می‌خواهی مثل کوزت عروسک پشت پنجره را تماشا کنی بیا برویم بخر تمامش کن و می‌خرد و می‌گفت عاشق آن مانتو بود و سال‌های سال همه جا آن را می‌پوشیده. البته که نه برای بیمارستان. تنها کسی که زیر چادر مانتو و روسری رنگی می‌پوشید من بودم. (خانم هادی را خاله صدا می‌کردم و می‌کنم.)

 

ظریفه اما غذاخوری واحدی را مثال زد و گفت با هر کسی در خیابان شهناز راه بروم یا با ماشین رد بشوم برایش تعریف می‌کنم که با جعفری کلی اینجا کباب خوردیم.

 

خانم شریفی را از خواب بیدار کردم و خیلی کسل بود و نفهمیدم ناراحت شد یا نه. هر چند مدتی هست که احساس می‌کنم رفتارش مثل سابق نیست. خصوصاً از وقتی که آن کارگر کذایی را فرستاد خانه ما و من باهاش درد دل کردم که کارگر چه حرف‌ها به من زد و چه کوتاهی‌ها کرد. به هر حال به قول خودش ۱۴ سال است که این کارگر کارهایش را می‌کند و به هر کس که معرفی‌اش کرده از او راضی بودند به جز من و لابد تقصیر من بود. (این بار اصلاً پیشنهاد نداد برایم کارگر بفرستد یا نه.)

 

نیر جان مهمان داشت و گفت بعداً زنگ می‌زند، من البته گفتم و واقعاً دو ساعت بعد زنگ زد و مهمانی و دلیلش را تعریف کرد و اینکه مراقب مادرش است، دکتر می‌برد و از این چیزها که این روزها همه همکارانم به طریقی درگیرش هستند. من ۲۰ سال پیش درگیرش بودم و آخ که چه لذتی داشت و حیف که دیگر درگیرش نیستم.

 

مریم یادم رفت، وقت بدی زنگ زده بودم سرما خورده بود و زیر سرم بود. او را هم نفهمیدم ناراحت شد یا نه. همه ولی گفتند برای دیدار آخر می‌آیند و من معذبم چون خانه خانه کسی است که دارد اسباب کشی می‌کند و از طرفی دوست ندارم این برای «آخرین دیدار» باشد که گویا هست.

 

صدیقه گفت فلانی که بعد از بازنشستگی رفته تهران هرچه به او می‌گفتم وقتی می‌آیی خوی بیا تبریز ما هم تو را ببینیم نمی‌آمد. گفتم همه که مثل من نیستند، هر بار که می‌آمدیم تبریز امیر بیچاره را بیچاره می‌کردم که مرا بیاورد بیمارستان دیدنتان. چه حماقتی ولی.

 

فعلاً برای این پست کافیست. هر چند حرف زیاد است و همینطور مثل آبی که از سیل بند رها شده باشد می‌توفد و می‌کوبد و سرازیر می‌شود و هرچه را از نیک و بد با خود می‌آورد. بکشم کنار و از جای امنی جریان مخربش را تماشا کنم بهتر است.

 

آیا «می‌توفد» فعل مناسبی برای سیل است؟

 

 

خیلی وقت است سریال کاراگاهان واقعی تمام شده و خیلی وقت است می‌خواهم بنویسم اما نه که وقت نداشته باشم حس می‌کنم در نوشتن پیر شدم. پیر شدن کند شدن نمی‌دانم، اما صفحه علمی بیشتر وقتم را اشغال می‌کند و نمی‌توانم بر میل باطنی خودم برای آموختن غلبه کنم. لذتی که در شکافتن حقایق پشت کلیپ‌های ساده از حیوانات، حشرات و حتی کارهای هنری ریافت می‌کنم معتادم کرده است.

داشتم می‌گفتم که خیلی وقت است می‌خواهم در مورد این دو سریال بنویسم. دو سریالی که به جز قسمت اول بقیه قسمت‌ها چنگی به دل نمی‌زنند. ولی خوب برای گذران وقت بد نیست آدم گاهی بد بگذراند. چی نوشتم؟

در کل سریال چیزی که خیلی نخ نما است این است که پلیس‌های زن از پلیس‌های مرد شرافت، ظرافت و دقت بیشتری دارند. اگر هم انحرافات اخلاقی داشته باشند مهم نیست چون کارشان خوب است. اما پلیس‌های مرد نه تنها منحرف هستند بلکه کودن، سمبل کار و البته خیانت کار در پرونده‌های جنایی هستند. البته استثنایی هم این وسط هست.

استثنا این است که پلیس‌هایی که قبلاً در جنگ‌های نیابتی آمریکا در کره، تایوان، عراق، افغانستان و غیره شرکت داشتند کلاً خیلی چیز خاصی هستند. حسابی پلیسند. دقیق، پاک دست، ماهر و همه چیز تمام. اصلاً گره‌های بزرگ و لاینحل پرونده‌ها را این گروه از پلیس‌ها همراه پلیس‌های زن باز می‌کنند. فقط همه آنها یک کوچولو عذاب وجدان دارند که چیز مهمی نیست. به هر حال آنها رسالت رساندن دموکراسی به اقصی نقاط جهان را داشتند و مهم نیست چه اتفاقی افتاده است. مثل فیلم‌های هالیوودی شما جهانی را نابود کن تا زنی را نجات بدهی.

یک جایی یکی از این پلیس‌ها یک متهم سفیدپوست را می‌کشد و می‌گوید حالا من قاتلم؟ یعنی میلیون‌ها انسانی که توسط آنها در گوشه گوشه جهان در دو قرن اخیر کشته شده‌اند، آواره شده‌اند و هنوز راهی برای ترمیم ضایعات جنگ پیدا نکرده‌اند، اندازه کشته شدن یک متهم جانی بالفطره در آمریکای گوگولی ارزش ناراحتی و عذاب وجدان ندارند. این همان مهارت دیالوگ نویسی است که به اعتقاد کامشین باعث جلوگیری از افول آمریکا بوده و خواهد بود.

دیالوگ نویسی برای تمام کسانی که آمریکا قبله آمال و سرزمین رویاهای آنهاست. پلیس‌های کهنه سرباز کاردرست و پاکدست که جهان را از لوث جانیان و جنایتکاران پاک می‌کنند. حالا این جانیان و جنایتکاران ممکن است  پدوفیل‌های مرتبط با کلیساهای معلوم الحال من درآوردی در آمریکای نازنین باشند یا پابرهنه‌های افغانستان و عراق. آنها تا پای جان موشکافانه و پیگیر می‌کاوند و از کسی هر چقدر کله گنده ترس و ابایی ندارند. چون آنجا سرزمین رسانه است. سرزمین خبرنگاران مستقل و جسور که برای افشای حقیقت مثل کهنه سربازان حاضرند از جانشان بگذرند. آنجا سرزمین دیالوگ نویسی است. چه به صورت فیلمنامه، چه به صورت مقاله. آمریکایی خوب است آنکه بد است حتماً ریشه غیر آمریکایی دارد. 

قسمت آخر سریال کاراگاهان واقعی آن هم با بازی جودی فاستر، که خب انتظارت را بالا می‌برد، مسخره‌ترین، دلقک‌طورترین و «حیف وقتی که گذاشتم پای تماشایش‌»ترین چیزی نبود که دیدم، ولی بود. به نظرم یک  داستان خوب را به بدترین شکل ممکن دیالوگ نویسی و اجرا کردند.

 

آهان راستی در هر دو سریال در یکی از فصل‌ها، یک سلام علیکی با همجنس‌بازی کرده بودند. اشکالی ندارد. مهم این است که دماغشان را گرفته و پیف پیف کردند. آمریکای خوب مذهبی‌ترین کشور جهان است و این جمله کاملاً جدی بود/است. سلام علیک با پیف پیف آمریکایی واقعی با همجنس‌بازی.

 

هانا آرنت فیلسوف یهودی عبارتی دارد به نام «ابتذال شر». آرنت که اندیشه‌اش در ایران به شدت تبلیغ می‌شود به درستی می‌گوید شر می‌تواند چنان عادی بشود که حتی مردم معمولی هم آن را قبول کنند. از عجایب دنیا اینکه آرنت این نتیجه را از هولوکاست می‌گیرد. اما خودش در اشغال فلسطین ۱۹۳۵ جزو فرماندهان عملیات بود. و جذاب‌تر اینکه تا آخر عمرش هم صهیونیست ماند. یعنی خودش بهترین نمونه اثبات ادعایش بود.

 

خلاصه پروژه اسراییل «عادیسازی شر» است.

 

فکر می‌کنید بن سلمان نمی‌داند اسراییل چطور اعراب را می‌کشد؟ بن زاید اماراتی و آل خلیفه بحرینی چطور؟ هاشم اردنی و سیسی مصری نمی‌دانند اسراییل چه کثافتی است؟

 

می‌دانند و آگاهانه در اتاق خواب اسراییل خودشان را آرایش می‌کنند. حتی بعید نیست امثال اردوغان در خلوت با بغض آرزو کند کاش این چند میلیون فلسطینی هم شرشان کنده شده بود. مگر جانیان کربلا ناآگاه بودند؟ اسراییل پروژه تجسیم شیطان است تا خیلی عادی ما کنارش زندگی کنیم. عادیسازی شر، مثل رفاقت با یک قاتل متجاوز سریالی!

 

سید حسن نصر الله اما کسی نبود که لختی پادشاه را تحمل کند. نصر الله کسی نبود که صدای بچه های غزه را فراموش کند. نصرالله روح دوران بی‌روح بود. نصرالله وجدان عصر بی‌وجدانی بود. نصرالله با شیطان معامله نکرد. نصرالله شمایلی از انسان بود.

 

و ما مفتخر به سوگواری انسان هستیم‌.

 

اما شهادت سید حسن نصرالله از سالها پیش لو رفته بود.

 

ما حتی قاتلش را هم می‌شناختیم. مکانش را می‌دانستیم و فقط منتظر شنیدن خبر بودیم ولی اعتراف کنیم این شهادت عادی نبود. سید حسن عاشورایی شهید شد. در گودال قتلگاه با بدنی سم کوب. اما این درد ما نیست. غربت غربت. غربتی حسنی.

 

او کربلایی شهید شد و ما در این هنگامه مثل آنها شدیم که از فاصله به تماشا نشستند. به خدا که ما نخواستیم و نمی‌خواهیم اهل کوفه باشیم. این درد غربت از کجا می‌آید؟ مگر نه اینکه همه ما در یمن، ایران، لبنان و عراق پای کاریم تا شیطان عادی نشود؟ مگر ما وعده صادق نساختیم؟ پس چرا غمگینیم؟

باید یکبار مسیر ترور سید را مرور کنیم. (ادامه مطلب

 

سعید جلیلی جذابیت ظاهری ندارد، بیان مردم پسند ندارد، زبان بازی نمی کند، ۱۱ سال طول کشید تا عصبانی شود، توهین بلد نیست، عصبانیتش هم غیر عقلانی نمی‌شود، ساختمان و پل نساخته، کارهایش را به دلایل امنیتی نمی‌گوید، مصالح کشور را خرج خودش نمی‌کند، توصیه پذیر به نظر نمی‌رسد، مبهم است، نقطه سیاه ندارد، برنامه زیاد دارد، خسته کننده است، نخبگانی است، با سواد است، ... واقعا چرا نفر اول نظرسنجی هاست؟

این سوالی است که باید در آینده بیشتر شکافت. خصوصاً که قالیباف، گزینه رقیب داخلیش، جذابیت ظاهری دارد، کارنامه ساخت و ساز دارد، شعارهای وسط پسند دارد و کلی امتیاز دیگر. چه برسد به پزشکیان، گزینه رقیب خارجیش. یعنی انتخاب جلیلی را نمی‌توان به حساب قحط الرجال گذاشت.

دیگران را نمی‌دانم اما جلیلی برای من یک ویژگی بسیار خاص دارد. برخلاف عموم طرفدارانش که "برنامه داشتن" را خصوصیتش می‌دانند منی که از ۹۲ دقیق دنبالش کردم چیز زیادی از برنامه‌هایش نفهمیدم. بلکه برعکس امسال به این نتیجه رسیدم که جلیلی جزییات برنامه‌هایش را "عامدانه" عمومی نمی‌کند. برنامه داشتن (حداقل برای من) ویژگی خاص جلیلی نیست، ویژگی خاص سعید جلیلی را باید در "کارنامه" اش پیدا کرد.

نزدیک به ۴۰ روز از حادثه تلخ و رازآلود شهادت رییسی می‌گذرد. چه کسی فکر می‌کرد در این روزهایی که رییسی باید میوه تلاشهایش برای مهار اقتصاد رو به زوال ایران را می‌چید، اسراییل باید تبعات عملیات وعده صادق را می‌داد، ایران باید ثبات را تجربه می‌کرد چنین طوفانی از حوادث همه چیز را زیر و رو کند. اما دست خدا در چنین رویدادهایی آشکار می‌شود و یکبار بار دیگر به ما اهمیت بزرگترین دستاورد انقلاب اسلامی گوشزد شد: ساختار دولت-ملت ایرانی که می‌تواند در چنین طوفانی کشتی را به آرامی به سمت انتقال قدرت ببرد. یک انتخابات کاملاً رقابتی برگزار و بدون مشکلی "رای مردم" را هرچه باشد اجرا کند، حتی پزشکیان.

به نظرم مهمترین ویژگی جلیلی دقیقاً اینجاست: "او با یک آگهی روزنامه وارد دولت شده است." جلیلی مثل هر کارمندی استخدام شده، کارشناس، سرپرست، معاون، مدیر، مدیر کل، معاون وزیر و دبیر شعام شده. حتی یک بار هم این وسط تنزل مقام گرفته و دوباره از کارشناسی شروع کرده. چرا این ویژگی مهمی است؟

ساختار دولت - ملت یک ماشین عظیم پیچیده است. در این ساختار دو گونه رشد امکان پذیر است، رشد عمودی، و رشد افقی. اولی همین مسیری است که جلیلی و هر کارمندی طی می‌کند، دومی مسیری است که قالیباف، پزشکیان، قاضی‌زاده، زاکانی و بسیاری از رجال طی می‌کنند. اینها از بیرون سازمان به آن تزریق می‌شوند.

برخلاف تصور اتفاقاً رشد افقی پدیده بدی نیست. چرا که سازمان‌ها و به طور کلی ساختار دولت-ملت یک ویژگی ذاتی دارد. دولتمندی تمایل شدیدی به "حفظ وضع موجود" و "بقامحوری" دارد. همین تمایل است که امکان تداوم را در بحران‌هایی مثل انقلاب، جنگ، تحریم و تغییر ریاست جمهوری فراهم می‌کند. اما این تمایل یک فرزند ناخواسته می‌زاید: "روزمرگی"

رشد عمودی در سازمان و زندگی کارمندی روزمرگی را در تمام شئون فکری فرد تزریق می‌کند. در این شرایط افراد در برابر تحول و تغییر مقاوم می‌شوند. این از عجایب دستگاه دولت-ملت است. چیزی که باعث تداومش می‌شود جلوی پیشرفتش را می‌گیرد!

در چنین شرایطی است که رشد افقی مثل یک شوک می‌تواند سامانه‌اش را تکان بدهد. قالیباف، احمدی‌نژاد، رییسی نمونه‌های خوبی از این مثال هستند. اما الزاماً این تکانش موفق نخواهد بود، چرا که نا آشنایی مدیر می‌تواند تبدیل به آزمون و خطا شود. عین کسی که پشت دستگاهی پیچیده دکمه‌ها را امتحان می‌کند.

مثلاً احمدی‌نژاد سازمان برنامه بودجه را حذف کرد! هرچه این سازمان تخصصی‌تر باشد مدیر افقی زمان بیشتری برای آزمون و خطا نیاز دارد، در نتیجه یا زمان را برای یادگیری از دست می‌دهد (مثل ضرغامی در میراث) یا توسط همان سازمان مدیریت می‌شود. (مثل روحانی) یا تغییرات شدید اعمال می‌کند یا درک ناقصی از سازمان را مطرح می‌کند.(مثل درک قالیباف از کار اجرایی به مثابه پیمانکاری)

البته نمونه‌های موفقی از رشد افقی وجود دارد، شبیه مرحوم یزدانی خرم در والیبال که از فدراسیون کشتی آمد و نسل جدیدی ساخت. اما این روش ریسک بالایی دارد.

ساختار دولت_ملت موفق باید بتواند رشد عمودی را سالم کند. درست است که نمونه‌های موفقی از رشد عمودی وجود دارد مثل علیرضا دبیر در کشتی، حسن طهرانی مقدم در موشک‌سازی، مجید شهریاری و فخری‌زاده، اما در بسیاری موارد "روزمرگی" ذهن کارگزار را می‌بلعد. رشد عمودی یک آفت دیگر هم دارد که به "قانون پیتر" مشهور است. خلاصه‌اش اینکه مدیر موفقی ارتقا می‌یابد و خراب می‌کند. مثل محمد سرافراز در صداوسیما، یعنی سقف این مدیر همان پرس تی وی درخشان بود.

 

سعید جلیلی اینجاست که ممتاز است.

او از پایین‌ترین درب وارد شده، پله‌ها را بالا رفته و تمام پیچ و مهره‌های سازمان را یکبار باز و بست کرده، مشمول قانون پیتر نشده و در هیچ سطحی گیر نکرده اما از همه مهمتر درگیر روزمرگی نشده است. جلیلی کار دولتداری را کامل تجربه کرده و اجرا یعنی همین.

او به این هم بسنده نکرده، ۱۱ سال اخیر را صرف بررسی ساختار دولت-ملت کرده و برای تغییرش "ایده" ضد روزمرگی پیدا کرده است. نگفتن جزییات برنامه‌هایش به این دلیل است که قدر ایده‌هایش را فهمیده. مثل دیگر رقبا نیست که برایشان برنامه می‌نویسند و ایده‌ها را خرج کنند. چنین نامزدی در تاریخ انتخابات‌های ما بی‌مانند است. (او همین ایده‌ها، یعنی حاصل عمرش را رایگان به رییسی داد)

سازمان هم به خوبی این را می‌فهمد و مقابل تحول مقاومت می‌کند. ترجیح بدنه، ریاست اصلاح‌طلبان (کارگزاران) است که برخلاف اسمشان دقیقاً "حفظ وضع موجود" و گذران امور می‌کنند. انتهای ایده این افراد "نفت بفروشیم زندگی کنیم" است و به همین دلیل مذاکره رفع تحریم و عادیسازی (نرمالایز شدن) را پیگیری می‌کنند. ایران با چنین رویکردی در بهترین حالت مثل دوران خاتمی (بدون تحریم) درجا می‌زند یا مثل دوران روحانی (با تحریم) عقب می‌ماند.

در درجه بعد هم مدیرانی نسبتا مدیریت شونده مثل قالیباف اولویت سیستم است، که اگر چه مقداری درد تحرک دارد اما زایمانی در کار نیست. این مدیران مثل دوران احمدی‌نژاد زیرساخت‌های عمدتاً عمرانی را اجرا می‌کنند و برنامه‌های توسعه راستی را پیگیری می‌کنند که قطعاً با فاصله از نمونه قبلی بهتر و حتی باعث پیشروی است.

بحران جلیلی‌ها دقیقاً اینجاست که نه تنها ضد روزمرگی هستند، بلکه خواهان جهش هم هستند! از طرفی چون زیر و بم سازمان را هم دیده‌اند به راحتی مدیریت نمی‌شوند. او با همه کار نمی‌کند، تعارف ندارد و جلوی فساد و نابهینگی می‌ایستد. قدرت ریاست جمهوری را فراتر از پیمانکاری و ساخت و ساز، مثل یک معمار فهمیده است. چنین گزینه‌ای باید هم مطرود ساختارها باشد، اما شاید به لطف قدرت ملت در "دولت-ملت" بتوان تحولی ایجاد کرد. فشار از پایین!

ممکن است جلیلی رییس‌جمهور نشود اما من بسیار امیدوارم که یک حزب واقعی تاسیس کند و خودش را تکثیر کند.

 

پ.ن: مثالهای مدیریتی این متن نسبی هستند. همه دوران مدیریت یک نفر را نمی‌توان با یک جمله توصیف کرد.

 

 

سلمان معمار ۷ تیر ۱۴۰۳

 

توضیح: این سلسله یادداشت‌های سلمان معمار را از عکس‌نوشت‌های اینستاگرامش دارم به وبلاگ انتقال می‌دهم و چند وقت بعد به تاریخ نگارشش انتقال خواهم داد.

چیز عجیبی بود. هر شب تهران سقوط می‌کرد و هر صبح سرجایش بود. خارج نشینان چمدانها را بسته بودند و منتظر پایان مراحل اداری انقلاب بودند تا به رقص آزادی برسند. یکی‌شان در تجمع کانادا نوشته بود: "تو آنجا گلوله می‌خوری من اینجا می‌میرم" و بعد با دوست دخترش رفتند شام پس از مرگ.

اولین انقلاب دورکاری تاریخ.

انقلابیون کیلومترها آن طرف محل انقلاب جمع می‌شدند و فحش می‌دادند و مبارزه می‌کردند. در شبکه‌های اجتماعی می‌جنگیدند و حتی شهید هم می‌دادند.

اولین انقلاب با رهبران فوتبالیست و بازیگر. متحد می‌شدند و غنائم را تقسیم می‌کردند. حکم مسوولیت می‌زدند. از فرسنگ‌ها آن طرف مرگ فلانی را رد و صحنه را قتل اعلام می‌کردند. هشتگ‌های میلیونی می‌ساختند و دنیا را به تعجب می‌انداختند، اولین انقلاب هشتگی.

از چپ چپ تا راست راست کنار هم جمع شده بودند و شعار کومله را تکرار می‌کردند. هیچ کس نمی‌دانست چه می‌خواهند، یکی می‌گفت گشت نباشد، دیگری جلوی دوربین لخت می‌شد، یکی سقوط حکومت را می‌خواست و دیگری قدرت اصلاحات،

تمام دنیای غربی را پای کار آوردند، ژولیت بینوش موهایش را می‌برید و راجر واترز مصاحبه می‌کرد.

از مکرون تا نتانیاهو انقلابی شده بودند. امثال احسان کرمی و فرخ نژاد و ارجمند از میدان انقلاب به سفره انقلاب فرار می‌کردند. حجم توهم چنان بود که فراخوان پر کردن میدان آزادی می‌دادند. هر کس می‌مرد کشته شده بود. شاهین نجفی امان‌نامه می‌داد و صدف بیوتی آموزش ساخت سلاح.

خواندن سرود ملی را شرم آور کردند. شادی را جرم ساختند و دستور ناراحتی و اعتصاب می‌دادند. از همجنس باز تا محجبه، از تجزیه طلب تا سلطنت طلب، از دموکرات تا شاه دوست، ... دست به دست هم دادند تا کار تمام شود و آخرش چه شد

طوفان واقعیت توهم مجازی را برد و خیابان خالی پیدا شد. ما به زندگی‌مان برگشتیم و آنها به افسردگی‌شان.

۵۷ را دیده بودند اما هنوز فکر می‌کردند انقلاب یک جوسازی اراذل و دخالت خارجی بوده. در ۴۰۱ اولی را سفارش دادند و در ۴۰۴ دومی را. هر دو ناکام، چراکه انقلاب چشمه است، از درون می‌جوشد.

البته ۴۰۱ یک بازیگر درونی هم داشت. آنها که سالیانی در این تنور دمیدند و نان درآوردند. از ابتدای سال اخبار گشت ارشاد را داغ کردند، تیتر پشت تیتر، جلد پشت جلد، حتی یک جرقه ناکام با سپیده رشنو زده شد اما نگرفت، تا بالاخره مهسا امینی آتش را روشن کرد.

گسل حجاب را دست کم نگیرید. فکر می‌کردند میلیون‌ها زن به خیابان می‌آیند. حالا میلیونی هم نشد، حداقل صدها هزار، صدهزار هم نشد، ده ها هزار (یک صدم درصد ایران) که می‌شد.

اما امروز تقریبا هیچ تصویری از ۴۰۱ نیست که از بالا گرفته شده باشد جز یکی دو عکس با جمعیت به زور چند صد نفر. آنهم در رسانه‌ای‌ترین رویداد معاصر. اصلِ مردم نیامدند.

 آ.خامنه‌ای، یک مرجع تقلید دینی، پشت بلندگو از زنان کم حجاب که هدف ۴۰۱ بودند، تشکر کرد، آن هم دو بار!

سه سال بعد باز اسرائیل فکر می‌کرد با حمله به ایران مردم بیرون می‌ریزند و کار را تمام می‌کنند. اینبار هیچکس نیامد.

انقلاب مصنوعی ۴۰۱ اما شروع یک تغییر بزرگ بود: افتادن حجاب‌ها.

از ۴۰۱ بود که همه چیز رو آمد، صحنه روشن روشن شد. اینجا کومله از همان اول با پرچم کردستان در صندلی جلو نشسته بود. همان اول کومله نقده را گرفت و هشتگ آزادی زد. همجنس بازان رژه می‌رفتند. پهلوی خودش مراسم پابوسی نتانیاهو در اسرائیل را پوشش می‌داد. رجویسم همه جا بود و آموزش کوکتل مولتوف می‌دادند. خودشان شعار "من بی ناموسم" و "من سلیطه‌ام" را فریاد می‌زدند.

خیلی سریع ارتباط پارچه روی سر و تحریم تیم ملی روشن شد. طولی نکشید که شعارهای رکیک اندام جنسی در دانشگاه داده شد. در عرض چند هفته به لزوم حمله آمریکا رسیدند. هزاران نفر در کانادا جمع شدند که درخواست تحریم ایران و ثبت تروریستی سپاه را می‌دادند. پرچم را که همان روزهای اول آتش زدند. پلیس و مامور پیشکش. اصلا زن زندگی آزادی شعار قدیمی کومله بود. همینقدر عریان

از ۴۰۱ بود که پرده‌ها افتاد و فرصت وسط بازی گذشت، وقتی بعضی محجبه‌ها هشتک حمایت از ززا زدند تا پذیرفته شوند، ززایی‌ها به چشم عقب مانده نگاهشان کردند. مقابل حجاب اجباری، بی‌حجابی اجباری است، اختیار برچسب تبلیغاتی حذف حکومت بود. این میدان پر از مسیح علی‌نژاد هاست.

وضعیت امروز حجاب در خیابان تاثیر انقلاب جنسی جهانی است نه انقلاب فلانی. ایران جزو آخرین سنگرهای هویتی است که مقابل این موج ایستاده و باید حل شود. نه آن انقلاب درون‌زا بود و نه این خیابان.

سالها می‌گفتند گشت (هرگونه دخالت حکومت) نباشد همه چیز درست می‌شود، اصلا اینها باعث بی‌دینی شده‌اند، حالا داریم آرمانشهر دینی‌شان را می‌بینیم. هر روز تفاوت ظاهری ایران با غرب کمتر و شمال تهران اروپای دست دوم‌تر می‌شود. البته برای کسی که انسان اروپایی مرکز جهانش باشد خیلی هم اتفاق خوبیست و اصل ماجرا هم دقیقا اینجاست!

می‌خواستند زن ایرانی را حذف کنند.

زنی که انقلاب واقعی ۵۷ را آفرید. انقلابی که برای زنان دورترین روستاها بهداشت و آموزش برد. همانی که دختران را به دانشگاه فرستاد، پای ورزش زنان ایستاد. به نادیدگان فرصت داد، زن را سیاسی کرد، همانی که میلیونها زن انسان و خانه‌دار و شاغل و پزشک و دانشمند و کارآفرین و هنرمند و ... تربیت کرد.

زن ایرانی زیر موشک و تحریم و استعمار در دامنه آتشفشان زندگی ساخت. هویتش را حفظ کرد و قد کشید. خودش بود نه ادای دیگران. زنی که دغدغه جامعه داشت و فکر می‌کرد. زنی که پای باور و کشورش ایستاد. چنین زنی خطرناک نیست؟

۴۰۱ پروژه حذف زن ایرانی است و سرقت دستاوردهایش. گرفتن پرچمش و و عادی کردنش. کندن لباسش و فرستادنش به سربازی دیگران، عضو جنبش شو، یکی باش از صدها رونوشت زن پاریسی. زن یعنی این.

اول باید دنیایش را کوچک می‌کردند. «بدن خودمه» یعنی پاک کردن پیرامون. فردی کردن مساله. حذف تصویر بزرگ، فقط به خودت فکر کن، گور بابای بقیه. زندگی یعنی این. 

و وقتی آدمها از هم جدا شدند جمله اصلی را گفتند: دیگران به تو چه؟ و تو به دیگران چه؟ هر کسی سرش به کار خودش باشه. آزادی یعنی این

با «به تو/من چه» می‌شود جلوی چشمت صد هزار نفر بکشند، مکانیسم ماشه ببندند و آماده ترکمنچای شوند و تو در حال لذت بردن از شجاعت در رقص باشی.

می‌خواستند زنی بسازند در خود و برای خود.

زنی که دستاوردش زیبا کردن شهر باشد، نوعی مبلمان شهری. زنی که نهایت مبارزه‌اش نمایش جذابیت باشد، ابژه دیگران. زنی که افقش شباهت به زن پاریسی باشد، جنس دست دوم. زنی که "زندگی نرمال" را آنجا ببیند، حسرتی مداوم. چنین زنی بی‌خطر است، درگیر است، ناکام است، نگران جامعه نیست، فداکاری ندارد، حل می شود، چنین زنی به راحتی رها می‌کند

حجب و حیای ایرانی یک تکه پارچه نبود. حجاب یک "نه" بزرگ به این نظم است. نه به شبیه دیگری شدن. نه به زیر بار رفتن، نه به در دسترس بودن، نه به ارزانی زن، نه به حذف از اجتماع، نه به قضاوت، نه به رقابت زیبایی و ایجاد میلیونها زن بازنده.

مبارزه واقعی اینجاست. پس آنها میدان مبارزه را تغییر دادند: «شجاعت یعنی عریانی» حالا برو در این میدان تا دلت می‌خواهد بجنگ، هیچ شدی.

مهسا امینی نمونه جالبی است، بدون یک جمله، یک فعالیت، حتی یک خواسته! در نهایت انفعال. تا به حال شنیده‌اید "من میخواهم مهسا امینی شوم"؟! چرا این قهرمان الگو نیست؟! با هوش مصنوعی برایش صدا می‌گذارند، چون صدایی ندارد. سخنی نگفته و کاری نکرده و حتی اراده‌ای هم نداشته. هیچ چیزی برای الگو بودن ندارد.

مهسا امینی فقط یک نقش دارد: قربانی! او و زن‌های دیگر ماجرا از نیکا و سارینا و ... همه قربانی هستند نه الگو.

نام چنین کسی را رمز میکنند، چون این جایگاه زن ایرانی است. همه باید حس قربانی بودن کنند تا الگوی اصلی را بپذیرند.

در واقع ززا اصلا الگو نمی‌خواهد،

چون از اول داشت: «زن آزاد غربی».

اینجا زن ایرانی حتی لیاقت الگو شدن هم ندارد. باید حدش را بفهمد. گلشیفته فراهانی رهبر کبیر انقلاب نمونه‌اش، تا انتهای غربی شدن رفت، هرچه داشت کندند، هرچه گفتند کرد، اما هنوز به درجه انسان شدن نرسیده؛ همه جا یک "قربانی" سرکوب جهان سومی معرفی می‌شود که موفق شده ارزشهای غربی را بپذیرد. تارزانی که از جنگل به دنیای آدمها آمده. نوازشش کنید، لختش می‌کنیم، می‌رقصانیمش و اگر جفتک نزند جایزه هم می‌گیرد.

این آخرت زن ایرانی در دنیای ززاست. به همین عریانی.

از ۴۰۱ پرده‌ها افتاده. فکر می‌کنید آن استاندار جمهوری اسلامی که می‌گوید به حجاب اعتقادی ندارم، قبلا داشته؟ ون‌ها را آوردند و این بار حامیان حجاب را جمع کردند. (و همین سیاست رهاسازی تصویری ناچار و بی‌بدنه از نظام فرستاد که جنگ را تقویت کرد).

صحنه رو شده، این نمایش سبک زندگی کسانی است که به سرمایه رسیدند، قدرت را هم فتح کردند و حالا ارزش‌هایشان را به جامعه تحمیل می‌کنند و اسمش را انقلاب می‌گذارند.

همانطور که پهلوی و علینژاد در بیرون می‌گفتند «ما نماینده مردم هستیم، امتیاز بدهید تا شلوغ بشود» داخلی‌هایی هم آمدند که «ما نماینده مردم هستیم، امتیاز بدهید تا شلوغ نشود». خون‌های ۴٠١ را اینها در داخل نقد کردند و آنها در خارج.

شورش بی رهبر انقلابی است که اینطور دزدیده می‌شود. این یکی قدرت را گرفت و جاده را برای جنگ هموار کرد، آن یکی سرباز جنگ شد تا به قدرت برسد. 

رسوایی ۴۰۱ نهایتاً جنگ را هم از پرده بیرون انداخت. دیدید حمله اسراییل به ایران چقدر یادآور ۴۰۱ بود؟ از لزوم حمله آمریکا و اسرائیل نمی‌گفتند؟ از حذف سران سپاه؟ سفر پهلوی به اسرائیل؟ شعار زن زندگی نتانیاهو وسط جنگ؟

همان آدمها، همان شعارها، همان هدفها.

جنگ تحمیلی ۴۰۴ خروجی مستقیم ۴٠١ بود. تک تک کسانی که آن را داغ کردند در خون ۱۰۶۰ شهید شریک هستند.

پروژه اصلی اینجاست. مساله هیچ وقت یک تکه پارچه نبود، همانطور که در جنگ یک تکه خاک نبود.

 

 

سلمان معمار ۲۹ شهریور ۱۴۰۴

 

امام صادق ( علیه السلام):

اهل دوزخ از این رو در دوزخ برای همیشه می‌مانند که قصد داشتند، اگر در دنیا جاودان ماندند همیشه نافرمانی خدا کنند و اهل بهشت از این رو در بهشت جاودانند که نیت داشتند اگر در دنیا باقی بمانند همیشه در اطاعت خدا باشند.

 

 

اصول کافی ج ۳، ص ۱۳۵

پی‌یر راست می‌گوید که برای خوشبخت‌بودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت، و من حالا به آن اعتقاد دارم. "بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند"* و ما تا زنده‌ایم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم.

 

لئون تولستوی/ جنگ و صلح/ جلد دوم/ ص. ۶۸۱

 

امکان خوشبخت بودن را باور داشتن، این را آندره‌ی نقل قول می‌کند از کنت بزوخوف جوانی که در زندگی هرگز خوش نبوده، گیرم وارث بزرگترین ثروت سن پطرزبورگ. آیا امکان خوشبخت بودن وجود دارد؟

داریم برمی‌گردیم تهران. چون اینطور برای امیر بهتر است. پیشنهاد از خودم بود. خصوصاً اینکه این بار که بعد ۶ ماه رفت دیدن مادرش هم من سخت گذشت بهم هم امیر که دائم نگران تنها ماندن یا نماندن من بود. خیلی سخت گذشت، خیلی.

همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که باورمان نمی‌شود، پیدا کردن خانه مناسب و ردیف شدن کارهای اداری تلنبار شده روی هم.

خانواده؟ آنهایی که بیشتر زحمت ما را کشیده بودند گریه کردند. تلاش شدید کردند منصرف شوم خصوصاً دوستان آ.ب مثبتم. حتی آنقدر که یکی پیشنهاد داد در یکی از خانه‌های آنها بنشینیم و یک سال هم آنها را امتحان کنیم که وقتی امیر می‌رود تهران، نوبتی پیشم بمانند و اگر روزی نتوانستند پرستار به هزینه خودشان برایم بگیرند. خواهرهایم گفتند اجاره خانه را ما می‌دهیم نرو. نمی‌دانم چرا همه موضوع را فقط از جنبه مالی بررسی می‌کنند و راهکار می‌دهند که فقط بخشی از داستان است.

دارم دوباره از تبریز می‌روم بی‌که تبم ریخته باشد. گر گرفته دارم می‌روم و وقتی مادری که تنها نقطه روشن و گرم تبریز بود برایم دیگر نیست و سر مزارشان هم بیش از یکسال فاصله می‌افتد رفتنمان، بودن و ماندن اینجا جز فرسودن جان نیست. « درست است سر نمی‌زدیم اما می‌دانستیم اینجایی»؟ جمله‌ای که بدون تغییر از دهان خانواده بیرون می‌آید.

این بار در سه‌شنبه‌ها با سوزی، فقط یکی از دوستان بود و هانیه چون کار داشت نیامد. همکارم با اینکه برای ناهار مهمان داشت رفتنش نمی‌‌آمد و دنبال جایی از بدنم بود که ماساژ بدهد. گفتم یادت هست هر بار اصرار می‌کردم کمی بیشتر بمانید سریع اسنپ می‌گرفتید؟

دنیا همین است. سر نمی‌زنیم، زنگ نمی‌زنیم و پنج دقیقه بیشتر نمی‌مانیم چون «می‌دانستیم هستی»، این اعتماد را از کجا آوردیم؟ رفتن، چه هجرت چه مرگ در کمین است. پدر و مادر یا هر بسته دیگری، هر گلی که اهلی ما شده است نیازمند توجه است. نیازمند ابراز و تداوم این ابراز است حالا به فاصله اشکالی ندارد اما چقدر؟ این فاصله زمانی را بر چه اساسی تنظیم می‌کنید؟ مشغول بودن؟ به چه؟

وقتی اولین بار از مادر جدا شدم می‌دانستم که هر وقت دلم خواست می‌توانم به او سر بزنم اما یکسال بعد بیماری شدت گرفت و دیدار شد سالی دو بار. تلفن؟ جای کنار مادر خوابیدن و دست گرمش را به دست گرفتن و بویش را حس کردن را نمی‌گیرد و من تمام عمر به بهانه درس و کار و بیماری ازش محروم شدم. اما دلم خوش نبود که هست. همیشه نگران بودم که شاید این آخرین بار است. این اضطراب از رفتن هادی و پدر در من ماند. حتی به بیماران هم کشید. نگران اینکه مبادا بیمار بمیرد و دوباره کسانی که بیرون منتظرش هستند را نبیند.

شدتش را در امیر خودتان حدس بزنید.

باور داشتن به امکان خوشبخت بودن را از زبان پی‌یر بزوخوف شنیدن، حکایتی است و بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند از آندره‌ی یک چیزی. وقتی هر دو به «می‌دانستیم هستی» مبتلایند. هر کدام به نوعی. چه می‌گویم؟

همه مبتلاییم. هر کدام به نوعی. و کسی که بیشتر زحمت کشیده بیشتر و شدیدتر ناراحت می‌شود. چون فکر می‌کند کم گذاشته است. چون دیدن از دست رفتن گلی که اهلی‌اش کرده/شده بود دردناک است.

 

 

* انجیل متی. باب هشتم. ۲۲

 

 

 

 

 

آیه ۲۰ باب ۱۷ سِفر پیدایش:

 

וּלְיִשְׁמָעֵאל שְׁמַעְתִּיךָ, הִנֵּה בֵּרַכְתִּי אֹתוֹ וְהִפְרֵיתִי אֹתוֹ וְהִרְבֵּיתִי אֹתוֹ בִּמְאֹד מְאֹד; שְׁנֵים-עָשָׂר נְשִׂיאִם יוֹלִיד, וּנְתַתִּיו לְגוֹי גָּדוֹל.

 

ترجمه فارسی:

و درباره اسماعیل (دعای) تو را شنیدم، اینک او را برکت دادم و او را بارور ساختم و او را بسیار بسیار زیاد گردانیدم، دوازده فرزند از او پدید خواهد آمد و او را به امتی بزرگ خواهم رسانید!

 

تفسیر متن:

برخی از مفسرین تصریح کرده اند "مئود مئود" نام محمد است. و این تائیدی است بر اینکه پیامبر از اولاد اسماعیل است و منظور از دوازده فرزند، دوازده نواده اسماعیل (ائمه اطهار) هستند.

این دوازده فرزند، پسران خود حضرت اسماعیل نیستند. چون هیچ کدام از فرزندان اسماعیل نه سلطان شدند، نه مدعی سلطنت بودند و نه امام و نه ادعای امامت داشتند.

 

 

از توییتر به آور کرمانی

@B_Kermani_1364

 

 

 

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ کَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِک علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد کما بارکتَ على آل ابراهیمَ اِنّکَ حمیدٌ مجیدٌ.

 

 

پست مرتبط: (+)

 

سید بزرگوار خطرناکی که قبلاً در موردش نوشتم در کانالش آورده بود: 

فضل بن أبی‌قُرّه گوید: امام صادق (صلوات الله علیه) فرموند: هیچ مؤمنی نیست مگر این‌که در او دُعابه است.

عرض کردم: دُعابه چیست؟!

حضرت فرمودند: یعنی شوخی.

 

(الکافی، الشیخ الکلینی، ج٢، ص٣۶۸، کِتَابُ اَلْعِشْرَةِ، بَابُ اَلدُّعَابَةِ وَ اَلضَّحِکِ، ح۲)

 

من دروغ چرا، در کت مبارکم نرفت چون می‌دانم حضرت محمد صلوات الله علیه و آله اهل شوخی نبود و از شوخی کنندگان روی می‌گرداند. البته در ادامه با حدیثی از حضرت محمد باقر علیه السلام آورده بود:

از عبدالله بن محمّد جُعْفی روایت است که گوید: شنیدم امام باقر (صلوات الله علیه) می‌فرمودند: همانا خدای متعال آن کسی را که در میان جمع شوخی و خوش‌مزگی نماید -بدون آن که فحش دهد یا هرزه زبانی کند- دوست می‌دارد.

 

(همان، ج۴)

 

این یکی در کت کمی جا باز کرد. چیزی به سید نگفتم ولی طبق معمول برای امیر بازگویی نمودم، یادم نیست خبری بازگفتم یا استفهامی، فقط همین خاطرم بود. تا اینکه این سخنرانی آقای جوادی آملی را شنیدم و متن پیاده شده را کپی کردم و برای سید فرستادم هر چند می‌دانم طلبه طوری این منافاتی ندارد و فلانی خواهد گفت. اینطوری است دیگر. شما هم بخوانید و عیدتان مبارک:

 

 اهتمام پیامبرانه

وجود مبارک رسول گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) معلم اخلاق ماست. 

اخلاق رسول گرامی مطابق با قرآن بود. قرآن چندین کار کرد که یک انسان متخلّق، آن کارها را برنامه خود قرار می‌دهد.

کار اساسی‌ای که قرآن کرد این بود که شوخی را از جدّی جدا کرد؛ این از مهم‌ترین کارهای قرآن بود!

وجود مبارک حضرت هم اهل شوخی نبود، اهل جدّ بود.

اگر اخلاق رسول گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) قرآنی است، این یعنی:

نه بازی می‌کند

نه کسی را بازی می‌دهد

نه شوخی می‌کند

نه کسی را به شوخی می‌گیرد

 

معنای اینکه اهل شوخی نیست، این نیست که نمی‌گوید و نمی‌خندد؛ اتفاقاً او خیلی اهل بسط است، بشّاش است، اهل نشاط است.

اما هیچ وقت کارش را به شوخی نمی‌گذراند، همه کارهای او جدّی است.

حضرت بین جدّ و شوخی فرق گذاشت، بین بازی و حکمت فرق گذاشت.

همان ‌طوری که در بین جاهلیت، حضرت جلوه کرد: ﴿هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً﴾ در بین درس‌نخوانده‌ها، حکیمی در آمد؛ در عصر جاهلیت، یک کتاب عقلانی محض و یک دین عقلانی صرف در آمد.

همچنین در میان بازی‌ها و بازی‌گرها، یک حکیم صرف در آمد و در میان شوخی و شوخی‌کننده‌ها، یک قول فصل بر آمد: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ ٭ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ﴾

 

 

آیت الله جوادی آملی/ درس اخلاق؛ ۸۹/۱۰/۳۰

 

فرمود: تا نفَس می‌کشید درس و بحث!

آدم می‌گوید فارغ‌التحصیل هستم، این یعنی به ننگ خود اعتراف کردی! تا جا دارد درس بخوانید یا درس بگویید یا کتاب بنویسید، مطلب نو بیاورید!

فرمود: جای خالی نگذار! قلب مثل شکم نیست که سیر شود: «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ»

از بیانات امام مجتبی‌ علیه‌السلام است که «کُونُوا أَوْعِیةَ الْعِلْمِ وَ مصابیحَ الهُدی» چراغ باش تا جامعه را روشن کنی.

آدم بگوید درسم تمام شد؟ یعنی عمرم تلف می‌شود! ﴿خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ﴾* هر لحظه بی‌علم، خسارتِ جان است!

 

 

آیت الله العظمی جوادی آملی/ سخنرانی عمومی: ۱۳۹۶/۰۸/۲۵

 

* آیه ۱۵ سوره مبارکه زمر

 

 

نسیم دارد مجازی روانشناسی می‌خواند، یعنی بعد از بازنشستگی شروع کرده به تحصیل مجازی. رقیه هم اوایل دهه نود مجاری داشت فوق لیسانس یا دکتری می‌خواند، خاطرم نیست. دنبال کتاب‌هایی بود که پیدا کردیم برایش فرستادم. فاطمه هم دارد برای دفاع از پایان‌نامه هواشناسی آماده می‌شود. درس خواندن خیلی خوب است به شرطی که شرایط مهیا باشد. من دهه نود اوج درد و خرج فیزیوتراپی‌ام بود و بعد زمان کرونا که هم پول داشتم هم فرصت ناگهان سل پیش آمد و دوباره دردها و اسپاسم و سوزش کف پاها که نه تنها امان من که امان هر کس پیشم بود بریده بود. بهانه می‌آورم؟ شاید.

اما بهانه نیست اگر قرار باشد برای درس خواندن یا هر خدمتی به خودم، کسی را ولو با طیب خاطر به کوچکترین زحمتی بیندازم از آن خدمت با هر درجه زحمت چشم می‌پوشم. اخلاق بهانه تراشی و تنبل مآبی است؟ باشد.

این وسط خوابم برد و حالا که آمدم بنویسم نظرم عوض شد. نه کاملاً، اما به خودم نهیب می‌زنم تنبلی کردم؟ اگر تنبلی نباشد قانع شدن به حداقل است. این قناعت به حداقل خصلتی ذاتی است. همینطور که می‌نویسم انگار دارم تراپی می‌کنم خودم خودم را، من کماکان اگر تمکن مالی داشتم ترجیحم این بود هزینه تحصیل فرد دیگری که استعداد و همت درس خواندن دارد اما پولش را ندارد عهده‌دار شوم تا کلکسیون مدرک جمع کنم تا ثابت کنم «ز گهواره تا گور دانش بجوی». آن هم هر دانشی، بی‌ربط یا با ربط. اگر ملاکم آموختن دانش است من هر روز حالا اگر اغراق نکنم که هر ساعت در حال کسب دانشم، اما نه دانشی که مدرکی برایم دست و پا کند. دانشی که شناختم از خالق را بالا می‌برد. اما اگر دلم به گرفتن مدرک خوش بود، رشته جامعه‌شناسی انتخاب اولم بود.

در کل اگر بخواهم یک تصویر از خودم بیرون بدهم موجودی کمال گرا با مقادیری عجب و تبخترم که جلوی جلو رفتن بیشترم را می‌گیرد. همان که به مخاطبان موقع تعریف و هندوانه سوا کردن می‌گویم «همه کاره بیکاره». اما ثروت، پول چیزی است که از چوب خشک دکتر مهندس می‌سازد. من وقتی پول داشتم تلاش کردم ولی بیماری اجازه نداد. بهانه نیست، من در برابر ام‌اس ضعیف بودم/هستم. هر کس وانمود می‌کند در برابر شوالیه قوی است، با شوالیه چهارم روبرو نشده. من از اینکه بگویم ضعیفم باکی ندارم و هرگز ادعا نکردم قوی هستم، همانطور که ادعا نکردم بچه پولدارم. مسئول حماقت و توهم کسی نیستم. نوشته‌هایم هستند کور که نبودید.

حالا هم می‌گویم، اگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی پول داشتم ترجیح می‌دادم دست جوانی را بگیرم تا اینکه صندلی حقیقی یا مجازی دانشگاهی را اشغال کنم. دنیای حساب و کتاب است. جواب سوالات در دانشگاه نیست، در درون است. در انفسهم است.