- ۲۷ دی ۰۴ ، ۰۸:۲۱
- ۰ نظر
ناتاشا ناتاشا. خیانتش به آندرهی عصبانیام کرد ولی «گفت: این از مکر شما زنان است، که مکر شما زنان مکرى بزرگ است.» (یوسف: ۲۸)
در تفسیر آیه آمده: با اینکه قرآن، کید شیطان را ضعیف مىداند: «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً» (نساء: ۷۶) ولى در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است. به گفته تفسیر صافى، این به خاطر آن است که وسوسه شیطان غیابى و سارقانه است، ولى وسوسه زن با لطف و محبّت و حضورى و دائمى است. (منبع)
اینجا تولستوی به زیرکی این را نشان میدهد. ناتاشا فریب میخورد چون الن همسر پییر است و آندرهی قبل از سفرش به ناتاشا میگوید در غیابش به پییر اعتماد و تکیه کند. و شد آنچه نباید. یک تراژدی هولناک:
لبخند لذت از لبان ناتاشا دور نمیشد. احساس میکرد که خوشبخت است و زیر باران آفرینهای این کنتس بزوخوای عزیز، که در گذشته در نظرش بانویی بس متشخص میآمد که نزدیک شدن به او ممکن نبود و اکنون این قدر به او مهربانی میکرد شکوفا میشود. ناتاشا به نشاط آمد و احساس میکرد که چیزی نمانده است که به این زن مهربان و نیکدل دل ببازد. الن نیز صادقانه شیفته ناتاشا شده بود و میکوشید او را به نشاط آورد. آناتول از او خواسته بود که اسباب دیدار او را با ناتاشا فراهم سازد و او اکنون به این منظور به دیدن آنها آمده بود. فکر رساندن ناتاشا به آناتول اسباب تفریح او بود. الن گرچه پیش از آن خلقش از دست ناتاشا که در پترزبورگ بوریس را از چنگش بیرون آورده بود تنگ بود اکنون دیگر به آن فکر نمیکرد و از صمیم قلب و به شیوه خود برای او خوشی میخواست. هنگامی که میخواست رستفها را ترک کند ناتاشا را که اکنون زیر بال گرفته بود به گوشهای خواند و در گوشش گفت: دیشب برادرم شام به خانه من آمد. نمیدانید، از خنده مردیم. لب به غذا نزد، همهاش آه میکشید. نمیدانید قشنگم، دیوانه شده است. جداً عاشق شیدای شماست، عزیزم.
الن گفت: وای چه سرخ میشود، چه سرخ میشود! وای شیرینم حتماً بیابید! اگر کسی را دوست دارید دلیل نمیشود که خودتان را مثل تارک دنیاها زندانی کنید. حتی اگر نامزد دارید من اطمینان دارم که نامزدتان دوست دارد که در غیاب او معاشرت کنید نه اینکه برای خودتان زندان درست کنید و از کسالت دور از جانتان دق کنید. ناتاشا در دل گفت: پس معلوم میشود میداند که من نامزد شدهام. یعنی او و شوهرش، یعنی با پییر، با همین پییر عاقل عادل در این خصوص حرف زدهاند.
جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد دوم/ص. ۸۲۸
وقتی از قدرت نویسندگی حرف میزنیم دقیقاً از چه حرف میزنیم:
بیش از سه هفته بود که گرما و بیآبی ادامه داشت. هر روز ابرهای مواج وسیعی آسمان را میپوشاند و میگذشت و گهگاه خورشید را پشت خود پنهان میکرد. اما نزدیک غروب آسمان دوباره صاف میشد و خورشید در افق پشت پرده غباری سرخ فرومیرفت. فقط شبها شبنمی فراوان فضا را فرامیگرفت و زمین را صفا میبخشید. گندمهای درو ناشده میسوختند و از خوشه میریختند. مردابها خشک میشدند. گاوها از گرسنگی ماغ میکشیدند، چون در سبزههای آفتاب سوخته علیقی نمییافتند. فقط شبها، آن هم در جنگلها تا زمانی که شبنم باقی بود هوا خنک میشد، اما در جادهها، خصوصاً در شاهراه که سربازان از آن میگذشتند، به وقت شب حتی در جنگل از خرمی خبری نبود. شبنم در شن غبار جاده که تا بیش از ربع آرشین زیر پای سربازان به هم میخورد میخشکید. حرکت سربازان از سحر شروع میشد. قطارهای ارابه و توپخانه بیصدا پیش میرفتند. چرخها تا محور و پاهای سربازان تا قوزک در غبار گرم شن که حتى شب فرصت خنکشدن نمییافت و هر نفسکشی را خفه میکرد فرومیرفتند. قسمتی از این غبار زیر چرخهای ارابهها و قدمهای سربازان کوفته میشد و به هم میخورد و بخشی دیگر به هوا میرفت و همچون ابری همه چیز را در خود غوطهور میداشت و در چشمها و گوشها و موها مینشست و در سوراخهای بینی میتنید و بدتر از همه به ششها و معدهها راه مییافت. هر قدر آفتاب بالاتر میآمد ارتفاع این ابر غبار نیز افزایش مییافت و از پشت پرده لطیف این شن سوزان میشد با چشم بیحفاظ در خورشید عریان نگاه کرد. خورشید همچون گوی درشتی ارغوانی به نظر میرسید. نسیمی نمیوزید و آدمها در این جو ساکن به زحمت نفس میزدند. دستمالی بر دهان و بینی بسته پیش میرفتند و چون به روستایی میرسیدند همه به سمت چاه میشتافتند. بر سر آب بر سروکول هم میکوفتند و آب چاه را تا گل ته آن مینوشیدند.
جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۱۰۰۹