مرا آفرید آن که دوستم داشت

ناتاشا ناتاشا. خیانتش به آندره‌ی عصبانی‌ام کرد ولی «گفت: این از مکر شما زنان است، که مکر شما زنان مکرى بزرگ است.» (یوسف: ۲۸)

در تفسیر آیه آمده: با اینکه قرآن، کید شیطان را ضعیف مى‌داند: «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً» (نساء: ۷۶) ولى در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است. به گفته‌ تفسیر صافى، این به خاطر آن است که وسوسه شیطان غیابى و سارقانه است، ولى وسوسه زن با لطف و محبّت و حضورى و دائمى است. (منبع)

 

اینجا تولستوی به زیرکی این را نشان می‌دهد. ناتاشا فریب می‌خورد چون الن همسر پی‌یر است و آندره‌ی قبل از سفرش به ناتاشا می‌گوید در غیابش به پی‌یر اعتماد و تکیه کند. و شد آنچه نباید. یک تراژدی هولناک:

 

لبخند لذت از لبان ناتاشا دور نمی‌شد. احساس می‌کرد که خوشبخت است و زیر باران آفرین‌های این کنتس بزوخوای عزیز، که در گذشته در نظرش بانویی بس متشخص می‌آمد که نزدیک شدن به او ممکن نبود و اکنون این قدر به او مهربانی می‌کرد شکوفا می‌شود. ناتاشا به نشاط آمد و احساس می‌کرد که چیزی نمانده است که به این زن مهربان و نیکدل دل ببازد. الن نیز صادقانه شیفته ناتاشا شده بود و می‌کوشید او را به نشاط آورد. آناتول از او خواسته بود که اسباب دیدار او را با ناتاشا فراهم سازد و او اکنون به این منظور به دیدن آن‌ها آمده بود. فکر رساندن ناتاشا به آناتول اسباب تفریح او بود. الن گرچه پیش از آن خلقش از دست ناتاشا که در پترزبورگ بوریس را از چنگش بیرون آورده بود تنگ بود اکنون دیگر به آن فکر نمی‌کرد و از صمیم قلب و به شیوه خود برای او خوشی می‌خواست. هنگامی که می‌خواست رستف‌ها را ترک کند ناتاشا را که اکنون زیر بال گرفته بود به گوشه‌ای خواند و در گوشش گفت: دیشب برادرم شام به خانه من آمد. نمی‌دانید، از خنده مردیم. لب به غذا نزد، همه‌اش آه می‌کشید. نمی‌دانید قشنگم، دیوانه شده است. جداً عاشق شیدای شماست، عزیزم.

الن گفت: وای چه سرخ می‌شود، چه سرخ می‌شود! وای شیرینم حتماً بیابید! اگر کسی را دوست دارید دلیل نمی‌شود که خودتان را مثل تارک دنیاها زندانی کنید. حتی اگر نامزد دارید من اطمینان دارم که نامزدتان دوست دارد که در غیاب او معاشرت کنید نه اینکه برای خودتان زندان درست کنید و از کسالت دور از جانتان دق کنید. ناتاشا در دل گفت: پس معلوم می‌شود می‌داند که من نامزد شده‌ام. یعنی او و شوهرش، یعنی با پی‌یر، با همین پی‌یر عاقل عادل در این خصوص حرف زده‌اند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد دوم/ص. ۸۲۸

 

 

 

وقتی از قدرت نویسندگی حرف می‌زنیم دقیقاً از چه حرف می‌زنیم:

 

بیش از سه هفته بود که گرما و بی‌آبی ادامه داشت. هر روز ابرهای مواج وسیعی آسمان را می‌پوشاند و می‌گذشت و گهگاه خورشید را پشت خود پنهان می‌کرد. اما نزدیک غروب آسمان دوباره صاف می‌شد و خورشید در افق پشت پرده غباری سرخ فرو‌می‌رفت. فقط شبها شبنمی فراوان فضا را فرامی‌گرفت و زمین را صفا می‌بخشید. گندم‌های درو ناشده می‌سوختند و از خوشه می‌ریختند. مرداب‌ها خشک می‌شدند. گاوها از گرسنگی ماغ می‌کشیدند، چون در سبزه‌های آفتاب سوخته علیقی نمی‌یافتند. فقط شب‌ها، آن هم در جنگل‌ها تا زمانی که شبنم باقی بود هوا خنک می‌شد، اما در جاده‌ها، خصوصاً در شاهراه که سربازان از آن می‌گذشتند، به وقت شب حتی در جنگل از خرمی خبری نبود. شبنم در شن غبار جاده که تا بیش از ربع آرشین زیر پای سربازان به هم می‌خورد می‌خشکید. حرکت سربازان از سحر شروع می‌شد. قطارهای ارابه و توپخانه بی‌صدا پیش می‌رفتند. چرخ‌ها تا محور و پاهای سربازان تا قوزک در غبار گرم شن که حتى شب فرصت خنک‌شدن نمی‌یافت و هر نفس‌کشی را خفه می‌کرد فرومی‌رفتند. قسمتی از این غبار زیر چرخ‌های ارابه‌ها و قدم‌های سربازان کوفته می‌شد و به هم می‌خورد و بخشی دیگر به هوا می‌رفت و همچون ابری همه چیز را در خود غوطه‌ور می‌داشت و در چشم‌ها و گوش‌ها و موها می‌نشست و در سوراخ‌های بینی می‌تنید و بدتر از همه به شش‌ها و معده‌ها راه می‌یافت. هر قدر آفتاب بالاتر می‌آمد ارتفاع این ابر غبار نیز افزایش می‌یافت و از پشت پرده لطیف این شن سوزان می‌شد با چشم بی‌حفاظ در خورشید عریان نگاه کرد. خورشید همچون گوی درشتی ارغوانی به نظر می‌رسید. نسیمی نمی‌وزید و آدم‌ها در این جو ساکن به زحمت نفس می‌زدند. دستمالی بر دهان و بینی بسته پیش می‌رفتند و چون به روستایی می‌رسیدند همه به سمت چاه می‌شتافتند. بر سر آب بر سروکول هم می‌کوفتند و آب چاه را تا گل ته آن می‌نوشیدند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۱۰۰۹

 

 

راه پیدا کردن نمازی که با آرامش و لذت همراه باشد، نمازی که انسان را سبک کند سخت است. گاهی به انسان نسیمی از این بهشت را می‌دهند ولی پیوسته در نماز ماندن بسیار سخت است. در حالی که خدای متعال می‌فرماید: «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ» از صبر و نماز کمک بگیر. چرا؟ چون در نماز باید برسی به «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» پس یعنی از من خدا کمک بگیر. اما خود خدا می‌فرماید:«إِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ» نماز سنگین است جز برای خاشعین. چه کسانی خاشع هستند؟ «الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» کسانی که توجه دارند که به لقاء خدا نائل می‌شوند و باور دارند روزی از این عالم می‌روند، یاد مرگ دل را نرم و قلب را خاشع می‌کند آنوقت اشک جاری می‌شود و آن نماز برایت آرامش می‌آورد.

 

 

حجت الاسلام والمسلمین نظافت

 

یکم: روزگار غریبی است. یک مدتی در ویراستی غم شدیدی داشتم که در اتاقی که حضور داشتم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام جسارت شد و دو آخوند حاضر (ماجد الحمدانی و مبین جعفری) علی‌رغم کامنت‌ها و اعتراض من از این پیامبر زنده دفاع نکردند، یا در اتاقی همین جناب مبین جعفری برای بالا بردن مقام حضرت زهرا سلام الله علیها، حضرت مریم علیها سلام را در حد «خدمتکار معبد» با دو سه مرتبه تأکید پایین کشید. حالا جلویم به راحتی به مقام و نبوت و شخصیت حضرت محمد صلوات الله علیه وآله مکرر توهین می‌شود و نمی‌توانم حرف بزنم. چون طرف هیچی بارش نیست دوم اگر بخواهم مقابله کنم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام و مادرش باید جسارت کنم.

چقدر اینستاگرام می‌تواند به راحتی کسی را که تا ماه رمضان سال گذشته نماز و روزه‌اش به راه بوده، از دین خارج کند؟ نمونه کوچکش شک و لرزه هر چند ثانیه‌ای خودم موقع تماشای مستند دن گیبسون: پترا یا مکه؟ (+) روزگار غریبی است. خدا به من صبر عنایت کند و مرا با مکر خود به امتحان نکشد. (دعا از امام سجاد علیه‌السلام است.)

دوم: روزهای اول از اغتشاشات شاکی بود. تعریف کرد که ناخن‌کارش به خانواده می‌گوید سالن شلوغ است و بلند می‌شود می‌رود نازی‌آباد. نصیحتش کرده دخترک گفته «وجدانم اجازه نمیده اونا کشته شن من بشینم خونه!» تا شنبه که فهمیده دو تا از کارگران شرکت کشته شدند و رفته دیدن خواهرش که از مبارزان زیر لحافی است و حسابی تغییر عقیده داده. می‌گفت علیرضا تک پسر بود و چقدر تا لحظه آخر رئیسش گوشزد کرده نرود، ولی رفته و کشته شده. طبق گفته او، کارگر دوم پدرش بازنشسته سپاه بوده و جنازه پسرش را گرفته برده کرمانشاه دفن کند، و چون توسط مأموران برداشته شده بود پول بابت خسارت به اموال عمومی ازش گرفتند. یکی دیگر هم هست که فقط متوجه اسمش شدم، مهرداد نامی. می‌گوید اتیکت جنازه‌ها را کندند و مردم باید بین جنازه‌ها دنبال عزیزشان باشند (سوال: چرا روی سینه متوفی نمی‌نویسی همکار محترم؟) در نهایت که مهرداد را پیدا کردند، گفتند یا بگو بسیجی بوده رایگان دفن شود یا آنقدر برو بیا که تحویلت بدهیم.

همین راوی می‌گوید در باشگاه می‌گفتند یک میلیارد می‌گیرند تا جنازه را تحویل بدهند و راوی گفته چرند است چون از مرده ما (همان علیرضا) پولی نگرفتند.

سوم: دوشنبه با دوست آ.ب مثبتم تماس گرفته بودم برای زحمتی برای همسرش، گفت یکی از بستگان دور همسرش درست جلوی چشم سه فرزندش موقع پیاده شدن از ماشین موقع برگشتن به خانه با شلیک گلوله به سر شهید شده. مادر سه فرزند. در کوچه هم مأموری نبوده. به همین راحتی.

خانم شریفی هم می‌گفت یکی از بستگان دور رفته بود برای تزریق آمپول گلوله خورده است و تمام.

تسبیح می‌گفت پسر همسایه که سال ۴۰۱ عفو خورده بود مجدد دستگیر شده، گفتند نیایید دنبالش. دختر دیگری همچنین. گویا اعلام شده دستگیر شدگان پس از هجدهم دی مشمول اشد مجازات خواهند شد.

جان‌های عزیز، تر و خشک، گناهکار و بی‌گناه به خاطر چه کسی؟ واقعاً رضا پهلوی؟ خودتان خنده‌اتان نمی‌گیرد؟

سال ۴۰۱ زینب خزاعی نوشته بود «آخرین بار که اینترنت قطع شد فلان نفر کشته شد الآن خدا می‌داند.» آخرین بار منظورش ۹۸ و فتنه بنزین روحانی بود.

چرا هر وقت اصلاحات سر کار است به قول راوی بند قبل «کامیون کامیون جنازه» تولید می‌شود؟ چرا وسط این جنگ علنی، عراقچی پالس مذاکره می‌فرستد؟

چهارم: مهدیه می‌گوید عمه از وقتی اینترنت قطع شده بیسوادی معلم‌ها، حتی معلم‌های دولتی عیان شده. می‌گوید یکی پرسیده جمع «شکوه» چی می‌شود؟ شکوه‌ها؟ فقط این نیست. متأسفانه در وبلاگ‌های باقیمانده هم آنچه می‌خوانم فاقد پشتوانه تاریخی است. معلم‌هایی که دنبال می‌کنم حتی متوجه اشتباهات نوشتاری (قابل اغماض) و غلط‌های املایی (غیر قابل قبول) در نوشته‌هایشان نیستند. نوشته‌ها «احساسی» هستند تا مستدل. آشفته و ترسیده از ضعف که خب طبیعی است.

سال ۴۰۱ کسی درباره اینکه چرا به «فلسطین» پول می‌فرستیم و چرا جوان‌هایمان می‌روند جنگ داعش شبهه آورد. ازش پرسش‌هایی کردم برای پاسخ دست برد به گوشی، گفتم نه، بدون گوشی صحبت می‌کنیم. پاسخی نداشت. مثل دوستانی که برای نوشتن یک پست تحلیلی لنگ می‌زنند که دسترسی به نت ندارند. خودم معلومات پسا نت و مبتنی بر فضای مجازی‌ام جز مواردی که پیش‌تر مطالعه «کتاب محور» داشتند بسیار غیر منسجم هستند اما، موضوع این است که همیشه دنبال چیستی و کیستی بودم و آنچه آموختم را با «نوشتن» به حافظه طولانی مدت تبدیل کردم. با پرسش و تطبیق رد یا تایید کردم. اصلاً بحث «منیٓت» نیست. دارم انتقال تجربه می‌کنم.

یکبار در پستی نوشته بودم که بچه‌ها سوالاتشان را بیشتر از این که از «مادر» بپرسند، از «پدر» می‌پرسند. چرا مادرها چنین وجهه‌ای پیدا کردند؟ چی شده که مادر که بیشتر از پدر با کودک در تعامل است از طرف کودک «مرجعیت علمی» ندارد؟ چرا تسبیح و سیب این قاعده را شکسته‌اند ولی تو مخاطب مؤنث من نتوانستی؟ چرا فرزندت مرجعش می‌شود معلم، چرا آنقدر روی خودت کار نکردی که فرزندت «پرسشگر» بار نیامده و چرا تو از قافله شبهات عقب افتادی؟

و چرا نیاموختیم که می‌شود از یک کودک یا پیر دنیا دیده آموخت؟

اگر فرزندی داشتم می‌توانستم وقتی ادعا کرد مسیحی شده یا زمین تخت گرا، با او صحبت کنم و پرسشگرانه پیش بروم و مستقیم یا ترجیحاً غیر مستقیم با «حقیقت» رو در رو کنم؟ اگر فرزندی داشتم می‌توانستم او را طوری بار بیاورم که با «بدان» ننشیند و «خاندان نبوتش» را گم نکند؟ پیامبر درونم پرورش یافته است؟ طبیب سراسیمه وصل به وحی و صبور هستم؟

به قول دکتر شریعتی «پدر مادر ما متهمیم».*

 

حسین بن على علیه‌السلام از کربلا به محمّد بن على نوشت: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. از حسین بن على به محمّد بن على و دیگر فرزندان هاشم. امّا بعد: دنیا چنان است که گویى هرگز نبوده است و آخرت، چنان است که گویى همواره بوده است! بدرود».

 

پنجشنبه گذشته امیر که بیرون بود و ناهار نداشتیم ساندویچ فلافل گرفته بود، مادرش را هم دعوت کردیم آمد. طبق معمول نصف ساندویچم را خوردم. بعد از ظهر هیولا گفت حال؟ احوال؟ آدرس نداده پا شدی هلک و هلک راه گم کردی؟ فکر کردی عهد بوق است پیدایت نمی‌کنم؟ نشست روی قلبم و دمش را پیچید دور معده و هر از گاهی پیچ و تاب داد، معده که جمع می‌شد عضلات پاها و پهلولایم هم گلاویز می‌شدند. ناخن‌هایش را می‌سراند توی مری و حلقم، از این آشوب نه دیگر کاسه چشم‌ها که خود توپک‌های چرب پر رگ و خون به درد آمده بودند.

بعد از نزدیک سه ماه دوباره ظرف به دست التماس می‌کردم هر چی که داشت با دنده سنگین مسیر سربالایی سابق را گِل‌پاشی می‌کرد، تمامش کند و پا بگذارد روی دنده. اما تا صبح روز شنبه بازی ادامه داشت. وقتی هیولا با معده‌ام «دل دل» می‌کند، قلب بی نصیب نمی‌ماند. دو «دل» که بیشتر نداریم، داریم؟ لذا تپش قلب و بالا رفتن فشار خون هم پشت بندش شروع می‌شود. فشار که بالا می‌رود صداها را بلندتر و شدیدتر می‌شنوم. قلبم هم می‌شنود، به صداها، حتی صدای گذاشتن لیوان روی میز واکنش نشان می‌دهد. صدا با خون در مغزم متلاطم می‌شود و درد شدید می‌شود. این حال و روز آدم‌هایی است که فشار خون بالا دارند، این شکلی است که حساس‌تر می‌شوند. صداها آزارشان می‌دهند. زود خشمند. دعوایی‌اند. اگر نشود بیرون بریزند، درونشان ویران می‌شود. اینطور فهم کردم.

قبل‌ترها، تا اینطور می‌شد سریع می‌رفتیم درمانگاه. بعدتر، پزشک و پرستار «ویزیت در منزل» علاج وحشت و استیصالمان می‌شد. بعد به مرور فهمیدیم در مورد من نه شربت آبلیمو و آبغوره رقیق جواب می‌دهد نه ماست. باید زمان بدهیم. سر تخت را بدهیم بالا و منتظر شویم معده در این تقلا پیروز شود.

تختم را که آمدیم اینجا با تخت فنری امیر که خانه مادرش مانده بود عوض کردیم و دیگر از حالت بیمارستانی در آمد خانه. ولی دیگر نمی‌شود سر تخت را داد بالا. فشار خون بالا می‌ماند البته تا وقتی که هیولا با کیسه کوچک رنجور زخمی ور می‌رود. چه سر تخت بالا باشد چه نباشد. این را هم الان فهم کردم که نمی‌شود سر تخت را داد بالا و گذاشتن بالش زیر سر، جز آزردن کتف و شانه و گردن عایدی ندارد. زمان باید بدهیم به هیولا. و هیولا به کارش ادامه می‌دهد با وسواس و لذت. معده جمع می‌شود می‌گدازد تقلا می‌کند و با همین پیچ و تاب برای پس دادن آنچه سازگار نبوده، تمام عضلاتم را بسیج می‌کند.

شنبه صبح حس کردم گرسنه‌ام. معده کارش را به هر جان کندنی انجام داده بود. از ظهر پنجشنبه چیزی نخورده بودم، جز دمنوش بابونه با زنجبیل و نصف لیوان سوپ میکس شده و یک سیب زمینی آب‌پز که به فاصله قد فندق امیر در دهانم می‌گذاشت. حالا گرسنه بودم. با صدای خفه و نجوا به امیر گفتم می‌شود تخم‌مرغ آب‌پز بخورم؟

 

 

پ.ن: این نوشته در دهم دیماه داشت نگاشته می‌شد خیر سرش، یعنی چهارشنبه روز آن هفته کذایی. لاکن امروز همت کردم به نوایی برسد که رسید. در روزهای بی اینترنتی.

 

وَ ما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلَّا أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ (۹۳)

و هیچ پیامبرى را در هیچ آبادى نفرستادیم، مگر آنکه مردم آنجا را گرفتار سختى‌ها و بلاها ساختیم، تا شاید به زارى (وتوبه) درآیند

ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى‏ عَفَواْ وَقَالُواْ قَدْ مَسَّ ءَابَآءَنَا الضَّرَّآءُ وَالسَّرَّآءُ فَأَخَذْنَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (۹۴)

سپس به جاى ناخوشى، خوشى قرار دادیم تا آنکه فزونى یافته و انبوه شدند و گفتند: به پدران ما نیز (به طور طبیعى) رنجها و خوشى‌ها رسیده بود (و این حوادث تلخ و شیرین، نشانه قهر یا لطف خدا نیست). پس آنان را ناگهانى (با قهر خود) گرفتیم، در حالى که درک نمی‌کردند.

سوره مبارکه اعراف

 

«اینجانب هیچگاه نگفته و نمی‌گویم که امروز در این جمهوری به اسلام بزرگ با همه ابعادش عمل می‌شود و اشخاصی از روی جهالت و عقده و بی‌انضباطی بر خلاف مقررات اسلام عمل نمی‌کنند؛ لکن عرض می‌کنم که قوه مقننه و قضاییه و اجراییه با زحمات جانفرسا کوشش در اسلامی کردن این کشور می‌کنند و ملت ده‌ها میلیونی نیز طرفدار و مددکار آنان هستند؛ و اگر این اقلیت اشکالتراش و کارشکن به کمک بشتابند، تحقق این آمال آسانتر و سریعتر خواهد بود.

اگر خدای نخواسته اینان به خود نیایند، چون توده میلیونی بیدار شده و متوجه مسایل است و در صحنه حاضر است، آمال انسانی-اسلامی به خواست خداوند متعال جامه عمل به طور چشمگیر خواهد پوشید و کجروان و اشکالتراشان در مقابل این سیل خروشان نخواهند توانست مقاومت کنند.

من با جرات مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضر، بهتر از ملت حجاز در عهد رسول‌الله(ص) و کوفه و عراق در عهد امیرالمومنین و حسین بن علی (صلوات الله و سلامه علیهما) می‌باشند.

آن حجاز که در عهد رسول الله(ص) مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمی‌کردند و با بهانه‌هایی به جبهه نمی‌رفتند که خداوند تعالی در سوره توبه با آیاتی آنها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است و آنقدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل در منبر به آنان نفرین فرمودند و آن اهل عراق و کوفه که با امیرالمومنین(ع) آنقدر بدرفتاری کردند و از اطاعتش سر باز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سیدالشهدا(ع) آن شد که شد و آنان که در شهادت دست، آلوده نکردند، یا گریختند از معرکه و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد.

اما امروز می‌بینیم که ملت ایران از قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر و داوطلبان و از قوای در جبهه‌ها و مردم پشت جبهه‌ها، با کمال شوق و اشتیاق چه فداکاری‌ها می‌کنند و چه حماسه‌ها می‌آفرینند و می‌بینیم که مردم محترم سراسر کشور چه کمک‌های ارزنده می‌کنند.

می‌بینیم که بازماندگان شهدا و آسیب دیدگان جنگ و متعلقان آنان با چهره‌های حماسه آفرین و گفتار و کرداری مشتاقانه و اطمینان بخش با ما و شما روبه رو می‌شوند و اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان. در صورتی که نه در محضر مبارک رسول اکرم(ص) هستند، و نه در محضر امام معصوم(ع).

انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است و این رمز موفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانی تربیت نموده، و ما همه مفتخریم که در چنین عصری در پیشگاه چنین ملتی می‌باشیم.»

 

بند «ج» وصیتنامه امام خمینی رحمه‌الله علیه

 

پ.ن: کاش قوه مقننه و قضاییه و اجراییه با زحمات جانفرسا کوشش در اسلامی کردن این کشور می‌کردند امام جان. متأسفانه به قول استاد رحیم‌پور ازغدی سالهاست مسئولین دنبال براندازی نظام جمهوری اسلامی هستند اما امام و امت اجازه نمی‌دهند. مخلص کلام همین شعار همیشگی که «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده».

 

غربیان به جانب شرق در حرکت می‌آمدند تا به جان هم‌نوعان خود افتند و بنا به قانون اثر همزمان علل - هزاران علت کوچک - و برای این حرکت بزرگ و جنگ سترگ ناچیز با هم هماهنگ شدند و با این واقعه بزرگ هم‌اثر گشتند. مثلاً رعایت‌نکردن مرزهای قاره که اعتراض برمی‌انگیخت یا ماجرای دوک الدنبورگ یا ورود قوا به پروس که به نظر بناپارت فقط به منظور برقراری صلح مسلحانه صورت گرفته بود و سودای رزم‌جویی امپراتور فرانسه و عادتش به جنگ که با تمایلات و آمادگی فرانسویان هماهنگی داشت و فریفتگی شوکتمندی تدارکات که هزینه‌های هنگفتی همراه داشت و احتیاج به تحصیل منابعی که این هزینه‌ها را تأمین کنند و سرمستی حاصل از تجلیل شکوهمند او در "درزدن" و مذاکرات دیپلمات‌ها که بنا به نظر آن زمانیان با تمایل صادقانه به برقراری صلح برگزار می‌شد اما نتیجه‌ای جز آزردن عزت نفس طرفین نداشت و میلیون‌ها میلیون علت دیگر با رویداد محتوم هماهنگ شدند و با آن همزمان گشتند.

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۸۸۱

 

 

پ.ن: ترامپ گفته ایران پیشنهاد مذاکره داده است. وسط مداخله نظامی دوم به نام «اعتراضات» که خود ترامپ و نتانیاهو گفتند حضور خیابانی دارند، وزارت خارجه ایران احتمالاً در همین دیدار دو روز پیش عراقچی با فرستاده عمان این را دوباره مطرح کرده است. چنانچه خبرگزاری فارس از نشست خبری وزارت خارجه آورده:

«کانال ارتباطی بین وزیر خارجه و ویتکاف باز است

سخنگوی وزارت خارجه در پاسخ به سؤالی درباره اظهارات مطرح شده از سوی ترامپ مبنی بر اینکه درخواستی برای مذاکره از سوی ایران دریافت کرده و همزمان در صحبتی مبهم گفته که ممکن است بخواهد پیش از مذاکره اقدامی صورت دهد و اینکه آیا کانال ارتباطی بین عراقچی و ویتکاف برقرار است؟ اظهار داشت: کانال ارتباطی بین وزیر خارجه و ویتکاف باز است و هر وقت نیاز باشد از آن طریق پیام‌های لازم رد و بدل خواهد شد. علاوه بر کانال رسمی که دفتر حفاظت منافع آمریکا یعنی سفارت سوئیس است.»

 

این رفتار دیپلماتیک، همانطور که تولستوی نوشته «تمایل صادقانه به برقراری صلح» است حال آنکه بناپارت این زمانی بی امان به سوی پایتخت‌های روسیه پیش می‌رود، حماقتی بیش نیست، اگر خوشبینانه خیانت نباشد. شاید بدانید شاید نه که استراتژی جنگی ناپلئون بناپارت هنوز در دانشکده‌های نظامی غرب خیلی جدی بررسی و مطالعه می‌شود و من در هر صحنه‌ای که ناپلئون حضور دارد، دقیق می‌شوم. آنجایی که آنقدر دیر آجودان مخصوص الکساندر امپراتور روسیه را می‌پذیرد و به حضور بار می‌دهد که خود را در همان سالنی می‌یابد که ۴ روز پیش نامه امپراتور محبوبش خطاب به ناپلئون را از دستش گرفته و پیام شفاهی مهمی که عمداً نگاشته نشده بود را به گوش جان سپرده بود:

«بالاشف پس از آنکه تمام دستورات ابلاغ شده را گفت افزود که امپراتور الکساندر خواهان صلحند اما حاضر نیستند که برای صلح وارد مذاکره شوند مگر به شرطی که... اینجا مردد ماند. کلماتی را به یاد آورد که امپراتور الکساندر در نامه‌اش ننوشته اما دستور داده بود تا در فرمانی که به عنوان سالتیکف صادر شده بود گنجانده شود و به بالاشف دستور داده بود که شفاها به ناپلئون بگوید. الکساندر گفته بود تا وقتی یک سرباز مسلح دشمن در خاک روسیه باقی باشد... اما احساسی مبهم و پیچیده زبانش را می‌بست. گرچه می‌خواست ولی نمی‌توانست این عبارت را ادا کند. مردد ماند و سرانجام گفت: به شرطی که قوای فرانسه به آن سوی نی‌یه‌مان بازگردد. ناپلئون متوجه پریشانی بالاشف هنگام ادای این عبارت شد. چیزی در چهره‌اش لرزید و ساق پای چپش شروع کرد به ضرب منظمی تکان‌خوردن. از جای خود حرکت نکرد و با صدایی بلندتر و لحنی تندتر از پیش شروع به صحبت کرد. بالاشف طی سخنان بعدی او چندبار نگاه به زیر انداخت و ناخواسته به این حرکت ساق پای چپ او که با بلندتر شدن صدایش سریع‌تر می‌شد دقت کرد.

ناپلئون گفت: من کمتر از اعلیحضرت الکساندر خواهان صلح نیستم. مگر من نیستم که از هجده ماه پیش برای برقراری صلح دست به هر کار می‌زنم؛ هجده ماه است که منتظر توضیح مانده‌ام - اینجا ابروهایش درهم رفت و به دست کوچک سفید و فربه خود حرکت تندی داد و پرسید: و حالا برای شروع مذاکرات صلح از من چه می‌خواهند؟

بالاشف گفت: عقب‌نشینی به آن سوی نی‌یه‌مان، اعلی حضرتا! ناپلئون جواب او را تکرار کرد: آن سوی نی‌یه‌مان! و راست به چهره بالاشف خیره تکرار کرد: پس حالا شما می‌خواهید که من به آن طرف نی‌یه‌مان عقب‌نشینی کنم؟

بالاشف به نشان احترام و تصدیق سر فرود آورد.

چهار ماه پیش از او خواسته شده بود که پومرانی را تخلیه کند و حالا فقط به عقب‌نشینی تا آن سوی نی‌یه‌مان راضی بودند. ناپلئون به سرعت چرخید و شروع کرد در اتاق قدم‌زدن.»

 

همان/ صص. ۸۸۹ ـ ۹۰۰

 

 

آشنا نیست؟

 

«گر چه دیپلمات‌ها هنوز به امکان برقراری صلح اعتقاد استوار داشتند و با حمیت بسیار برای حصول آن می‌کوشیدند و با وجود اینکه ناپلئون خود به امپراتور الکساندر نامه می‌نوشت و او را اعلیحضرت برادرم می‌خواند و صمیمانه به او اطمینان می‌داد که خواهان جنگ نیست و همیشه او را دوست خواهد داشت و به او احترام خواهد گذاشت، ولی به ارتش خود پیوست و در هر منزل اوامر تازه‌ای در جهت تسریع حرکت قوا از غرب به جانب شرق صادر می‌کرد. در کالسکه‌ای صحراپیما که شش اسب تیزتک آن را می‌کشیدند سوار بود و پاژها و آجودان‌ها و قافله‌ای از ملازمان همراهش بودند و در راهی که از پوزن و تورن و دانتزیگ به کونیگزبرگ می‌رفت پیش می‌تاخت.»

 

 

همان/ ص. ۸۸۲

 

خط تاریخی: در بررسی وقایع خشونت بار حملات تروریستی اخیر توجه به خط سیر «تولید خشونت» بسیار اهمیت دارد و حتی به پیش از انقلاب اسلامی ایران برمی‌گردد. درست به واقعه کودتای ساقط کردن دولت ملی مصدق با شعبون بی مخ‌ها و پری بلنده‌ها، درست به دخالت سیاسی و کودتای ملکه محبوب دوست سابق که امیدوار بود کیت میدلتون در همان مسیر کار انقلاب امت ایران را یکسره کند و پهلوی قشنگش را برگرداند.

 

در طول انقلاب اسلامی آنچه به عنوان آسیب به اموال عمومی و مبارزه مسلحانه دیده می‌شود هم مربوط است به خط فکری گروه‌های افراطی مانند پیکار و مجاهدین خلق و... نه الزاماً آنچه امام خمینی ره مد نظر داشته که اسناد مکتوب آن در روزنامه‌های همان دوران موجود است. آنچه هرگز توسط امام خمینی ره تأیید و پیگیری و سفارش قرار نگرفت آسیب به اموال عمومی و مبارزه مسلحانه و ترور یود، همان که موچب کینه جویی و سهم خواهی و آشوب و جنگ شهری در اوایل پیروزی انقلاب شد.

 

خط فکری: لذا در سال‌های پس از اتمام جنگ تحمیلی و پس از درگذشت بنیانگذار انقلاب و شروع زعامت رهبر انقلاب تغییر ریل زیستی، فکری و سیاسی آرمانی انقلاب توسط غربق استخر فرح برای«سازندگی» به سمت طاغوتی شدن و ارتجاع کشیده شد. «سازندگی» «اصلاح طلبی» را زایید و پروراند و خشونت درست همپای اصلاح‌طلبی آغاز شد. ترور و آشوب برای سهم خواهی جا اندازی شد و نوک پیکان اتهامات همیشه به سمت یک نفر بود: امام خامنه‌ای.

 

حذف «ولی فقیه» به اتهام «دیکتاتوری» توسط آنچه لیبرالیسم رفسنجانی پی ریزی کرد و با نقاب اصلاح طلبی پیش برد، تا به امروز و این ساعات جز انداختن کشور به ورطه سقوط و «کودتای الیزابتی» نبوده است. دست پرورده انگلیس یعنی منوچهر فریدون یا همان حسن روحانی آخرین «نفس راحت» رفسنجانی برای تقابل و مقابله رو در روی امام و امت، در استخر فرح پس داده شد و هشت سال رکود همه جانبه نافرجام اما ریشه زده در شاخ و برگ درخت تناور انقلاب اسلامی با معجزه روی کار آمدن شهید رئیسی هم نقش بر آب شد.

 

شهید رئیسی گر چه نتوانست به طور کامل از شر لیبرالیسم اقتصادی و فرهنگی رها شود و گریبانگیری‌اش با انتخاب وزرای ناکارآمدی در بخش فرهنگی و اقتصادی به خاطر «باج سبیل» ضریب موفقیت‌اش را گرفت و ضعف عمیق رسانه‌ای دولتش که بارها توسط رهبر انقلاب گوشزد شد جدی گرفته نشد (بیابید خط را) باعث کاهش چشمگیر و قابل پیش‌بینی اقبال از انتخابات ریاست جمهوری شد.

 

خط فکری خشونت زایی در دولت سیزدهم به بهانه معیشت و حجاب ادامه یافت. همان هتک حرمت مساجد و حوزه‌های علمیه و «قرآن سوزی» و کشتار بی‌رحمانه نیروهای امنیتی و بسیج در کف خیابان. و مثل همیشه بدون محاکمه و مقابله قضایی جدی. بدون مصادره اموال اغتشاشگران و چهره‌های مشوق خشونت. «رأفت» نخ نمای قوه قضاییه هر بار یک «پالس ضعف» ارسال کرده است: «هتل زندان اوین» همان که فرزند رفسنجانی چند روز قبل از شروع اعتراضات منجر به خشونت با لباس رزم آمریکایی گفت.

 

خط عملی: حملات تروریستی هر چند در ابتدا در حاشیه  اغتشاشات رخ می‌داد، در سال ۴۰۱ وارد بطن شد. حالا که «سایه جنگ» «روحانی الیزابتی» در دولت سوم به خود جنگ تحمیلی دوم انجامید آن هم درست بعد از اظهارات ظریف در اجلاس داووس مبنی بر اینکه «اگر رقیب انتخاباتی ما پیروز می‌شد حتماً جنگ می‌شد.» و برخلاف پروژه «بسم الله الرحمن الرحیم» توییتری، آنچه مد نظر بود رخ نداد و برعکس رهبر انقلاب و در واقع نهاد «ولایت فقیه» محبوبیت و اقندارش را بازیابی کرد، حتی میان کشف حجاب کرده‌ها، دیگر گاماس گاماس پیش رفتن جوابگو نبود. رشته‌ها پنبه شده بود. حالا وقت حاشیه نبود، نبوی اعلام کرد و «گورباچف ایران» از «بازار» شروع کرد و جراحی خونبار آغاز شد.

 

حالا وقت تجزیه بود، خشونت حاشیه‌ای لوث شده و کارآمد نبود. وقت نبرد خیابانی پیش از حمله بود. آن هم با شعار «این آخرین نبرده پهلوی برمی‌گرده» نه «حجاب بهانه است اصل نظام نشانه است». عجیب اینکه در همین حال که ترامپ از «سس تپلی» اظهار گذر می‌کند، ایلان ماسک ایموجی پرچم جمهوری اسلامی ایران را به شیر و خورشید پهلوی تغییر می‌دهد. اما اتفاقات اوکراین و ونزوئلا نشان داد ترامپ دست اپوزیسیون را در پوست گردو می‌گذارد و آنچه در ایران پس از براندازی رخ خواهد داد نه پهلوی یا رجوی که «روحانی» است.

 

به شباهت کامل اغتشاشات دهه نود دو دولت روحانی و حملات تروریستی اخیر دقت کنید. رفتار اغتشاشگران در هر دو بسیار رادیکال است. روح الله زم به صراحت می‌گوید ما کمک کردیم روحانی سر کار بیاید چون فقط «او» می‌توانست اوج خشونت را ایجاد کند. قطع کامل اینترنت و حجم بالای کشتار از هر دو طرف. البته با طرح‌ریزی پیشاپیش خلع سلاح نیروی امنیتی و تجهیز عجیب و عظیم گروه‌های خاص از دو گروه عمده بهائیان و منافقان که بدون ترس و در امنیت نفرگیری کرده بودند و با تمهیدات وزیر جوان بستر تلگرام پهن شده بود. تنها «منوچهر فریدون» می‌توانست مردم را به خشم آورد و در خشم نگه دارد.

 

در «دولت سوم روحانی» که با وعده رفع فیلتر تلگرام روی کار آمد، بدنه کابینه و نهادهای دولتی با منافق و فتنه‌گر بسته شد و پزشکیان از روزهای ابتدایی با این گزاره که «رهبری کمک کرد تأیید صلاحیت شوم» در تمام گفتگوهای رسمی و غیر رسمی که به مدد رسانه بلدی این فرقه بازتاب می‌یافت علنی و بی‌واهمه حتی در مناظره انتخاباتی به راحتی از حضور هر طیف برانداز محور در ستادهایش سخن می‌گفت.

 

قالیباف که به قول سعید قاسمی «روحانی در لباس خودی» است در تمام طول مناظرات انتخاباتی تا تأیید کابینه با دروغ «تأیید رهبری» (+) تا عدم ابلاغ قانون حجاب و عفاف، تا «برجام منطقه‌ای» و «تضعیف مقاومت» با نفوذ در بدنه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیش رفت و فاجعه «جنگ ۱۲ روزه» پیش آمد.

 

«مجلس روحانی» به همراهی «دولت سوم روحانی» ادامه داده و خواهد داد. «این آخرین نبرده». رهبر انقلاب مدتی است تنها با مردم سخن می‌گوید. راه احتجاج با ملت هنوز برخلاف مسئولان بسته نشده است. روحانی آن چنان در زمان صدارت با آسودگی خلاف دستورات رهبر انقلاب بی هزینه سخن گفته که در جانشینی رهبری هم بی هزینه پیش برود. قبلاً اینجا و فضاهای دیگر نوشته‌ام که تقریباً قریب به اتفاق مسئولان خصوصاً پزشکیان، اژه‌ای و قالیباف واو به واو کلید واژه‌های خط تاریخی، فکری و عملی «روحانی الیزابتی» را در مصاحبه‌های داخلی و خارجی بیان و با جدیت دنبال می‌کنند.

 

این بازی تمام نشده است. این بازی از نظر ستون بندی و تنظیم قواعد و یارگیری فراتر از دخالت نظامی خارجی در حال اجرا است. نه اینکه نه تنها «سایه جنگ» که خود گزینه «جنگ» محتمل نباشد که قوی هم هست بلکه خود بازیگران داخلی با یقین به «این آخرین نبرده» در حال پیشبرد منویات «رهبری» خود هستند. اینکه روحانی از «گندم ری» بخورد یا نه بستگی به علمای «سلیمان بن صُرَد خُزاعى» و «مختار ثقفی»های نظامی و زنان کوفه و مردانش دارد. بالطبع  «قیام توابین» و «قیام مختار» بعد از فتح نرم کوفه توسط ابن زیاد و «روز واقعه» و اسارت زنان و در بازار چرخاندن آنها هیچ سودی برای «علی بن حسین» نداشت.

 

ما نزدیک قله‌ایم. اگر فریب بخوریم «ظهور» باز هم عقب خواهد افتاد حتی اگر «معبد سلیمان» ساخته شود.

 

آتش زدن اماکن مقدس را معمولا ۲ گروه انجام می‌دهند:

بهائی‌ها

باستان‌گراهای افراطی

 

بهایی‌ها که تکلیفشان مشخص است، اما باستان‌گراها؛ هر جایی که باستان‌گرایی بیشتر رشد کرده، توهین به مقدسات هم بیشتر است.

 

کانال پژوهشی آرتا (+)

 

توضیح اینکه گودرزی مجسمه‌ساز که پیاده‌روی تک نفره به سمت مقبره کوروش راه انداخته بود توسط صاحب این کانال ضایع شد و برگشت.

حالا هی رائفی‌پور و جناب قاسمیان بدون منبع و مدرک ضریب بدهند به باستان‌گرایی. بهائیت که بماند.

 

بعد از مبارزه هشتگی رباتی سال ۴۰۱ در توییتر، اقدام ایلان ماسک در تغییر ایموجی پرچم جمهوری اسلامی ایران به شیر و خورشید پهلوی کار نظام را قبل از حمله آمریکا در دفاع از «جاوید نام»ها تمام کرد. 

 

دیگر تلاش برای بقای این نظام بی‌فایده است. هار ۳.