مرا آفرید آن که دوستم داشت

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زن» ثبت شده است

ناتاشا ناتاشا. خیانتش به آندره‌ی عصبانی‌ام کرد ولی «گفت: این از مکر شما زنان است، که مکر شما زنان مکرى بزرگ است.» (یوسف: ۲۸)

در تفسیر آیه آمده: با اینکه قرآن، کید شیطان را ضعیف مى‌داند: «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً» (نساء: ۷۶) ولى در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است. به گفته‌ تفسیر صافى، این به خاطر آن است که وسوسه شیطان غیابى و سارقانه است، ولى وسوسه زن با لطف و محبّت و حضورى و دائمى است. (منبع)

 

اینجا تولستوی به زیرکی این را نشان می‌دهد. ناتاشا فریب می‌خورد چون الن همسر پی‌یر است و آندره‌ی قبل از سفرش به ناتاشا می‌گوید در غیابش به پی‌یر اعتماد و تکیه کند. و شد آنچه نباید. یک تراژدی هولناک:

 

لبخند لذت از لبان ناتاشا دور نمی‌شد. احساس می‌کرد که خوشبخت است و زیر باران آفرین‌های این کنتس بزوخوای عزیز، که در گذشته در نظرش بانویی بس متشخص می‌آمد که نزدیک شدن به او ممکن نبود و اکنون این قدر به او مهربانی می‌کرد شکوفا می‌شود. ناتاشا به نشاط آمد و احساس می‌کرد که چیزی نمانده است که به این زن مهربان و نیکدل دل ببازد. الن نیز صادقانه شیفته ناتاشا شده بود و می‌کوشید او را به نشاط آورد. آناتول از او خواسته بود که اسباب دیدار او را با ناتاشا فراهم سازد و او اکنون به این منظور به دیدن آن‌ها آمده بود. فکر رساندن ناتاشا به آناتول اسباب تفریح او بود. الن گرچه پیش از آن خلقش از دست ناتاشا که در پترزبورگ بوریس را از چنگش بیرون آورده بود تنگ بود اکنون دیگر به آن فکر نمی‌کرد و از صمیم قلب و به شیوه خود برای او خوشی می‌خواست. هنگامی که می‌خواست رستف‌ها را ترک کند ناتاشا را که اکنون زیر بال گرفته بود به گوشه‌ای خواند و در گوشش گفت: دیشب برادرم شام به خانه من آمد. نمی‌دانید، از خنده مردیم. لب به غذا نزد، همه‌اش آه می‌کشید. نمی‌دانید قشنگم، دیوانه شده است. جداً عاشق شیدای شماست، عزیزم.

الن گفت: وای چه سرخ می‌شود، چه سرخ می‌شود! وای شیرینم حتماً بیابید! اگر کسی را دوست دارید دلیل نمی‌شود که خودتان را مثل تارک دنیاها زندانی کنید. حتی اگر نامزد دارید من اطمینان دارم که نامزدتان دوست دارد که در غیاب او معاشرت کنید نه اینکه برای خودتان زندان درست کنید و از کسالت دور از جانتان دق کنید. ناتاشا در دل گفت: پس معلوم می‌شود می‌داند که من نامزد شده‌ام. یعنی او و شوهرش، یعنی با پی‌یر، با همین پی‌یر عاقل عادل در این خصوص حرف زده‌اند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد دوم/ص. ۸۲۸

 

 

 

وقتی از قدرت نویسندگی حرف می‌زنیم دقیقاً از چه حرف می‌زنیم:

 

بیش از سه هفته بود که گرما و بی‌آبی ادامه داشت. هر روز ابرهای مواج وسیعی آسمان را می‌پوشاند و می‌گذشت و گهگاه خورشید را پشت خود پنهان می‌کرد. اما نزدیک غروب آسمان دوباره صاف می‌شد و خورشید در افق پشت پرده غباری سرخ فرو‌می‌رفت. فقط شبها شبنمی فراوان فضا را فرامی‌گرفت و زمین را صفا می‌بخشید. گندم‌های درو ناشده می‌سوختند و از خوشه می‌ریختند. مرداب‌ها خشک می‌شدند. گاوها از گرسنگی ماغ می‌کشیدند، چون در سبزه‌های آفتاب سوخته علیقی نمی‌یافتند. فقط شب‌ها، آن هم در جنگل‌ها تا زمانی که شبنم باقی بود هوا خنک می‌شد، اما در جاده‌ها، خصوصاً در شاهراه که سربازان از آن می‌گذشتند، به وقت شب حتی در جنگل از خرمی خبری نبود. شبنم در شن غبار جاده که تا بیش از ربع آرشین زیر پای سربازان به هم می‌خورد می‌خشکید. حرکت سربازان از سحر شروع می‌شد. قطارهای ارابه و توپخانه بی‌صدا پیش می‌رفتند. چرخ‌ها تا محور و پاهای سربازان تا قوزک در غبار گرم شن که حتى شب فرصت خنک‌شدن نمی‌یافت و هر نفس‌کشی را خفه می‌کرد فرومی‌رفتند. قسمتی از این غبار زیر چرخ‌های ارابه‌ها و قدم‌های سربازان کوفته می‌شد و به هم می‌خورد و بخشی دیگر به هوا می‌رفت و همچون ابری همه چیز را در خود غوطه‌ور می‌داشت و در چشم‌ها و گوش‌ها و موها می‌نشست و در سوراخ‌های بینی می‌تنید و بدتر از همه به شش‌ها و معده‌ها راه می‌یافت. هر قدر آفتاب بالاتر می‌آمد ارتفاع این ابر غبار نیز افزایش می‌یافت و از پشت پرده لطیف این شن سوزان می‌شد با چشم بی‌حفاظ در خورشید عریان نگاه کرد. خورشید همچون گوی درشتی ارغوانی به نظر می‌رسید. نسیمی نمی‌وزید و آدم‌ها در این جو ساکن به زحمت نفس می‌زدند. دستمالی بر دهان و بینی بسته پیش می‌رفتند و چون به روستایی می‌رسیدند همه به سمت چاه می‌شتافتند. بر سر آب بر سروکول هم می‌کوفتند و آب چاه را تا گل ته آن می‌نوشیدند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۱۰۰۹

 

 

زینب کبری، نمونه و نموداری از انسانیت است. حقیقت زن و حقیقت مرد که روح مجرد است، فرقی نمی‌کند.

اگر عقیله بنی‌هاشم زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) مورد تکریم ویژه امام زمانش، وجود مبارک سجاد (سلام‌الله‌علیه) است، برای آن است که:

حقیقت انسانیت را خوب یافت و بر اساس آن حقیقت انسانیت عمل کرد.

از این‌رو، در همه حال جلال و شکوه ذات اقدس اله را یادآور می‌شود... «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلاً»

 

(فیلم)

 

آیت الله جوادی آملی/ پیام موضوعی: زینب کبری/ تاریخ ۱۴۰۳/۰۸/۰۱

 

(پی‌یر) قابلیت ناخجستهٔ بسیارى از مردم، به‌ویژه روس‌ها را در خویش مى‌یافت که خوبى و راستى را مى‌بینند و به آن معتقدند اما صورت زشت بدى و دروغ را نیز چنان به روشنى درمی‌یابند که توان به میدان آمدن و درآویختن جدى با زندگی را در خود نمى‌بینند. همهٔ زمینه‌های تلاش در چشم او با بدی و فریب همراه بود‌. هر راستایى را که مى‌خواست پیش گیرد و هرکارى که می‌خواست برگزیند اهریمن بدى و دیو دروغ واپسش می‌راند و راه تلاش را بر او می‌بست. با این حال می‌بایست زندگى بکند و به کارى مشغول باشد. عذاب مسائل حل‌نشدنی زندگى بیش از تحمل او بود و خود را به هر تفننى که مى‌رسید وامى‌سپرد تا به افسون آن از آن‌ها فارغ گردد.

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص.۷۸۳

 

 

کنت راستوپچین گفت: ولى حضرت پرنس، ما چطور می‌توانیم با فرانسویان بجنگیم؟ چطور می‌توانیم علیه معلمان و خدایانمان اسلحه برداریم؟ جوانانمان را بینید، بانوانمان را تماشا کنید، خدایان ما فرانسویانند، آسمان و بهشت ما پاریس است.

صدایش را بلندتر می‌کرد تا گفته‌هایش را همه بشنوند: لباسهامان فرانسوى است، افکارمان فرانسویند، احساساتمان فرانسویند. خوب شما پشت گردن "متی‌ویه" را می‌گیرید و بیرونش می‌اندازید، چون فرانسوى است و بى‌سروپاست، اما بانوان ما جلوش به خاک می‌افتند. دیشب من در یک شب‌نشینی دعوت داشتم، از هر پنج بانویی که دیدم سه نفرشان کاتولیک بودند و به اجازه پاپ یکشنبه‌ها کاموادوزى می‌کنند و خودشان هم به رسم فرانسویان نیمه‌لخت نشسته بودند. بی‌ادبی است، می‌بخشید، ولی مثل زن‌هایى که روى تابلوهاى حمام‌هاى عمومى می‌کشند. بله، حضرت پرنس، وقتى آدم به این جوان‌هاى ما نگاه مى‌کند دلش مى‌خواهد چماق بزرگ پطر کبیر را از توى موزه بردارد و پک و پهلوی آن‌ها را به شیوه اعلای روسى خرد و خمیر کند. تا این دیوانگی‌ها از سرشان بیفتد.

همه سا کت ماندند، پرنس پیر تبسم بر لب به راستوبچین نگاه می‌کرد و به نشان تصدیق گفته او سر تکان می‌داد.

 

همان/ ص. ۷۹۴

 

خیلی وقت است سریال کاراگاهان واقعی تمام شده و خیلی وقت است می‌خواهم بنویسم اما نه که وقت نداشته باشم حس می‌کنم در نوشتن پیر شدم. پیر شدن کند شدن نمی‌دانم، اما صفحه علمی بیشتر وقتم را اشغال می‌کند و نمی‌توانم بر میل باطنی خودم برای آموختن غلبه کنم. لذتی که در شکافتن حقایق پشت کلیپ‌های ساده از حیوانات، حشرات و حتی کارهای هنری ریافت می‌کنم معتادم کرده است.

داشتم می‌گفتم که خیلی وقت است می‌خواهم در مورد این دو سریال بنویسم. دو سریالی که به جز قسمت اول بقیه قسمت‌ها چنگی به دل نمی‌زنند. ولی خوب برای گذران وقت بد نیست آدم گاهی بد بگذراند. چی نوشتم؟

در کل سریال چیزی که خیلی نخ نما است این است که پلیس‌های زن از پلیس‌های مرد شرافت، ظرافت و دقت بیشتری دارند. اگر هم انحرافات اخلاقی داشته باشند مهم نیست چون کارشان خوب است. اما پلیس‌های مرد نه تنها منحرف هستند بلکه کودن، سمبل کار و البته خیانت کار در پرونده‌های جنایی هستند. البته استثنایی هم این وسط هست.

استثنا این است که پلیس‌هایی که قبلاً در جنگ‌های نیابتی آمریکا در کره، تایوان، عراق، افغانستان و غیره شرکت داشتند کلاً خیلی چیز خاصی هستند. حسابی پلیسند. دقیق، پاک دست، ماهر و همه چیز تمام. اصلاً گره‌های بزرگ و لاینحل پرونده‌ها را این گروه از پلیس‌ها همراه پلیس‌های زن باز می‌کنند. فقط همه آنها یک کوچولو عذاب وجدان دارند که چیز مهمی نیست. به هر حال آنها رسالت رساندن دموکراسی به اقصی نقاط جهان را داشتند و مهم نیست چه اتفاقی افتاده است. مثل فیلم‌های هالیوودی شما جهانی را نابود کن تا زنی را نجات بدهی.

یک جایی یکی از این پلیس‌ها یک متهم سفیدپوست را می‌کشد و می‌گوید حالا من قاتلم؟ یعنی میلیون‌ها انسانی که توسط آنها در گوشه گوشه جهان در دو قرن اخیر کشته شده‌اند، آواره شده‌اند و هنوز راهی برای ترمیم ضایعات جنگ پیدا نکرده‌اند، اندازه کشته شدن یک متهم جانی بالفطره در آمریکای گوگولی ارزش ناراحتی و عذاب وجدان ندارند. این همان مهارت دیالوگ نویسی است که به اعتقاد کامشین باعث جلوگیری از افول آمریکا بوده و خواهد بود.

دیالوگ نویسی برای تمام کسانی که آمریکا قبله آمال و سرزمین رویاهای آنهاست. پلیس‌های کهنه سرباز کاردرست و پاکدست که جهان را از لوث جانیان و جنایتکاران پاک می‌کنند. حالا این جانیان و جنایتکاران ممکن است  پدوفیل‌های مرتبط با کلیساهای معلوم الحال من درآوردی در آمریکای نازنین باشند یا پابرهنه‌های افغانستان و عراق. آنها تا پای جان موشکافانه و پیگیر می‌کاوند و از کسی هر چقدر کله گنده ترس و ابایی ندارند. چون آنجا سرزمین رسانه است. سرزمین خبرنگاران مستقل و جسور که برای افشای حقیقت مثل کهنه سربازان حاضرند از جانشان بگذرند. آنجا سرزمین دیالوگ نویسی است. چه به صورت فیلمنامه، چه به صورت مقاله. آمریکایی خوب است آنکه بد است حتماً ریشه غیر آمریکایی دارد. 

قسمت آخر سریال کاراگاهان واقعی آن هم با بازی جودی فاستر، که خب انتظارت را بالا می‌برد، مسخره‌ترین، دلقک‌طورترین و «حیف وقتی که گذاشتم پای تماشایش‌»ترین چیزی نبود که دیدم، ولی بود. به نظرم یک  داستان خوب را به بدترین شکل ممکن دیالوگ نویسی و اجرا کردند.

 

آهان راستی در هر دو سریال در یکی از فصل‌ها، یک سلام علیکی با همجنس‌بازی کرده بودند. اشکالی ندارد. مهم این است که دماغشان را گرفته و پیف پیف کردند. آمریکای خوب مذهبی‌ترین کشور جهان است و این جمله کاملاً جدی بود/است. سلام علیک با پیف پیف آمریکایی واقعی با همجنس‌بازی.

 

یکی از اقوام نزدیک طرفدار جنبش فواحش که قبلاً درباره پارادوکسش نوشته بودم (+) تنها دختر زیبای ۱۷ ساله‌اش را سال گذشته شوهر داد به یک پسر ۳۴ ساله. دلیل؟ مرد سن بالا قدر زن را بیشتر می‌داند (البته آن موقع گفتند ۲۷ ساله است). خواستگار، برادر همکلاسی سابق دخترک بود و ۴ سال در اینها را از پاشنه در آورده بود.

دخترک از همان زمان تنهایی من در خانه نور، در عمه پارتی به دخترها ملحق می‌شد و وقتی می‌نویسم زیبا یعنی زیباست و مهربان و درسخوان و سر و زیان دار شیرین و دلم می‌سوزد که می‌نویسم. مردی که زن زندگی آزادی شعارش بود، و «اگر یک مرد در ایران باشد علی کریمی است» و خب، باید بنویسم خودش با وجود همسری زیبا و بساز، سال‌هاست خیانت عادتش شده، حالا دامادش در همان روزهای عقد حسابی تمام هیکلش می‌جنبیده و به خواهرش هم رحم نمی‌کرده، البته با رضایت خانواده!

مادر دختر به چشم دیده داماد در کارگاه طلاسازی‌اش کارگر (!) دختر و زن مطلقه مکشوفه دارد و به قول خودش پشت کارگاه هم محل خواب و خور، اما چون پسر خانه و ماشین داشته چشم پوشیده.

دخترک را هر بار می‌رفته خانه مادرشوهر، کوزتش می‌کردند و وقتی به مادرش گفته فرموده دخترم اول زندگی است بسوز و بساز! (+)

یک ده ماهی بدون ددر دودور دو نفره، یارو یا تهران بوده یا شمال. «بسوز و بساز» تا اینکه در باغلارباغی تبریز خاله دخترک، داماد را با کارگران مؤنثش می‌بیند، می‌پرسد دخترک کجاست؟ می‌فرماید بچه‌ها حوصله‌شان سر رفته بود آمدیم هواخوری فلانی خبر ندارد.

خاله صدایش را در نمی‌آورد که متهم به «چشم دیدن داماد پولدارم رو نداره» نشود، لذا خود داماد فردا می‌رود سراغ دخترک و ماوقع را تعریف می‌کند (سلام مرد شماره یک من). و دعوا شروع می‌شود. کی؟ زمان جنگ ۱۲ روزه با داداش پزشکیان.

داماد می‌آید سراغ ۴ تا النگو و قمه کشی می‌کند (جنبش قمه کش‌ها)، پلیس مداخله نمی‌کند که خانم وسط جنگیم ها، همسایه‌ها فرار کردند اطراف و اکناف و شاهدی نیست. وسط دعوا دخترک ساده می‌گوید قانونی اقدام می‌کنم. پنجشنبه شب است. شنبه تا اینها با آشنایی صحبت کنند وقت وکیل بگیرند برای یکشنبه و برگ ثنا فعال کنند، داماد سن بالا داشته همه چیزش را به اسم مادرشوهر می‌کرده. همان کاری که چند تا از اقوام سببی نسبی ما کردند. بعله، مگر ملت بلد نیستند؟

خیلی لانگ استوری است دوستان. یعنی هر بار که حرف می‌زنیم و تعریف می‌کنند بیشتر انگشت به دهان این پارادوکس زن زندگی آزادی می‌مانم که همین؟ بعد این دخترک اوایل عقدشان به مادربزرگش و همه گفته بود باید صدایش بزنید آقای نام و نام خانوادگی، چون منت گذاشته آمده با ما فامیل شده. «زن، زندگی، آزادی» این بود؟ همان زمان بهش گفتم او باید کف پای پدرت را ببوسد که افتخار داده دامادتان شود. ما از اسلام این را یاد گرفتیم. اما هوا برش داشته بود. بال در آورده بود را دیدم. بال‌هایش را دیدم. حالا با بال و قلب و روحی سوخته افتاده در رختخواب. دخترکم.

 

 

 

*محمود درویش:

و من، پدرم، غمگینم،

همچون کبوتری از برج‌ها، بیرون از دسته‌اش.

نشانم بده که چرا مرا آورده‌ای... چرا مرا آورده‌ای.