مرا آفرید آن که دوستم داشت

آلما یعنی سیب*

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۰۸:۵۹ ب.ظ

این نوشته شب تولدم در ۹ بهمن امسال است با تأخیر مسخره‌ای منتشر می‌شود.

 

در وبلاگم تگ «از غنایم» دارم وقتی موضوع نوشته‌ام بچه‌هاست. من همیشه عاشق بچه بودم و هستم. بچه‌ها زود اخت می‌شوند با من، حتی وقتی نتوانم بغلشان کنم گازشان بگیرم تا سر حد مرگ قلقلکشان بدهم یا قصه بگویم، چیستان سر کاری طرح کنم و هزار بلای شیرین دیگر سرشان در بیاورم.‌

دیشب آلما را نشاندند کنارم، اولین تولدم بعد از بازگشت به تهران. آلما که اینطور نگاهم می‌کند روز اول رسیدنم که درب و داغان و بی‌حوصله روی کاناپه خانه مادر امیر دراز کشیده بودم وقتی برادرشوهرم گذاشت روی زمین کمی نگاهم کرد، بعد آمد نزدیک و عقب عقبکی خودش را رساند به کاناپه، دستهایش را گذاشت دو طرف بدنش و سرش را رساند به شکم و سینه من، بعد نگاهم کرد. سمت چپم بود و نشد دست بکشم به سر و رویش. همه تعجب کرده بودند.

دیشب موقع خداحافظی برایش بای بای کردم، عمه‌اش گفت بای بای کن به زن عمو. کمی مکث کرد بعد انگشتش را گذاشت روی لبهایش و برایم بوس فرستاد.

به قول همکار آ.ب مثبتم «از الطاف قشنگ خداست دیگه، مگه میشه چیز دیگه‌ای گفت».

 

 

* یکبار که آلما منزل ما بود مشغول صحبت با تسبیح بودم و عکس طفولیت پسر بزرگش امیررضا نمایش داده می‌شد. آلما هی انگشت می‌کشید به عکس امیررضا‌. بعد از دقایقی از خداحافظی دوباره تسبیح زنگ زد که ماجرای آلما را به بچه‌ها گفته. اول امیررضا پرسیده «آلما؟ اسمش آلماست؟ همون سیب؟» بعد امیرحسین جلو آمده و پرسیده حالا که آلما دارند پرتقال هم دارند؟

 

  • سوسن جعفری

از غنایم

مصائب زیستن

نظرات  (۱)

  • زری シ‌‌‌
  • گوگولی مگولی 🥹

    پاسخ:
    خیلی 😊
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی