مرا آفرید آن که دوستم داشت

۸۷ مطلب با موضوع «کتابخانه» ثبت شده است

یکی از چالش‌های دائمی‌ با بعضی از کسانی که از روی دلسوزی یا هر نیت دیگری مانع نقد و اصلاح اشکالات حاکمیت می‌شوند این است که طرح این اشکالات مانند تف سربالاست!

 

اما پاسخ استاد مطهری از تئوریسن‌های اصلی نظام جمهوری اسلامی به گلایهٔ کسانی که انتقاد علنی از حاکمان و عالمان دینی را به‌مصلحت نمی‌دانند این است:

 

«هر وقت یک نفر روحانی بخواهد در این زمینه‌ها حتی در مورد رسوم و عادات عوامانه انتقاد کند ناراحت می‌شوند و با تأسف می‌گویند اینها ضرر دارد و فوراً می‌گویند: این حرفها تف سربالا است. من این منطق را منطق «تف» می‌نامم و نام دلیل آنها را «برهان تف» گذاشته‌ام. دیده می‌شود دلیلی جز دلیل تف ندارند. اینها نمی‌دانند انتقاد، اصلاح و رفع عیوب است. اگر عیوب دستگاهی انتقاد نشود امید اصلاح در آن نیست و اگر اصلاح نشد مانند پیکر بیماری که بیماری‌اش معالجه نشود آن بیماری آن پیکر را از پا در خواهد آورد.»

 

 

منبع: یادداشت‌های استاد، ج ۱، ص ۲۷۳

 

از تقسیم‌بندی‌های بی‌شماری که می‌توان برای پدیده‌های زندگی اجتماعی در نظر گرفت یکی آن است که آن‌ها را به گروهی که در آن‌ها محتوا غالب است و گروهی که قالب اهمیت بیشتری دارد تقسیم کنیم. زندگی پترزبورگی و به ویژه محافل اشراف پترزبورگی را می‌توان از گروه اخیر به شمار آورد. برخلاف زندگی روستا یا زمستوا یا مرکز استان یا حتی مسکو، زندگی محافل پترزبورگی تغییر و تحولی نداشت.

ما از ۱۸۰۵ تا ۱۸۱۲ چندبار با بنایارت صلح کردیم و باز به جنگ برخاستیم. قانون‌های اساسی را تصویب و سپس ملغی کردیم. اما مجالس آناپاولونا و الن با آنچه قبلاً بودند - یکی در هفت سال پیش و دیگری در پنج سال پیش - تفاوتی نکرده بودند. در مجلس آنا‌پاولونا مثل گذشته از موفقیت‌های ناپلئون با حیرت و نفرت حرف می‌زدند و پیروزی‌های او و نیز گردن‌نهادگی سلاطین اروپا و رفتار تشویق‌آمیز آن‌ها را دسیسه‌ای کینه‌توزانه می‌شمردند که یگانه هدف آن آزردن و آشفتن اعضای حلقه‌ای بود که به دربار وابسته بود و آناپاولونا در رأس آن قرار داشت.

درست به همین قرار در مجالس الن که رومیانتسف آن را سزاوار خود می‌دانست و در آن حضور می‌یافت و الن را زنی بی‌نظیر و بسیار هوشمند می‌شمرد، در ۱۸۱۲ عیناً مانند ۱۸۰۸ با شور بسیار از ملتی بزرگ و جهان‌گشایی بی‌همتا سخن می‌رفت و از قطع رابطه با فرانسه با افسوس یاد می‌شد که بنا به عقیده اشخاصی که در مجالس الن گرد می‌آمدند بایست با صلح پایان یابد.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص‌‌. ۱۰۱۶

 

 

چند وقت شاید نزدیک یک ماه پیش این سوال مطرح شد که اگر علی شریفی زارچی همانطور که ادعا می‌کند برترین شخصیت هوش مصنوعی ایران است، چرا رژیم صهیونسیتی او را ترور نکرده اما شهید مجید تجن جاری مدرس هوش مصنوعی را هدفمند در جنگ ۱۲ روزه ترور کرد؟

تا اینکه اول هشتگ ملکشاهی زد. بعد عکسی از خیابان پر از موتور نیروی ویژه و قهرمان پوشالی فرستاد و پیش رفت تا با تصویری از نشان علمی‌اش که به رهبر انقلاب هدیه کرده بود به خیال خودش داد زد «علی خامنه‌ای رهبر من نیست.» حسام‌الدین آشنا گرا داد و نوشت حالا از چین که برگشتی یک صحبتی می‌کنیم.

شریفی زارچی شخصیت برجسته «هوش مصنوعی» که خدماتش در زمان کرونا را نه تنها نیروهای امنیتی نباید فراموش کنند که من و شما هم همینطور، حالا چه بسا مثل مزدک میرزایی با منابعی از اطلاعات رفته تا خوش خدمتی رژیم صهیونسیتی را بکند. اگر از قبل نکرده باشد و قشنگی ماجرا توییتی است که از نگاه مسئولانه و دموکراتیک به دوران گذار و سند «پیش‌نویس قانون اساسی» دولت گذار و «رفراندوم شفاف برای تعیین نظام» و «انتخاب آزاد رهبران سیاسی» زیر سایه «شاهزاده رضا پهلوی» صحبت کرده است.

البته حقوقدانی که آن پیش‌نویس قانون اساسی را نوشته الآن در هتل اوین است. اما اشاره او به رهبران سیاسی همانی است که وال‌استریت‌ژورنال نوشته است: تجزیۀ ایران بد هم نیست!

وقتی می‌گوییم اصلاح‌طلبان پیاده نظام نتانیاهو در ایران هستند گزافه نیست. وقتی پزشکیان به عنوان نماینده مجلس از دوران پهلوی تمجید می‌کند، و به عنوان رئیس‌جمهور از اداره فدرالی و استقلال استانی صحبت می‌کند، وقتی «تینا پاکروان» تر و تمیز «ساواک» صهیونسیتی را سفیدشویی می‌کند، وقتی ناپلئون‌ها له له می‌زنند برای برگشتن «آدمها» و سبک زندگی طاغوتی برمی‌گردد و فقیر فقیرتر و ثروتمند گردن کلفت‌تر می‌شود چه انتظاری از مردمی دارید که سه سال پیش از شهید رئیسی یادشان رفته، دیروز یادشان رفته و پای ماهواره تاجگذاری فرح را می‌بینند نه مصاحبه موریانا فالاچی با محمدرضا که اشک همان فرح را در می‌آورد؟

این «خوک‌ها» که دیگر شبیه «آدم‌ها» شدند، وقتی «یک اقلیت قدرتمند» پیدا می‌شود که به بازی کثیفشان «نه» بگوید با هر چه در توان دارند می‌جنگند. رو هم می‌جنگند. «این آخرین نبرده» با کمک «آدم‌ها» یا بدون کمک‌شان. «جنگ بقا» است. بازار تاریخی رشت که بماند، بازار قیصریه را می‌سوزانند. ققنوس قرار است از میان آتشی که هیزمش را فراهم می‌کنند سر بر آورد. همه چیز با «هوش مصنوعی» هماهنگ شده. امکانش هست.

 

 

[پدرم] می‌گفتند هر کس می‌تواند در هر مرحله‌ای که هست، خوبِ آن باشد. اگر عطار است خوب باشد، اگر بقال است چیز خوب بفروشد، اگر خیاط است لباس‌های مردم را خوب بدوزد و اگر خانم خانه‌دار است مراقب باشد که سِرّ خانه را نبرد از خانه بیرون. بیرون پشتِ شوهرش باشد. مادر مهربان و دلسوز برای بچه‌هایش باشد.

بله، همیشه ایشان می‌گفتند آدم در هر مرحله می‌تواند بهترین باشد، حتی عطار، بقال، دانشجو، معلم. [اگر] آن چیزی که واجب است، آن چیزی که باید بکند به طریقهٔ بهتر انجام دهد، اجتماع، اجتماع خوبی می‌شود.

 

 

از کتاب به رنگ صبر؛ خاطرات فاطمه صدر (همسر آیت الله شهید سید محمدباقر صدر)/ ص. ۸

 

 

 

 

خوشحالم که بدون خواندن این کتاب همیشه بهش معتقد بودم و در چند نوشته در سال‌های گذشته به این موضوع اشاره کردم. چه علامه خوبی هستم.

 

ناتاشا ناتاشا. خیانتش به آندره‌ی عصبانی‌ام کرد ولی «گفت: این از مکر شما زنان است، که مکر شما زنان مکرى بزرگ است.» (یوسف: ۲۸)

در تفسیر آیه آمده: با اینکه قرآن، کید شیطان را ضعیف مى‌داند: «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً» (نساء: ۷۶) ولى در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است. به گفته‌ تفسیر صافى، این به خاطر آن است که وسوسه شیطان غیابى و سارقانه است، ولى وسوسه زن با لطف و محبّت و حضورى و دائمى است. (منبع)

 

اینجا تولستوی به زیرکی این را نشان می‌دهد. ناتاشا فریب می‌خورد چون الن همسر پی‌یر است و آندره‌ی قبل از سفرش به ناتاشا می‌گوید در غیابش به پی‌یر اعتماد و تکیه کند. و شد آنچه نباید. یک تراژدی هولناک:

 

لبخند لذت از لبان ناتاشا دور نمی‌شد. احساس می‌کرد که خوشبخت است و زیر باران آفرین‌های این کنتس بزوخوای عزیز، که در گذشته در نظرش بانویی بس متشخص می‌آمد که نزدیک شدن به او ممکن نبود و اکنون این قدر به او مهربانی می‌کرد شکوفا می‌شود. ناتاشا به نشاط آمد و احساس می‌کرد که چیزی نمانده است که به این زن مهربان و نیکدل دل ببازد. الن نیز صادقانه شیفته ناتاشا شده بود و می‌کوشید او را به نشاط آورد. آناتول از او خواسته بود که اسباب دیدار او را با ناتاشا فراهم سازد و او اکنون به این منظور به دیدن آن‌ها آمده بود. فکر رساندن ناتاشا به آناتول اسباب تفریح او بود. الن گرچه پیش از آن خلقش از دست ناتاشا که در پترزبورگ بوریس را از چنگش بیرون آورده بود تنگ بود اکنون دیگر به آن فکر نمی‌کرد و از صمیم قلب و به شیوه خود برای او خوشی می‌خواست. هنگامی که می‌خواست رستف‌ها را ترک کند ناتاشا را که اکنون زیر بال گرفته بود به گوشه‌ای خواند و در گوشش گفت: دیشب برادرم شام به خانه من آمد. نمی‌دانید، از خنده مردیم. لب به غذا نزد، همه‌اش آه می‌کشید. نمی‌دانید قشنگم، دیوانه شده است. جداً عاشق شیدای شماست، عزیزم.

الن گفت: وای چه سرخ می‌شود، چه سرخ می‌شود! وای شیرینم حتماً بیابید! اگر کسی را دوست دارید دلیل نمی‌شود که خودتان را مثل تارک دنیاها زندانی کنید. حتی اگر نامزد دارید من اطمینان دارم که نامزدتان دوست دارد که در غیاب او معاشرت کنید نه اینکه برای خودتان زندان درست کنید و از کسالت دور از جانتان دق کنید. ناتاشا در دل گفت: پس معلوم می‌شود می‌داند که من نامزد شده‌ام. یعنی او و شوهرش، یعنی با پی‌یر، با همین پی‌یر عاقل عادل در این خصوص حرف زده‌اند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد دوم/ص. ۸۲۸

 

 

 

وقتی از قدرت نویسندگی حرف می‌زنیم دقیقاً از چه حرف می‌زنیم:

 

بیش از سه هفته بود که گرما و بی‌آبی ادامه داشت. هر روز ابرهای مواج وسیعی آسمان را می‌پوشاند و می‌گذشت و گهگاه خورشید را پشت خود پنهان می‌کرد. اما نزدیک غروب آسمان دوباره صاف می‌شد و خورشید در افق پشت پرده غباری سرخ فرو‌می‌رفت. فقط شبها شبنمی فراوان فضا را فرامی‌گرفت و زمین را صفا می‌بخشید. گندم‌های درو ناشده می‌سوختند و از خوشه می‌ریختند. مرداب‌ها خشک می‌شدند. گاوها از گرسنگی ماغ می‌کشیدند، چون در سبزه‌های آفتاب سوخته علیقی نمی‌یافتند. فقط شب‌ها، آن هم در جنگل‌ها تا زمانی که شبنم باقی بود هوا خنک می‌شد، اما در جاده‌ها، خصوصاً در شاهراه که سربازان از آن می‌گذشتند، به وقت شب حتی در جنگل از خرمی خبری نبود. شبنم در شن غبار جاده که تا بیش از ربع آرشین زیر پای سربازان به هم می‌خورد می‌خشکید. حرکت سربازان از سحر شروع می‌شد. قطارهای ارابه و توپخانه بی‌صدا پیش می‌رفتند. چرخ‌ها تا محور و پاهای سربازان تا قوزک در غبار گرم شن که حتى شب فرصت خنک‌شدن نمی‌یافت و هر نفس‌کشی را خفه می‌کرد فرومی‌رفتند. قسمتی از این غبار زیر چرخ‌های ارابه‌ها و قدم‌های سربازان کوفته می‌شد و به هم می‌خورد و بخشی دیگر به هوا می‌رفت و همچون ابری همه چیز را در خود غوطه‌ور می‌داشت و در چشم‌ها و گوش‌ها و موها می‌نشست و در سوراخ‌های بینی می‌تنید و بدتر از همه به شش‌ها و معده‌ها راه می‌یافت. هر قدر آفتاب بالاتر می‌آمد ارتفاع این ابر غبار نیز افزایش می‌یافت و از پشت پرده لطیف این شن سوزان می‌شد با چشم بی‌حفاظ در خورشید عریان نگاه کرد. خورشید همچون گوی درشتی ارغوانی به نظر می‌رسید. نسیمی نمی‌وزید و آدم‌ها در این جو ساکن به زحمت نفس می‌زدند. دستمالی بر دهان و بینی بسته پیش می‌رفتند و چون به روستایی می‌رسیدند همه به سمت چاه می‌شتافتند. بر سر آب بر سروکول هم می‌کوفتند و آب چاه را تا گل ته آن می‌نوشیدند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۱۰۰۹

 

 

یکم: روزگار غریبی است. یک مدتی در ویراستی غم شدیدی داشتم که در اتاقی که حضور داشتم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام جسارت شد و دو آخوند حاضر (ماجد الحمدانی و مبین جعفری) علی‌رغم کامنت‌ها و اعتراض من از این پیامبر زنده دفاع نکردند، یا در اتاقی همین جناب مبین جعفری برای بالا بردن مقام حضرت زهرا سلام الله علیها، حضرت مریم علیها سلام را در حد «خدمتکار معبد» با دو سه مرتبه تأکید پایین کشید. حالا جلویم به راحتی به مقام و نبوت و شخصیت حضرت محمد صلوات الله علیه وآله مکرر توهین می‌شود و نمی‌توانم حرف بزنم. چون طرف هیچی بارش نیست دوم اگر بخواهم مقابله کنم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام و مادرش باید جسارت کنم.

چقدر اینستاگرام می‌تواند به راحتی کسی را که تا ماه رمضان سال گذشته نماز و روزه‌اش به راه بوده، از دین خارج کند؟ نمونه کوچکش شک و لرزه هر چند ثانیه‌ای خودم موقع تماشای مستند دن گیبسون: پترا یا مکه؟ (+) روزگار غریبی است. خدا به من صبر عنایت کند و مرا با مکر خود به امتحان نکشد. (دعا از امام سجاد علیه‌السلام است.)

دوم: روزهای اول از اغتشاشات شاکی بود. تعریف کرد که ناخن‌کارش به خانواده می‌گوید سالن شلوغ است و بلند می‌شود می‌رود نازی‌آباد. نصیحتش کرده دخترک گفته «وجدانم اجازه نمیده اونا کشته شن من بشینم خونه!» تا شنبه که فهمیده دو تا از کارگران شرکت کشته شدند و رفته دیدن خواهرش که از مبارزان زیر لحافی است و حسابی تغییر عقیده داده. می‌گفت علیرضا تک پسر بود و چقدر تا لحظه آخر رئیسش گوشزد کرده نرود، ولی رفته و کشته شده. طبق گفته او، کارگر دوم پدرش بازنشسته سپاه بوده و جنازه پسرش را گرفته برده کرمانشاه دفن کند، و چون توسط مأموران برداشته شده بود پول بابت خسارت به اموال عمومی ازش گرفتند. یکی دیگر هم هست که فقط متوجه اسمش شدم، مهرداد نامی. می‌گوید اتیکت جنازه‌ها را کندند و مردم باید بین جنازه‌ها دنبال عزیزشان باشند (سوال: چرا روی سینه متوفی نمی‌نویسی همکار محترم؟) در نهایت که مهرداد را پیدا کردند، گفتند یا بگو بسیجی بوده رایگان دفن شود یا آنقدر برو بیا که تحویلت بدهیم.

همین راوی می‌گوید در باشگاه می‌گفتند یک میلیارد می‌گیرند تا جنازه را تحویل بدهند و راوی گفته چرند است چون از مرده ما (همان علیرضا) پولی نگرفتند.

سوم: دوشنبه با دوست آ.ب مثبتم تماس گرفته بودم برای زحمتی برای همسرش، گفت یکی از بستگان دور همسرش درست جلوی چشم سه فرزندش موقع پیاده شدن از ماشین موقع برگشتن به خانه با شلیک گلوله به سر شهید شده. مادر سه فرزند. در کوچه هم مأموری نبوده. به همین راحتی.

خانم شریفی هم می‌گفت یکی از بستگان دور رفته بود برای تزریق آمپول گلوله خورده است و تمام.

تسبیح می‌گفت پسر همسایه که سال ۴۰۱ عفو خورده بود مجدد دستگیر شده، گفتند نیایید دنبالش. دختر دیگری همچنین. گویا اعلام شده دستگیر شدگان پس از هجدهم دی مشمول اشد مجازات خواهند شد.

جان‌های عزیز، تر و خشک، گناهکار و بی‌گناه به خاطر چه کسی؟ واقعاً رضا پهلوی؟ خودتان خنده‌اتان نمی‌گیرد؟

سال ۴۰۱ زینب خزاعی نوشته بود «آخرین بار که اینترنت قطع شد فلان نفر کشته شد الآن خدا می‌داند.» آخرین بار منظورش ۹۸ و فتنه بنزین روحانی بود.

چرا هر وقت اصلاحات سر کار است به قول راوی بند قبل «کامیون کامیون جنازه» تولید می‌شود؟ چرا وسط این جنگ علنی، عراقچی پالس مذاکره می‌فرستد؟

چهارم: مهدیه می‌گوید عمه از وقتی اینترنت قطع شده بیسوادی معلم‌ها، حتی معلم‌های دولتی عیان شده. می‌گوید یکی پرسیده جمع «شکوه» چی می‌شود؟ شکوه‌ها؟ فقط این نیست. متأسفانه در وبلاگ‌های باقیمانده هم آنچه می‌خوانم فاقد پشتوانه تاریخی است. معلم‌هایی که دنبال می‌کنم حتی متوجه اشتباهات نوشتاری (قابل اغماض) و غلط‌های املایی (غیر قابل قبول) در نوشته‌هایشان نیستند. نوشته‌ها «احساسی» هستند تا مستدل. آشفته و ترسیده از ضعف که خب طبیعی است.

سال ۴۰۱ کسی درباره اینکه چرا به «فلسطین» پول می‌فرستیم و چرا جوان‌هایمان می‌روند جنگ داعش شبهه آورد. ازش پرسش‌هایی کردم برای پاسخ دست برد به گوشی، گفتم نه، بدون گوشی صحبت می‌کنیم. پاسخی نداشت. مثل دوستانی که برای نوشتن یک پست تحلیلی لنگ می‌زنند که دسترسی به نت ندارند. خودم معلومات پسا نت و مبتنی بر فضای مجازی‌ام جز مواردی که پیش‌تر مطالعه «کتاب محور» داشتند بسیار غیر منسجم هستند اما، موضوع این است که همیشه دنبال چیستی و کیستی بودم و آنچه آموختم را با «نوشتن» به حافظه طولانی مدت تبدیل کردم. با پرسش و تطبیق رد یا تایید کردم. اصلاً بحث «منیٓت» نیست. دارم انتقال تجربه می‌کنم.

یکبار در پستی نوشته بودم که بچه‌ها سوالاتشان را بیشتر از این که از «مادر» بپرسند، از «پدر» می‌پرسند. چرا مادرها چنین وجهه‌ای پیدا کردند؟ چی شده که مادر که بیشتر از پدر با کودک در تعامل است از طرف کودک «مرجعیت علمی» ندارد؟ چرا تسبیح و سیب این قاعده را شکسته‌اند ولی تو مخاطب مؤنث من نتوانستی؟ چرا فرزندت مرجعش می‌شود معلم، چرا آنقدر روی خودت کار نکردی که فرزندت «پرسشگر» بار نیامده و چرا تو از قافله شبهات عقب افتادی؟

و چرا نیاموختیم که می‌شود از یک کودک یا پیر دنیا دیده آموخت؟

اگر فرزندی داشتم می‌توانستم وقتی ادعا کرد مسیحی شده یا زمین تخت گرا، با او صحبت کنم و پرسشگرانه پیش بروم و مستقیم یا ترجیحاً غیر مستقیم با «حقیقت» رو در رو کنم؟ اگر فرزندی داشتم می‌توانستم او را طوری بار بیاورم که با «بدان» ننشیند و «خاندان نبوتش» را گم نکند؟ پیامبر درونم پرورش یافته است؟ طبیب سراسیمه وصل به وحی و صبور هستم؟

به قول دکتر شریعتی «پدر مادر ما متهمیم».*

 

وَ ما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلَّا أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ (۹۳)

و هیچ پیامبرى را در هیچ آبادى نفرستادیم، مگر آنکه مردم آنجا را گرفتار سختى‌ها و بلاها ساختیم، تا شاید به زارى (وتوبه) درآیند

ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى‏ عَفَواْ وَقَالُواْ قَدْ مَسَّ ءَابَآءَنَا الضَّرَّآءُ وَالسَّرَّآءُ فَأَخَذْنَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ (۹۴)

سپس به جاى ناخوشى، خوشى قرار دادیم تا آنکه فزونى یافته و انبوه شدند و گفتند: به پدران ما نیز (به طور طبیعى) رنجها و خوشى‌ها رسیده بود (و این حوادث تلخ و شیرین، نشانه قهر یا لطف خدا نیست). پس آنان را ناگهانى (با قهر خود) گرفتیم، در حالى که درک نمی‌کردند.

سوره مبارکه اعراف

 

«اینجانب هیچگاه نگفته و نمی‌گویم که امروز در این جمهوری به اسلام بزرگ با همه ابعادش عمل می‌شود و اشخاصی از روی جهالت و عقده و بی‌انضباطی بر خلاف مقررات اسلام عمل نمی‌کنند؛ لکن عرض می‌کنم که قوه مقننه و قضاییه و اجراییه با زحمات جانفرسا کوشش در اسلامی کردن این کشور می‌کنند و ملت ده‌ها میلیونی نیز طرفدار و مددکار آنان هستند؛ و اگر این اقلیت اشکالتراش و کارشکن به کمک بشتابند، تحقق این آمال آسانتر و سریعتر خواهد بود.

اگر خدای نخواسته اینان به خود نیایند، چون توده میلیونی بیدار شده و متوجه مسایل است و در صحنه حاضر است، آمال انسانی-اسلامی به خواست خداوند متعال جامه عمل به طور چشمگیر خواهد پوشید و کجروان و اشکالتراشان در مقابل این سیل خروشان نخواهند توانست مقاومت کنند.

من با جرات مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضر، بهتر از ملت حجاز در عهد رسول‌الله(ص) و کوفه و عراق در عهد امیرالمومنین و حسین بن علی (صلوات الله و سلامه علیهما) می‌باشند.

آن حجاز که در عهد رسول الله(ص) مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمی‌کردند و با بهانه‌هایی به جبهه نمی‌رفتند که خداوند تعالی در سوره توبه با آیاتی آنها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است و آنقدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل در منبر به آنان نفرین فرمودند و آن اهل عراق و کوفه که با امیرالمومنین(ع) آنقدر بدرفتاری کردند و از اطاعتش سر باز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سیدالشهدا(ع) آن شد که شد و آنان که در شهادت دست، آلوده نکردند، یا گریختند از معرکه و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد.

اما امروز می‌بینیم که ملت ایران از قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر و داوطلبان و از قوای در جبهه‌ها و مردم پشت جبهه‌ها، با کمال شوق و اشتیاق چه فداکاری‌ها می‌کنند و چه حماسه‌ها می‌آفرینند و می‌بینیم که مردم محترم سراسر کشور چه کمک‌های ارزنده می‌کنند.

می‌بینیم که بازماندگان شهدا و آسیب دیدگان جنگ و متعلقان آنان با چهره‌های حماسه آفرین و گفتار و کرداری مشتاقانه و اطمینان بخش با ما و شما روبه رو می‌شوند و اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان. در صورتی که نه در محضر مبارک رسول اکرم(ص) هستند، و نه در محضر امام معصوم(ع).

انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است و این رمز موفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانی تربیت نموده، و ما همه مفتخریم که در چنین عصری در پیشگاه چنین ملتی می‌باشیم.»

 

بند «ج» وصیتنامه امام خمینی رحمه‌الله علیه

 

پ.ن: کاش قوه مقننه و قضاییه و اجراییه با زحمات جانفرسا کوشش در اسلامی کردن این کشور می‌کردند امام جان. متأسفانه به قول استاد رحیم‌پور ازغدی سالهاست مسئولین دنبال براندازی نظام جمهوری اسلامی هستند اما امام و امت اجازه نمی‌دهند. مخلص کلام همین شعار همیشگی که «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده».

 

غربیان به جانب شرق در حرکت می‌آمدند تا به جان هم‌نوعان خود افتند و بنا به قانون اثر همزمان علل - هزاران علت کوچک - و برای این حرکت بزرگ و جنگ سترگ ناچیز با هم هماهنگ شدند و با این واقعه بزرگ هم‌اثر گشتند. مثلاً رعایت‌نکردن مرزهای قاره که اعتراض برمی‌انگیخت یا ماجرای دوک الدنبورگ یا ورود قوا به پروس که به نظر بناپارت فقط به منظور برقراری صلح مسلحانه صورت گرفته بود و سودای رزم‌جویی امپراتور فرانسه و عادتش به جنگ که با تمایلات و آمادگی فرانسویان هماهنگی داشت و فریفتگی شوکتمندی تدارکات که هزینه‌های هنگفتی همراه داشت و احتیاج به تحصیل منابعی که این هزینه‌ها را تأمین کنند و سرمستی حاصل از تجلیل شکوهمند او در "درزدن" و مذاکرات دیپلمات‌ها که بنا به نظر آن زمانیان با تمایل صادقانه به برقراری صلح برگزار می‌شد اما نتیجه‌ای جز آزردن عزت نفس طرفین نداشت و میلیون‌ها میلیون علت دیگر با رویداد محتوم هماهنگ شدند و با آن همزمان گشتند.

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۸۸۱

 

 

پ.ن: ترامپ گفته ایران پیشنهاد مذاکره داده است. وسط مداخله نظامی دوم به نام «اعتراضات» که خود ترامپ و نتانیاهو گفتند حضور خیابانی دارند، وزارت خارجه ایران احتمالاً در همین دیدار دو روز پیش عراقچی با فرستاده عمان این را دوباره مطرح کرده است. چنانچه خبرگزاری فارس از نشست خبری وزارت خارجه آورده:

«کانال ارتباطی بین وزیر خارجه و ویتکاف باز است

سخنگوی وزارت خارجه در پاسخ به سؤالی درباره اظهارات مطرح شده از سوی ترامپ مبنی بر اینکه درخواستی برای مذاکره از سوی ایران دریافت کرده و همزمان در صحبتی مبهم گفته که ممکن است بخواهد پیش از مذاکره اقدامی صورت دهد و اینکه آیا کانال ارتباطی بین عراقچی و ویتکاف برقرار است؟ اظهار داشت: کانال ارتباطی بین وزیر خارجه و ویتکاف باز است و هر وقت نیاز باشد از آن طریق پیام‌های لازم رد و بدل خواهد شد. علاوه بر کانال رسمی که دفتر حفاظت منافع آمریکا یعنی سفارت سوئیس است.»

 

این رفتار دیپلماتیک، همانطور که تولستوی نوشته «تمایل صادقانه به برقراری صلح» است حال آنکه بناپارت این زمانی بی امان به سوی پایتخت‌های روسیه پیش می‌رود، حماقتی بیش نیست، اگر خوشبینانه خیانت نباشد. شاید بدانید شاید نه که استراتژی جنگی ناپلئون بناپارت هنوز در دانشکده‌های نظامی غرب خیلی جدی بررسی و مطالعه می‌شود و من در هر صحنه‌ای که ناپلئون حضور دارد، دقیق می‌شوم. آنجایی که آنقدر دیر آجودان مخصوص الکساندر امپراتور روسیه را می‌پذیرد و به حضور بار می‌دهد که خود را در همان سالنی می‌یابد که ۴ روز پیش نامه امپراتور محبوبش خطاب به ناپلئون را از دستش گرفته و پیام شفاهی مهمی که عمداً نگاشته نشده بود را به گوش جان سپرده بود:

«بالاشف پس از آنکه تمام دستورات ابلاغ شده را گفت افزود که امپراتور الکساندر خواهان صلحند اما حاضر نیستند که برای صلح وارد مذاکره شوند مگر به شرطی که... اینجا مردد ماند. کلماتی را به یاد آورد که امپراتور الکساندر در نامه‌اش ننوشته اما دستور داده بود تا در فرمانی که به عنوان سالتیکف صادر شده بود گنجانده شود و به بالاشف دستور داده بود که شفاها به ناپلئون بگوید. الکساندر گفته بود تا وقتی یک سرباز مسلح دشمن در خاک روسیه باقی باشد... اما احساسی مبهم و پیچیده زبانش را می‌بست. گرچه می‌خواست ولی نمی‌توانست این عبارت را ادا کند. مردد ماند و سرانجام گفت: به شرطی که قوای فرانسه به آن سوی نی‌یه‌مان بازگردد. ناپلئون متوجه پریشانی بالاشف هنگام ادای این عبارت شد. چیزی در چهره‌اش لرزید و ساق پای چپش شروع کرد به ضرب منظمی تکان‌خوردن. از جای خود حرکت نکرد و با صدایی بلندتر و لحنی تندتر از پیش شروع به صحبت کرد. بالاشف طی سخنان بعدی او چندبار نگاه به زیر انداخت و ناخواسته به این حرکت ساق پای چپ او که با بلندتر شدن صدایش سریع‌تر می‌شد دقت کرد.

ناپلئون گفت: من کمتر از اعلیحضرت الکساندر خواهان صلح نیستم. مگر من نیستم که از هجده ماه پیش برای برقراری صلح دست به هر کار می‌زنم؛ هجده ماه است که منتظر توضیح مانده‌ام - اینجا ابروهایش درهم رفت و به دست کوچک سفید و فربه خود حرکت تندی داد و پرسید: و حالا برای شروع مذاکرات صلح از من چه می‌خواهند؟

بالاشف گفت: عقب‌نشینی به آن سوی نی‌یه‌مان، اعلی حضرتا! ناپلئون جواب او را تکرار کرد: آن سوی نی‌یه‌مان! و راست به چهره بالاشف خیره تکرار کرد: پس حالا شما می‌خواهید که من به آن طرف نی‌یه‌مان عقب‌نشینی کنم؟

بالاشف به نشان احترام و تصدیق سر فرود آورد.

چهار ماه پیش از او خواسته شده بود که پومرانی را تخلیه کند و حالا فقط به عقب‌نشینی تا آن سوی نی‌یه‌مان راضی بودند. ناپلئون به سرعت چرخید و شروع کرد در اتاق قدم‌زدن.»

 

همان/ صص. ۸۸۹ ـ ۹۰۰

 

 

آشنا نیست؟

 

«گر چه دیپلمات‌ها هنوز به امکان برقراری صلح اعتقاد استوار داشتند و با حمیت بسیار برای حصول آن می‌کوشیدند و با وجود اینکه ناپلئون خود به امپراتور الکساندر نامه می‌نوشت و او را اعلیحضرت برادرم می‌خواند و صمیمانه به او اطمینان می‌داد که خواهان جنگ نیست و همیشه او را دوست خواهد داشت و به او احترام خواهد گذاشت، ولی به ارتش خود پیوست و در هر منزل اوامر تازه‌ای در جهت تسریع حرکت قوا از غرب به جانب شرق صادر می‌کرد. در کالسکه‌ای صحراپیما که شش اسب تیزتک آن را می‌کشیدند سوار بود و پاژها و آجودان‌ها و قافله‌ای از ملازمان همراهش بودند و در راهی که از پوزن و تورن و دانتزیگ به کونیگزبرگ می‌رفت پیش می‌تاخت.»

 

 

همان/ ص. ۸۸۲

 

اعتقاد به سرنوشت در تاریخ برای توضیح پدیده‌های غیرمنطقی (یعنی پدیده‌هایی که ما به منطق آن‌ها راه نمی‌بریم) ناگزیر می‌نماید. هر قدر بکوشیم این‌گونه رویدادهای تاریخی را به یاری عقل توضیح دهیم برایمان نامعقول‌تر و نامفهوم‌تر می‌شوند. هر فرد آدمی برای خود زندگی می‌کند و برای رسیدن به مقاصد شخصی خویش از آزادی خود سود می‌جوید و به روشنی احساس می‌کند که هر لحظه می‌تواند فلان کار را بکند یا نکند. اما همین که کاری را کرد آن کار که در لحظه‌ای معین به انجام رسیده است بازگشت‌ناپذیر و جزئی از تاریخ می‌شود و در دل تاریخ دیگر ارزش عملی محتمل را ندارد، بلکه به صورت واقعه‌ای از پیش معین شده در می‌آید. زندگی هر فرد آدمی دو جنبه دارد، یکی جنبه شخصی است که هر قدر تعلقات شخص مجردتر باشند انسان به آزادی نزدیک‌تر است و دیگری زندگی طبیعی و کندویی یعنی زندگی در دل جمع است و رفتار انسان در آن جمع ناگزیر تابع قوانینی است که به او تحمیل می‌شود.

انسان زندگی فردی خویش را آگاهانه دنبال می‌کند ولی نمی‌داند که در عین حال ابزاری‌ست برای حصول هدف‌های تاریخی جامعه انسان‌ها. اعمال انسان‌ها بازگشت‌ناپذیر است و همزمانی آن با اعمال میلیون‌ها انسان دیگر ارزش تاریخی کسب می‌کند. انسان هر قدر روی نردبان جامعه بر پله بالاتری قرار داشته و هر قدر با افراد بیش‌تری مربوط باشد، صاحب قدرت بیش‌تری است و به همان اندازه نیز محتومی و ناگزیری هر یک از کارهایش مسلم‌تر است .

بنا به ضرب‌المثلی روسی: "قلب شاه در دست خداست."

شاه بنده تاریخ است.

تاریخ یا به عبارتی زندگی ناآگاه و گروهی و کندویی انسان‌ها هر لحظه از زندگی شاهان را همچون حربه‌ای برای حصول هدف‌های خود به خدمت می‌گیرد. 

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۸۸۰

 

 

*بیانات رهبر انقلاب در دیدار اخیر ۱۴۰۴/۱۰/۱۳

 

(پی‌یر) قابلیت ناخجستهٔ بسیارى از مردم، به‌ویژه روس‌ها را در خویش مى‌یافت که خوبى و راستى را مى‌بینند و به آن معتقدند اما صورت زشت بدى و دروغ را نیز چنان به روشنى درمی‌یابند که توان به میدان آمدن و درآویختن جدى با زندگی را در خود نمى‌بینند. همهٔ زمینه‌های تلاش در چشم او با بدی و فریب همراه بود‌. هر راستایى را که مى‌خواست پیش گیرد و هرکارى که می‌خواست برگزیند اهریمن بدى و دیو دروغ واپسش می‌راند و راه تلاش را بر او می‌بست. با این حال می‌بایست زندگى بکند و به کارى مشغول باشد. عذاب مسائل حل‌نشدنی زندگى بیش از تحمل او بود و خود را به هر تفننى که مى‌رسید وامى‌سپرد تا به افسون آن از آن‌ها فارغ گردد.

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص.۷۸۳

 

 

کنت راستوپچین گفت: ولى حضرت پرنس، ما چطور می‌توانیم با فرانسویان بجنگیم؟ چطور می‌توانیم علیه معلمان و خدایانمان اسلحه برداریم؟ جوانانمان را بینید، بانوانمان را تماشا کنید، خدایان ما فرانسویانند، آسمان و بهشت ما پاریس است.

صدایش را بلندتر می‌کرد تا گفته‌هایش را همه بشنوند: لباسهامان فرانسوى است، افکارمان فرانسویند، احساساتمان فرانسویند. خوب شما پشت گردن "متی‌ویه" را می‌گیرید و بیرونش می‌اندازید، چون فرانسوى است و بى‌سروپاست، اما بانوان ما جلوش به خاک می‌افتند. دیشب من در یک شب‌نشینی دعوت داشتم، از هر پنج بانویی که دیدم سه نفرشان کاتولیک بودند و به اجازه پاپ یکشنبه‌ها کاموادوزى می‌کنند و خودشان هم به رسم فرانسویان نیمه‌لخت نشسته بودند. بی‌ادبی است، می‌بخشید، ولی مثل زن‌هایى که روى تابلوهاى حمام‌هاى عمومى می‌کشند. بله، حضرت پرنس، وقتى آدم به این جوان‌هاى ما نگاه مى‌کند دلش مى‌خواهد چماق بزرگ پطر کبیر را از توى موزه بردارد و پک و پهلوی آن‌ها را به شیوه اعلای روسى خرد و خمیر کند. تا این دیوانگی‌ها از سرشان بیفتد.

همه سا کت ماندند، پرنس پیر تبسم بر لب به راستوبچین نگاه می‌کرد و به نشان تصدیق گفته او سر تکان می‌داد.

 

همان/ ص. ۷۹۴