منصفانه در مطلبی با عنوان EU is concerned «اتحادیه اروپا نگران است» نوشته:
«سهشنبه با جمعی از ایرانیان وینی یک برنامهای داشتیم با عنوان «زن زندگی آزادی، انقلابی برای تمام صداها».
برنامه را برای این چیده بودیم که صدای کوچکی باشیم؛ صدای تنهای کشته و انباشته در خیابان.
چه هیولای هولناکیست جمهوری اسلامی. در مثال از جانوران هیچ مقایسه و مصداقی به نظرم نمیرسد که بگویم مثل فلان جانور درندهخوست. درندهخویی و بیرحمی و خونخواری جمهوری اسلامی منحصر به رژیم است. اینها را که خودتان بهتر از من میدانید.
...
از دانشجوهای دانشگاه بچههایی بودند که دو سه روز پیش از ایران برگشته بودند؛ یکی دوتاشان فقط گریه میکردند. یکی هنوز در سکوت بود. یکی هرچند وقت یک بار میگفت شما هیچ تصوری ندارید در ایران چه خبر بود. ایران جهنم بود. با تانک آمده بودند. این را که گفت، من سعی کردم تانک را تصور کنم. مثلا یک تانک سر کوچهی خانهی پدر و مادرم. سر خیابان سنایی. سر ویلا؟ حق دارد وقتی میگوید شما نمیتوانید تصور کنید. من نمیتوانم تصور کنم.
قاتلهای بیشرف.
عزیز دلم برایم نوشت: مادر دوستم تیر خورد و کشته شد. دوستم تیر به پاش خورده. مردم را راه داده بودند در ساختمانشان و قاتلان جمهوری اسلامی مادرش را کشته بودند. گفت حق تیر. گفت گشتن دنبال جایی روی زمین که پایت روی پیکرها نرود. گفت سه روز خود را به مردن زدن برای اینکه تیر خلاص به تو نخورد. گفت کشتن مردمی که لباس بیمارستان به تنشان بود. تیر خلاص در بیمارستان.
.
کف خیابانها خون.
.
خاموشی اینترنت.
.
خون.
.
زندانی به وسعت ایران.
.
بابام میگفت سال ۶۶ دم صبح در زندان بعد از شنیدن رگبار، تعداد تیرهای خلاص را میشمردیم که بفهمیم چند نفر را اعدام کردند. چقدر هولناک بود این خاطره وقتی که میشنیدمش.
یکی از دوستان عزیزم گفت ده سال طول کشید تا کشته شدگان خاوران را مستند کردیم. آنها کشتگانی بودند که در یک زندان بودند. کاملا مشخص بود در چه سیستمی قرار داشتند.
الان؟ الان دریای خون ناپیدا در خیابانها.
چندسال طول خواهد کشید که بتوانیم این جنایت را مستند کنیم و آمران و عاملان را مجازات کنیم؟
.
یک ویدیویی بود که یک نفر سعی میکرد خونها را از کف خیابان پاک کند و نمیشد. نمیشد.
.
ما این تصاویر را دیدیم. علیرغم تمام تلاش دستگاه بچهکش که نبینیم.
.
بعد از تظاهرات روز شنبه یکی از بچههای خوزستان گفت شاید سرنوشت ما این است که تا آخر عمرمان به خونخواهی هموطنان و عزیزانمان بایستیم و حرف بزنیم.
.
معنا؟
صدبار از خودم پرسیدم یعنی واقعا این فحوای قدرتطلبیست؟
ملای مجنون از توی سنگر امنش فرمان کشتن همه را میدهد چون دستگاه ظلم و جورش سست شده؟ چطور چنین قدرتی؟ قتل و قتل و قتل برای حفظ قدرت. مرگ از عبای شما هم میگذرد. شما تا ابد دشمن ما هستید. ما تا شما را رسوا و مجازات نکنیم ساکت نمینشینیم.
.
سهشنبه در یکی از کارگاهها نشسته بودم و داشتم کانسپت وتوی ولایت فقیه را به یک گروهی توضیح میدادم. یک لحظه ابزورد بودنش سراپایم را فراگرفت. گفتم یک لحظه ولایت فقیه را رها کنید. من زن چهل و چندساله، شب سهشنبه خسته از کار چهل ساعتهام آمدم، نشستم دارم برای شما ولایت فقیه را توضیح میدهم. این کانسپت بینهایت عجیب «جمهوری اسلامی». اسلام چه جمهوری آخه؟ ما یقهی خودمان را پاره کردیم که چپ پراگرسیو وینی بالاخره بفهمد که باید چند فکر مبهم را با هم در کلهاش نگه دارد و باینری خوب و بد به این شکل که دلش میخواهد، وجود ندارد. فقط مسئلهی ضد امپریالیسم ایستادن یک رژیم قاتل جواب سوالهای ژئوپلتیک در کانتکست اروپا و مسئلهی فلسطین و منطقه و نفت نیست. ایران لایههای متنوعی از پیچیدگی حاشیه و مرکز و قوم و قدرت دارد. گفتم ببین اگر نمیتوانی این پیچیدگیها را به سرعت بفهمی، به من نگاه کن؛ ببین من چقدر عصبانی هستم که لازم دیدم بیایم این را برای تو توضیح بدهم علیرغم همهچیز. علیرغم فروپاشی ذهنی و بدنی. علیرغم کار. علیرغم نفرتم از رژیم. علیرغم نشستنم در جای «امن».
.
من فکر میکنم نجات ما در اروپا در اتحاد است. اتحاد با گروههای بومی، با فمنیستهای حاشیهای، با اشخاصی که دنبال پاسخهای سیاه و سفید نیستند، با اتحاد با بیقدرتان. ما با هم یک کار را میتوانیم خوب انجام بدهیم. آن کار تحمل کردن اضطراب و پذیرفتن ابهام این موقعیت تاریخی و بیقدرتی ماست. به جز فشار برای برقراری ارتباط و به جز مستند کردن این جنایتها و مطرح کردنشان کاری از ما در غرب برنمیآید. ما آن قدرتی که لازم است، نداریم. پس باید جایی که میتوانیم سرمایهگذاری کنیم.
ما باید بپذیریم جواب سادهای برای این سوال سخت پیش رو وجود ندارد.
.
هفتهی پیش آخر جلسه با اضطراب به تراپیستم گفتم «یعنی تا هفتهی دیگه چی میشه؟» گفت «خیلی چیزا.» خندیدم. انگار خیلی وقت بود نخندیده بودم. گفت جدی میگم. خیلی چیزا میشه تا هفتهی دیگه.
درست هم گفت. این هفتهی گذشته خیلی چیزها شد.
.
هنوز نمیتوانم دربارهی سهشنبهی گذشته آنطور که دلم میخواهد بنویسم.
فقط دوست دارم این جمله را که نون ر، در یکی از سخنرانیها از روی یک دیوارنویسی گمنام انتخاب کرده بود، اینجا بنویسم.
«ما هیچ چیز را برای خود نمیخواهیم.
ما همه چیز را برای همه میخواهیم.» (+)
آلوچه خانوم هم نوشته: «آ میگوید «بنویسید مستند کنید حال و احوالتان را، هر چند سخت و پر درد»
چه بنویسیم؟ کلمات حقیرند برای گفتن از این روزها
این سیاهی غلیظ و چسب ناک
حرفی نیست. لالم لال! (+)
منظورش از «آ» آسو (+) است. نتوانستم وارد بشوم ولی جایی است که «دختران» از همین خزعبلات مالیخولیایی مینویسند، یعنی از یکی دیگر از پستهای لاله منصف فهمیدم. از خاطره لاله پیداست پدر او هم احتمالاً مثل پدر آلوچه خانوم از بازداشتیهای دهه شصت است. دیگر چه انتظاری دارید؟ تانک توی خیابان، سه روز نفس حبس کردن، جیش حبس کردن تا تیر خلاص نخوری، بعدش چی؟ چطوری بلند شدی فرار کردی که نبردندت کارخانه کالباس و سوسیس سازی؟ واقعاً به چیزی که مینویسید باور دارید؟ یا همه اینها نتیجه عمری مشکلات روحی روانی است که چون سیزیف به دوش میکشید/ میغلتانید؟
شهربانو بعد از توسل به «سپهر بابا» نوشته: «سری میزنم به یوتیوب و دنبال رشید کاکاوند میگردم او اشعار نغزی را که حق را فریاد میزند میخواند و تفسیر میکند. این بار به سراغ مهدی اخوان ثالث میرود و از شعر کاوه یا اسکندر» میگوید:
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
فرق کاوه با اسکندر در این است که کاوه پهلوان و قهرمان خودی است و اسکندر بیگانه و مهاجم. چه نکبت بار و سیاه و دردناک است اوضاع سرزمینی که کسی آرزو کند که یک بیگانه بیاید و نجاتش دهد.
یک شاه عباسی لازم است که مثلا گران فروشی را در ایران تمام کند یکی مثل شاه عباس» (+)
خانم شاعر هم نوشته:

امیر میگوید ما به اینها میخندیم ولی واقعیت این است که آنها به این حرفها باور دارند. به اینکه در ایران هنوز حکومت نظامی است و توی خیابانهای تهران جلوی مردم را میگیرند و گوشیاشان را چک میکنند که از اغتشاشات فیلم دارند یا نه. ما هم لابد کالباس شدیم و هنوز داغیم نمیفهمیم.