مرا آفرید آن که دوستم داشت

۲۴ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

از تقسیم‌بندی‌های بی‌شماری که می‌توان برای پدیده‌های زندگی اجتماعی در نظر گرفت یکی آن است که آن‌ها را به گروهی که در آن‌ها محتوا غالب است و گروهی که قالب اهمیت بیشتری دارد تقسیم کنیم. زندگی پترزبورگی و به ویژه محافل اشراف پترزبورگی را می‌توان از گروه اخیر به شمار آورد. برخلاف زندگی روستا یا زمستوا یا مرکز استان یا حتی مسکو، زندگی محافل پترزبورگی تغییر و تحولی نداشت.

ما از ۱۸۰۵ تا ۱۸۱۲ چندبار با بنایارت صلح کردیم و باز به جنگ برخاستیم. قانون‌های اساسی را تصویب و سپس ملغی کردیم. اما مجالس آناپاولونا و الن با آنچه قبلاً بودند - یکی در هفت سال پیش و دیگری در پنج سال پیش - تفاوتی نکرده بودند. در مجلس آنا‌پاولونا مثل گذشته از موفقیت‌های ناپلئون با حیرت و نفرت حرف می‌زدند و پیروزی‌های او و نیز گردن‌نهادگی سلاطین اروپا و رفتار تشویق‌آمیز آن‌ها را دسیسه‌ای کینه‌توزانه می‌شمردند که یگانه هدف آن آزردن و آشفتن اعضای حلقه‌ای بود که به دربار وابسته بود و آناپاولونا در رأس آن قرار داشت.

درست به همین قرار در مجالس الن که رومیانتسف آن را سزاوار خود می‌دانست و در آن حضور می‌یافت و الن را زنی بی‌نظیر و بسیار هوشمند می‌شمرد، در ۱۸۱۲ عیناً مانند ۱۸۰۸ با شور بسیار از ملتی بزرگ و جهان‌گشایی بی‌همتا سخن می‌رفت و از قطع رابطه با فرانسه با افسوس یاد می‌شد که بنا به عقیده اشخاصی که در مجالس الن گرد می‌آمدند بایست با صلح پایان یابد.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص‌‌. ۱۰۱۶

 

 

من بسیار مثبت اندیشم. همیشه نیمه پر لیوان را می‌بینم. برای همین «در حالی‌که امکان ارسال پیام شخصی در پیام‌ رسانهای داخلی از جمله روبیکا، سروش، آی گپ و بله به دستور مراجع امنیتی فراهم شده تا این لحظه چنین مجوزی برای پیام‌رسان ایتا که یکی از محبوب‌ترین و پرطرفدارترین پیام‌رسان‌های داخلی است صادر نشده است.» باز هم نیمه پر لیوان را می‌بینم و یاد انتخابات مجلس دوازدهم و روشنگری‌های کانال‌های تبیینی ایتا و شکست خلبان می‌افتم. یاد انتخابات ریاست جمهوری و موش زاییدن تلگرام می‌افتم، آن هم چه موشی! سکه ضرب می‌کرد. ناگهان حتی پرهام کوچولو هم افتاد به پر کردن لپ‌هایش از سکه‌هایی که قرار بود پول بشود تا تبلت بخرد.

و ناگهان دیگری، ایتا، طرفداران جلیلی را نقره داغ کرد. ملتی که دست به دامن موش شده بودند، نه تنها دستشان به سکه‌ها نرسید که انتخابشان هم موشی زایید که سکه را نجومی کرد و ایتا شد تلگرام دیگری و موشش تراول می‌داد کاملاً واقعی.

فقط ایتا نبود و نیست. هر سکوی ایرانی که می‌خواستی داد بزنی «وفاق» موش زاییده محدود می‌شدی. می‌توانید از همه رقم آزادی بیان منتفع شوید اگر دستتان روی دهان کودک بماند تا داد نزند. حتی به خدا و پیامبر اعظم و مقدسات توهین کنید، «خاله» بشوید، همه رقم «پرچم» بالا ببرید اما به پر و پاچه وفاق علی‌الخصوص «قالیباف» نپیچید بگذارید خلبانی‌اش را بکند، انگار «سیم کارت سفید» دارید.

 

 

پ.ن: این نوشته صبح زود امروز شروع شد و اکنون عصر که تمام شد می‌گویند «وفاق ایتا را آزاد کرد». اما به شرطی که دهان کودک بسته بماند. نمی‌گویند کودک دندان دارد، گاز می‌گیرد دستمان را و… «وفاق لخت است!» را داد خواهد زد؟

 

چند وقت شاید نزدیک یک ماه پیش این سوال مطرح شد که اگر علی شریفی زارچی همانطور که ادعا می‌کند برترین شخصیت هوش مصنوعی ایران است، چرا رژیم صهیونسیتی او را ترور نکرده اما شهید مجید تجن جاری مدرس هوش مصنوعی را هدفمند در جنگ ۱۲ روزه ترور کرد؟

تا اینکه اول هشتگ ملکشاهی زد. بعد عکسی از خیابان پر از موتور نیروی ویژه و قهرمان پوشالی فرستاد و پیش رفت تا با تصویری از نشان علمی‌اش که به رهبر انقلاب هدیه کرده بود به خیال خودش داد زد «علی خامنه‌ای رهبر من نیست.» حسام‌الدین آشنا گرا داد و نوشت حالا از چین که برگشتی یک صحبتی می‌کنیم.

شریفی زارچی شخصیت برجسته «هوش مصنوعی» که خدماتش در زمان کرونا را نه تنها نیروهای امنیتی نباید فراموش کنند که من و شما هم همینطور، حالا چه بسا مثل مزدک میرزایی با منابعی از اطلاعات رفته تا خوش خدمتی رژیم صهیونسیتی را بکند. اگر از قبل نکرده باشد و قشنگی ماجرا توییتی است که از نگاه مسئولانه و دموکراتیک به دوران گذار و سند «پیش‌نویس قانون اساسی» دولت گذار و «رفراندوم شفاف برای تعیین نظام» و «انتخاب آزاد رهبران سیاسی» زیر سایه «شاهزاده رضا پهلوی» صحبت کرده است.

البته حقوقدانی که آن پیش‌نویس قانون اساسی را نوشته الآن در هتل اوین است. اما اشاره او به رهبران سیاسی همانی است که وال‌استریت‌ژورنال نوشته است: تجزیۀ ایران بد هم نیست!

وقتی می‌گوییم اصلاح‌طلبان پیاده نظام نتانیاهو در ایران هستند گزافه نیست. وقتی پزشکیان به عنوان نماینده مجلس از دوران پهلوی تمجید می‌کند، و به عنوان رئیس‌جمهور از اداره فدرالی و استقلال استانی صحبت می‌کند، وقتی «تینا پاکروان» تر و تمیز «ساواک» صهیونسیتی را سفیدشویی می‌کند، وقتی ناپلئون‌ها له له می‌زنند برای برگشتن «آدمها» و سبک زندگی طاغوتی برمی‌گردد و فقیر فقیرتر و ثروتمند گردن کلفت‌تر می‌شود چه انتظاری از مردمی دارید که سه سال پیش از شهید رئیسی یادشان رفته، دیروز یادشان رفته و پای ماهواره تاجگذاری فرح را می‌بینند نه مصاحبه موریانا فالاچی با محمدرضا که اشک همان فرح را در می‌آورد؟

این «خوک‌ها» که دیگر شبیه «آدم‌ها» شدند، وقتی «یک اقلیت قدرتمند» پیدا می‌شود که به بازی کثیفشان «نه» بگوید با هر چه در توان دارند می‌جنگند. رو هم می‌جنگند. «این آخرین نبرده» با کمک «آدم‌ها» یا بدون کمک‌شان. «جنگ بقا» است. بازار تاریخی رشت که بماند، بازار قیصریه را می‌سوزانند. ققنوس قرار است از میان آتشی که هیزمش را فراهم می‌کنند سر بر آورد. همه چیز با «هوش مصنوعی» هماهنگ شده. امکانش هست.

 

 

مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ وَالَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم (فتح: ۲۹)

محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند.

رهبر انقلاب: «اَشِدّاء» به معنای شدّت عمل نیست. «اَشِدّاء» به این معنا که ما در فارسی [به آن] شدّت عمل می‌گوییم، نیست؛ «اَشِدّاء» یعنی سخت بودن، محکم بودن، غیر قابل نفوذ بودن؛ این معنای «اَشِدّاء» است. اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّار؛ نگذارید در جامعه‌ شما نفوذ پیدا کنند.

 

۱۴۰۱/۱۱/۲۹

 

در تفسیر نور آقای قرائتی هم آمده: یکى از ابزار و شیوه‌هاى تربیت، معرّفى الگوهاست. «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»

ایمان به رسول خدا، «آمنوا به» گام اول است، مهم‌ترین گام، همراهى با رسول است. «وَ الَّذِینَ مَعَهُ»

مسلمانان باید در برابر دشمن؛ خشونت، قاطعیّت، صلابت و شدّت داشته و در برابر دیگر مؤمنان؛ رأفت، مودّت، رحمت و عطوفت، مهر و احساسات داشته باشند. «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ»

بى‌تفاوتى ممنوع، مسلمان باید مظهر حبّ و بغض باشد. «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ»

ملاک مهر و قهر، ایمان و کفر است، نه قوم و قبیله و مال و ثروت. «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» (+)

 

[پدرم] می‌گفتند هر کس می‌تواند در هر مرحله‌ای که هست، خوبِ آن باشد. اگر عطار است خوب باشد، اگر بقال است چیز خوب بفروشد، اگر خیاط است لباس‌های مردم را خوب بدوزد و اگر خانم خانه‌دار است مراقب باشد که سِرّ خانه را نبرد از خانه بیرون. بیرون پشتِ شوهرش باشد. مادر مهربان و دلسوز برای بچه‌هایش باشد.

بله، همیشه ایشان می‌گفتند آدم در هر مرحله می‌تواند بهترین باشد، حتی عطار، بقال، دانشجو، معلم. [اگر] آن چیزی که واجب است، آن چیزی که باید بکند به طریقهٔ بهتر انجام دهد، اجتماع، اجتماع خوبی می‌شود.

 

 

از کتاب به رنگ صبر؛ خاطرات فاطمه صدر (همسر آیت الله شهید سید محمدباقر صدر)/ ص. ۸

 

 

 

 

خوشحالم که بدون خواندن این کتاب همیشه بهش معتقد بودم و در چند نوشته در سال‌های گذشته به این موضوع اشاره کردم. چه علامه خوبی هستم.

 

ناتاشا ناتاشا. خیانتش به آندره‌ی عصبانی‌ام کرد ولی «گفت: این از مکر شما زنان است، که مکر شما زنان مکرى بزرگ است.» (یوسف: ۲۸)

در تفسیر آیه آمده: با اینکه قرآن، کید شیطان را ضعیف مى‌داند: «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً» (نساء: ۷۶) ولى در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است. به گفته‌ تفسیر صافى، این به خاطر آن است که وسوسه شیطان غیابى و سارقانه است، ولى وسوسه زن با لطف و محبّت و حضورى و دائمى است. (منبع)

 

اینجا تولستوی به زیرکی این را نشان می‌دهد. ناتاشا فریب می‌خورد چون الن همسر پی‌یر است و آندره‌ی قبل از سفرش به ناتاشا می‌گوید در غیابش به پی‌یر اعتماد و تکیه کند. و شد آنچه نباید. یک تراژدی هولناک:

 

لبخند لذت از لبان ناتاشا دور نمی‌شد. احساس می‌کرد که خوشبخت است و زیر باران آفرین‌های این کنتس بزوخوای عزیز، که در گذشته در نظرش بانویی بس متشخص می‌آمد که نزدیک شدن به او ممکن نبود و اکنون این قدر به او مهربانی می‌کرد شکوفا می‌شود. ناتاشا به نشاط آمد و احساس می‌کرد که چیزی نمانده است که به این زن مهربان و نیکدل دل ببازد. الن نیز صادقانه شیفته ناتاشا شده بود و می‌کوشید او را به نشاط آورد. آناتول از او خواسته بود که اسباب دیدار او را با ناتاشا فراهم سازد و او اکنون به این منظور به دیدن آن‌ها آمده بود. فکر رساندن ناتاشا به آناتول اسباب تفریح او بود. الن گرچه پیش از آن خلقش از دست ناتاشا که در پترزبورگ بوریس را از چنگش بیرون آورده بود تنگ بود اکنون دیگر به آن فکر نمی‌کرد و از صمیم قلب و به شیوه خود برای او خوشی می‌خواست. هنگامی که می‌خواست رستف‌ها را ترک کند ناتاشا را که اکنون زیر بال گرفته بود به گوشه‌ای خواند و در گوشش گفت: دیشب برادرم شام به خانه من آمد. نمی‌دانید، از خنده مردیم. لب به غذا نزد، همه‌اش آه می‌کشید. نمی‌دانید قشنگم، دیوانه شده است. جداً عاشق شیدای شماست، عزیزم.

الن گفت: وای چه سرخ می‌شود، چه سرخ می‌شود! وای شیرینم حتماً بیابید! اگر کسی را دوست دارید دلیل نمی‌شود که خودتان را مثل تارک دنیاها زندانی کنید. حتی اگر نامزد دارید من اطمینان دارم که نامزدتان دوست دارد که در غیاب او معاشرت کنید نه اینکه برای خودتان زندان درست کنید و از کسالت دور از جانتان دق کنید. ناتاشا در دل گفت: پس معلوم می‌شود می‌داند که من نامزد شده‌ام. یعنی او و شوهرش، یعنی با پی‌یر، با همین پی‌یر عاقل عادل در این خصوص حرف زده‌اند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد دوم/ص. ۸۲۸

 

 

 

وقتی از قدرت نویسندگی حرف می‌زنیم دقیقاً از چه حرف می‌زنیم:

 

بیش از سه هفته بود که گرما و بی‌آبی ادامه داشت. هر روز ابرهای مواج وسیعی آسمان را می‌پوشاند و می‌گذشت و گهگاه خورشید را پشت خود پنهان می‌کرد. اما نزدیک غروب آسمان دوباره صاف می‌شد و خورشید در افق پشت پرده غباری سرخ فرو‌می‌رفت. فقط شبها شبنمی فراوان فضا را فرامی‌گرفت و زمین را صفا می‌بخشید. گندم‌های درو ناشده می‌سوختند و از خوشه می‌ریختند. مرداب‌ها خشک می‌شدند. گاوها از گرسنگی ماغ می‌کشیدند، چون در سبزه‌های آفتاب سوخته علیقی نمی‌یافتند. فقط شب‌ها، آن هم در جنگل‌ها تا زمانی که شبنم باقی بود هوا خنک می‌شد، اما در جاده‌ها، خصوصاً در شاهراه که سربازان از آن می‌گذشتند، به وقت شب حتی در جنگل از خرمی خبری نبود. شبنم در شن غبار جاده که تا بیش از ربع آرشین زیر پای سربازان به هم می‌خورد می‌خشکید. حرکت سربازان از سحر شروع می‌شد. قطارهای ارابه و توپخانه بی‌صدا پیش می‌رفتند. چرخ‌ها تا محور و پاهای سربازان تا قوزک در غبار گرم شن که حتى شب فرصت خنک‌شدن نمی‌یافت و هر نفس‌کشی را خفه می‌کرد فرومی‌رفتند. قسمتی از این غبار زیر چرخ‌های ارابه‌ها و قدم‌های سربازان کوفته می‌شد و به هم می‌خورد و بخشی دیگر به هوا می‌رفت و همچون ابری همه چیز را در خود غوطه‌ور می‌داشت و در چشم‌ها و گوش‌ها و موها می‌نشست و در سوراخ‌های بینی می‌تنید و بدتر از همه به شش‌ها و معده‌ها راه می‌یافت. هر قدر آفتاب بالاتر می‌آمد ارتفاع این ابر غبار نیز افزایش می‌یافت و از پشت پرده لطیف این شن سوزان می‌شد با چشم بی‌حفاظ در خورشید عریان نگاه کرد. خورشید همچون گوی درشتی ارغوانی به نظر می‌رسید. نسیمی نمی‌وزید و آدم‌ها در این جو ساکن به زحمت نفس می‌زدند. دستمالی بر دهان و بینی بسته پیش می‌رفتند و چون به روستایی می‌رسیدند همه به سمت چاه می‌شتافتند. بر سر آب بر سروکول هم می‌کوفتند و آب چاه را تا گل ته آن می‌نوشیدند.

 

 

جنگ و صلح/ لئون تولستوی/ جلد سوم/ ص. ۱۰۰۹

 

 

راه پیدا کردن نمازی که با آرامش و لذت همراه باشد، نمازی که انسان را سبک کند سخت است. گاهی به انسان نسیمی از این بهشت را می‌دهند ولی پیوسته در نماز ماندن بسیار سخت است. در حالی که خدای متعال می‌فرماید: «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ» از صبر و نماز کمک بگیر. چرا؟ چون در نماز باید برسی به «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» پس یعنی از من خدا کمک بگیر. اما خود خدا می‌فرماید:«إِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ» نماز سنگین است جز برای خاشعین. چه کسانی خاشع هستند؟ «الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» کسانی که توجه دارند که به لقاء خدا نائل می‌شوند و باور دارند روزی از این عالم می‌روند، یاد مرگ دل را نرم و قلب را خاشع می‌کند آنوقت اشک جاری می‌شود و آن نماز برایت آرامش می‌آورد.

 

 

حجت الاسلام والمسلمین نظافت

 

یکم: روزگار غریبی است. یک مدتی در ویراستی غم شدیدی داشتم که در اتاقی که حضور داشتم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام جسارت شد و دو آخوند حاضر (ماجد الحمدانی و مبین جعفری) علی‌رغم کامنت‌ها و اعتراض من از این پیامبر زنده دفاع نکردند، یا در اتاقی همین جناب مبین جعفری برای بالا بردن مقام حضرت زهرا سلام الله علیها، حضرت مریم علیها سلام را در حد «خدمتکار معبد» با دو سه مرتبه تأکید پایین کشید. حالا جلویم به راحتی به مقام و نبوت و شخصیت حضرت محمد صلوات الله علیه وآله مکرر توهین می‌شود و نمی‌توانم حرف بزنم. چون طرف هیچی بارش نیست دوم اگر بخواهم مقابله کنم به ساحت حضرت عیسی علیه‌السلام و مادرش باید جسارت کنم.

چقدر اینستاگرام می‌تواند به راحتی کسی را که تا ماه رمضان سال گذشته نماز و روزه‌اش به راه بوده، از دین خارج کند؟ نمونه کوچکش شک و لرزه هر چند ثانیه‌ای خودم موقع تماشای مستند دن گیبسون: پترا یا مکه؟ (+) روزگار غریبی است. خدا به من صبر عنایت کند و مرا با مکر خود به امتحان نکشد. (دعا از امام سجاد علیه‌السلام است.)

دوم: روزهای اول از اغتشاشات شاکی بود. تعریف کرد که ناخن‌کارش به خانواده می‌گوید سالن شلوغ است و بلند می‌شود می‌رود نازی‌آباد. نصیحتش کرده دخترک گفته «وجدانم اجازه نمیده اونا کشته شن من بشینم خونه!» تا شنبه که فهمیده دو تا از کارگران شرکت کشته شدند و رفته دیدن خواهرش که از مبارزان زیر لحافی است و حسابی تغییر عقیده داده. می‌گفت علیرضا تک پسر بود و چقدر تا لحظه آخر رئیسش گوشزد کرده نرود، ولی رفته و کشته شده. طبق گفته او، کارگر دوم پدرش بازنشسته سپاه بوده و جنازه پسرش را گرفته برده کرمانشاه دفن کند، و چون توسط مأموران برداشته شده بود پول بابت خسارت به اموال عمومی ازش گرفتند. یکی دیگر هم هست که فقط متوجه اسمش شدم، مهرداد نامی. می‌گوید اتیکت جنازه‌ها را کندند و مردم باید بین جنازه‌ها دنبال عزیزشان باشند (سوال: چرا روی سینه متوفی نمی‌نویسی همکار محترم؟) در نهایت که مهرداد را پیدا کردند، گفتند یا بگو بسیجی بوده رایگان دفن شود یا آنقدر برو بیا که تحویلت بدهیم.

همین راوی می‌گوید در باشگاه می‌گفتند یک میلیارد می‌گیرند تا جنازه را تحویل بدهند و راوی گفته چرند است چون از مرده ما (همان علیرضا) پولی نگرفتند.

سوم: دوشنبه با دوست آ.ب مثبتم تماس گرفته بودم برای زحمتی برای همسرش، گفت یکی از بستگان دور همسرش درست جلوی چشم سه فرزندش موقع پیاده شدن از ماشین موقع برگشتن به خانه با شلیک گلوله به سر شهید شده. مادر سه فرزند. در کوچه هم مأموری نبوده. به همین راحتی.

خانم شریفی هم می‌گفت یکی از بستگان دور رفته بود برای تزریق آمپول گلوله خورده است و تمام.

تسبیح می‌گفت پسر همسایه که سال ۴۰۱ عفو خورده بود مجدد دستگیر شده، گفتند نیایید دنبالش. دختر دیگری همچنین. گویا اعلام شده دستگیر شدگان پس از هجدهم دی مشمول اشد مجازات خواهند شد.

جان‌های عزیز، تر و خشک، گناهکار و بی‌گناه به خاطر چه کسی؟ واقعاً رضا پهلوی؟ خودتان خنده‌اتان نمی‌گیرد؟

سال ۴۰۱ زینب خزاعی نوشته بود «آخرین بار که اینترنت قطع شد فلان نفر کشته شد الآن خدا می‌داند.» آخرین بار منظورش ۹۸ و فتنه بنزین روحانی بود.

چرا هر وقت اصلاحات سر کار است به قول راوی بند قبل «کامیون کامیون جنازه» تولید می‌شود؟ چرا وسط این جنگ علنی، عراقچی پالس مذاکره می‌فرستد؟

چهارم: مهدیه می‌گوید عمه از وقتی اینترنت قطع شده بیسوادی معلم‌ها، حتی معلم‌های دولتی عیان شده. می‌گوید یکی پرسیده جمع «شکوه» چی می‌شود؟ شکوه‌ها؟ فقط این نیست. متأسفانه در وبلاگ‌های باقیمانده هم آنچه می‌خوانم فاقد پشتوانه تاریخی است. معلم‌هایی که دنبال می‌کنم حتی متوجه اشتباهات نوشتاری (قابل اغماض) و غلط‌های املایی (غیر قابل قبول) در نوشته‌هایشان نیستند. نوشته‌ها «احساسی» هستند تا مستدل. آشفته و ترسیده از ضعف که خب طبیعی است.

سال ۴۰۱ کسی درباره اینکه چرا به «فلسطین» پول می‌فرستیم و چرا جوان‌هایمان می‌روند جنگ داعش شبهه آورد. ازش پرسش‌هایی کردم برای پاسخ دست برد به گوشی، گفتم نه، بدون گوشی صحبت می‌کنیم. پاسخی نداشت. مثل دوستانی که برای نوشتن یک پست تحلیلی لنگ می‌زنند که دسترسی به نت ندارند. خودم معلومات پسا نت و مبتنی بر فضای مجازی‌ام جز مواردی که پیش‌تر مطالعه «کتاب محور» داشتند بسیار غیر منسجم هستند اما، موضوع این است که همیشه دنبال چیستی و کیستی بودم و آنچه آموختم را با «نوشتن» به حافظه طولانی مدت تبدیل کردم. با پرسش و تطبیق رد یا تایید کردم. اصلاً بحث «منیٓت» نیست. دارم انتقال تجربه می‌کنم.

یکبار در پستی نوشته بودم که بچه‌ها سوالاتشان را بیشتر از این که از «مادر» بپرسند، از «پدر» می‌پرسند. چرا مادرها چنین وجهه‌ای پیدا کردند؟ چی شده که مادر که بیشتر از پدر با کودک در تعامل است از طرف کودک «مرجعیت علمی» ندارد؟ چرا تسبیح و سیب این قاعده را شکسته‌اند ولی تو مخاطب مؤنث من نتوانستی؟ چرا فرزندت مرجعش می‌شود معلم، چرا آنقدر روی خودت کار نکردی که فرزندت «پرسشگر» بار نیامده و چرا تو از قافله شبهات عقب افتادی؟

و چرا نیاموختیم که می‌شود از یک کودک یا پیر دنیا دیده آموخت؟

اگر فرزندی داشتم می‌توانستم وقتی ادعا کرد مسیحی شده یا زمین تخت گرا، با او صحبت کنم و پرسشگرانه پیش بروم و مستقیم یا ترجیحاً غیر مستقیم با «حقیقت» رو در رو کنم؟ اگر فرزندی داشتم می‌توانستم او را طوری بار بیاورم که با «بدان» ننشیند و «خاندان نبوتش» را گم نکند؟ پیامبر درونم پرورش یافته است؟ طبیب سراسیمه وصل به وحی و صبور هستم؟

به قول دکتر شریعتی «پدر مادر ما متهمیم».*

 

حسین بن على علیه‌السلام از کربلا به محمّد بن على نوشت: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. از حسین بن على به محمّد بن على و دیگر فرزندان هاشم. امّا بعد: دنیا چنان است که گویى هرگز نبوده است و آخرت، چنان است که گویى همواره بوده است! بدرود».

 

پنجشنبه گذشته امیر که بیرون بود و ناهار نداشتیم ساندویچ فلافل گرفته بود، مادرش را هم دعوت کردیم آمد. طبق معمول نصف ساندویچم را خوردم. بعد از ظهر هیولا گفت حال؟ احوال؟ آدرس نداده پا شدی هلک و هلک راه گم کردی؟ فکر کردی عهد بوق است پیدایت نمی‌کنم؟ نشست روی قلبم و دمش را پیچید دور معده و هر از گاهی پیچ و تاب داد، معده که جمع می‌شد عضلات پاها و پهلولایم هم گلاویز می‌شدند. ناخن‌هایش را می‌سراند توی مری و حلقم، از این آشوب نه دیگر کاسه چشم‌ها که خود توپک‌های چرب پر رگ و خون به درد آمده بودند.

بعد از نزدیک سه ماه دوباره ظرف به دست التماس می‌کردم هر چی که داشت با دنده سنگین مسیر سربالایی سابق را گِل‌پاشی می‌کرد، تمامش کند و پا بگذارد روی دنده. اما تا صبح روز شنبه بازی ادامه داشت. وقتی هیولا با معده‌ام «دل دل» می‌کند، قلب بی نصیب نمی‌ماند. دو «دل» که بیشتر نداریم، داریم؟ لذا تپش قلب و بالا رفتن فشار خون هم پشت بندش شروع می‌شود. فشار که بالا می‌رود صداها را بلندتر و شدیدتر می‌شنوم. قلبم هم می‌شنود، به صداها، حتی صدای گذاشتن لیوان روی میز واکنش نشان می‌دهد. صدا با خون در مغزم متلاطم می‌شود و درد شدید می‌شود. این حال و روز آدم‌هایی است که فشار خون بالا دارند، این شکلی است که حساس‌تر می‌شوند. صداها آزارشان می‌دهند. زود خشمند. دعوایی‌اند. اگر نشود بیرون بریزند، درونشان ویران می‌شود. اینطور فهم کردم.

قبل‌ترها، تا اینطور می‌شد سریع می‌رفتیم درمانگاه. بعدتر، پزشک و پرستار «ویزیت در منزل» علاج وحشت و استیصالمان می‌شد. بعد به مرور فهمیدیم در مورد من نه شربت آبلیمو و آبغوره رقیق جواب می‌دهد نه ماست. باید زمان بدهیم. سر تخت را بدهیم بالا و منتظر شویم معده در این تقلا پیروز شود.

تختم را که آمدیم اینجا با تخت فنری امیر که خانه مادرش مانده بود عوض کردیم و دیگر از حالت بیمارستانی در آمد خانه. ولی دیگر نمی‌شود سر تخت را داد بالا. فشار خون بالا می‌ماند البته تا وقتی که هیولا با کیسه کوچک رنجور زخمی ور می‌رود. چه سر تخت بالا باشد چه نباشد. این را هم الان فهم کردم که نمی‌شود سر تخت را داد بالا و گذاشتن بالش زیر سر، جز آزردن کتف و شانه و گردن عایدی ندارد. زمان باید بدهیم به هیولا. و هیولا به کارش ادامه می‌دهد با وسواس و لذت. معده جمع می‌شود می‌گدازد تقلا می‌کند و با همین پیچ و تاب برای پس دادن آنچه سازگار نبوده، تمام عضلاتم را بسیج می‌کند.

شنبه صبح حس کردم گرسنه‌ام. معده کارش را به هر جان کندنی انجام داده بود. از ظهر پنجشنبه چیزی نخورده بودم، جز دمنوش بابونه با زنجبیل و نصف لیوان سوپ میکس شده و یک سیب زمینی آب‌پز که به فاصله قد فندق امیر در دهانم می‌گذاشت. حالا گرسنه بودم. با صدای خفه و نجوا به امیر گفتم می‌شود تخم‌مرغ آب‌پز بخورم؟

 

 

پ.ن: این نوشته در دهم دیماه داشت نگاشته می‌شد خیر سرش، یعنی چهارشنبه روز آن هفته کذایی. لاکن امروز همت کردم به نوایی برسد که رسید. در روزهای بی اینترنتی.