یکم: روزگار غریبی است. یک مدتی در ویراستی غم شدیدی داشتم که در اتاقی که حضور داشتم به ساحت حضرت عیسی علیهالسلام جسارت شد و دو آخوند حاضر (ماجد الحمدانی و مبین جعفری) علیرغم کامنتها و اعتراض من از این پیامبر زنده دفاع نکردند، یا در اتاقی همین جناب مبین جعفری برای بالا بردن مقام حضرت زهرا سلام الله علیها، حضرت مریم علیها سلام را در حد «خدمتکار معبد» با دو سه مرتبه تأکید پایین کشید. حالا جلویم به راحتی به مقام و نبوت و شخصیت حضرت محمد صلوات الله علیه وآله مکرر توهین میشود و نمیتوانم حرف بزنم. چون طرف هیچی بارش نیست دوم اگر بخواهم مقابله کنم به ساحت حضرت عیسی علیهالسلام و مادرش باید جسارت کنم.
چقدر اینستاگرام میتواند به راحتی کسی را که تا ماه رمضان سال گذشته نماز و روزهاش به راه بوده، از دین خارج کند؟ نمونه کوچکش شک و لرزه هر چند ثانیهای خودم موقع تماشای مستند دن گیبسون: پترا یا مکه؟ (+) روزگار غریبی است. خدا به من صبر عنایت کند و مرا با مکر خود به امتحان نکشد. (دعا از امام سجاد علیهالسلام است.)
دوم: روزهای اول از اغتشاشات شاکی بود. تعریف کرد که ناخنکارش به خانواده میگوید سالن شلوغ است و بلند میشود میرود نازیآباد. نصیحتش کرده دخترک گفته «وجدانم اجازه نمیده اونا کشته شن من بشینم خونه!» تا شنبه که فهمیده دو تا از کارگران شرکت کشته شدند و رفته دیدن خواهرش که از مبارزان زیر لحافی است و حسابی تغییر عقیده داده. میگفت علیرضا تک پسر بود و چقدر تا لحظه آخر رئیسش گوشزد کرده نرود، ولی رفته و کشته شده. طبق گفته او، کارگر دوم پدرش بازنشسته سپاه بوده و جنازه پسرش را گرفته برده کرمانشاه دفن کند، و چون توسط مأموران برداشته شده بود پول بابت خسارت به اموال عمومی ازش گرفتند. یکی دیگر هم هست که فقط متوجه اسمش شدم، مهرداد نامی. میگوید اتیکت جنازهها را کندند و مردم باید بین جنازهها دنبال عزیزشان باشند (سوال: چرا روی سینه متوفی نمینویسی همکار محترم؟) در نهایت که مهرداد را پیدا کردند، گفتند یا بگو بسیجی بوده رایگان دفن شود یا آنقدر برو بیا که تحویلت بدهیم.
همین راوی میگوید در باشگاه میگفتند یک میلیارد میگیرند تا جنازه را تحویل بدهند و راوی گفته چرند است چون از مرده ما (همان علیرضا) پولی نگرفتند.
سوم: دوشنبه با دوست آ.ب مثبتم تماس گرفته بودم برای زحمتی برای همسرش، گفت یکی از بستگان دور همسرش درست جلوی چشم سه فرزندش موقع پیاده شدن از ماشین موقع برگشتن به خانه با شلیک گلوله به سر شهید شده. مادر سه فرزند. در کوچه هم مأموری نبوده. به همین راحتی.
خانم شریفی هم میگفت یکی از بستگان دور رفته بود برای تزریق آمپول گلوله خورده است و تمام.
تسبیح میگفت پسر همسایه که سال ۴۰۱ عفو خورده بود مجدد دستگیر شده، گفتند نیایید دنبالش. دختر دیگری همچنین. گویا اعلام شده دستگیر شدگان پس از هجدهم دی مشمول اشد مجازات خواهند شد.
جانهای عزیز، تر و خشک، گناهکار و بیگناه به خاطر چه کسی؟ واقعاً رضا پهلوی؟ خودتان خندهاتان نمیگیرد؟
سال ۴۰۱ زینب خزاعی نوشته بود «آخرین بار که اینترنت قطع شد فلان نفر کشته شد الآن خدا میداند.» آخرین بار منظورش ۹۸ و فتنه بنزین روحانی بود.
چرا هر وقت اصلاحات سر کار است به قول راوی بند قبل «کامیون کامیون جنازه» تولید میشود؟ چرا وسط این جنگ علنی، عراقچی پالس مذاکره میفرستد؟
چهارم: مهدیه میگوید عمه از وقتی اینترنت قطع شده بیسوادی معلمها، حتی معلمهای دولتی عیان شده. میگوید یکی پرسیده جمع «شکوه» چی میشود؟ شکوهها؟ فقط این نیست. متأسفانه در وبلاگهای باقیمانده هم آنچه میخوانم فاقد پشتوانه تاریخی است. معلمهایی که دنبال میکنم حتی متوجه اشتباهات نوشتاری (قابل اغماض) و غلطهای املایی (غیر قابل قبول) در نوشتههایشان نیستند. نوشتهها «احساسی» هستند تا مستدل. آشفته و ترسیده از ضعف که خب طبیعی است.
سال ۴۰۱ کسی درباره اینکه چرا به «فلسطین» پول میفرستیم و چرا جوانهایمان میروند جنگ داعش شبهه آورد. ازش پرسشهایی کردم برای پاسخ دست برد به گوشی، گفتم نه، بدون گوشی صحبت میکنیم. پاسخی نداشت. مثل دوستانی که برای نوشتن یک پست تحلیلی لنگ میزنند که دسترسی به نت ندارند. خودم معلومات پسا نت و مبتنی بر فضای مجازیام جز مواردی که پیشتر مطالعه «کتاب محور» داشتند بسیار غیر منسجم هستند اما، موضوع این است که همیشه دنبال چیستی و کیستی بودم و آنچه آموختم را با «نوشتن» به حافظه طولانی مدت تبدیل کردم. با پرسش و تطبیق رد یا تایید کردم. اصلاً بحث «منیٓت» نیست. دارم انتقال تجربه میکنم.
یکبار در پستی نوشته بودم که بچهها سوالاتشان را بیشتر از این که از «مادر» بپرسند، از «پدر» میپرسند. چرا مادرها چنین وجههای پیدا کردند؟ چی شده که مادر که بیشتر از پدر با کودک در تعامل است از طرف کودک «مرجعیت علمی» ندارد؟ چرا تسبیح و سیب این قاعده را شکستهاند ولی تو مخاطب مؤنث من نتوانستی؟ چرا فرزندت مرجعش میشود معلم، چرا آنقدر روی خودت کار نکردی که فرزندت «پرسشگر» بار نیامده و چرا تو از قافله شبهات عقب افتادی؟
و چرا نیاموختیم که میشود از یک کودک یا پیر دنیا دیده آموخت؟
اگر فرزندی داشتم میتوانستم وقتی ادعا کرد مسیحی شده یا زمین تخت گرا، با او صحبت کنم و پرسشگرانه پیش بروم و مستقیم یا ترجیحاً غیر مستقیم با «حقیقت» رو در رو کنم؟ اگر فرزندی داشتم میتوانستم او را طوری بار بیاورم که با «بدان» ننشیند و «خاندان نبوتش» را گم نکند؟ پیامبر درونم پرورش یافته است؟ طبیب سراسیمه وصل به وحی و صبور هستم؟
به قول دکتر شریعتی «پدر مادر ما متهمیم».*