مرا آفرید آن که دوستم داشت

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موتیفات» ثبت شده است

متین: در پست «شما خونه‌تون مورچه داره» (+) یادی کرده بودم از متین کوچولو و مورچه‌ها که مژه‌های بلند قشنگش را مثل مزرعه گندم درو کرده بودند. از ۴۰۱ خبری ازش نداشتم، هفته گذشته فهمیدم مصادف با روز مادر در ۱۲ سالگی رفته جایی بهتر بی درد و رنج. توی صفحه‌اش گشتی زدم و دیدم گذشته مستأجری و نداری را پاک کرده مادرش. حالا به مدد تبلیغاتی که خصوصاً بعد از بزرگ شدن پسر دومش گرفت نوشته «وقتی مردم فکر می‌کنند توی ثروت و موفقیت غرقی و تو نفست به نفس فرزندت بنده».

روحش شاد ولی کار خوبی نکردی.

 

عایشه: کاری به ولگردی‌های دختر پزشکیان با دلار ۱۴۰ تومنی ندارم، نوش جان ۱۶ میلیون نادان، اما اینکه در استان شمالی ما، به جای زهرا پزشکیان نوشتند عایشه پزشکیان یاد همکار کُرد سابق در بیمارستان شهدای تبریز افتادم که سال ۴۰۱ مهاجرت کرده و برانداز از راه دور شده. او می‌گفت ما کردها دو اسم داریم، یک اسم شناسنامه‌ای، یک اسم قیامتی که با آن اسم محشور می‌شویم. حالا احتمال قوی قوم و خویش باکویی اسرائیلی پزشکیان ترجیح داده میزان صمیمیت را به رخ بکشد و از اسم قیامتی زهرا خانیم رونمایی کرده. بالاخره یک رگ کردی که دارند، قوی‌تر شاید از آنچه فکرش را بکنید.

 

مادورو: وقتی از افول آمریکا صحبت می‌کنیم یعنی اینکه چون دیگر توانایی لشکرکشی و حمله به منظور گسترش دموکراسی ندارد، مثل فیلم‌های هالیوودی می‌رود رئیس‌جمهور مشروع و قانونی یک کشور مستقل را «می‌دزدد»! و با افتخار و به قول تاکر کارلسون باهاش «دستاوردسازی» می‌کند. ایلان ماسک هم حاتم بخشی کرده اینترنت استارلینک هدیه کرده به مردم خشمگین ونزوئلا. قشنگ دیوانه خانه است. مرد تاجر محبوب قلب اصلاح‌طلبان و سرمشق کلاس درس سریع‌القلم‌ها، داداش باسن قلمبه پزشکیان یک تنه دارد ترتیب آمریکا را می‌دهد. شهید المهندسی چه خوب پیش‌بینی کرد که آمریکا به دست ترامپ نابود می‌شود ان‌شاءالله.

 

گدا پروری: اصلاح‌طلب‌ها که می‌گفتند احمدی‌نژاد صدقه می‌دهد و گداپروری می‌کند حالا حاصل «تکرارشان» افتاده به جان صندوق توسعه ملی و نفری ۴ میلیون ریخته به حساب ملت که حتماً بروند از فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید کنند جیب به جیب بشود. به قول پزشکیان هر جای این دولت دست می‌گذاری، درد دارد. قالیباف هم یک قاشق چایخوری سردار سلیمانی توئیت می‌کند و مردم مردم می‌کند تا لایحه متورم چرکاب متعفن دکتر را زیر سبیلی تصویب کند. انتقام از مردم و حمله به ولی فقیه را پیش می‌برند. به قول شهید حاجی‌زاده ما هم خدایی داریم. بتازید که خوب می‌تازید.

 

پارادوکس: اصلاح‌طلب خانه ما که سال ۴۰۱ نمی‌دانست چطور خشونت و نفرتش را به من نشان بدهد که مخالف فتنه فواحش بودم، حالا ناراحت است و همسو با من حتی از شریفی زارچی هم حالش به هم می‌خورد. عجیب ولی واقعی است.

 

 

 

 

*سعدی

۱. فکر می‌کنم قبلاً از استخاره سری من در آوردی‌ام نوشتم که با عقربه ثانیه شمار ساعت است و رد خور ندارد. القصه طی عملیات سری و بدون مشورت با امیر اقدام به خرید فیزیکی راه دور یک فقره «سرخ کن بدون روغن» کردم و جالب اینکه جنسی که فروشنده ازش تعریف کرده بود را. هر روز تلفن پشت تلفن به تسبیح که برو، چرا نمی‌روی؟ چرا نمی‌پرسی؟

پنجشنبه که تسبیح خانه خواهرم بود بچه‌ها را گذاشت پیش مادرش و راه افتاد و شرایط خرید قسطی را سبک سنگین کردیم و رسیدیم به اینکه بخرم یا نه، چشم انداختم به ساعت و خب جواب منفی بود اما خریدم. بعد خیلی هماهنگ شده مهدیه را که در شرف آماده کردن ناهار بود، فرستادم پیش تسبیح که محموله را تا اطلاع ثانوی محافظت بفرمایند.

بعد از خرید دل کوچیک از امیر پرسیدم نظرت درباره فلان مارک چیست؟ سیب از این مارک خریده و راضی است و بیا در موردش بخوانیم و خواندیم و... عرق سرد و پریشانی از خواندن و شنیدن نظر امیر که بخواهد بخرد فقط فلان مارک. تازه رسیده بودم به مرحله «چه خاکی به سرم بریزم».

بیشتر از هر چیز خجالت می‌کشیدم. از اینکه تسبیح و مهدیه را آنطور انداخته بودم در زحمت و با امیر مشورت نکرده و سر خود و مصر. اینکه بر خلاف عادت جنس سفارش فروشنده را برداشتم و نرفتم تحقیق. اینکه از مارتین پرسیدم گفته نه ولی گوش ندادم و مرحله سنگین پس دادن شروع شد. زحمت دادن مجدد و‌...

یعنی حتی تهران هم که هستم این دو نفر را در زحمت می‌اندازم آن هم دو برابر و در این شرایط که تازه از اطاله کلام خودداری نمودم که شرمندگی خودم بعدها با مرور نوشته، اگر عمری بود، افزون نشود که چه گندی بالا آوردم. (گریه حضار لطفاً)

۲. گفت فلانی و فلانی زمین تخت گرا هستند. گفتم من طاقتش را دارم مرحله سوم شوکه کردنم را بگو. هیچوقت فکر نمی‌کردم بعد از اینکه در تبریز و جدی شدن آمدنمان راز مگو را ناقص تعریف کرد این را هم بشنوم. هی فلانی را نگاه می‌کردم و می‌گفتم باورم نمی‌شود یک زمین تخت گرا را از نزدیک می‌بینم. طرف به قول عباس جمشیدی‌فر فقط اسم درس‌های دبیرستان یادش مانده، تازه به نظرم، بعد می‌گوید زمین تخت است. همین دو روز پیش زنگ زد که سی‌سی چه فرقی با میلی لیتر دارد ها.

۳. هیچ فرقی نکرده. سال ۸۹ هم با کلی پنهان کاری مرا آورد تهران، حالا هم همین است. ازدواج از راه دور مثل خرید از راه دور است. بعد مجبوری با «به خاطر قیمت مناسب و در دسترس بودن لوازم یدکی بین خانواده‌های ایرانی محبوب است.» از معایبش بگذری و هر بار موقع استفاده از خودت بپرسی «چرا؟» و البته اینقدر هم «پس دادن جنس خریداری شده» راحت نباشد که البته نبود هم. جنسی است که خریده‌ای و باید باهاش کنار بیایی چون پول کمی نپرداخته‌ای و مثل «سرخ کن دلموتی» هنوز حتی طناب دورش را هم باز نکرده‌ای نیست و از محدوده خارج نشده است هم نیست.

۴. به قول هستی کوچولوی برنامه هفت مرحوم حرفم تمام شد. چون هر چه بیشتر بنویسم جز بر اندوه نگارنده

نمی‌افزاید.